477. مسخره نباش!

عزیزی می گفت:
اگه نمیخوای کسی مسخره ات کنه
خودت، خودت رو مسخره نکن!
و لزوم این مسخره نکردن، درست زندگی کردنه! برتر بودنه!
حداقل خودت، خودت رو دست ننداز!
شنیدی میگن "احترامتو دست خودت نگه دار"؟
خب اینم یه جورشه!
476. تا اطلاع ثانوی

دلم یه ابر سفید میخواد با یه حلقه ی سفید نورانی
روی ابره بشینم و اون حلقه ی سفید رو روی سرم بزارم
دلم یه عصای بلوری میخواد که سرش ستاره نشون باشه
که هر وقت تکونش میدم مثل توی کارتونا و فیلمای خوشگل بچگی، ازش سحر و جادو بریزه
دلم یه شنل سفید میخواد که هر بار تکونش میدم یه باد ملایم بوزه
دلم میخواد بتونم پرواز کنم. آروم و خرامان
دلم میخواد عاشق باشم و مهربون و پر از شور زندگی
دلم میخواد ....
دلم میخواد برای چند روز یه فرشته باشم
دلم میخواد بدونم فرشته بودن چه حالی داره
پی نوشت: تا اطلاع ثانوی من یک فرشته هستم
lost .475
دارم لاست رو می بینم. وسطای فصل سوم هستم. چقدر این سریال قویه. واقعا لذت میبرم از دیدنش!
و چقدر که غافلگیر میشی. نه از فیلم! بلکه از خودت! قضاوت هات! علایقت! و خیلی چیزای دیگه!
و اینکه چطور ممکنه در یک لحظه همه چیز عوض میشه!
هر شخصی ممکنه 180 درجه با اون چیزی که در ابتدا تصور میکنی، فرق کنه!
آروم ترین و سر بزیر ترین آدم ها، آب زیر کاه ترین و پر رمز و راز ترینشون از آب درمیان.
شرایط خوب در یک لحظه وحشتناک میشه و وحشتناک ترین شرایط با یک تغییر دیدگاه و ذهنیت، تبدیل به دوست داشتنی ترین شرایط میشه
همه چیز نسبیه
شنیدی میگن "طرف رو به مرگ میرسونن تا به تب راضی بشه؟"
همین طوره. دقیقا همین طوره! گاهی اونقدر توی روزمرگی ها و زندگی آرومت غرق شدی که دیگه قدرشو نمیدونی. وقتی خوشبختی سلامتی آرامش، همیشگی بشه. میشه عادت. بودنش و موندنش میشه عادت. میشه توقع! با خودم با خودت فکر می کنیم باید باشه! یه ذره که شرایط بهم بریزه، بهم میریزیم. چون عادت کردیم. اونوقت صدامون میره آسمون که من نمیتونم. من تحملشو ندارم. اما من میتونم. تو میتونی.ما خیلی قویتر از این حرفاییم. اینقدر با دست کم گرفتن خودت، بهش توهین نکن. خودت رو میگم. به خودت توهین نکن!
یهو یه شرایط سخت! یه شرایط ناخواسته! یه شرایط تحمیلی! مجبوری باهاش کنار بیای! مجبوری.
اون لحظه متوجه نیستی چقدر از اون موجود ضعیفی که فکر میکردی بودی، فاصله گرفتی. اصلا وقتی برای فکر کردن بهش نیست. باهاش کنار میای. بهش عادت میکنی. به اصطلاح، تو روی اون "مرگ " هم ایستادی! حالاس که اون "تب" برات حکم بهشت رو داره. طعم آرامش. و .....
گاهی اونی که تو رو به مرگ میرسونه، یه شخص نیست. یه شرایطه. یه موقعیت. یه اتفاق که تو بخاطرش نمیتونی هیچ کس رو سرزنش کنی
گاهی با دنبال مقصر گشتن و سرزنش کردنش خودمون رو آروم میکنیم. بی توجه به اینکه اون شخص که مورد عتاب و خطاب ما قرار گرفته چه حسی داره. شاید اونقدرها هم که در ابتدا به نظر میاد مقصر نیست!
حالا فکر کن هیچ کسی نباشه که تو بخوای سرزنشش کنی و مقصرش بدونی! اگه از اون آدمایی باشی که یه عمری به جای ساختن و فهمیدن و بزرگ شدن، دنبال مقصر گشتن، یهو خورد میشی. میری توی خودت.
گاهی حتی برای افسرده شدن و غصه خوردن وقت نداریم! بی رحمانه س!! اما گاهی وقت برای ناامیدی و کلافگی نیست! گاهی باید در لحظه تصمیم گرفت. بهترین تصمیم رو! با تمام قدرت!
.
.
.
بیا بیرون. هنـــــــــــــــــوز همه چیز آرومه. آرومه و دوست داشتنی و البته به قول من و تو عادی!
گاهی فکر میکنم هنوز خیلی با خودم کار دارم. هنوز خودم رو نمی شناسم. قابلیت هامو. توانایی هامو. ارزش بالقوه ای رو که وظیفه دارم به فعلیت برسونمش.
.
.
تو چی؟
بسم الله ...
پی نوشت: نیازی به گفتن نیست. خودم میدونم خیلی پراکنده گویی کردم. اصلا با خودم حرف زدم! با خودم که نه! با تیناک!
472. رها !

موهایم را باز می کنم
دستانت را می گشایی
زیر باران ...
خدا خیس می شود
...
471. روش همبستگی
پژوهشگرانی که روش همبستگی را اجرا می کنند به رابطه ی بین متغیرها ،علاقمند هستند. به اینکه چگونه رفتار در یک متغیر، در نتیجه ی متغیر دیگر، تغییر یا تفاوت می کند.
برای مثال امتحانات ورودی دانشگاه که شما گذرانده اید بر تحقیقات همبستگی استوار هستند که رابطه ی بین متغیرهای نمرات آزمون استاندارد شده و موفقیت در کلاس را نشان می دهند.
این مثال مدعیه که آزمون ورودی دانشگاه (یا همون کنکور) با این هدف برگزار میشه که افراد رو با توجه به توانمندی هاشون، طبقه بندی کنه
یعنی اگر همه چیز بر طبق این آزمون باشه، کسی که به فرض برق قبول میشه، ظرفیت و توانایی گذروندن اون دوره و موفقیت در اون رو داره
اما توی ایران تنها چیزی که در کنکور لحاظ نمیشه همینه. چرا! توی دوره ی روزانه اینجوریه. اما برای دوره های پایین تر این طوری نیست. یعنی قبولی ها بیشتر براساس دانشگاه و روزانه و شبانه و نیمه حضوری یا حتی آزاد بودن دوره س.
مثلا رشته ی برق همون برقه دیگه! حالا چه میخواد دوره ش روزانه باشه چه شبانه چه آزاد چه نیمه حضوری! ولی توانمندی های اونی که با رتبه ی 3 رقمی توی دوره ی روزانه قبول شده، به هیچ وجه با اونی که با رتبه ی چهار رقمی شبانه قبول شده یا اونی که با رتبه ی پنج رقمی نیمه حضوری قبول شده قابل مقایسه نیست.
هر سه باید یه چیز بخونن. اما اونی که توانمندیش خیلی پایین تره و نیمه حضوری قبول شده، امکاناتش حتی نصف اون بچه روزانه هه نیست!
اینجوریه که وسط دوره عین خر توی گل گیر میکنه. یا این که با هزار بدبختی فارغ التحصیل میشه بدون هیچ دانشی! و در هر دو حال دچار سرخوردگی میشه
اوووووووووووووووووووه
بخوام در این مورد بنویسم تا خود صبح میتونم ادامه بدم. اون تیکه بالا رو امروز توی یه کتاب خوندم و برام جالب بود توی دنیا چی میگذره و (چی باید بگذره!) اینجا چی میگذره!
همه چیز 180 درجه با اصل و هدفش فاصله و فرق داره!
HOT .469
این روزا خونم زیاد بجوش میاد!
چون
.
.
.
.
هوا خیلی گرمه!
.
.
.
.
اخوان جان! مادر! کجایی که ببینی هوای سردم آرزوست!
.
هوا بس ناجوانمردانه داغ است!
5-468. حلالم کن
درست یادم نیست که اون دراور چوبی قهوه ای سوخته از کی جزئی از زندگیمون شد. همون دراوری که 5 تا کشوی بزرگ داره و یه آیینه ی بزرگ هم روشه.
همونی که بیشتر از 7 یا 8 ساله گوشه ی اتاقم جا خوش کرده. قبل از اون هم مهمون اتاق مشترک من و داداشم بود. هم ما از اون خیلی خاطره داریم هم اون از ما.
بالاخره هر چی نباشه سال ها یکی از گنجه های دائمیمون بوده و توی نقل مکان ها همراهمون!
ازمون خیلی چیزا میدونه. از تک تکمون! از یکی یکیمون کلی آتو داره!
و یکی از اصلی ترین دلایلی که به مامان میگم ردش کنیم و یه نوتَرٍش رو بخریم همینه. می ترسم بالاخره یه روزی دهن باز کنه و لومون بده! اونوقته که ...
مثلا ممکنه به مامان بگه که من کتاب رمان هایی رو که شب امتحانا دور از چشمش، به خونه میاوردم توی کشوی سوم لای لباسام قایم می کردم.
یا مثلا به من بگه که داداشم چه وقتایی و چجوری میرفته سر وقت دفترچه ی خاطراتم که ته کشوی پنجم قایمش کرده بودم.
یا خیلی چیزای دیگه!
به مامان میگم خیلی سنگینه خیلی هم جا میگیره ردش کنیم و یکی دیگه بگیریم ولی مامان موافق نیست.
.
.
اصلا ... نکنه این دراوره جاسوس مامان باشه؟ نکنه با هم سروسری دارن که نمیزاره ردش کنیم؟!
من از این دراوره میترسم. بخصوص که توی این چند سال اخیر چاق تر و مرموزتر شده. فکر کنم جاسوسه. دیگه توی اتاق خودم هم امنیت ندارم. ازش میترسم.
نظر تو چیه؟
.
.
هیس!
یواشتر!
نمیخوام بشنوه که در مورد چی حرف میزنیم. اگه حدسم درست باشه و بفهمه که فهمیدم، ممکنه منو از صحنه ی روزگار محو کنه ... !
.
.
میدونی چیه؟
من از این دراوره می ترسم
حلالم کن ...
467. یک جام و یک تینا!
خدمتتون عرض کنم که جدیدا شدیدا علاقه پیدا کردم به فوتبال دیدن! (قافیه و توازن رو داشتی؟ جدیدا و شدیدا و دیدن!!)
بـــــــــــــله! داشتم میگفتم!
اصلا این فوتبال لامصب که شروع میشه ها، منو هیچ رقمه نمیشه از کنار تلویزیون دور کرد!
و البته من پای ثابت فوتبال از همون اول اولش هستم!!
اول اولش یعنی کجا؟
اول اولش یعنی همون اول کاری که یه آهنگ مهیج داره پخش میشه. بعد بازیکن های دو تیم جلوی در رختکن دارن خودشون رو گرم میکنن. بعد کنار هرکدومشون هم یه بچه ایستاده! حرکات اون بچه ها هم جالبه. یا از ایستادن خسته شدن و هی وول میخورن یا با دهن باز به بازیکنی که کنارشون ایستاده نگاه میکنن!
بعد چند تا بچه که پرچم اون کشورها رو میارن وارد زمین میشن. بعد از اون هم بازیکن ها دست در دست اون بچه های نازنازی میان توی زمین و ردیف می ایستن. بعد سرود ملی کشورها پخش میشه و بازیکن ها که جوگیر شدن یا همراه با آهنگه، عربده میکشن. یا دستشون رو گذاشتن روی سینه شون یا اینکه ... نمیدونم! بالاخره یه حرکت وطن پرستانه انجام میدن!
دوربین روی یکی یکیشون حرکت میکنه. گاهی که دوربین کمی پایین میاد یا بچه ای که جلوی بازیکن ایستاده یه کم قد بلنده، یه کله مو هم توی دوربین دیده میشه! فقط کاش بجای قیافه های بازیکن ها، قیافه ی اون بچه ها رو نشون میدادن و دوربین از روی اونا رد میشد. چون قیافه ی بازیکنا رو همه دیدن. در ثانی تحفه نیستن که!
بعدشم اگه از من بپرسید میگم وقت این قسمت برنامه کمه. باید یه کم بیشترش کنن.
بعد از اون بچه ها به ردیف از زمین میرن بیرون و بازیکن ها شروع میکنن با هم دست میدن و میخندن و واسه هم آرزوی موفقیت میکنن. حالا میخوان سر به تن همدیگه نباشه ها!
بعد کاپیتانای دو تیم میرن کنار داور و خوش و بش میکنن و هر کاپیتانی به اون یکی نمادی از تیم خودشو میده و سکه میندازن و تکلیف چپ و راست زمین رو معلوم میکنن. بعدش هم که داورا با هم دست میدن و
.
.
تا برنامه ی بعدی خدانگهدار!
دیگه بقیشو دوست ندارم. در همین لحظه س که من از پای تلویزیون بلند میشم و یا میرم ادامه ی لاست رو میبینم یا کتاب میخونم یا حالا هرچی!
مهم اینه که از پای تلویزیون بلند میشم. آخه بقیه ش بهیچ وجه جذاب نیست!!
این روزها همه فوتبال نگاه میکنند. شما چطور؟
جهت عقب نماندن از تب جام، فعلا طرفداران آلمان هستم اگه خدا قبول کنه!
466. من و این همه خوشبختی!!!!!
اونو این همه خوشبختی محاله ...... محاله ...... محاله!!!!!![]()

لطفا بخندید!!![]()
465. تست هوش
چند وقت پیش برام یه تست هوش فرستادن
میزارم اینجا ببنم چقدر باهوشین شماها؟
10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16
عجله نکنید!کمی فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر قادر به حل این سوال باشید نشان فعالیت خوب سمت راست مغز شماست.
464. هاپو حوله ای!

ادامه مطلب لطفا!
463. من از تو راه برگشتی ندارم
بازی از این قراره که:
خصوصیات کسی که خیلی تو زندگیتون مهم و عزیز هستش رو بنویسید و آخرش اگه دوست داشتید بگید که کی هست
دریا دریا آرامش
اونقـــــــــــدر این آدم آرومه که گاهی وقتی بهش فکر میکنم،حسم مثل وقتیه که راحت و بی دغدغه توی یه دشت باز دراز کشیدی و در حالی که باد موهاتو نوازش میکنه، بدون هیچ فکری به آسمون آبی خیره شدی و حرکت ابرهای سفید رو دنبال میکنی .... یا وقتی که کنار یه آبشار نشستی و صدای برخورد آب به سنگ ها رو میشنوی و هر از گاهی هم قطره ای به صورتت میخوره و تازه ات میکنه ....
گرم و پرشور
همراه تمام شیطنتام. حتی اگه این شیطنت کشوندن یه صندلی از جلوی در سینما به وسط کوچه، نشستن روی اون و عکس انداختن از اون موقعیت باشه!!!!
سنگ صبور
صدام که میگیره، صداش میگیره. خدا اون روزو نیاره که اشکی گوشه ی چشمام بشینه ...
مهربــــــــــــون
خیلی خیلی مهربون. این مهربونی میتونه ابعاد مختلفی داشته باشه. میتونه قدم زدن در سکوت باشه. میتونه بلند بلند خندیدن باشه. میتونه یه بسته چیپس باشه. میتونه یه سیم کارت باشه. میتونه یه عینک باشه. میتونه کتاب خدا (قرآن) باشه ...
شیطـــــــــــون
فوق العاده شیطون! این شیطنت میتونه سربسر راننده تاکسی گذاشتن باشه، میتونه سس و نمک زیاد ریختن روی چیپس و پنیر باشه. میتونه اذیت کردن خواهر باشه. میتونه بلبل زبونی توی خونه باشه یا هر شکل دیگه ای!! ...
موقعیت شناس
این موقعیت شناسی رو همه جوره میتونی تعبیر کنی. میتونه یه اخم باشه. میتونه یه خنده ی شیرین باشه. میتونه یه چشمک باشه. میتونه فشردن دست تو باشه. میتونه یه صدای محکم و یه ژست پر ابهت باشه و ....
همیشه حاضر
همیشه میتونی روش حساب کنی. همیشه ... همه جا ... در همه حال ...
صاحب یه جفت چشم مهربون
یه آدم فوق العاده مطمئن
یه آدم محکم بدون ذره ای تزلزل در هیچ زمینه ای
یه آدم هدفمند
و
و
و
یه آدم فوق العاده!
و اسم این پست هم برگرفته از هست که آهنگ این روزای همین عزیزمه
سرش سلامت ....
هر کی دوست داره بازی کنه. بسم الله!
461. روز پدر/مادر
فردا روز پدر است. حداقل این طور می گویند. اما برای من عمریست که فردا روز مادر بوده و هست و خواهد بود. منظورم از فردا فقط "فردا" نیست. منظورم تمام دیروزها و امروزها و فرداهاست. عمری ست برای من هر روز روز مادر است. عمری ست روز پدر با بغضی غریب می آید و سنگین تر از لحظه ی آمدنش می رود.
روز پدر برایم یادآور هیچ مردی نیست. روز پدر برایم یادآور زنیست که مردانه کودکانش را با چنگ و دندان به مقصد رساند. زنی که نامش برای همه ی آشنایانش یادآور اقتدار و فصاحت و بلاغت و تواناییست. زنی که بزرگ است
زنی که در روز پدر پیغام های تبریک میگیرد!
عـــــــــمری ست روز پدر را با سرخوشی در کنار پدربزرگ گذرانده ام و در آغوشش فرو رفته ام تا فراموش کنم فقدان او را که لیاقتم را نداشت. اما نشد. نمی شود ....
بماند ...
.
.
روز پدر را به تمام مردان لایق مرزو بومم و شیرزنانی که جای نالایقان را گرفته اند، تبریک میگویم. صمیمانه!
4-460
روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش به سقف بود. یه حلقه از موهاشو دور انگشت سبابه ی دست راستش پیچیده بود و مدام با اون یه حلقه مو بازی می کرد. هی بازش میکرد و دوباره دور دستش میپیچید. چند لحظه در همون حال نگهش می داشت و دوباره از اول ...
مثل وقتی که پنجه ی کوچیک یه نوزاد، انگشتتو محکم میگیره. چند لحظه بی حرکت میمونی و بعد شروع میکنی به بازی بازی دادنش.
موهاشو دور انگشتش پیچیده بود. این یعنی دوباره یه اتفاقی افتاده بود که دخترک با یادآوریش از خودش خجالت می کشید. هر چند لحظه یه بار هم چشماشو محکم می بست و لب پایینیشو گاز می گرفت.
این یعنی درست در همون لحظه به یاد اون اتفاق افتاده بود و .... از خودش خجالت می کشید.
وقتایی که اینجوری میشد کم حرف میشد.اصلا دوست نداشت با کسی روبرو بشه. با خودش که اصلا! به هیچ وجه سراغ آیینه نمی رفت. از چشمای پرندامت خودش ... خجالت می کشید.
هربار که اینجوری پر از شرم میشد، به خودش قول می داد دیگه تکرار نشه ... دیگه ناراحتی پیش نیاره ... چه برای خودش چه برای ...
اما باز هم ...
.
.
دخترک غصه دار بود. شاید چون هنوز پاک بود. هنوز سفید بود. هنوز ...
.
.
****
ساعت 7 غروب بود. سارای سه ساله گریه و بی تابی میکرد. دخترک تصمیم گرفت ببردش بیرون و ... بغلش کرد و اومدن بیرون . یه لحظه سارای کوچک رو گذاشت زمین تا بتونه کفشاشو بپوشه. و سارا در حالی که هنوز هق هق میکرد، روی زمین بی تابی میکرد و با اون زبون خاص کودکانه میگفت "یخ کردم. یخ کردم" دخترک به سرعت کفشاشو پوشید و بغلش کرد و آرومش کرد. اما هنوز از یادآوری پاهای کوچیک و یخ زده ی اون بچه خجالت می کشید.
****
.
.
و باز حلقه ی موهاشو دور دستش پیچید و چشماشو محکم بست و لب پایینشو گاز گرفت
پی نوشت: این پست رو به شدت دوست دارم. اونقدر که دلم نمیخواست حالا حالاها اینجا بزارمش. ولی خب ...
