4-460
روی تخت دراز کشیده بود. نگاهش به سقف بود. یه حلقه از موهاشو دور انگشت سبابه ی دست راستش پیچیده بود و مدام با اون یه حلقه مو بازی می کرد. هی بازش میکرد و دوباره دور دستش میپیچید. چند لحظه در همون حال نگهش می داشت و دوباره از اول ...
مثل وقتی که پنجه ی کوچیک یه نوزاد، انگشتتو محکم میگیره. چند لحظه بی حرکت میمونی و بعد شروع میکنی به بازی بازی دادنش.
موهاشو دور انگشتش پیچیده بود. این یعنی دوباره یه اتفاقی افتاده بود که دخترک با یادآوریش از خودش خجالت می کشید. هر چند لحظه یه بار هم چشماشو محکم می بست و لب پایینیشو گاز می گرفت.
این یعنی درست در همون لحظه به یاد اون اتفاق افتاده بود و .... از خودش خجالت می کشید.
وقتایی که اینجوری میشد کم حرف میشد.اصلا دوست نداشت با کسی روبرو بشه. با خودش که اصلا! به هیچ وجه سراغ آیینه نمی رفت. از چشمای پرندامت خودش ... خجالت می کشید.
هربار که اینجوری پر از شرم میشد، به خودش قول می داد دیگه تکرار نشه ... دیگه ناراحتی پیش نیاره ... چه برای خودش چه برای ...
اما باز هم ...
.
.
دخترک غصه دار بود. شاید چون هنوز پاک بود. هنوز سفید بود. هنوز ...
.
.
****
ساعت 7 غروب بود. سارای سه ساله گریه و بی تابی میکرد. دخترک تصمیم گرفت ببردش بیرون و ... بغلش کرد و اومدن بیرون . یه لحظه سارای کوچک رو گذاشت زمین تا بتونه کفشاشو بپوشه. و سارا در حالی که هنوز هق هق میکرد، روی زمین بی تابی میکرد و با اون زبون خاص کودکانه میگفت "یخ کردم. یخ کردم" دخترک به سرعت کفشاشو پوشید و بغلش کرد و آرومش کرد. اما هنوز از یادآوری پاهای کوچیک و یخ زده ی اون بچه خجالت می کشید.
****
.
.
و باز حلقه ی موهاشو دور دستش پیچید و چشماشو محکم بست و لب پایینشو گاز گرفت
پی نوشت: این پست رو به شدت دوست دارم. اونقدر که دلم نمیخواست حالا حالاها اینجا بزارمش. ولی خب ...