322. دومین نامه سرگشاده ی کاملاً جدی به آقای علیرضا شیرازی

آقای شیرازی سلام!خوبی؟خوشی؟خانوم بچه ها خوبن؟

اِ ! هولم نکنین میگم دیگه!(آیکون آب دهن قورت دادن اونم با صدا)

آقای شیرازی!کجایی ببینی که سر چارتا اسمایلی ناقابل پری مونو کشتن!

نه خدا وکیلی بیا برو نگاه کن ببین چه بلایی سر این طفل معصوم ما آوردن!

از یه طرف اتباع بیگانه ریختن سرش و به زور میخوان مغزشو فراری بدن!از یه طرف هم این وطنی های  ...(چی بگم والا!)این پرشین بلاگی ها ریختن سر بچه م که بیا بیا بیا!(حالا بماند که کجا بریم چیکار داری.اونجا تو با کی کار داری!)

آقای شیرازی از خدا که پنهون نیست (از بندگانش هم پنهون نیست البته)از شما چه پنهون٬پا شدم رفتم وردپرس ولی با این اینترنت زاغارت وطنی اصلا راه نمیره لامصب!اون روی آدمو بالا میاره تا صفحه ش بالا بیاد!اسمایلی هم که قربونش برم هیچی!دریغ از یه !
تنها کاری که میشه کرد اینه که مثل یه انسان متشخص متن های کاملا جدی نوشت و پیغام های جدی گرفت!

بلاگ اسپات هم که از بیخ عربه و اصلا بحثی در موردش نداریم!

اون پرشین بلاگ هم یه سرکی کشیدم.اونم خیلی خشک بود و هرچی میخواستی باید سه ساعت میگشتی تا پیداش میکردی.به زبون خودمونی بخوام بگم٬بخش مدیریتش اینقدر مثل بلاگفا هلو نبود!

حالا همه ی اینا رو نگفتم که به خودت بگیریا!فکر نکن خبریه!(آیکون بیشین بینیم بابا)گفتم که بدونی ما وطن فروش نیستیم.(یعنی میخواستیم بشیم اما نشد!)

حالا که ما اینقدر به سرزمین مادری مجازی وفاداریم شما هم این چارتا اسمایلی رو مرحمت کن!

خلاصه اینکه آی شیرازی(با صدای امیر جعفری بخون بر وزن آی کاووسی):

اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست جز غم دوری همون چارتا اسمایلی که عرض شد!

بیخ نوشت:لطفا اتباع سرزمین های مجاور به خودشون نگیرن!ما همه با هم هستیم!

زیر بیخ نوشت:آقای شیرازی از اسمایلی های وارداتی استفاده نکردم تا ببینی ما چقدر در مضیقه و فشار و سختی و اینا هستیم!

321


ادامه نوشته

320. دل انگیز+بعدانوشت


ادامه نوشته

319. توضیحیه


ادامه نوشته

318. تاریک!

روشنفکری یک چیز است و تب روشنفکری چیزی دیگر!

آن که همه گیر شده٬ "تب" روشنفکریست نه خودش!

این روزها گروهی زیر لوای روشنفکری٬به نام تابوشکنی٬حریم شکنی می کنند!

حتی تابوشکنی نیز قدر و اندازه ای دارد!

بعضی تابوها باید باشند تا جامعه ی انسانی به قلعه ی حیوانات بدل نشود!

تابوها را نگه نمی دارند٬فدای سرمان!

حداقل مشت بر حریم ها نکوبند!

مشت خونی خودشان به جهنم!

ما چرا باید از ترکش های تکه حریم های شکسته زخمی شویم؟!

317. دست من نمک داره!!!!!


ادامه نوشته

316


ادامه نوشته

315. چشم!!!!!!!!


تا حالا دقت کردین چقدر این چشم بدبخت در طول تاریخ بشریت مظلوم واقع شده؟!چرا هر چی میشه از چشم مایه میزاریم؟ها؟!

مثلا:

- تا چشت درآد!
- تا کور شود هرآن که نتواند دید!
- برو از جلو چشمم دور شو!چشم سفید!
- بترکه چشم حسودت مادر!
- عجب چشمایی داشت!عینهو شمر ذی الجوشن!
- باز برّ و بر منو نگاه میکنه!چشاتو بنداز پایین!خیره سر!
- چشام از تعجب گرد شد
و ....

یا اون یارو اسفندیار رویین تن!که واسه کشتنش به چشماش تیر زدن!یکی نیست بگه میمردی توی اون دریاچه موقع رویین تن شدن چشاتو نمی بستی؟نه!من میخوام ببینم میمردی میزاشتی اون بدبختا هم ضدضربه و اینا بشن؟!همیشه این چشمای بخت برگشته باید جور همه رو بکشن!

یا مثلا توی شوخیامون:

- انگشتمو میکنم توی چشمت ها!
- بپا شست پات نره توی چشمت!

اونوقت این همه این بدبختا رو توی فلاکت میندازیم نوبت عاشقی که میشه یهو ورق برمیگرده:

- آه ای یار سیاه چشم من!
- آه چشمان خمارت را قربان شوم!
یا جناب منصور می فرماید:چشمون سیاه قربانت شوم خانه ت به کجاس مهمانت شوم!

و .....

البته اینم بگم ها!اینجا هم حتی یه ذره رحم و مروت نداریم!

- چشام کف پات!
-آه ای معشوق من!خاک در  ِ کویَت را سرمه ی چشمانم کنم!

آخه یکی نیست بگه آدم ناحسابی خاک در کوچه کثیفه!حالا چه خاک در کوچه ی ما باشه چه در کوچه ی لیلی اینا!
میخوام بدونم فردا که چشمات عفونت کرد کور شدی اون معشوق میاد یه لیوان آب دستت بده؟!


خلاصه که خانوم عزیز آقای محترم فردا که روی پل صراط رفتی روی ویبره و افتادی پایین،بدان و آگاه باش که آه چشمات بیخ گلوت رو گرفته!

دیگه از ما گفتن بود و از شما هم طبق معمول نشنیدن!

بیخ نوشت:چه میکنه این آنالیز!مادر جان!

زیر بیخ نوشت:حالا هی همینجوری دنبال من بیا!تموم شد دیگه!کامنت بزار برو!

خیلی زیرتر از بیخ نوشت:خدافظ!

314. بانویی!


ادامه نوشته

313. قلم در دست میگیرم!

ادامه نوشته

312. +شب نوشت


ادامه نوشته

311. آزاریلیزه


ادامه نوشته

310. پیاز به شرطِ میزآشپزخونه!


ادامه نوشته

309. کیست یاری کند مرا؟!

 

ادامه نوشته

308. متمرکز!!!!!

 

این منم!

در حال درس خوندن!

با تمرکز و جدیت تمام!!!!!!

307. حال من خراب و خوبه


ادامه نوشته

306. آنالیز کارتونی!


ادامه نوشته

305. هیپ هیپ تینا


ادامه نوشته

304. غرغریلیزه!


ادامه نوشته

303. هچل هف!


ادامه نوشته

302. مری کریسمس


ادامه نوشته

301. بترس!

 

- بترس از آن که خدایی ندارد و بیش از آن بترس از کسی که خدایش دست ساز است و هرروز خواست او را بنا به خواست خود تغییر می دهد!

- بترس از آن که اصولا زیر پایش گلیمی نیست تا هراس پافراتر گذاشتن از آن را داشته باشد!

- بترس از آن که زبان آتشینش ٬سر سبز تو را هم بر باد می دهد!

- بترس از آن که نوکری می کند٬بی آن که بداند.چه رسد که مدعای جیره مواجبش هم باشد!

- بترس از آن که به بندهای نامریی دوخته بر دست و پایش عادت کرده و اصلش عروسک گردان را خودی تلقی می کند!

- بترس از آن که ...!

- بترس!

300. از اون بالا کفتر میایه!


ادامه نوشته

299. من و تاکسی (1)


ادامه نوشته

298. من و خدا!تنهای تنها!


ادامه نوشته

297. تاحالا-معجزه-نفس

تا حالا توی گرما٬از شدت سرمای وجودت لرزیدی؟

تا حالا با تمام وجودت احساس عجز کردی؟

تا حالا بدون اینکه بفهمی داری دندوناتو محکم بهم فشار میدی٬دندون درد گرفتی؟

تا حالا از شدت بغض های فروخورده گلودرد گرفتی؟

تا حالا از تپش های قلبت که بی شمار شدن٬از خواب پریدی؟

تا حالا از شدت فشار روانی٬تنگی نفس گرفتی؟

تا حالا با تمام وجودت متنفر بودی؟

یه عالمه از این "تا حالا"ها ته دلم جاخوش کردن!

و اما

معجزه همیشه هست.حتی باز شدن بند کفشت توی خیابون هم میتونه یه معجزه باشه!تو نمیدونی ولی شاید همون چند لحظه وقتی٬ که برای بستن بند کفشت میزاری معجزه ی زندگیت باشه!
شاید این چندلحظه تعلل٬ داره از وقوع یه فاجعه جلوگیری میکنه!کی میدونه؟

پس

ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!

میدونم اصلش یه چیز دیگه س!توی کامنتدونی دنبال اصلاح نباش!درست نوشتم!منظورم دقیقا همینه!

 ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد!

 

هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد
لحظه ها می آیند.روزها می گذرند
و تو در قرن خودت میخوابی
بخت از آن کسی ست که مناجات کند با کارش
که کتابش را بگذارد در زیر سرش
و ببیند در خواب حل یک مساله را
باز با شادی درگیری یک مساله بیدار شود!

هیچ کس منتظر خواب تو نیست!

 

مومن باش!پویا باش!راسخ باش!قوی باش!زنده باش!

 

این شعر رو قبلا یه بار نوشته بودم اینجا.نمیدونم مال کیه.ولی الان دوباره بهش احتیاج داشتم!

وقتی شروع کردم به نوشتن٬حال خوشی نداشتم.اما الان خوبم.واقعا خوبم!

یه نفس عمیق!خیره و متمرکز!رو به جلو!

به امیدخدا!

 

داره میخنده!خدا هم داره میخنده!

دوسم داره و بهم افتخار میکنه!

مطمئنم!

 

296. پدربزرگ


ادامه نوشته

295. روایت (قسمت چهارم-پایان)

مدتی بود توی فکر یه نذر بودم.از اون نذرا که خدا رو توی رودرواسی میندازه!آخه تابستون کنکور داشتم.تابستون ۸۴ رو میگم!

بعد از اینکه پام به خونه ی طیبه خانوم باز شد٬در مورد اونجا و برنامه ها و کلا همه چیزشون از خاله پرس و جو کردم.و در آخر با خودم و خدام قرار گذاشتم به نیت کنکور سال بعدم٬چند روز از ۱۰ روز محرم اون سال رو برای کمک به خونه ی طیبه خانوم برم.

محرم ۸۳ رسید.بیشتر بعدازظهرهای ۱۰ روز اول رو اونجا بودم.یکی دو روز اول یه جوری بود.نمیدونم.یه جور خجالت.یه جور حس غریبی.بخصوص روز اول از همه بدتر بود.نمیدونستم باید چیکار کنم و چون به نظر خودم یه غریبه بودم٬روی پرسیدنش رو هم نداشتم.خاله به دادم رسید.با یکی از دخترای طیبه خانوم صحبت کرده بود که من چنین نذری دارم.اونا هم بهم کار دادن.

اینم بگم توی اون چند روز اونقدر متقاضی کمک و خدمت توی اون خونه زیاد بود که خدا میدونه.حتی برای شستن استکانای مهمونا صف میکشیدن و نوبت تعیین میکردن!
کارای زیادی کردم.هرچی از دستم برمیومد.از شستن استکان بگیر تا پذیرایی از مهمونا و ...

الحق که جواب هم گرفتم.(حالا میگم)

هر کی توی اون خونه کار میکرد با خلوص نیت و تمام توان این کار رو میکرد.با یه میل قلبی که شاید مثل من به یه نذر گره خورده بود!

 

اون خونه با تمام مجالس دعایی که دیده بودم٬یه فرق دیگه هم داشت و داره.یه گهواره ی کوچیک که به عنوان نمادی از گهواره ی علی اصغر امام حسین بود و آجیل مشکل گشایی که بسته بندی نشده بود.بعد از اینکه پاکش کرده بودن داخل یه پارچه ی بزرگ سبز ریخته بودن و زیر اون گهواره گذاشته بودنش(که اون هم ماجرایی داره.میگم)و  هر دو بالای اتاق جاخوش کرده بودن

روز تاسوعا و عاشورا اوج شلوغی بود.توی این دو روز بنده هم دیگه مثل یه مهمون محترم میومدم یه گوشه مینشستم و به دعا گوش می دادم.فکر میکنم تمام مداح های معروف شهر توی این دو روز به این خونه اومدن و گوشه ای از مراسم رو دستشون گرفتن.

وسط اون همه شلوغی هیچ چیز به اندازه ی آرامشی که توی صورت طیبه خانوم موج میزد برام جذاب نبود.چقدر یه آدم باید دلش بزرگ باشه.که اینجوری بی دریغ تمام خونه زندگیشو در اختیار کسایی قرار بده که نمیشناسدشون..

*********

غروب عاشورا توی یکی از خیابونای شهرمون یه رسم قدیمی و قشنگ هست.اونم اینکه مردم جمع میشن و چراغ تمام خونه ها و ماشینا و مغازه ها رو خاموش میکنن و شمع روشن میکنن.تمام خیابون پر میشه از شمع های کوچولو کوچولویی که دست مردمه.
اتفاقا خونه ی طیبه خانوم هم توی همون خیابون هست.

غروب عاشورای اون سال رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
وصف خیابون رو که گفتم.طیبه خانوم مثل همیشه روی اون صندلی جلوی در نشسته بود.اوج مجلس دعا بود.یعنی دیگه آخراش!

یه دفه از حال رفت!دختراش دویدن طرفش.آب به دست و صورتش پاشیدن تا حالش جا اومد.
صداش بلند شد"خانوم اومده!خانوم اومده!خانوم فاطمه اومده!"

نمیدونی چه حال غریبی بود.همه ساکت و بهت زده اون پیرزن مهربون و آشفته رو نگاه میکردن که چه جوری داد میزد و گریه میکرد.

دلم لرزید!بدجور هم لرزید!لرزید؟نه ریخت.خراب شد!

بی اراده و اختیار بلند شد.پرچم سبزی رو که روی یکی از دیوارها بود برداشت و باز هم کاملا غیرارادی و در حالیکه تلوتلو میخورد خودشو وسط اتاق رسوند.خونه حتی گنجایش یک نفر اضافه تر رو هم نداشت.پر از مهمون بود.اما به کسری از ثانیه جلوی راهشو خالی میکردن.

بلند بلند نوحه میخوند و گریه می کرد میخوند و گریه میکرد میخوند و ...

صدا از کسی درنمیومد.تنها صدایی که به گوش میرسید صدای هق هق کسانی بود که دیگه واقعا نمیتونستن جلوی خودشون رو بگیرن.

انگار هیچکس رو نمیدید.پرچم رو دور سرش میچرخوند.بلند بلند میخوند و گریه میکرد.یه لحظه چشمش به من افتاد.از حالتش به وحشت افتادم.چشمش به من بود اما نگاهش نه!
انگار که در عالم دیگه ای بود.نگاه میکرد اما نمیدید!

از اون همه مرتب بودن اثری در چهره ش نبود.روسریش شل شده بود و موهای سفیدش توی صورتش ریخته بود

دوباره از حال رفت.خانوما راه باز کردن دختراش اومدن و دوباره به هوش آوردنش.

حالش جا اومده بود اما دیگه نای حرکت نداشت.بی حرکت وسط اتاق نشسته بود.هیچی نمیگفت اصلا و ابدا صداش در نمیومد.نگاهش بی هدف و بی رمق دوروبر میچرخید.اون پارچه ی سبز آجیل مشکل گشا رو جلو آوردن.خود طیبه خانوم کف دست هرکسی که جلو میومد یه مقدار آجیل میریخت.

*********

آجیل اون خونه با همه جا چندتا فرق اساسی داشت و داره.این که بسته بندی شده نبود.وهرکس سهمشو شخصا از طیبه خانوم میگرفت.قبل از خوردن هم نماز داشت!

*********
بعد از اون یکی دو بار دیگه هم به اون خونه رفتم.اما الان حدودا دو ساله که نتونستم برم.سعادتشو نداشتم.
چیزهای غریبی از اون خونه دیدم و شنیدم.
مریضایی که شفا گرفته بودن.و یا خانومایی که اون سال دیدم با نوزادای سبزپوش میومدن و کاشف به عمل اومد که بچه دار نمیشدن و با نذری که توی اون خونه کرده بودن جواب گرفته بودن.
و یا حتی قبولی خودم توی دانشگاه..که ترجیح میدم حکایتش ناگفته بمونه.اما اونقدر خاص بود که ایمان بیارم به خاطر اون چند روز حضورم در اون خونه بوده!
*********
میدونی چیه؟
من خودم جزو آدمایی هستم که به راحتی چنین اتفاقاتی رو اگه برام تعریف کنن باور نمیکنم
باید اونجا میبودی و برق نگاه اون پیرزن رو صدای لرزون و پرازعجزش رو و ... می دیدی و میشنیدی
تا با تموم وجودت حس میکردی من چی میگم

من رو هم دعا کنید.اگه خواستید اگه وقت کردید ....
*********
و این هم پایان این روایت!

294. قدم!قدم!


اول نوشت:چقدر دلم برای این قالب قدیمی تنگ شده بود.چه روزهایی داشتیم.این همون قالبی بود که به جای "نظرات" در اون نوشتم "یادگار ارزشمند"!
چقدر از اون روزا پخته تر شدم.چقدر اینجا چیزی یاد گرفتم.چه دوستایی که به جمع اضافه شدن!چه گریه ها و خنده هایی که با هم از سر گذروندیم
حالا دوباره به همین قالب اولیه ی محبوبم برگشتم.
و مهمترین چیزی که توی این مدت یاد گرفتم،این بود که "هر" بازدیدکننده،یک دوست ارزشمند و "هر" نظر،یک یادگار ارزشمند نیست!


بچه که بودم پیاده روهای خیابونی که توش زندگی میکردیم٬موزاییک های مربع بزرگ داشت.وقتی از خونه در میومدیم بیرون٬در همون حال که دستم توی دست مامان بود طوری قدم برمیداشتم که هر قدمم وسط موزاییک بعدی باشه.قدم هایی بلند برای یه بچه ی ۵-۴ ساله و البته پر از شیطنت!
تمام حواسم به این بود که مبادا پام رو روی درز بین موزاییک ها بزارم!هر قدم٬درست وسط موزاییک بعدی!

امروز به یاد اون روزها افتاده بودم و توی اون پیاده روی خلوت سرظهر درست همونجوری قدم برمیداشتم!

سر پایین!یه نگاه به قدم ها!یه نگاه به موزاییک ها!هر قدم وسط موزاییک بعدی!

انگار از همون بچگی هم در مرکز بودن رو دوست داشتم!

قدم!قدم!مرکز موزاییک بعدی!

حالا بزرگ شدم!

همچنان میخوام در مرکز باشم!

مرکز توجه!مرکز زندگی!

 

و باز هم قدم!قدم!

اما این بار هدفم مرکز موزاییک بعدی نیست!

قدم!قدم!مرکز زندگی!

 

 

293. روایت (قسمت سوم)+بعدانوشت

توی پستی که پارسال در مورد محرم نوشتم٬گفتم که راجع به خیلی از روضه ها و جلسات چه حس بدی پیدا کرده بودم.با هر بار حضور در چنین مجالسی هم این دلزدگی بیشتر میشد.خانومایی که خودشونو میزدن.دعاخونی که برای به گریه انداختن مردم هر چیزی می گفت...

این قسمت از کتاب "اِرمیا" نوشته ی "رضا امیرخانی" رو بخونید:

اِرمیا میگفت و فرمانده و بچه ها و حتی روستایی هایی که تا حالا تهران نیامده بودند٬گریه می کردند.مداح که نه پاسدار بود و نه بسیجی و نه رزمنده٬بلند شد.با خود گفت:((به این هم میگویند مجلس مداحی؟پسره ی دیوانه اراجیف میگوید این ها گریه می کنند.حالا من بروم چکار می کنند؟))

دیگر پای میکروفون رسیده بود.میکروفون را برداشت.بی مقدمه شروع کرد:((خدا خودت گفتی اشک جوان را خجالت میکشی ببینی.د زار بزن جوان٬حق هم داری))
نفسش را میکشید ته گلویش و هق هق میکرد:((امام زمان! اینها سربازهای تو هستند.دارند گریه می کنند که بیایی.فرمان ده ندارند.بدبختند.دِ پاشو جوان.دم بگیر.یا مهدی.یا مهدی.عجل علی ظهورک))

بچه ها بلند شدند.اگر حسینیه روشن بود همه همدیگر را به علامت تعجب نگاه می کردند.آن جا هیچکس خود را به این وضوح سرباز امام زمان نمی خواند.غلامی ِ غلامانِ امام زمان بالاترین افتخاری بود که ممکن بود نصیب کسی شود!اما سرباز بودن فرای آن بود.تواضع در حسینیه غرور را کشته بود.
مداح داد میزد.عرق کرده بود.اما صدای بچه ها کمتر میشد که بیشتر نمیشد.میکروفون را به دهانش آنقدر نزدیک کرده بود که صدای خش خش ناخوشایند برخورد ریش هایش با آن همه را می آزرد.دیگر داد میزد:((یامهدی یا مهدی!عجل علی ظهورک))

مداحی به دل بچه ها نمی نشست.صدای مداح بیشتر میشد و صدای بچه ها کمتر.ناگهان ارمیا در حالیکه نیم تنه ی بالایش محیط دایره ای را میپیمود شروع کرد:((یا مهدی!عجل علی ظهورک.بیا.ظهور کن.زودتر بیا.نه نیا.کجا می آیی؟کسی منتظر ظهورت هست؟اگر یک قوطی کنسرو کمتر به ما بدهند٬ظهور تو را که هیچ٬خدا را هم فراموش می کنیم.چه کسی منتظر ظهورت است؟کی؟چرا بی خودی داد میزنیم؟))
همه آنقدر بلند ضجه میزدند که هیچکس صدای مداح را نشنید که آرام گفت:((شما که خودتان مداح داشتید٬مارا برای چی آوردید توی این خاک و خل؟))

ارمیا ادامه میداد:((آقا نیا.بیایی گردنم را میزنی.ولی بیا زجرش کمتر است.اینجوری دارم زجرکش میشوم))

و....

 

طیبه خانوم٬خونه ش٬روضه خون بی ریاش برای من نقش اون حسینیه و اِِرمیا رو بازی کردن.

یکی از شبای قدر سال ۸۳ بود.اون خونه رو خاله پیدا کرده بود.بدون هیچ حس و اشتیاقی همراهشون شدم.داشتم خودم رو برای یه شب پرکسالت و بی حس و شور دیگه آماده میکردم که رسیدیم.
رفتیم داخل.چقدر به نظرم یه جوری بود.برعکس خیلی از جاهایی که تا حالا رفته بودم٬هیچ خبری از تجملات نبود.توی قسمت اول گفتم که تمام راهرو تا سقف سیاهپوش بود.دلم گر گرفت.نمی دونم.انگار یه گمشده رو پیدا کرده بود.تا توی راه پله ها هم کیپ تا کیپ نشسته بودن!خیلی شلوغ بود!

در احوالات اون شب همین بس که تمام وجودم زیر و رو شد.اصلا توی حال خودم نبودم.خیلی خوب بود.چنان آرامشی نصیبم شده بود که فقط خود خدا میدونه.مداحشون داد نمیزد.برای درآوردن اشک مردم هرچیزی نمیگفت.صداش آروم بود.انگار داشت توی گوشم زمزمه میکرد.درست مثل یه لالایی...

میگن شب قدر خیلی شب مهمیه.سرنوشت یک ساله ت رقم میخوره.آروم و راضی و مسخ شده اومدم بیرون.اومدم بیرون و توی فکر بودم که کی میتونم دوباره به اونجا برم؟

پرس و جو کردم و متوجه شدم محرم هر سال ۱۰ روز مراسم دارن...

                                                                                                                 ادامه دارد...

 

بعدانوشت:

ادامه ی متن بالا:مداح آرام قدم میزد.تا به حال در چنین موقعیت خوبی برای فکر کردن قرار نگرفته بود.همیشه بعد مجلس کلی دوروبری گردش را میگرفتند و او مجبور بود همانجور که جواب التماس دعاها را میداد٬با یک دست در جیب قبا مقدار پول داخل پاکت را برآورد کند.
حالا همه ی تصاویر زنده گی اش از جلوی چشمانش میگذشتند.

((اما چه جور گریه میکردند.من تا حالا این جورش را ندیده بودم.یارو جوری میزد تو سرش انگار میخواهد خودش را بکشد!نعوذبالله پنداری انداختندش توی آتش جهنم.چه جوری میزد تو سرش.مثل من نبود که با کف دست بزند تو پیشانیش که صدا بدهد!الکی هم هق هق نمی کردند.اشک گلوله گلوله میریخت از صورتشان.خدایا من را ببخش.از کجا معلوم همان دیوانه از من که اینهمه سال ذکر مصیبت خواندم اوضاعش بهتر نباشد؟حتما هم اوضاعش بهتر است.برای اینکه روضه نمیخواند و مردم گریه میکردند.او یک چیزی داشت که من ندارم.یک عمر الکی اشک مردم را گرفتیم.گناه هم کردیم.انگار مسابقه گذاشته بودیم برای اشک گرفتن.یک عمر فقط پیاز بودیم!))

مداح برای اولین بار برای خودش روضه میخواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه میکرد.حالا دو صدا سکوت شب را به هم میزد.گریه ی مداح و گریه ی حسینیه ...