مدتی بود توی فکر یه نذر بودم.از اون نذرا که خدا رو توی رودرواسی میندازه!آخه تابستون کنکور داشتم.تابستون ۸۴ رو میگم!
بعد از اینکه پام به خونه ی طیبه خانوم باز شد٬در مورد اونجا و برنامه ها و کلا همه چیزشون از خاله پرس و جو کردم.و در آخر با خودم و خدام قرار گذاشتم به نیت کنکور سال بعدم٬چند روز از ۱۰ روز محرم اون سال رو برای کمک به خونه ی طیبه خانوم برم.
محرم ۸۳ رسید.بیشتر بعدازظهرهای ۱۰ روز اول رو اونجا بودم.یکی دو روز اول یه جوری بود.نمیدونم.یه جور خجالت.یه جور حس غریبی.بخصوص روز اول از همه بدتر بود.نمیدونستم باید چیکار کنم و چون به نظر خودم یه غریبه بودم٬روی پرسیدنش رو هم نداشتم.خاله به دادم رسید.با یکی از دخترای طیبه خانوم صحبت کرده بود که من چنین نذری دارم.اونا هم بهم کار دادن.
اینم بگم توی اون چند روز اونقدر متقاضی کمک و خدمت توی اون خونه زیاد بود که خدا میدونه.حتی برای شستن استکانای مهمونا صف میکشیدن و نوبت تعیین میکردن!
کارای زیادی کردم.هرچی از دستم برمیومد.از شستن استکان بگیر تا پذیرایی از مهمونا و ...
الحق که جواب هم گرفتم.(حالا میگم)
هر کی توی اون خونه کار میکرد با خلوص نیت و تمام توان این کار رو میکرد.با یه میل قلبی که شاید مثل من به یه نذر گره خورده بود!
اون خونه با تمام مجالس دعایی که دیده بودم٬یه فرق دیگه هم داشت و داره.یه گهواره ی کوچیک که به عنوان نمادی از گهواره ی علی اصغر امام حسین بود و آجیل مشکل گشایی که بسته بندی نشده بود.بعد از اینکه پاکش کرده بودن داخل یه پارچه ی بزرگ سبز ریخته بودن و زیر اون گهواره گذاشته بودنش(که اون هم ماجرایی داره.میگم)و هر دو بالای اتاق جاخوش کرده بودن
روز تاسوعا و عاشورا اوج شلوغی بود.توی این دو روز بنده هم دیگه مثل یه مهمون محترم میومدم یه گوشه مینشستم و به دعا گوش می دادم.فکر میکنم تمام مداح های معروف شهر توی این دو روز به این خونه اومدن و گوشه ای از مراسم رو دستشون گرفتن.
وسط اون همه شلوغی هیچ چیز به اندازه ی آرامشی که توی صورت طیبه خانوم موج میزد برام جذاب نبود.چقدر یه آدم باید دلش بزرگ باشه.که اینجوری بی دریغ تمام خونه زندگیشو در اختیار کسایی قرار بده که نمیشناسدشون..
*********
غروب عاشورا توی یکی از خیابونای شهرمون یه رسم قدیمی و قشنگ هست.اونم اینکه مردم جمع میشن و چراغ تمام خونه ها و ماشینا و مغازه ها رو خاموش میکنن و شمع روشن میکنن.تمام خیابون پر میشه از شمع های کوچولو کوچولویی که دست مردمه.
اتفاقا خونه ی طیبه خانوم هم توی همون خیابون هست.
غروب عاشورای اون سال رو هیچوقت فراموش نمیکنم.
وصف خیابون رو که گفتم.طیبه خانوم مثل همیشه روی اون صندلی جلوی در نشسته بود.اوج مجلس دعا بود.یعنی دیگه آخراش!
یه دفه از حال رفت!دختراش دویدن طرفش.آب به دست و صورتش پاشیدن تا حالش جا اومد.
صداش بلند شد"خانوم اومده!خانوم اومده!خانوم فاطمه اومده!"
نمیدونی چه حال غریبی بود.همه ساکت و بهت زده اون پیرزن مهربون و آشفته رو نگاه میکردن که چه جوری داد میزد و گریه میکرد.
دلم لرزید!بدجور هم لرزید!لرزید؟نه ریخت.خراب شد!
بی اراده و اختیار بلند شد.پرچم سبزی رو که روی یکی از دیوارها بود برداشت و باز هم کاملا غیرارادی و در حالیکه تلوتلو میخورد خودشو وسط اتاق رسوند.خونه حتی گنجایش یک نفر اضافه تر رو هم نداشت.پر از مهمون بود.اما به کسری از ثانیه جلوی راهشو خالی میکردن.
بلند بلند نوحه میخوند و گریه می کرد میخوند و گریه میکرد میخوند و ...
صدا از کسی درنمیومد.تنها صدایی که به گوش میرسید صدای هق هق کسانی بود که دیگه واقعا نمیتونستن جلوی خودشون رو بگیرن.
انگار هیچکس رو نمیدید.پرچم رو دور سرش میچرخوند.بلند بلند میخوند و گریه میکرد.یه لحظه چشمش به من افتاد.از حالتش به وحشت افتادم.چشمش به من بود اما نگاهش نه!
انگار که در عالم دیگه ای بود.نگاه میکرد اما نمیدید!
از اون همه مرتب بودن اثری در چهره ش نبود.روسریش شل شده بود و موهای سفیدش توی صورتش ریخته بود
دوباره از حال رفت.خانوما راه باز کردن دختراش اومدن و دوباره به هوش آوردنش.
حالش جا اومده بود اما دیگه نای حرکت نداشت.بی حرکت وسط اتاق نشسته بود.هیچی نمیگفت اصلا و ابدا صداش در نمیومد.نگاهش بی هدف و بی رمق دوروبر میچرخید.اون پارچه ی سبز آجیل مشکل گشا رو جلو آوردن.خود طیبه خانوم کف دست هرکسی که جلو میومد یه مقدار آجیل میریخت.
*********
آجیل اون خونه با همه جا چندتا فرق اساسی داشت و داره.این که بسته بندی شده نبود.وهرکس سهمشو شخصا از طیبه خانوم میگرفت.قبل از خوردن هم نماز داشت!
*********
بعد از اون یکی دو بار دیگه هم به اون خونه رفتم.اما الان حدودا دو ساله که نتونستم برم.سعادتشو نداشتم.
چیزهای غریبی از اون خونه دیدم و شنیدم.
مریضایی که شفا گرفته بودن.و یا خانومایی که اون سال دیدم با نوزادای سبزپوش میومدن و کاشف به عمل اومد که بچه دار نمیشدن و با نذری که توی اون خونه کرده بودن جواب گرفته بودن.
و یا حتی قبولی خودم توی دانشگاه..که ترجیح میدم حکایتش ناگفته بمونه.اما اونقدر خاص بود که ایمان بیارم به خاطر اون چند روز حضورم در اون خونه بوده!
*********
میدونی چیه؟
من خودم جزو آدمایی هستم که به راحتی چنین اتفاقاتی رو اگه برام تعریف کنن باور نمیکنم
باید اونجا میبودی و برق نگاه اون پیرزن رو صدای لرزون و پرازعجزش رو و ... می دیدی و میشنیدی
تا با تموم وجودت حس میکردی من چی میگم
من رو هم دعا کنید.اگه خواستید اگه وقت کردید ....
*********
و این هم پایان این روایت!