293. روایت (قسمت سوم)+بعدانوشت
توی پستی که پارسال در مورد محرم نوشتم٬گفتم که راجع به خیلی از روضه ها و جلسات چه حس بدی پیدا کرده بودم.با هر بار حضور در چنین مجالسی هم این دلزدگی بیشتر میشد.خانومایی که خودشونو میزدن.دعاخونی که برای به گریه انداختن مردم هر چیزی می گفت...
این قسمت از کتاب "اِرمیا" نوشته ی "رضا امیرخانی" رو بخونید:
اِرمیا میگفت و فرمانده و بچه ها و حتی روستایی هایی که تا حالا تهران نیامده بودند٬گریه می کردند.مداح که نه پاسدار بود و نه بسیجی و نه رزمنده٬بلند شد.با خود گفت:((به این هم میگویند مجلس مداحی؟پسره ی دیوانه اراجیف میگوید این ها گریه می کنند.حالا من بروم چکار می کنند؟))
دیگر پای میکروفون رسیده بود.میکروفون را برداشت.بی مقدمه شروع کرد:((خدا خودت گفتی اشک جوان را خجالت میکشی ببینی.د زار بزن جوان٬حق هم داری))
نفسش را میکشید ته گلویش و هق هق میکرد:((امام زمان! اینها سربازهای تو هستند.دارند گریه می کنند که بیایی.فرمان ده ندارند.بدبختند.دِ پاشو جوان.دم بگیر.یا مهدی.یا مهدی.عجل علی ظهورک))
بچه ها بلند شدند.اگر حسینیه روشن بود همه همدیگر را به علامت تعجب نگاه می کردند.آن جا هیچکس خود را به این وضوح سرباز امام زمان نمی خواند.غلامی ِ غلامانِ امام زمان بالاترین افتخاری بود که ممکن بود نصیب کسی شود!اما سرباز بودن فرای آن بود.تواضع در حسینیه غرور را کشته بود.
مداح داد میزد.عرق کرده بود.اما صدای بچه ها کمتر میشد که بیشتر نمیشد.میکروفون را به دهانش آنقدر نزدیک کرده بود که صدای خش خش ناخوشایند برخورد ریش هایش با آن همه را می آزرد.دیگر داد میزد:((یامهدی یا مهدی!عجل علی ظهورک))
مداحی به دل بچه ها نمی نشست.صدای مداح بیشتر میشد و صدای بچه ها کمتر.ناگهان ارمیا در حالیکه نیم تنه ی بالایش محیط دایره ای را میپیمود شروع کرد:((یا مهدی!عجل علی ظهورک.بیا.ظهور کن.زودتر بیا.نه نیا.کجا می آیی؟کسی منتظر ظهورت هست؟اگر یک قوطی کنسرو کمتر به ما بدهند٬ظهور تو را که هیچ٬خدا را هم فراموش می کنیم.چه کسی منتظر ظهورت است؟کی؟چرا بی خودی داد میزنیم؟))
همه آنقدر بلند ضجه میزدند که هیچکس صدای مداح را نشنید که آرام گفت:((شما که خودتان مداح داشتید٬مارا برای چی آوردید توی این خاک و خل؟))
ارمیا ادامه میداد:((آقا نیا.بیایی گردنم را میزنی.ولی بیا زجرش کمتر است.اینجوری دارم زجرکش میشوم))
و....
طیبه خانوم٬خونه ش٬روضه خون بی ریاش برای من نقش اون حسینیه و اِِرمیا رو بازی کردن.
یکی از شبای قدر سال ۸۳ بود.اون خونه رو خاله پیدا کرده بود.بدون هیچ حس و اشتیاقی همراهشون شدم.داشتم خودم رو برای یه شب پرکسالت و بی حس و شور دیگه آماده میکردم که رسیدیم.
رفتیم داخل.چقدر به نظرم یه جوری بود.برعکس خیلی از جاهایی که تا حالا رفته بودم٬هیچ خبری از تجملات نبود.توی قسمت اول گفتم که تمام راهرو تا سقف سیاهپوش بود.دلم گر گرفت.نمی دونم.انگار یه گمشده رو پیدا کرده بود.تا توی راه پله ها هم کیپ تا کیپ نشسته بودن!خیلی شلوغ بود!
در احوالات اون شب همین بس که تمام وجودم زیر و رو شد.اصلا توی حال خودم نبودم.خیلی خوب بود.چنان آرامشی نصیبم شده بود که فقط خود خدا میدونه.مداحشون داد نمیزد.برای درآوردن اشک مردم هرچیزی نمیگفت.صداش آروم بود.انگار داشت توی گوشم زمزمه میکرد.درست مثل یه لالایی...
میگن شب قدر خیلی شب مهمیه.سرنوشت یک ساله ت رقم میخوره.آروم و راضی و مسخ شده اومدم بیرون.اومدم بیرون و توی فکر بودم که کی میتونم دوباره به اونجا برم؟
پرس و جو کردم و متوجه شدم محرم هر سال ۱۰ روز مراسم دارن...
ادامه دارد...
بعدانوشت:
ادامه ی متن بالا:مداح آرام قدم میزد.تا به حال در چنین موقعیت خوبی برای فکر کردن قرار نگرفته بود.همیشه بعد مجلس کلی دوروبری گردش را میگرفتند و او مجبور بود همانجور که جواب التماس دعاها را میداد٬با یک دست در جیب قبا مقدار پول داخل پاکت را برآورد کند.
حالا همه ی تصاویر زنده گی اش از جلوی چشمانش میگذشتند.
((اما چه جور گریه میکردند.من تا حالا این جورش را ندیده بودم.یارو جوری میزد تو سرش انگار میخواهد خودش را بکشد!نعوذبالله پنداری انداختندش توی آتش جهنم.چه جوری میزد تو سرش.مثل من نبود که با کف دست بزند تو پیشانیش که صدا بدهد!الکی هم هق هق نمی کردند.اشک گلوله گلوله میریخت از صورتشان.خدایا من را ببخش.از کجا معلوم همان دیوانه از من که اینهمه سال ذکر مصیبت خواندم اوضاعش بهتر نباشد؟حتما هم اوضاعش بهتر است.برای اینکه روضه نمیخواند و مردم گریه میکردند.او یک چیزی داشت که من ندارم.یک عمر الکی اشک مردم را گرفتیم.گناه هم کردیم.انگار مسابقه گذاشته بودیم برای اشک گرفتن.یک عمر فقط پیاز بودیم!))
مداح برای اولین بار برای خودش روضه میخواند و برای اولین بار بعد از ده پانزده سال از ته دل گریه میکرد.حالا دو صدا سکوت شب را به هم میزد.گریه ی مداح و گریه ی حسینیه ...