144. "مـــــن"  "تـــــــو"  "نـــــــدا" !!!

چادر نماز سفید با گلای ریز آبی روی سرمه.پنجره ی اتاقم هم بازه.ساعت حدودا 9 شبه.

جانمازو رو پهن میکنم و می ایستم به نماز.

نسیم خنکی پرده رو بلند می کنه و

نسیم خنک که به صورتم میخوره...

سلام بر تو ای نسیم خنک شبانه!

سلام بر تو که آزاد و رها و بی دغدغه ی فکری میچرخی

سلام بر تو که هر لحظه خبری جونتو به آتیش نمی کشه

نمی دونم فیلم احتضار ندا رو شما هم دیدی یا نه.

من دیدم.

یکی بود مثل من.هم تیپ و هم ظاهر و هم قواره ی من

شاید هم "ندا" یه "من" بود.

یعنی حداقل برای خودش بود.

برای خودش یه "من" بود.

شاید برای یکی هم یه "تو" بود.

نمی دونم....

خدایش بیامرزد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دلم میخواست امشب نمازمو توی یه جای سر باز بخونم.

یه جایی مثل یه باغ

سکوت محض

من باشم و خدام و ....


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط یه امتحان دیگه دارم.روز سه شنبه.اوضاع و احوال شخصیم خوبه.

این روزا دست و دلم خیلی به نوشتن نمیره

بعد از امتحانا یه مصاحبه ی شغلی دارم.

شاید آخر همین هفته.میشه برام دعا کنید؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ندا هم یکی بود مثل من مثل تو.

یه دختر جوون.

پر از امید و آرزو

شاید دانشجو

شاید عاشق

عزیزدل یه عالمه آدم

و خیلی حرفا و شایدای دیگه

هنوز تو گوشمه

"ندا نرو.ندا بمون.نترس ندا

نــــــــــــــــدا!

...............



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوای یکی از شعرای دبیرستان به سرم زد
می نویسمش
کاملا بی منظور!


سفرت بخیر اما
تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

143. تصمیم کبری .... نه!اشتباه شد!!!!...تصمیم تینا!


عرض کنم خدمتتون که بنده در حال گذراندن اوقات فراغتی کاملا مفرح(!!!)SHABLON_padonak_04.gifبا کتاب های درسی محترمه(!!!) می باشم!

بله!خودتون که ملاحظه فرمودید چقـــــــــــدر مفرح هستش!!!!!!!!

به هر دوستی که برای رفع اشکال زنگ میزنم٬ سه ساعت تمام برام از حوادث و اتفاقات رخ داده و نداده ی چند روز اخیر میگه!

بنده هم گاهی از خودم هیجان نشون میدم.حتی اگه خبر تکراری باشه هم طوری وانمود میکنم که انگار بار اوله دارم میشنوم! تظاهر به ترس میکنمgirl_to_take_umbrage2.gifیا حتی تعجب میکنم!

تا دوست عزیز حسابی حس همدلی بهش دست بده و گرم بگیره و من هم بتونم اشکالامو بپرسم!

تلویزیون رو روشن میکنم...دیگه خودتون میدونید دیگه!یا فوتباله!یا اخباره!یا خنثی کردن توطئه های دشمنان(!!!) یا تحلیل وقایع اخیر!

میام سراغ اینترنت.بدتر از خودم(!!!) همه یا این شکل هستن یا این شکلی Sumo Wrestler یا این شکلی Whoop De Doo یا این شکلی یا حالا هر شکلی.اصلا به من چه!!!!!

توی خبرگذاریا هم میری یا فیلتره یا سرعت اونقدر پایینه و اونقدر انتظار میکشی که پای سیستم این شکلی میشی یه جا هم که باز میشه میبینی که

دیگه .....

دیگه همین دیگه!

این همه فک زدم که بگم آقا جان خسته شدم از این همه سیاسی بازی بی نتیجه(!!!)

که بگم دیگه نه میخوام در موردش حرف بزنم نه در موردش بخونم نه بنویسم!!!

بلاگتو باز کنم ببینم سیاسی نوشتی میبندمش در جا!با عرض شرمندگی!!

منم ایرانی منم متاثر منم ناراحت منم همه ی اینا!ولی ولی وای....

چار روز دیگه این قائله ها میخوابه و من میمونم و درسای افتاده!

امتحانامونم عقب نیفتاده محض اطلاعتون!

اگه هیچ جایی نمی تونه خاطر من رو منبسط کنه حداقل خودم که میتونم هوای خودمو داشته باشم!

همه ی اینا رو گفتم که از فردا که اومدی دیدی اینجا رویه ی سابقش رو درپیش گرفته یا اگه واسه پست سیاسیت کامنت کاملا بی ربط گذاشتم نگی دختره خل شده!

به روال سابق دوستتون دارم هوارتا!

خدافظ!

پ.ن: و در نهایت هیچ کدوم این حرفا به معنی بی خیالی یا نفهمی من نیست!فقط دیگه نمیکشم!میخوام سعی کنم حتی یه کم هم شده٬یه فضای آروم برای خودم ایجاد کنم.آروم آروم.هرچند که میدونم نمیشه احتمالا

142. فعلا صاف تا کمی ابری!


ما هم رفتیم رای دادیم!

دیشب حدود ۳ خوابیدم.برای همین صبح هم دیر بلند شدم.

ساعت ۹:۳۰ از خواب بلند شدم و ساعت ۱۰ برای انجام این فریضه ی مهم ملی(!!!)توی خیابون بودم!

بعدشم دیگه هیچی!

عین این بدبختا مثل چی درس میخونم!

امتحانا همین هفته شروع میشه

فردا پس فردا رو بگو!نتیجه معلوم میشه

و فکر کنم نتیجه به نفع هر گروهی باشه گروه مقابل جنجال راه بندازه

در کل هفته ی شلوغی رو پیش بینی میکنم!

عین این مجریای هواشناسی!

در کل هفته ی شلوغی رو پیش بینی می کنم همراه با گرد و غبار محلی!

141. گوسفند در شهر!!

تقریبا ۱۰ روز پیش بود.از دانشگاه اومدم بیرون.و طبق عادت پیاده راه افتادم.و یه مسافتی رو راه اومدم.

یه دفه با منظره ی عجیب غریب و بامزه ای روبرو شدم!

بله!

چشمات چارتا شد؟ منم اون لحظه همین طوری بودم!

گفته بودم که دانشگاهمون تقریبا آخر شهره٬ولی نه دیگه اینقدر خارج از شهر که چراگاه باشه!

اصلا نمیدونم اینا رو چه جوری آورده بودن اونجا!

آخه شما فکرشو بکن!

پشت سر شون که داری میبینی٬مسکونیه.خونه س.روبروی اون هم که خیابونه!یه سر دانشگاه و ایناس.روبروی دانشگاه هم باز خونه و مغازه س!

شاید با هواپیمایی چیزی آوردنشون!نمیدونم!

خلاصه که هرچی فکر کردم نفهمیدم اینا از کجا اینجا پیداشون شده بود.

یه احتمال دیگه هم هست!

از طرف مدرسه شون با اتوبوس آوردنشون!اردو!

که ببینن شهر چه شکلیه و علفای شهری چه مزه ایه!

خلاصه!رفتم جلو و ازشون یه چند تایی عکس گرفتم!

اینم یکی دیگه

البته توی این حال و اوضاع آشفته٬دیدن سفینه هم تعجب نداره این که چند تا دونه گوسفنده!

140


درحال دیدن مناظره و خندیدن به آشیخ پست هم میزارم.دمش گرم!

چندتا نکته رو عرض میکنم خدمتتون!

۱. در این بلاگ پست انتخاباتی دیگه ای درج نمیشه.چون مشخصه که به کی رای میدم.تغییری هم در نظرم ایجاد نمیشه.به اندازه ی کافی هم حرص خوردم و الکی خودمو وسط انداختم!دیگه بسه!آخرین پست انتخاباتی در تاریخ ۲۰ خرداد درج خواهد شد و نتیجه ی نظر سنجی رو اعلام میکنم.

۲.پیرو نکته ی یک٬هرکس در این بلاگ یه کلمه از انتخابات صحبت کنه با جارو میفتم دنبالش!!

۳.نکته ی دو را جدی بگیرید لطفا!

۴.بالاخره ما هم طرف دار شدیم!

۵. سلام قربان!بله ما هم طرف دار شدیم!

۶.ممنون قربان! خوشمان آمد.

۷.چرا اینجوری بی سروصدا میاین و میرین؟

۸.تشریف داشته باشین یه میوه ای شیرینی یی شامی چیزی!

۹.نکته ی هشت مخاطب خاص نداشت همه رو گفتم!

۱۰.اگه میخوای شام بمونی قربون دستت پاشو خودت برو آشپزخونه یه چیزی درس کن با هم بخوریم!

۱۱.پیرو نکته ی ۱۰:آخه غریبه که نیستی!

۱۲.دیگه همین!

۱۳.راستی یادم رفت حالتو بپرسم.خوبی؟

۱۴.خدافظ!

139. مــــــــاجـــــــــرای چــــــــایــــــــــی!!!!!!!!!!!!


دیشب حول و حوش ساعت ۹:۳۰-۹ شب بود که یهو دلم چایی خواست!طبق معمول همیشه رفتم لیوان مخصوصمو از توی جاظرفی برداشتم و اومدم سمت گاز.به بدنه ی کتری دست زدم.دیدم داغ نیست.یه نیم ساعتی بود که زیرش خاموش بود.زیرشو روشن کردم که گرم بشه و از اونجایی که کمی تا قسمتی تنبل تشریف دارم دیگه لیوانمو به جاظرفی برنگردوندم.

با خودم گفتم چه کاریه خب دو دقیقه ی دیگه میخوام توش چایی بریزم دیگه!و با همین استدلال گهربار روی میز آشپزخونه گذاشتمش و اومدم بیرون!

بعدش گوشیم زنگ خورد.یه کم تلفن حرف زدمو بعد بلند شدم برای نماز و ... و خلاصه یادم رفت!

بعدش هم که مناظره شروع شد و من دیگه از جلوی تلویزیون تکون نخوردم!

بعدازتموم شدن مناظره٬پریدم سر کامپیوتر که هیجانات جوانی رو در این بلاگ بخت برگشته خالی کنم!!

کامپیوتر رو روشن کردم و تا ویندوز بالا بیاد رفتم آشپزخونه برای خودم چایی بریزم.به دلیل همون تنبلی که بالا عرض کردم دیگه برق رو روشن نکردم!

خب آخه چکاریه؟لیوانم که همون جلو بود.کتری رو هم که میدیدم .دیگه دو دقیقه که این حرفا رو نداره.برق نمیخواد.(والا!همینو بگو!)

القصه!

چایی رو ریختمو اومدمو نشستمو نوشتمو خواستم چایی رو بخورمو که .............

چشمت روز بد نبینه!

میدونی چی دیدم؟!

نمیدونی که!

همون بهتر که ندونی!

بگـــم؟ بگـــــــــم؟(اینارو با صدا و لحن دکتر بخون!) بگــــــــــــــــــم؟

خب باشه میگم!

پوست خیار و گوجه بود که همینجوری روی چایی نگون بخت شناور بود!

حالا ماجرا از چه قرار بود؟

عرض میکنم خدمتتون!

لیوان من روی میز آشپزخونه تشریف داشته و مامان جان وقتی اومدن برای شام٬سالاد درست کنن٬از اونجایی که ظرف دیگه ای دم دستشون نبوده لیوان مظلوم من رو هدف گلوله های گیاهیشون قرار داده بودن!

خیلی بد بود!

فکر کن بخوای چای بخوری یهو ببینی پوست خیار گوجه توی لیوانت پشتک وارو میزنه!

دیگه همین!

این بود انشای من!

خدافظ!

پ.ن: ای جانم!ببین چه خوشگله!

138. جانماز جادویی من


چقدر چادر و سجاده و جانمازمو دوس دارم.حس خوبی بهم میدن.یه آرامش مطلق.

تیکه تیکه ی اسباب نمازم برام خاطره س.اون چادر سفید با گلای خیلی ریز آبی تیره.

اون جانماز آبی که برام از کربلا آوردنش.

سجاده ی کوچیکتری که داخل جانمازم جا خوش کرده و از مشهد اومده.

تسبیح آبی تیره ی درشت خوشگلی که اون روز توی جمکران از خانومی که داشت به عنوان ادای یه نذر٬ تسبیح پخش میکرد گرفتمش.قشنگ یادمه که خوب به تسبیح های توی دستش نگاه کردم و با یه شور و شعف بچه گانه اینو از اون زیرزیرا کشیدم بیرون.یادمه خانومه هم از خنده و ذوق من خندید و رفت.اون مهر گرد خوشگل که روش فقط یه "یاحسین" نوشته.

همه و همه شون متعلقات دنیای من هستن.

و به تازگی قرآن سبز خوشرنگی که بزرگترین دارایی یکی از عزیزانم بود.امانت سپردش به من.و حالا شده بزرگترین دارایی دنیای کوچیک من.

یکی از شگفتی های این دنیای کوچیک بزرگ برای من٬ آرامش عظیمیه که بهم القا میکنه.

امروز از اون روزا بود.از سر صبح دلگیر بودم و بی حوصله.اعصابم ناراحت بود یه کم.هی سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی نمیشد.

اینجور وقتا توی یه حس تنهایی بد غرق میشم انگار.خیلی آزاردهنده س.

حدود ساعت ۲ بود.پاشدم وضو گرفتم واسه نماز ظهر و عصر.نماز ظهرمو خونده بودم که دوباره رفتم تو فکر.همونجوری که نشسته بودم سرمو گذاشتم روی جانمازم.یه حالتی مثل سجده.ولی یه کم راحت تر.

چشمام گرم شد و خوابم برد.یعنی نخوابیدما.یه حالتی بین خواب و بیداری.یه چیزی مثل خلسه شاید.

نزدیکای ساعت ۲:۳۰ بود که مامان اومد خونه.اومد در اتاقمو باز کرد و همونجوری هم داشت باهام حرف میزد.از صدای مامان از جا پریدم.

اول حرفاشو نفهمیدم اصلا.ولی بعد متوجه حرفاش شدم.حرفاش که تموم شد پاشدم واسه نماز عصر.

حالم خوب شده بود.دیگه اثری از اون ناراحتی توی وجودم نبود.

جانماز جادویی من کار خودشو کرده بود.مثل همیشه.

137. مـــــــــــن و مــــــــــــامـــــــــــــان و انتخــــــــــابـــــــــــــــات!!


من:مامان؟!

مامان:بله؟

من:شما رای میدی دیگه آره؟

مامان:(یه نگاه عاقل اندر سفیه!)

من:مامان! رای میدی دیگه آره؟!

مامان:نمیدونم حالا!

من:یعنی چی نمیدونم؟

مامان:یعنی بریم اگه این مدرسه هه خلوت بود رای میدم.اگرنه حوصله ی توی صف واستادن ندارم

من:خیلی ممنون

مامان: 

پ.ن: اینو دوس دارم!

136. تینای شیردل

+بعدانوشت

 

دیروز یه خرمگس کشتم!Darth Vader

 

                                     

                                              امضا:تینای شیردل!!!!Viking

خرمگس کشی به شیوه ی نوین:

داشتم با خیال راحت کتاب درسیمو ورق میزدم Reading a Bookکه یه دفه یه موجود زشت و سیاه و کریه المنظر (به اسم خرمگس)رو روی آیینه ی دراورم دیدم.زشت بی ریخت داشت واسه من شکلک درمیاورد.هی میگفت اگه میتونی بیا منو بگیر!ابرو مینداخت بالا و اینا!یه لحظه مات نگاش کردم و بعد...

رفتم سم آوردم.از پشت سرش بهش نزدیک شدم.سمو ریختم روش.بدبخت در عرض چند ثانیه چپه شد!

بعدشم جاروبرقی رو آوردم و جاروش کردم!

چیه؟دوباره میخوای بگی قاتل؟بدون تپش قلب SugarwareZ-045.gifو لرزش دست و اینا؟خب بگو!چیکار کنم؟!

یا شایدم داری میخندی ها؟راحت باش!

پ.ن۱:SugarwareZ-219.gif(دارای مخاطب)

پ.ن۲:نگاه چه باحال میخنده!انگار یکی درحد مرگ داره قلقلکش میده! 

پ.ن۳:از دست هوای گرم و این پشه های بیشعور!

دستم میسوزه خب!

بعدانوشت:اصلا راضیم نکرد.اون آرای جوونا رو داره باید روی افکار باقی اقشار بیشتر حرکت میکرد و مانور می داد.بنظرم تاثیرگذار نبود.کاش در اشتباه باشم...

135. عهد آدم

 

آسمون سیاه سیاهه!داره رعدوبرق میزنه.این دقیقا همون آسمونیه که اگه ساعت ها هم کنار پنجره به تماشای اون بشینم خسته نمیشم.و یا اینکه میتونم چشمامو ببندم و بی حرکت کنار پنجره بشینم.به صدای رعد و صدای برخورد دونه دونه های بارون با سطوح مختلف گوش گنم.گوش گنم و گوش گنم و گوش کنم و ... غرق لذت بشم.

چه بارون قشنگی.تند و ریز.یه بارون بهاری.و باز هم بوی خاک نم خورده توی هوا.بازم رعدوبوق زد...

بارون شدیدتر میشه.تگرگ شد.بی نظیره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

جهان یك دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قشنگی بارون بهاری به غیرقابل پیش بینی بودنشه.مثل همین الان.ریز شد.کم شد.رو به توقف و....حالا!با سرعت و شدتی بیش از قبل.انگار آسمون هم بازیش گرفته.میخواد سربسرمون بزاره.یه رعد بلند دیگه بعد از تند شدن بارون.میدونی این چی بود؟یه خنده ی بلند.قهقهه ی آسمون.سر کارمون گذاشته؟شایدم میخواد باهامون بازی کنه.نمیدونم.دیگه رعدی نمی زنه.دیگه نمی خندده.نکنه چون من نخندیدم غریبی کرده؟ میخندم.بلند میخندم.به آسمون نگاه میکنم و میخندم.حالا اونم میخنده.یه رعد دیگه.یه خنده ی دیگه.یه خنده ی بلند.یه رعد مهیب.

 

 

134

دو تا پست قبل تر مطلبی نوشتم با عنوان درگیر آزاد .

در رابطه با آنچه که در مورد نگرشم نسبت به قشر کارگری و ارتباط تحصیلات و شان اجتماعی نوشته بودم جبهه گیری هایی صورت گرفت که لازم دونستم با ارائه ی توضیحات بیشتری منظورم رو بازتر کنم تا سو ءتفاهمات احتمالی برطرف بشه

اولین اخطاریه!

 پایین و بالا بودن انسانها رو نمیشه از سطح تحصیلاتشون دونست

منم نگفتم که میشه.ولی نمیتونی کتمان کنی که آیتم مهمیه.

ببین!منم قبول دارم که هستن آدمایی که مثلا از تحصیلات رسمی(مدرک)فقط یه دیپلم دارن اما اونقدر مطلع و فرهیخته هستند که امکان نداره از روی ظاهرشون یا صحبتاشون فهمید که دیپلمه هستند.اونقدر در زمینه ی کاریشون مطالعه داشتن و اونقدر در اون تبحر پیدا کردن که روی دستشون کسی نیست.و مسلما چنین آدم پخته ای از نظر روابط عمومی اجتماعی هم در سطح خوب و قابل قبولی قرار داره.

و یا برعکسش هم ممکنه آدم تحصیلکرده ای که مایه ی آبروریزی کل ایل و تبارش و هم رشته هاشه!

منم اینارو قبول دارم ولی باید بپذیری که این موارد در اقلیت هستن و استثنا محسوب میشن.حداقل مثال اولم اینطوره.

مثلا من بخوام جایی برم کار کنم٬شرط ورودم در مصاحبه های شغلی مدرکمه!نمیتونی اینو کتمان کنی!یعنی در یه نگاه اولیه که هیچ شناختی از من نیست٬به اطلاعات کلیشه ای می پردازن(حداقل برای اون گزینش اولیه!)

حتما تا حالا فرم کاریابی پر کردی.یکی از چیزایی که حتما باید ذکر کنی میزان تحصیلاتت و گاها نام دانشگاه محل تحصیلته.

من نمیگم اینا اصله اما حداقل توی جامعه ی ما اینطور جا افتاده.و به نظر شخص من در اکثر مواقع نگاه افرادی که از تحصیلات عالی برخوردارن با نگاه سایرین به قضایای مختلف متفاوته.و این تفاوت به دلیل حضور در اجتماعی بزرگتر به نام دانشگاهه که اکثریت افراد عضو اون(چه استاد چه دانشجو چه کارمندان)از قشر مقبول جامعه هستند.و معاشرت با آدمای فرهیخته معمولا روی منش و خلق و خو و میزان نزاکت آدما تاثیرگذاره.

تاکید میکنم!

نگفتم "همه" گفتم "اکثریت"

نگفتم "همیشه" گفتم "معمولا"

 

دومین اخطاریه!

تينا جان توي همين قشر به اصطلاح پايين هستن كساني كه روحيه بالايي دارن كافيه بشينيم پاي صحبتاشون

بله.ممکنه باشن.اما به نظر من برای خودشون هستن!

نیازجان!

دنیای خشنی داریم(البته به نظر شخصی من)

نمیشه با این به قول شما "قشر به اصطلاح پایین" روابط حسنه برقرار کرد که شاید درونشون آدمی پیدا بشه که آدم فهمیده ای باشه!

اگه نبود چی؟اگه گیر آدمی با جنبه ی پایین افتادی چی؟

حالا بیا و درستش کن!میشه بلای جون خودتو زندگیت.آرامشتو ازت میگیره تمام و کمال!

من نمونه شو دیدم!

ببین من خودمو بالا نمیدونم.شاید الان منو آدم بی رحمی ببینی شاید تصورات ذهنیت از من بهم بریزه.

ولی واقعا همینه!واقعیت همینه!خود تو مطمئنا حاضر نیستی آرامش خودت و خانوادتو به هیچ قیمتی در معرض خطر قرار بدی!و این اصلا بی رحمی نیست.

توی محیطای کار که اصلا نمیشه این حرفای قشنگ رو اعمال کرد!من دارم میبینم دیگه!حالا تجاربی که توی این مدت خودم بدست آوردم هیچی.گاها مامانم یا کسای دیگه هم برام از تجاربشون میگن که بر تفکرات من مهر تایید میزنه!

نیاز!اینا همه حرفه که با کارگر دوست باش تا روحیه بگیره و کار کنه!اون چیزایی که من دیدم و از صاحبان صنایع شنیدم اینه"کارگر حتی نباید لبخند روی صورتت ببینه!چون اونوقت از سر و کولت بالا میره!"

محیطای صنعتی ما واقعا محیطای خشنی هستن!که از آدمای کم فهم اشباع شدن!

دیدم مواردی رو که:

مثلا مدیر تولید با کارگراش روابط حسنه برقرار کرده٬حالا بنده ی خدا وارد سالن تولید که میشه کارگرا انگار سنگ صبورشونو دیدن!یکی یکی شروع میکنن به درد دل کردن!

در صورتیکه اون مدیر هم در مقابل یکی دیگه مسئوله و باید برای کم کاری کارگرا جواب پس بده و ...

حرف در این مورد خیلی زیاده که نمیشه توی یکی دو خط خلاصه ش کرد.

 

سومین اخطاریه!

کاش درمورد قشر زحمتکش کارگر یه کم لطیف تر مینوشتی. ببین گلم من دقیقا باهات درمورد این تفاوت فاحش فرهنگی موافقما٬ اما کاش مطرح نمیکردی. حقیقتا وقتی خوندم ازت انتظار نداشتم از بالا به کسی نگاه کنی

اولا که .... سلام!

ببین مونس جان!

اولا من بهشون توهین نکردم.فقط آنچه رو در اون روز خاص دیده بودم و نگرش و جمع بندی ذهنیمو مطرح کردم.

بعدشم ببخشید چی رو لطیف تر مینوشتم؟مگه مثلا در مورد یه گونه ی کمیاب گیاهی حرف زدم؟

ببین عزیزم!یه بار دیگه نوشته ی من رو بخون و بگو به کجاش ایراد داری تا حداقل بتونم از خودم دفاع کنم!

و در مورد تفاوت فاحش فرهنگی:من در اینجا صرفا به این موضوع نپرداخته بودم و واقعا این هدف پست من نبوده.نگرش من به منش٬حرکات٬خلق و خوی افراد بوده و بس.

و در آخر نوشتی که " ازت انتظار نداشتم از بالا به کسی نگاه کنی"

ببین عزیزم!بزار یه مثال بزنم.

داری از کنار یه ساختمون نیمه کاره رد میشی.کارگری رو میبینی که سر اون ساختمون داره آجر جابجا میکنه.حتی ممکنه بایسته بروبر نگات کنه.

مونس!توروخدا نگو که خودت رو از اون بالاتر و برتر نمیدونی!حتی ممکنه یه بد و بیراه هم بهش بگی!

من بهیچ وجه خودم رو بالا نمیدونم.چون هنوز در حد بالایی نیستم.و در یه حد معمول ایستادم.

تاکید میکنم!"هنوز" در حد بالایی نیستم.

ببین اینجا یه وبنوشته که من گاهی روزانه هام رو هم در اون مینویسم.و هرکسی در نظر خودش خیلیا رو از خودش پایین تر میدونه و خیلیا رو هم بالاتر!

بله!من کتمان نمیکنم که خودم رو از اون قشری که مطرح کردی بالاتر میدونم!

اسمشو هر چیزی میشه گذاشت.خودخواهی!یا امثالهم

اما من بهش میگم عزت نفس!

هر چند که تاکید میکنم در جامعه خودم رو در جایگاه والایی نمیبینم(فعلا!)و بدون شک به اون جایگاه خواهم رسید!

هرچند که در متن هم نوشته بودم "باید اونقدر بالا باشی که از قشر سطح پایین جامعه جدا باشی تا آزار نبینی" و این فقط یه خواسته و یه هدف بلند مدته.نوشتم "باید بالا باشم" نه اینکه "بالا هستم".این دوتا فرقشون از زمین تا آسمونه گلم

 

یکی دو تا هم خصوصی در این مورد داشتم که این توضیحات رو برای اونا هم مکفی میبینم!

دیگه نبود؟

خب خدا رو شکر!

امیدوارم قانع کننده باشه و این بار حکم اعدامم رو صادر نکنید!

133. درگیر آزاد!

خیلی خوبه که سرت شلوغ باشه و ذره ای وقت برای فکر کردن نداشته باشی.

خوبه که برای جمع های خاله زنکی بچه های دانشگاه(قبل و بعد از کلاسا)وقت نداشته باشی

خیلی خوبه که اونقدر درگیر خودت باشی که بدقلقیای یه بدخلق همیشگی دیگه روی اعصابت نباشه و به چشمت نیاد.

خیلی خوبه که زندگیت هدفمند باشه.ببینی که کجا وایسادی.کجا میخوای بری و بعد برای چه جوری رفتن تصمیم بگیری.

خیلی خوبه که اونقدر مسائل مهم در زندگیت داشته باشی که درگیر حاشیه های روزمرگی نشی.

زندگیم روی رواله.درسته که روزای شلوغی دارم اما از این وضعیت کاملا راضی هستم.روحیم خیلی خوبه.

ذهنم این روزا آزادتر از همیشه س.احساس میکنم خیلی چیزا توی زندگیم تغیییر کرده و البته خیلی چیزا هم تغییر خواهند کرد.

درگیر روابطی شده بودم که برام خوشایند نبودن.حالا به بهانه ی کار و درس و ... همشون رو قطع کردم.

(لطفا به خودتون نگیرید.بهیچ وجه منظورم اینجا نیست!!!)

تقریبا میتونم بگم که هیچ دوست صمیمی ندارم.از این وضعیت ناراضی نیستم.چون خودخواسته ایجادش کردم.از تنهایی خودم لذت میبرم.فکر میکنم.راه میرم.دور وبرم رو میبینم.به برخوردهای آدما دقیق میشم و از هر تفاوت برخورد و حرکت آدمایی که هر روز میبینم برای خودم یه کلاس درس میسازم.

هفته ی پیش در کارخونه چند مهمون ویژه داشتن که سمت و دلیل حضورشون بماند.چهار نفر بودن.سه آقا و یه خانوم.قرار بود تمام کارخونه رو ببینن.منم جزو چند نفری بودم که همراهیشون میکردن.

تجربه ی خیلی خوبی بود.در درجه ی اول اون روز به وضوح تفاوت سطح تشخص آدما رو دیدم و سعی کردم بهش بپردازم.در اون جمع از همه کوچیکتر بودم و زیاد مورد خطاب قرار نگرفتم.این برام خیلی خوب بود.یکی یکیشونو زیرنظر گرفتم و به تمام حرکات ریز و درشتشون دقیق شدم.به هر بخش که میرسیدن از مسئولین اون بخش توضیحاتی رو میخواستن و من دیدم انسانهای تحصیل کرده ی کارکشته ای رو که بخاطر عدم اعتمادبنفس اسباب تفریح پنهان این گروه رو فراهم آوردن و علاوه براینکه زیر سوال رفتن٬مورد استهزا قرار گرفتن.

ناهار رو هم مهمون کارخونه بودن.و من نمیدونستم که در کارخونه به جز رستورانی که برای کارکنان هست یه سالن ویژه مخصوص مدیران و مهمانان هم موجوده.

اونا مهمون واحد ما بودن و بالطبع چون همراهشون بودم اون روز در اون سالن من هم حضور داشتم.زمین تا آسمون با رستوران کارکنان تفاوت داشت.کامل مرتب و کلاسه شده.کیفیت غذا هم واقعا متفاوت بود.یه جمع حدودا ۲۰ نفره در اونجا حضور پیدا کردن.که همه از مدیران و مهندسان کارخونه بودن.

اون روز برای من بار زیادی داشت.در برخوردهای یکی یکیشون دقیق میشدم و بعد با هم مقایسه شون میکردم.

بعد از ناهار که دیگه آخرش بود.

قرار بود جلسه ی نسبتا مهمی با حضور دو تن از مدیران عامل کارخونه تشکیل بشه و من هم تونستم با کمی شانس در اون جلسه حضور پیدا کنم.

مدیران عامل رو نمیشناختم.یکیشون که واقعا قابل تشخیص نبود.در سالن کنفرانس رو باز کرد و داخل شد و همه به احترامش بلند شدن.

مردی بود کاملا معمولی که از نظر فیزیکی شاید هیچ ویژگی خاصی نداشت.قد و قواره ش هم خیلی معمولی بود.حتی شاید به عنوان یه آقا کوتاه هم بود.فکر میکنم همقد من بود.شاید هم کمی کوتاهتر!

میز رو دور زد و اومد روبروی ما نشست.نماینده ی جمع میهمان شروع به صحبت با ایشون کرد.جناب مدیر٬اونقدر قشنگ جلسه رو دستش گرفته بود که کیف کردم.کاملا رسمی و مسلط به خود بود.با برخوردهای کاملا حساب شده.

وسط جلسه یکی از مسئولین واحد ما داخل شد و کنار ایشون نشست.و من کاملا برخوردهای این دو نفر رو زیرنظر داشتم.چقدر ریزبرخوردهای اجتماعی مهمه و در کنار هم چقدر به چشم میان!

اون جناب مسئول کاملا شونه هاش خمیده بود.یه جورایی روی صندلی ولو شده بود.دستش هم زیرچونه ش بود.گاهی به میز نگاه میکرد و کاهی به زمین.تمام حواسش اینور اونور بود.و آقای مدیر با نگاهی جدی و موشکافانه تمام افراد حاضر رو زیرنظر داشت.کاملا صاف و رسمی نشسته بود.تمام حرکاتش حتی نگاه هاش هم کنترل شده و حساب شده بود.در یک کلام اون آدم که هیچ خصیصه ی فیزیکی بارزی نداشت چنان برخورد میکرد که انگار واقعا برترین فرد حاضر در اونجا بود.خیلی خوشم اومد.حتی قدم هاش در هنگام ورود و خروج به سالن مقتدرانه و خاص بود.

عصر که داشتم از در کارخونه میومدم بیرون٬اون مسافتی رو که باید تا نگهبانی طی میکردم کارگرا رو زیرنظر داشتم و اینکه واقعا از نظر سطح طبقاتی با قشر سطح بالای اونجا متفاوت بودن!

راه رفتناشون.حرف زدناشون.گهگاه لودگیاشون و و و همه و همه ی حرکاتشون حکایت از پایین بودنشون داشت.

و چه فاحشه این تفاوت ها!و چه عمیق و پرنشدنیه این گودال!راهی برای اصلاح نیست.تنها راه ٬درگیر نشدن و برتر بودنه.باید اونقدر بالا باشی که از قشر سطح پایین جامعه جدا باشی تا آزار نبینی(در این مورد بیشتر خواهم نوشت)

این روزا تمام محیط ها و آدمای دورویرم یرام تبدیل به کلاس درس شدن.میبینم و بخاطر میسپرم و در تنهایی بهشون فکر میکنم و سعی میکنم خودم رو به چالش بکشم و روی خودم کار کنم.

عالم جدیدم رو دوس دارم و با وجود تمام سختیاش به شدت ازش لذت میبرم.احساس میکنم آزادم.دیگه درگیر روابطی که یه روز خوش و یه روز پر از تنشه نیستم.هر کی رو که وجودش مدت مدیدیه باعث آزارمه به فراموشی سپردم.

(باز هم میگم منظورم بچه های اینجا نیست.لطفا در این خصوص سیل خصوصی به سمتم سرازیر نشه!)

خوبم.خیلی خوبم.درگیرم و درعین حال فوق العاده آزاد.

پ ن:خداحافظ تا سال دیگه.خداحافظ ای خاطره انگیزترین ماه سال!