133. درگیر آزاد!
خیلی خوبه که سرت شلوغ باشه و ذره ای وقت برای فکر کردن نداشته باشی.
خوبه که برای جمع های خاله زنکی بچه های دانشگاه(قبل و بعد از کلاسا)وقت نداشته باشی
خیلی خوبه که اونقدر درگیر خودت باشی که بدقلقیای یه بدخلق همیشگی دیگه روی اعصابت نباشه و به چشمت نیاد.
خیلی خوبه که زندگیت هدفمند باشه.ببینی که کجا وایسادی.کجا میخوای بری و بعد برای چه جوری رفتن تصمیم بگیری.
خیلی خوبه که اونقدر مسائل مهم در زندگیت داشته باشی که درگیر حاشیه های روزمرگی نشی.
زندگیم روی رواله.درسته که روزای شلوغی دارم اما از این وضعیت کاملا راضی هستم.روحیم خیلی خوبه.
ذهنم این روزا آزادتر از همیشه س.احساس میکنم خیلی چیزا توی زندگیم تغیییر کرده و البته خیلی چیزا هم تغییر خواهند کرد.
درگیر روابطی شده بودم که برام خوشایند نبودن.حالا به بهانه ی کار و درس و ... همشون رو قطع کردم.
(لطفا به خودتون نگیرید.بهیچ وجه منظورم اینجا نیست!!!)
تقریبا میتونم بگم که هیچ دوست صمیمی ندارم.از این وضعیت ناراضی نیستم.چون خودخواسته ایجادش کردم.از تنهایی خودم لذت میبرم.فکر میکنم.راه میرم.دور وبرم رو میبینم.به برخوردهای آدما دقیق میشم و از هر تفاوت برخورد و حرکت آدمایی که هر روز میبینم برای خودم یه کلاس درس میسازم.
هفته ی پیش در کارخونه چند مهمون ویژه داشتن که سمت و دلیل حضورشون بماند.چهار نفر بودن.سه آقا و یه خانوم.قرار بود تمام کارخونه رو ببینن.منم جزو چند نفری بودم که همراهیشون میکردن.
تجربه ی خیلی خوبی بود.در درجه ی اول اون روز به وضوح تفاوت سطح تشخص آدما رو دیدم و سعی کردم بهش بپردازم.در اون جمع از همه کوچیکتر بودم و زیاد مورد خطاب قرار نگرفتم.این برام خیلی خوب بود.یکی یکیشونو زیرنظر گرفتم و به تمام حرکات ریز و درشتشون دقیق شدم.به هر بخش که میرسیدن از مسئولین اون بخش توضیحاتی رو میخواستن و من دیدم انسانهای تحصیل کرده ی کارکشته ای رو که بخاطر عدم اعتمادبنفس اسباب تفریح پنهان این گروه رو فراهم آوردن و علاوه براینکه زیر سوال رفتن٬مورد استهزا قرار گرفتن.
ناهار رو هم مهمون کارخونه بودن.و من نمیدونستم که در کارخونه به جز رستورانی که برای کارکنان هست یه سالن ویژه مخصوص مدیران و مهمانان هم موجوده.
اونا مهمون واحد ما بودن و بالطبع چون همراهشون بودم اون روز در اون سالن من هم حضور داشتم.زمین تا آسمون با رستوران کارکنان تفاوت داشت.کامل مرتب و کلاسه شده.کیفیت غذا هم واقعا متفاوت بود.یه جمع حدودا ۲۰ نفره در اونجا حضور پیدا کردن.که همه از مدیران و مهندسان کارخونه بودن.
اون روز برای من بار زیادی داشت.در برخوردهای یکی یکیشون دقیق میشدم و بعد با هم مقایسه شون میکردم.
بعد از ناهار که دیگه آخرش بود.
قرار بود جلسه ی نسبتا مهمی با حضور دو تن از مدیران عامل کارخونه تشکیل بشه و من هم تونستم با کمی شانس در اون جلسه حضور پیدا کنم.
مدیران عامل رو نمیشناختم.یکیشون که واقعا قابل تشخیص نبود.در سالن کنفرانس رو باز کرد و داخل شد و همه به احترامش بلند شدن.
مردی بود کاملا معمولی که از نظر فیزیکی شاید هیچ ویژگی خاصی نداشت.قد و قواره ش هم خیلی معمولی بود.حتی شاید به عنوان یه آقا کوتاه هم بود.فکر میکنم همقد من بود.شاید هم کمی کوتاهتر!
میز رو دور زد و اومد روبروی ما نشست.نماینده ی جمع میهمان شروع به صحبت با ایشون کرد.جناب مدیر٬اونقدر قشنگ جلسه رو دستش گرفته بود که کیف کردم.کاملا رسمی و مسلط به خود بود.با برخوردهای کاملا حساب شده.
وسط جلسه یکی از مسئولین واحد ما داخل شد و کنار ایشون نشست.و من کاملا برخوردهای این دو نفر رو زیرنظر داشتم.چقدر ریزبرخوردهای اجتماعی مهمه و در کنار هم چقدر به چشم میان!
اون جناب مسئول کاملا شونه هاش خمیده بود.یه جورایی روی صندلی ولو شده بود.دستش هم زیرچونه ش بود.گاهی به میز نگاه میکرد و کاهی به زمین.تمام حواسش اینور اونور بود.و آقای مدیر با نگاهی جدی و موشکافانه تمام افراد حاضر رو زیرنظر داشت.کاملا صاف و رسمی نشسته بود.تمام حرکاتش حتی نگاه هاش هم کنترل شده و حساب شده بود.در یک کلام اون آدم که هیچ خصیصه ی فیزیکی بارزی نداشت چنان برخورد میکرد که انگار واقعا برترین فرد حاضر در اونجا بود.خیلی خوشم اومد.حتی قدم هاش در هنگام ورود و خروج به سالن مقتدرانه و خاص بود.
عصر که داشتم از در کارخونه میومدم بیرون٬اون مسافتی رو که باید تا نگهبانی طی میکردم کارگرا رو زیرنظر داشتم و اینکه واقعا از نظر سطح طبقاتی با قشر سطح بالای اونجا متفاوت بودن!
راه رفتناشون.حرف زدناشون.گهگاه لودگیاشون و و و همه و همه ی حرکاتشون حکایت از پایین بودنشون داشت.
و چه فاحشه این تفاوت ها!و چه عمیق و پرنشدنیه این گودال!راهی برای اصلاح نیست.تنها راه ٬درگیر نشدن و برتر بودنه.باید اونقدر بالا باشی که از قشر سطح پایین جامعه جدا باشی تا آزار نبینی(در این مورد بیشتر خواهم نوشت)
این روزا تمام محیط ها و آدمای دورویرم یرام تبدیل به کلاس درس شدن.میبینم و بخاطر میسپرم و در تنهایی بهشون فکر میکنم و سعی میکنم خودم رو به چالش بکشم و روی خودم کار کنم.
عالم جدیدم رو دوس دارم و با وجود تمام سختیاش به شدت ازش لذت میبرم.احساس میکنم آزادم.دیگه درگیر روابطی که یه روز خوش و یه روز پر از تنشه نیستم.هر کی رو که وجودش مدت مدیدیه باعث آزارمه به فراموشی سپردم.
(باز هم میگم منظورم بچه های اینجا نیست.لطفا در این خصوص سیل خصوصی به سمتم سرازیر نشه!)
خوبم.خیلی خوبم.درگیرم و درعین حال فوق العاده آزاد.
پ ن:خداحافظ تا سال دیگه.خداحافظ ای خاطره انگیزترین ماه سال!