135. عهد آدم
آسمون سیاه سیاهه!داره رعدوبرق میزنه.این دقیقا همون آسمونیه که اگه ساعت ها هم کنار پنجره به تماشای اون بشینم خسته نمیشم.و یا اینکه میتونم چشمامو ببندم و بی حرکت کنار پنجره بشینم.به صدای رعد و صدای برخورد دونه دونه های بارون با سطوح مختلف گوش گنم.گوش گنم و گوش گنم و گوش کنم و ... غرق لذت بشم.
چه بارون قشنگی.تند و ریز.یه بارون بهاری.و باز هم بوی خاک نم خورده توی هوا.بازم رعدوبوق زد...
بارون شدیدتر میشه.تگرگ شد.بی نظیره.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یك دهان شد هماواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قشنگی بارون بهاری به غیرقابل پیش بینی بودنشه.مثل همین الان.ریز شد.کم شد.رو به توقف و....حالا!با سرعت و شدتی بیش از قبل.انگار آسمون هم بازیش گرفته.میخواد سربسرمون بزاره.یه رعد بلند دیگه بعد از تند شدن بارون.میدونی این چی بود؟یه خنده ی بلند.قهقهه ی آسمون.سر کارمون گذاشته؟شایدم میخواد باهامون بازی کنه.نمیدونم.دیگه رعدی نمی زنه.دیگه نمی خندده.نکنه چون من نخندیدم غریبی کرده؟ میخندم.بلند میخندم.به آسمون نگاه میکنم و میخندم.حالا اونم میخنده.یه رعد دیگه.یه خنده ی دیگه.یه خنده ی بلند.یه رعد مهیب.