111. آشنای دیروز

گفتی:دیگه چه خبر؟

گفتم:هیچی.سلامتی.

***

 

به هم لبخند می زنیم و هریک به سراغ کار خود می رویم.

در دلم غوغاییست.به قدر سالیان حرف دارم برایت.

برایت؟برای تو؟

نه!برای تو دیگر نه...

آخر ناگفته میدانم که نمی خواهی.دیگر نمی خواهی.

کسل میشوی.خسته می شوی.حوصله ام را نداری.

دیگر به شوخی هایم نمی خندی.بی تفاوت نگاهم می کنی.

گویی منتظر پایانش هستی....

اینست روزگار من با تو که از هر نزدیکی نزدیکتر و از هر عزیزی عزیزتر بودی.

بی هیچ اشتراک و حرف و حدیثی...

چون دو بیگانه....

دور می شوی.

دور می شوی و من مانع نمی شوم...

فقط کاش می دانستم چرا...

110. من و تو

ابر و باد ورعد

 باد و رعد و برق

 رعد و برق و بارون

 برق و بارون و آسمون

 بارون و آسمون و زمین

 آسمون و زمین و عشق

 زمین و عشق و من

 

 

عشق و من و تو

 

109. گــــــــــــــــــــــربـــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!!!

یه گربه ی تپل بهدادی که توی پارکینگ مدیران کارخونه معلوم نیست روی ماشین کدوم بدبختی لمیده!

نگاه کن چه تپله!ماشین بدبخت رفته تو از وزن این آقا!

اینم نمای نزدیکش!

ای جانم!

گربه ها هم عین آدما جوگیر میشن!تا دو تا عکس ازش گرفتم فکر کرد حتما نشست مطبوعاتی یی چیزیه!یا شاید هم ترسیده عکساشو پخش کنم که البته ترسش بی مورد هم نبوده!

خرامان خرامان راهشو کشید و رفت!

خدافظ!

(توجه کنید خداحافظ نه!خدافظ!)

108. اوج و اوج

میدونی یه روز خوب یعنی چی؟

یه روز خوب روزیه که دور و بر کسایی که دوسشون داری بچرخی و الکی سربسرشون بزاری

یه روز خوب روزیه که در اون هیچ اتفاق بدی نیفته.یعنی روزت بدون تنش بگذره.

وقتی روزت بدون تنش باشه٬ذره ذره ی روح و جسمت در آرامش بسر میبرن.اونوقته که میتونی خیلی راحت بخندی.

وقتی که غمی نداشته باشی٬برای خندیدن٬ به یه اتفاق خارق العاده نیازی نداری.حتی میتونی به کج و کوله راه رفتن یه مورچه روی دیوار هم بخندی.

زندگی رو قشنگ میبینی.

روی صندلی نشستی.چشماتو میبندی.دستاتو به هم قلاب میکنی اونا رو بالای سرت میبری و به سمت عقب کش میدی.و بعدش هم یه نفس عمیق....در همون حال به صدای عزیزت که داره با آرامش آهنگی رو زیر لب زمزمه میکنه گوش میدی.یه لبخند میزنی و ..... همین.

مگه دیگه چی میخوایم؟مگه بهتر و قشنگ تر از این هم میتونه باشه؟

امروز داشتم توی آلبومای قدیمی آهنگام میگشتم رسیدم به آهنگای قدیمی منصور...

حتی فکرشم نمیتونی بکنی چه حس خوبی بهم دست داد.یه حس خاص.یه سرخوشی به همراه دلتنگی برای روزایی که واسه همیشه رفتن.دوران خوب نوجوونی.رفتم به روزای دبیرستان.

الانم دارم همونا رو گوش میدم خیلی خیلی بهم چسبید این یادآوری ناخودآگاه خاطرات.هر چند که تمام اون خاطرات خوب و خوش نیستن...

داشتم فکر میکردم تمام زندگیم با استفاده از آهنگای قدیمی قابل تعریفه......

فکر میکنم هممون همینطوریم.انگار آهنگا کوله بار خاطراتمون رو بدوش میکشن.

آهنگایی که در دوران کودکیمون مورد علاقه ی پدر و مادرمون بودن٬یادآور روزای شیرین کودکی هستن و ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هوا معرکه س.داره رعد و برق میزنه.در تراس رو باز گذاشتم تا باد بیاد تو.هوای مطبوع٬آهنگ محبوب٬

امشب تمام احساسات خوب دنیا از آن من هستن. و در نهایت با تمام وجود از بودن در کنار کسی که تمام زندگیم رو مدیونشم٬لذت میبرم.

میدونی الان درون من چه جوریه؟

ساحل دریا یه وقتایی اونقدر آرومه که حتی یک دونه ماسه هم جابه جا نمیشه.آروم آروم...

الان من اونجوریم...

خدایا شکرت...

پ.ن:شنیدم که کسانی گفته بودن خاطرات نویسی در بلاگ کار جالبی نیست.شاید نباشه.اما اینجا برای من فقط یه بلاگ نیست.بیشتر از اون برام ارزش داره.مینویسم که یادم بمونه.که هیچوقت فراموش نکنم که چطور...

پ.ن۲:فردا اولین روز حضورم در کارخانه ی بـ.ـهداد و بـ.ـهداش است

 

107. زندگی شاید


گدایی که شب جمعه اش را نشناسد

                                                               از گرسنگی خواهد مرد!

 

 

پ.ن۱:تیناز

پ.ن۲:هندونه! هندونه! نوبر بهاره هندونه!

پ.ن۳:تا حالا بستنی و پفک همزمان خوردی؟من خوردم!خیلی میچسبه!

پ.ن۴:خوبی؟

پ.ن۵:نون خشک!دمپایی پاره!یخچال سوخته!سماور کهنه!میخریم!

پ.ن۶:نخند!نیشتو ببند!

106. خوشامدانه به چپول عزیزم!(آیکون خنده از نوع زیاد!)


بچه ها عضو جدید خونه مو دیدین؟

همونی که اتاقشو زیر ساعت دیواری ساختم!

خداییش خیلی باحاله!

خودم که دوسش دارم زیاد!

موس رو تند تند تکون بده ببین بدبخت چه سرگیجه ای میگیره!

از چند لحظه پیش که آوردمش اینجا هی دارم باهاش بازی میکنم و می خندم

خوبه کسی پیشم نیست.وگرنه فکر میکرد خل شدم!

خوشامد بگو بهش!

این یه دستوره!

105. اندر حکایت جوانان و نوجوانان روزگارمان...

+ بعدا نوشت

مشکلاتی که دیگه جزئی از زندگی روزمره مون شدن.انقدر که دیگه به عنوان یه مشکل یه چشم نمیان ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی خیابون داشتم راه میرفتم.همین چند روز پیش بود.هوا بارونی بود و خیابون نسبتا خلوت شده بود زودتر از اونیکه باید.

قرار بود برم خونه ی یکی از اقوام.یه مهمونی داشتیم.ساعت 8 شب بود.تنها بودم و منتظر ماشین.

ظاهرم هم آنچنان توی چشم نبود.نیم بوت مشکی.شلوار جین.یه کت مشکی.یه شال تقریبا نارنجی!

در حدود 5-4 دقیقه،خدا میدونه چند تا ماشین برام بوق زدن و چند تا چراغ نور بالا و پایین!یعنی واقعا اینقدر مردم بیخودی داریم؟که چی مثلا؟حالا کاش فقط بوق بود...

به حد انفجار رسیده بودم که بالاخره سروکله ی یکی از این سمند زردا پیدا شد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حدود ساعت 5 بعدازظهره.از خونه میام بیرون.جایی کار دارم.ولی چون هوا خیلی خوبه تصمیم می گیرم مسافتی رو پیاده روی کنم.ظاهرم معمولیه کاملا.شلوار جین.کتونی.مانتو مقنعه ی مشکی.

هنوز چند قدم نرفتم که....صدای یه موتور که داره با سرعت بهم نزدیک میشه باعث میشه از جا بپرم!خودمو میکشم کنار که به هیچ وجه در دسترس نباشم!اینم روزگار ما!

هوا خیلی خوبه.با تمام وجود نفس میکشم که ..... سلام خوشــــــــــگله! هاج و واج میمونم.بی تفاوت رد میشم.روانی های اینجوری رو خوب میشناسم لذت میبرن که جوابشونو بدی.حتی از فحش شنیدن لذت میبرن.اینو از نیش بازشون میشه فهمید.

خب!تیرش به سنگ خورد.بی تفاوت رد میشم و میرم.

پشت سرم صدای خنده رو میشنوم. جـــــــــان! ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کاش میدونستم از این متلک پرونی چی نصیبش میشه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چند ماه بود توی دانشگاه دنبالم بود.حسابی کلافه م کرده بود.چپ و راست سر راهم سبز میشد و بنده را در دانشکده تابلو که چه عرض کنم،بیلبورد کرده بود!

جدیدا هم که به جزوه هام علاقمند شده بود.یکی دو باری بهش جزوه دادم ولی دیدم از رو نمیره

"آقای ...!چرا از آقایون جزوه نمیگیرید؟"

"آخه جزوه های خانوما مرتب تره."

"اگه یه کم بگردید میبینید که احتمالا هستن خانومایی که مایل باشن جزوه در اختیار شما بزارن...."

بدبخت خفه شد.حقش بود!

قابل توجه آقایون دانشجو:از این راه استفاده نکنید که فوق العاده خز،تابلو و قدیمیه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با مامان دراومدیم برای خرید.از اونجایی که مامان شاغله خیلی کم پیش میاد که وقت آزاد برای وقت گذرونیای اینجوری داشته باشه و معمولا برای خرید و ... تنها میام بیرون.

مامان عصبی شده.از نگاه هایی که دنبالمونه.و اول فکر میکنه تقصیر منه."آروم صحبت کن" و....

چند دقیقه میگذره.به این نتیجه میرسه که نخیر!خانه از پای بست ویران است و تقصیر من نیست.البته برای خودم عادی شده و دیگه این نگاهها رو اصلا نمیبینم یا بهشون اهمیت نمیدم.مطمئنم برای تموم دخترا همین طوریه.

هیچوقت خیلی خاص و توی چشم بیرون نمیام.مگر اینکه جای خاصی بخوام برم.خیلی کم آرایش میکنم.گاهی هم اصلا!تیپم رو هم که گفتم.

دارم با خودم فکر میکنم وقتی من با این ظاهر ساده اینقدر مشکل دارم پس اونایی که ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیابون ... یکی از مراکز اصلی تجاری شهر به حساب میاد و پر از پاساژ و گاها مغازه های لوکسه.

گروهی هستن که بواسطه ی متراژ دائم اون خیابون و خیابونای اطراف نسبت به اون جا حق  آب و گل پیدا کردن.صبح تا شب هر ساعتی به اون خیابونا سر بزنی امکان نداره اونجاها پلاس نباشن و نبینی شون!

سوالای من:اینا اصلا میدونن زندگی یعنی چی؟چیکار میکنن؟درس یا کار؟احتمالا هیچ کدوم!بعد اونوقت .....

خیلی دلم میخواد بدونم توی مغزشون چی میگذره و از زندگی چی میخوان.هر چند فکر نمیکنم مغزی در کار باشه احتمالا سرشون کاه اندوده!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خیابون ... یکی از خیابونای تین ایجری شهره!چرا اینو میگم؟

دانشکده ی فنی پسران.چندین دبیرستان دخترانه و پسرانه در اون خیابون هست.کافیه یه روز فقط یه روز سر ظهر(موقع تعطیلی مدارس)اونجا باشی تا متوجه بشی من چی میگم!

بچه های مملکتمون.آره بچه های مملکتمون.نسل بعدی.

دخترا از ظاهر مدرسه ای فقط مانتو شلوارش براشون مونده.ابروهای دست خورده(در 16-15 سالگی!)سر و تیپای آنچنانی و گاها آرایش...  . به نظرت اینا که توی مدرسه هم مدام در حال اس ام اس بازی و بلوتوث بازی هستن درس هم میخونن؟

پسرا هم که انگار در حال مشایعت به پارتی هستن....

خیلی دلم میخواد بدونم چقدر جلوی آینه بودن که تونستن اینجوری بشن.

و این ها هستند مردان و زنان آینده ی سرزمین من و تو ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چنان نگاهم میکنه که انگار اولین دختری هستم که در تمام عمرش دیده ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حتی همین جا هم معضل کم نداره.بله بلاگ رو میگم!

آخه یعنی چی مثلا برای کسی شماره تلفن میزاری که هیچی ازش نمیدونی و اصلا نمیشناسیش!

چه هدفی رو دنبال میکنی؟اگه دنبال دوست دختر همینجوری الکی میگردی که توی کوچه خیابون ریخته.اگر هم نه که بازم مسخره س...

دوس دارم بدونم چی توی سرت میگذره...

دو حالت داره.یا بهت زنگ میزنه یا نمیزنه.خودت میدونی که اگه اندازه ی یه بند انگشت برای خودش احترام قائل باشه این کارو نمیکنه.اگر هم نه که خب ارزششو نداره!

میبینی؟در هر حال کارت بی نتیجه،مسخره و بی ربطه!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توی این چند سال خوب یاد گرفتم با هر کسی چه جوری باید رفتار کنم.به بعضیا باید جواب پس بدی اگر نه فکر میکنن ازشون خوشت اومده!!   چندش!

از بعضیا باید بی تفاوت رد بشی!

گاهی باید تهدید کنی.

و.....

گرگ بارون دیده شدم ....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جامعه ی خیلی مزخرفی پیدا کردیم.خیلی از دخترا به دنبال پسرا و خیلی از پسرا هیچ فکر و ذکری به جز افتادن دنبال دخترا و امتحان کردن راه های مختلف دختر تور کردن (!!!)ندارن!سر همدیگه کلاه میزارن.به هم دروغ میگن!واسه هم کلاس خرکی میزارن!کلا دوستی دختر و پسر در جامعه ی ما تبدیل به یه دیوار بلند شده که خیلی وقتا دختر بچه هامون و متقابلا پسر بچه هامون فقط برای اینکه یه سرکی اونور کشیده باشن چنان در این قضیه(که در واقع اصلا قضیه ای نیست) غرق میشن که هیچ چیز دیگه ای رو نمیبینن...

دوستی در حد معقول فرقی نمیکنه که طرفینش هم جنس باشن یا نه.اما تاکید میکنم معقول!واقعا مسخره س.

من شخصا ریشه ی این مشکل رو در خانواده های بسته و راکد میدونم که به جای روشن کردن بچه هاشون به قولی سعی دارن چشم و گوش اونارو بسته نگه دارن!

پدر عزیز!مادر عزیز!این راهش نیست!

دیگه عهد دقیانوس نیست.نه پسرتو 18 سالگی زن میدی که سرش به زندگی گرم بشه.نه دخترتو 14 سالگی شوهر میدی!فرصت نزدیک بودن به بچه هاتونو از دست ندید.هر چیزی رو که توی این ویرانه ها قراره یاد بگیرن خودتون بهشون یاد بدید و براشون حرف بزنید.کاری کنید که نزدیکترین دوستشون خودتون باشید.حداقل تا وقتی که به سن عقل برسن...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بچه ها!واقعا تقصیر کیه؟دخترامون؟پسرامون؟هیچ کدوم؟هر دو؟

نمیدونم .....

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اینا فقط اشاراتی کوچیک به همه ی اون چیزایی بود که هر روز و هر روز هممون میبینیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عنوان "آقایون یه قدم عقب تر لطفا"فقط یه شوخی بود موضوع خیلی مهم تر و پیچیده تر از این حرفاس...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جنابان مسئول!

کلاهتونو بزارید بالاتر!

همچنان به شعار دادن و دست دادن با برادران ارمنی و جهنم دره های دیگه ادامه بدید!

به یه سانت کوتاهی یا بلندی مانتو روسری دخترا گیر بدید.واقعا مگه چیزی از این مهم تر هم هست؟!

اصلا هم عین خیالتون نباشه که در این چند وقت اخیر پنج زن در شهر من ربوده و کشته شدند...

آره!این اون امنیت و آرامش موعوده! شک نکنید!

بعدا نوشت:این یک پست دخترانه نیست.اینا معضلاتی بود که من به عنوان یه دختر دیدم و لمس کردم.دلم میخواد هر کسی(علی الخصوص آقایون)مشکلی یا مسئله ای اجتماعی به ذهنشون میاد حتما مطرح کنن.

104. ای تینای قهرمان! خوش آمدی!خوش آمدی!


سلامون علیکم و رحمة الله

بنده زنده می باشم!

آهای صدرای بهنام چرا اذهان عمومی رو تشویش کردی؟

مگه من مردم که نوشتی زود بود و از این حرفا؟!

گیر یه پروژه ی بی پدر مادر افتاده بودم.امروز تحویلش دادم

تا ساعاتی دیگر در اینجا پست جدید منظور خواهد شد!

آقایان یه قدم عقب تر لطفا!

خانوما جوگیر نشید!پیش روی نکنید!

سرجاتون وایسین!

حسابی دلم برای اینجا و یکی یکیتون تنگ شده بود!

پ.ن:دیدم احتمالا کسی مقدمم را گرامی نخواهد داشت!خودم در عنوان پست٬خودم رو تحویل گرفتم!

103-2


اول نوشت:این داستان بر اساس پ.ن ۴ پست قبل نوشته شده.

دکتر مجللی هیچوقت آدم پرحوصله ای نبود.معمولا حس و حال برخوردا و تعاملای پرسروصدا رو نداشت.از اون آدمایی بود که با زندگی سر جنگ دارن(البته گاهی وقتا!)

البته تفریحات و علایق خاص خودش رو هم داشت.مثلا:عاشق چایی و قهوه Coffeeبود.اخبار روز رو همیشه دنبال میکرد.شربت آلبالو و انار هم خیلی دوس داشت!(خب به من چه؟گفتین مشروب نمیخوره منم نوشتم آب آلبالو!!)از اونجایی که دامپزشک بود بازی با حیوانات رو هم دوس داشت و عاشق سیگار بود.سیگار پشت سیگار!(که این از دکتر مملکت بعیده!)

خلاصه!روزگار رو همینجوری میگذروند٬تا اینکه سال ۱۳۹۹ از راه رسید و یه دفه یادش افتاد که با خودش قرار گذاشته در سال ۱۴۰۰ در تبت باشه.این بود که کفش و کلاه کرد و راه افتاد.راه سخت بود و طولانی.تا اینکه به جایی رسید که دیگه ماشین رو نبود.از اهالی محلی شتری خرید و به راهش ادامه داد.(چیه؟میخوای بگی این اسبه؟!خودم میدونم! خب اسمایلی شتر نداشتیم.شما شتر ببینش!!)

 

رفت و رفت و رفت تا به اون محلی که بهش گفته بودن زیارتگاهی در اونجا هست رسید.اما هر چی نگاه کرد اثری از آثار زیارتگاه نبود.تا چشم کار میکرد کویر بود و کویر.باد زوزه میکشید و خس و خاشاک با جریان شدید باد از جا بلند میشدن و حرکت میکردن!خسته بود و گشنه.از اونجایی که اراده اش خیلی قوی بود کم نیاورد.به خودش آرامش داد و تصمیم گرفت مدتی رو در اونجا زندگی کنه و چشمش به ریخت هیچ آدمیزادی نیفته!

اما زندگی کردن در اون مکان به ظاهر ساده میومد.هر چی روزهای تبت گرم بود شب هاش وحشتناک سرد بود.راهزن ها رو هم که دیگه نگو.در یک شبیخون شبانه شتر و تمام بار و بنه ش رو از چنگش درآوردن و رفتن.

دکتر دیگه واقعا مستاصل مونده بود.و تصمیم گرفت برگرده اما از اونجایی که قطب نماش رو هم دزدیده بودن راه رو گم کرده بود.در مسیری بی هدف شروع به حرکت کرد.رفت و رفت و رفت تا به یه دریا رسید.درمونده شده بود همونجوری که ناامید نشسته بود٬یه کشتی رو در حال گذر دید.دست بلند کرد و اونقدر داد و بیداد کرد تا بالاخره دیدنش!سوارش کردن و کشتی به حرکت ادامه داد.

اما این دکتر ما شانس که نداشت.از قضا این کشتی همون تایتانیک معروف بود.(لطفا نگید تایتانیک خیلی وقته غرق شده و از این حرفا!من نویسنده ی این داستانم دارم میگم که اون٬تایتانیک بوده.اصلا تو چیکار داری؟!)

القصه!کشتی غرق شد و دکتر قصه ی ما هر جوری بود خودش رو به یه جزیره رسوند!Shark Island

مدتی رو مثل رابینسون کوروزوئه زندگی کرد تا اینکه باز هم مثل رابینسون از اون جزیره نجات پیدا کرد!

ناتوان تر از همیشه خسته و کوفته به تهران رسید.رمق هیچ کاری رو نداشت.و وقتی که به خونه ی خودش رسید دقیقا بسان اصحاب کهف گرفت خوابید!

معجزه ای اتفاق افتاد!وقتی که خضر از خواب بیدار شد دیگه اون آدم سابق نبود.و نشاط و شادابی بی سابقه ای رو در خودش حس میکرد.(میخوای بدونی قضیه چی بوده الان میگم صبر کن دیگه!)

به پاس سختی هایی که کشیده بود٬خداوند اون رو پاک و طاهر کرده بود و بهش هدیه ای الهی هم بخشیده بود.و این هدیه همانا "سرتونین خون" بود که دکتر مجللی اصلا نداشت!

این جوری بود که با تعادل میزان سرتونین در خونشLibra شور زندگی دوباره بهش برگردونده شد.و تازه فهمید چه چیزهایی رو از دست داده!و برای جبران اون شروع کرد به گشت و گذار و تفریح.و هر تفریحی رو که در گذشته نادیده گرفته بود از سر گرفت.مثل: تاب سواری.گشت و گذار در باغ ها در فصل بهار  و حتی تفریحات بچگانه ای مثل متکی بازی رو هم امتحان کرد و از اونا فوق العاده لذت برد!

روزها همینجوری پشت سر هم میگذشت تا اون روز از راه رسید.همون روزیکه تا عمر داشت فراموشش نکرد!

طبق عادت هر جمعه داشت در یکی از باغ های سرسبز و قشنگ واسه خودش قدم میزد که ناگهان صدای جیغی اون رو از جا پروند.برگشت پشت سرش رو نگاه کرد و دختری رو دید که دو تا پروانه دنبالش کرده بودن و اون هم از ترس داشت مثل چی(!!!)میدوید!

یه دفه جوانمردیش گل کرد و به کمک اون خانوم جوون رفت و خیلی متحورانه اون دو تا پروانه ی شیطون رو گرفت    دختر جوون در جا نشست روی زمین نفسش بند اومده بود.دکتر هم نشست تا ببینه کمکی برای دختر از دستش برمیاد یا نه.که.....

بله!دکتر قصه ی ما با یه نگاه عاشق اون خوشگل خانوم شد! و یه دفه تمام افکارش در مورد تجرد و این حرفا دود شد رفت هوا.

با دختر ازدواج کرد.هفت شب و هفت روز در وبلاگستان جشن و پایکوبی برقرار شد(چون دکترمون عاقبت به خیر شده بود!)

بعد از اون هم تا آخر عمرشون با خوبی و خوشی با همدیگه زندگی کردن!

قصه ی ما بسر رسید کلاغه به خونش نرسید.بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود.پایین اومدیم دوغ بود قصه ی ما دروغ بود!


103. اولین حضور من در ...

روز ۱۸/۱/۸۸ برای من یه روز بیادموندنی بود(حداقل دوس دارم که بیادم بمونه!)روزی که حس کردم تا چند وقت دیگه یه کارشناس هستم.روزی که درک کردم دیگه یه دختربچه نیستم.رفتارم٬منشم٬کردار و گفتارم٬همه و همه باید تحت تاثیر این حس قرار بگیره و موقعیت شناس و متفاوت باشه.

اینجا ما دو تا شهر صنـ.ـعتی بزرگ داریم که میگن شهرمون بخاطر اونا بزرگترین قطب صنعتی ایران محسوب میشه.اسم یکیش "شهر صنــ.ـعتی الـــ .برز" و دیگری "شهر صنـ.ـعتی لــــ یا" هستش.که هر کدوم حدود ۲۰-۱۵ دقیقه از شهر فاصله دارن.شرکت تاژ در شهر صنعتی لیا قرار داره.

شهر صنـ.ـعتی الـ.برز تا حدی بافت شهری داره یعنی علاوه بر بافت صنعتی دارای بافت مسکونی هم هست.اما صنعتی لیا(تا اونجایی که من میدونم)فقط بافت صنعتی داره و در سراسر اون به جز کارخونه های کوچیک و بزرگ هیچی دیده نمیشه.

قرار بود با دو تا از دوستام به کارخونه بریم.اونا هم از طریق دایی من به کارخونه تقاضای کارآموزی فرستاده بودن.حدود ساعت ۱۰ صبح بود که در محل قرارمون همدیگه رو دیدیم.آژانس گرفتیم و به طرف کارخونه حرکت کردیم.

به سر خیابون کارخونه رسیدیم.از سر خیابون یه دونه از این ساختمونای استوانه ای شکل بزرگ که توی پتروشیمیا هم هست(ببخشید.اسمشو نمیدونم)دیده میشد که روی اون آرم بزرگ تاژ حک شده بود و کاملا مشخص بود.

حس خوبی داشتم.

جلوی درب کارخونه رسیدیم.ماشین رو فرستادیم رفت و خودمون داخل شدیم.آها!یه چیز دیگه!دقیقا روبروی مـ.ـهدتابـ ان کارخونه ی نوشابه سازی کوکاکولا قرار داره.

تـ.ـاژ بخشی از یک مجموعه ی سرمایه گذاری به نام مهدتابانه.من اینو نمیدونستم و فکر میکردم خودش یه کارخونه ی مستقله.بطوریکه اون مجموعه دو سه تا مدیرعامل داره انگار!

جلوی درب کارخونه رسیدیم.اونجا خیلی از اون چیزی که فکر میکردم بزرگتر و وسیع تر بود.یعنی اینجوری بگم که٬تا اونجایی که چشم کار میکرد محوطه و ساختمونای کارخونه بود.

یه نفر از نگهبانی بیرون اومد تا ببینه ما چیکار داریم.اسم کسی رو که اومدنمون رو باهاش هماهنگ کرده بودم گفتم.با یه تلفن اجازه ی ورود گرفتیم و به دفتر کارگزینی هدایتمون کردن.

میدونید چه احساسی بهمون دست داده بود؟

حتما همتون اولین روزای دوره ی دانشجوییتون رو بیاد دارید.روزایی که به عنوان یه تازه وارد کاملا قابل تشخیص بودید و خیلیا بهتون میگفتن"سال اولی هستی؟" یا "ورودی جدیدی؟"

اونجا هم دقیقا همینجوری بود.هرکس رو میدیدیم یا میپرسید "دانشجو هستید؟" یا "کارآموز هستید؟"

القصه!فرمی رو پر کردیم.مدارک خواسته شده رو تحویل دادیم.و یه نفر رفت تا برای تقاضامون از مناصب مختلف مجموعه امضا بگیره.بعد از مدتی برگشت.فرمارو تحویلمون داد و در مرحله ی آخر باید پیش دایی من میرفتیم.به دفترش راهنماییمون کردن و رفتن.

یاد پیام های بازرگانی افتاده بودم!آخه درست مثل پیام های بازرگانی شرکت تـ.ـاژ٬در اون قسمت هر کی رو میدیدی لباسی تنش بود که آرم تاژ رو بر خودش داشت.اونایی که مال لابراتوارها و آزمایشگاها بودن روی لباسشون روپوش هایی پوشیده بودن که آرم داشت.یه سری از آقایون هم کاپشنای بهاره ای تنشون بود که آرم داشت و ....

رفتیم تو دفتر داییم و باهامون کلی صحبت کرد و اینا.بیشتر طرف صحبتش دوستام بودن تا من!

آخرش پرسیدم "من باید کدوم بخش برم و چیکار کنم؟"نگاهی از سر شیطنت بهم انداخت و با شیطنت گفت: "تو؟تو که پوستت کنده ست!علی الحساب روزی ۳ تا کلاغ پر!"

اومدیم خداحافظی کنیم و بلند شیم که از بچه ها خواست یه چند لحظه توی دفتر بیرون بشینن(با من کار داشت)یه کم حرف زدیم و وقتی اومدم بیام بیرون٬دوباره صدام کرد.برگشتم طرفش.

"تینا!تو چشمای منی.عزیز منی.همه چیزمی.مواظب خودت هستی؟"تو چشماش نگاه کردم و آروم لبخند زدم.چقدر که دلم میخواست محکم بغلش کنم و ببوسمش...

راهنماییمون کردن به بخش نقلیه شون محل ایستگاه ها و ساعت حضورمون در ایستگاه های سرویس رو هماهنگ کردیم.توی این هفته یه چند تا کار ناتموم دارم.به خواست خودم این هفته رو هم فرجه گرفتم و قراره از روز ۲۹/۱/۸۸ وارد مجموعه بشم(البته به عنوان کارآموز)این برام یه موقعیت استثناییه.بخصوص که قراره در پایگاه داده و تحلیل های آماریشون مستقر بشم.تا حالا تجربه ی کار در رشته ی خودم رو نداشتم و این میشه اولیش.

از روز بیست و نهم سه روز در هفته٬صبح ها راس ساعت ۶:۴۵ دقیقه ی صبح باید سر ایستگاه سرویس باشم(یعنی حداکثر در ساعت ۶ باید بیدار باشم!!!)برگشتنا هم ساعت پنج بعدازظهره.ناهارمون هم به عهده ی خود کارخونه س.

خدایا شکرت به خاطر همه ی موقعیت های طلایی که پشت سرهم نصیبم میکنی.

خدایا!این خانواده ی بی نظیر٬نازنین و طلایی رو از من نگیر.

برنامه ی بعدی:

آقایان!یک قدم عقب تر لطفا!

پ.ن:

۱.بهاره و داره اردیبهشت میاد و من باز سرخوشم و مست از این شور و حال بهاری!

۲.این روزا رو مینویسم و ثبت می کنم تا اون روزیکه در موقعیتی ایده آل بودم فراموش نکنم که با چه فرصت ها و اتفاقاتی چه خوش بودم و بیشتر شکرگذار باشم و قدرشناس.

۳.امروز این کامنت برای 1400 گذاشته شده!

ادامه ی بازی را در این پستها بخوانید:

http://5aber.mihanblog.com/post/148

http://canopusoheil.blogspot.com/2009/04/blog-post_04.html

http://ppsama.wordpress.com/2009/04/09/1400

http://nirvanah.blogfa.com/post-164.aspx

در روزهای آینده نیز همچنان ادامه دارد

یعنی هنوز دارن ۱۴۰۰ رو بازی میکنن!

شگفت زده شدم و برام جالب بود!

۴.تولدت مبارک دوست جان 

از اونجایی که اسمایلی خیلی دوس داری٬منم چند عدد اسمایلی بهت کادو میدم!

البته هر کدوم معنا و مفهومی دارنا!

هر کی تونست ربط اینا رو با جناب خضر مجللی بگه جایزه داره!

                               

 

           Coffee                                                                  

                                                  Shark Island

 

  Libra                                                 

            

                    

102. متنفرم!بی تفاوتم!


متنفرم

از آنان که حتی از نگریستن به آتش هراس دارند و از داغی آن حرف میزنند.

از آنان که حتی از هم صدایی با تو می پرهیزند و از همدلی سخن میگویند.

از آنان که در قعر نیز جایی ندارند و خود را در اوج می دانند.

از آنان که هیچ برای گفتن ندارند و ادعای سخنوری دارند.

متنفرم از آنان که ابراز دلتنگی می کنند حال آن که٬تو خوب میدانی لحظه ای را نیز در اندیشه ی تو         نمی گذرانند.

متنفرم از آنان که . . . . .

**************************************

در بهت می روم!

به راستی چرا اینقدر متنفرم؟

**************************************

و از این پس متنفر نیستم.بی تفاوتم.

این گونه ها آنقدر ارج ندارند که تکه ای از جواهر دلم را به تنفر از برایشان به عاریت دهم.

**************************************

پس

بی تفاوتم

به آنان که. . . . .

و به همه شان بی تفاوتم

 

پ.ن:

برنامه های بعدی:

۱.اولین حضور من در گروه سرمایه گذاری مهدتابان(شرکت تاژ در همین مجموعه قرار داره)

۲.آقایان!یک قدم عقب تر لطفا!

101. بهارانه

تو بهار باش

                       تا از هر کجا عبور کردی

                                                           دل ها جوانه بزنند

                                                                                      و گل ها سر برآرند

 

 

این٬متن اس ام اسی یه که بابابزرگ امروز برام فرستاده. 

خدایا!

                 هر کجا هست سلامت دارش...

 پ.ن:عزیز دلم شب عید بازنشسته شد.و من واقعا میپرستمش.

100. آنچه گذشت!


اندر احوالات یونی!

از صبح با هزار بدبختی تمرینایی رو که توی عید میبایست با s-plus انجام میدادم٬تمام و کمال نوشتم!ساعت ۳ کلاس داشتم.دوستامو از یه هفته مونده بود به عید٬ندیده بودم.توی دانشگاه با جیغ و داد و هوار از همدیگه استقبال کردیم و کلی توی سروکله ی همدیگه زدیم.

۱۰ دقیقه از وقت کلاس گذشته بود و استاد هنوز نیومده بود.خلاصه!دو تا از آقایون همیشه در صحنه ی کلاس٬رفتن و از دفتر آموزش خبر آوردن که استاد نیومده!هیچی دیگه.تمام کلاس شده بود سر و صدا و بحث که اینجانب با صدای بلند گفتم استاد اومد و با هول برگشتم طرف صندلیم یکی دو تا از بچه ها پرسیدن واقعا اومد؟ و با دریافت یه چشمک فهمیدن قضیه از چه قراره!

همون آقایون همیشه در صحنه با عجله اومدن دم در و دیدن خبری نیست.و با قیافه ای رودست خورده برگشتن طرف اینجانب!دوستام غش کرده بودن از خنده!

و من در اون لحظه کلی ذوقیدم که خانوم تشریف دارم وگرنه معلوم نبود به عنوان تلافی چه بلایی سرم می آوردن!یایاSagittarius


ماهی ها عاشق میشوند.نه ببخشید! ماهی ها رم میکنند!

این ماهی قرمزی که ما واسه عید خریدیم٬در همین مدت کوتاه تبدیل به نهنگ قرمز شده!انگار آب و هوای خونه ی ما بهش ساخته!یه وقتایی میاد روی سطح آب و اونقدر با ولع و شالاپ شولوپ آب میخوره که انگار از قحطی اومده!(البته فکر میکنم اکسیژن آب تنگش زود به زود ته میکشه نمیدونم)

یه وقتایی هم همچین یه دفه تغییر جهت میده و چنان آب رو به در و دیوار این ظرف شیشه ای میکوبه که من سه متر از جا میپرم!

نتیجه گیری :ماهی قرمز ما احتمالا پسره.توی آکواریوم مغازه دار احتمالا عاشق یه ماهی خانوم شده.بعد ما خریدیمش.الان هم از درد دوری و فراق مجنون شده و رم میکنه!


میخوام یه پست در مورد معضل همیشگی دخترا که دیگه یکی از اجزای لاینفک زندگیشون شده(مزاحمت های خیابانی)بنویسم.ولی هنوز دودلم.نمیدونم اینجا کشش خیلی باز نوشتن رو داره یا نه!

99. خشانت(!!)یا مدارا؟مساله این است واقعا آیا؟

                

خداحافظ کلاه قرمزی.به پسر عمه زا و گیگیلی هم سلام برسون.دلمون خیلی براتون تنگ میشه.


اگه از دست یکی از دوستاتون ناراحت و عصبانی باشید٬اونم متقابلا از دست شما ناراحت و عصبانی باشه٬تکلیف چیه؟

فکر کنم بهترین راه اینه که هر دوتاتون یه نفس عمیق بکشید.یه چند ساعتی از هم بیخبر بمونید.بعد با ملایمت بشینید مشکلاتتونو با هم حل کنید.نه! اینجوری نه! با ملایمت! ای بابا! اینا هم که معنی ملایمت رو نمیدونن!

 آها!حالا بهتر شد!

حالا دیگه با هم آشتی کنید! این درسته!


خوش بحال اونایی که درسشون تموم شده!

ما میریم سر کتاب دفترامون.خدافظ!

 

98. خنده گونه!

با عشوه پرسید:خب شما چه فصلی رو دوس دارین؟

نگاش کردم.به جای فکر کردن به سوالش خیره موندم به چشماش.وسط سیاهی و خیره به چاه آبی چشمش.چشام گرد شد.دیگه پلک نمیزدم.مردمک چشمم گشاد شده بود.

انگار سرخرگ آئورت از پشت چشمم رد بشه.چشمم با نبضش مرتب ضرب میزد.غرق ریمل شدم.انگار آبله مرغون سیاه زده بودم.دون دونای روی مژه هاش بدجوری میرفت توی چشمام و اذیتم میکرد.چشمامو مالیدم ولی اثری نداشت.انگار تیغ رفته بود توش!بعد با خودم فکر کردم

"عجب چشمای سنگینی!چه مدلی باز و بسته میکنه اینارو؟!باید خیلی سخت باشه.شایدم مژه هاش توی هم گیر کنن و قفل بشن..اونوقت چیکار میکنه تا بازشون کنه؟"

انحنای مژه هاش انگار عوض شدن٬فکر کن!مژه هاش داشتن مثل یه تله میشدن.تو فیلما دیده بودم که یه گیاهی همینجوری مگس و حشره شکار میکرد.چه خوبه نزدیکتر نیستم بهش.وگرنه چشمامو با مژه هاش میقاپید!

منگ منگ تخیلات خودم بودم و حس کردم کور شدم.یه پلک زد.....

آخیش خدا!باورم شد که هنوز بیرونم.بیرون چشاش!با تحیر و سیاست پرسیدم:"یعنی چی؟!" آخه یادم نبود باید به چی جواب بدم!

نمیدونم چرا٬ولی به هر حال پاشد و رفت.یه چیزی هم گفت که درست نشنیدم مثل خل یا بی احساس یا آشغال یا عوضی یا ....!

پ.ن:این مطلب رو چند ساله توی دفترم دارم.اصلا هم یادم نیست از کجا آوردمش!ولی به نظرم بامزه س

97. آی نفسم گرفت!

از امروز٬جدالی نفس گیر بین من و زندگی شروع میشه.روزای سختی جلوی رومه!

ای گندت بزنن تینا٬که با این عیدگردیات ما رو اینجوری به روز سیا نشوندی!

توی عید حتی جزوه هامو مرتب نکردم و هنوز همشون همونجوری پخش و پلان!یکشنبه باید کلی تمرین تحویل بدم که اونم همونجوری مونده!چهارشنبه باید یه پروژه تحویل بدم.که البته اونو٬ داده و مطلب براش پیدا کردم و مونده کارای نرم افزاریش.بعدشم که امتحانای میان ترم شروع میشه.

احتمالا این هفته٬آخرین هفته ایه٬ که خونه هستم و تا هر وقت دلم میخواد میخوابم!بعدش باید برم کارخونه!سه روز در هفته٬از ۷ صبح تا ۵ بعدازظهر!قراره توی واحد آمارشون مشغول بشم.خداییش تجربه ی خوبیه!دو روز هم که از هشت صبح دانشگاه هستم.فقط میمونه پنج شنبه و جمعه که اونم باید بشینم عین بچه ی آدم درس بخونم!

وای!!!!!چه خبره این همه کار؟!

 کمک!!!!!!!!!!!!!!

 

96. اختتامیه ی نوروزنامه!


خطاب به اقوام و آشنایان:

خدمتتون عرض کنم که تعطیلات مزخرف نوروزی امسال هم به سلامتی و میمنت تموم شد و تا اطلاع ثانوی از دیدن ریخت شما معذورم!SugarwareZ-045.gif

از بس توی این برنامه ی فشرده ی دو هفته ای٬هرشب همتون رو دیدم٬دیگه حالم ازتون بهم میخوره.تا نوروز ۸۹ نمیخوام چشمم به هیچ کدومتون بیفته!

مرسی که خونمون تشریف آوردید.حسابی زحمت دادید.بیچارمون کردید.خونه خرابمون کردید.بیخود کرده هر کی گفته "هر روزتون عید باشه"!تو این دو هفته از کار و زندگی افتادیم!Rolling Pin

خلاصه که از الان دارم میگم٬که بعدا نگید نگفتی!دور و بر من پیداتون نشه که هر چی دیدید از چشم خودتون دیدید!

با تشکر از شما اقوام و آشناین فهیم!For You


تینای کت شلواری! 

امسال یه تجربه ی جدید داشتم!

تا حالا کت مردونه نپوشیده بودم!روز یازدهم همه خونه ی ما بودن.وقتی میخواستن برن٬رفتم لباساشون رو از روی چوب لباسی براشون بیارم و در پی یک وسوسه ی آنی و گذرا٬کت بابابزرگمو پوشیدم اومدم بیرون!

اونقدر خنده دار شده بودم که نگو!کت اونقدر گشاد و بزرگ بود برام که راحت میتونستم توش زندگی کنم!دستام که کاملا پوشیده بود.اونقدر هم گشاد بود که هر حرکتی میکردم کته هیچ تکونی نمیخورد!فکر میکنم دو تا تینا خیلی راحت توش جا میشدن!کلی به من خندیدن و با اون کت ازم عکس گرفتن!خلاصه فیلمی داشتیم که اون سرش ناپیدا!بابابزرگم از همه بدتر!غش کرده بود از خنده!


امسال هم سیزده بدر خونه بودم!

اولا که به نظر من ۱۳ نحس(!!!)نیست که بخوام درش کنم!بعدشم از اون همه شلوغی و ازدحام بیربط بدم میاد!


برای آخرین بار در سال ۸۸:

 

                                    

چیه خب!دیدم از فردا دیگه عید نیست گفتم آخرین تبریک رو هم بگم!

 

                                    

 

خب دیگه خدافظ!

اینم آخرین خدافظی نوروزی هشتاد و هشتی!

95

و چه دلگیرم این روزها

                                           و چه دلتنگم این روزها

 تظاهر میکنم و میخندم

                                           اما میدانم که نیستم خوب

                                                                                    و چه تنها بوده ام هرگاه که اینگونه بوده ام

بر خود فریاد میکشم

                                   بر من دورویی نکن!خوب نیستی!

                                                                                        بر خود نیز دورویی میکنم.تظاهر میکنم.

باور ندارم این همه نامردمی را

                                                      باور ندارم          

94. تب و توهم و این حرفا!

انگار بیماری بازی گونه ی"هزار و چهارصد"همه گیر شده و همتون گرفتین!

خوب گولتون زدما!

میبینید عزیزان من؟! بدون شیشه و کراک و اینا هم میشه توهم زد!شماها راحت همتون توهم زدین.بدتر از همه خودم!

من که میخوام هوارتا لیسانس و فوق لیسانس بگیرم.(میگیرم!مطمئن باش!)

 یکی که میخواد بره تبت کنج عزلت بشینه!

دیگری میخواد بیخیال دکتریش بشه بره خطاطی!داداش فکر نون باش که خربزه آبه!

این که اسم دخترش رو هم گذاشته!ای من به قربون اون نگار خوشگلت برم الگوریتم جان!

این که رنگ ماشین اون موقعش رو هم تعیین کرده.دخترونه !!!!

حالا اینا که خوبه!

این یکی توی فکر پاریس و رستورانه با میزای ده هزار دلاری !!!!

اینم که پیش بینی کرده بچه ی من دختره فقط اسمشو نگفته.خب عزیزم اسم هم میزاشتی براش دیگه!

این یکی هم که قراره مثل خودم یه نویسنده ی معروف  بشه بعد با هم بریم توی کافه کتاب این یکی دوست جان.به طرفدارانمون امضا بدیم!!!

این هم که همه فن حریف شده از دریانوردی و هواشناسی بگیر تا هر چی که فکرشو بکنی!

تو این دور و زمونه که همه تو خرج زن و بچه موندن این یکی دو تا دو تا زن میگیره!

خیلیا  هم از الان برنامه های اون موقعشون فول تایم پره.از دوره های خانوادگی بگیر تا ورزش و معنویت و ...

چقدر خبه که آدم اسم بچه ش هم مشخص باشه.به این میگن یه زندگی کاملا حساب شده!

در این میان خیلیا هم در پی سلوک معنوی هستند و بس!

خیلیا هم هنوز دارن استخاره باز میکنن که آیا وارد تب ۱۴۰۰ بشن یا نه

 

و من از همین تریبون اعلام میکنم که

 

هر کس به هر نحوی در "هزار و چهارصد" دعوت بشه و پشت گوش بندازه بی بروبرگرد سوسک میشه!

لطفا حاضران به گوش غایبان برسانند! 

دیگه عرضی ندارم!

همه ی شما روبه خداوند بزرگ و مهربان میسپارم!

پ.ن: خوشم میاد همتون خیلی خوشگل رفتین سرکار و از الان رفتین تو ۱۲  سال دیگه!حالا وضع ۴-۳ ماه دیگه مون هم معلوم نیستا! اونوقت ... دیگه دیگه!

93. مدعیان بی شرم!

ادعای رفاقت کردن چه ساده و رفیق ماندن چه سخت است.

و چه دلگیری از آنان که عمری با ادعای رفاقتشان٬ برایشان رفیق بوده ای.

آنان که٬ وقتی دانستی رفاقتشان فقط در همان ادعاست٬ به هیچشان انگاشتی!

بگذار تا در گرداب جهالت فریفتن تو دست و پا بزنند.

تو نباخته ای.آنان باخته اند زیرا که تو رهیده ای و آنان رفیقی حقیقی را از کف داده اند....

92. هزار و چهارصد!!

خیلی وقته دلم میخواد یه بازی بلاگی راه بندازم.اما هر چی فکر کردم هیچ ایده ای به ذهنم نرسید.خب حالا یه چیزی به فکرم رسیده و میخوام دو دستی بهش بچسبم!

الان در فروردین سال ۱۳۸۸ هستیم.میخوام خودم رو در تعطیلات نوروز سال ۱۴۰۰ تصور کنم و هرچیزی رو که در مورد اون به ذهنم میرسه بگم.

۱۰ فروردین سال ۱۴۰۰.ساعت ۱:۴۵ دقیقه نیمه شب.تینا .وبلاگ تیناک!

یادش بخیر! جشن های سال ۲۰۰۰ میلادی که داشت از راه میرسید٬من یه دختر بچه ی ۱۴ ساله بودم.اون روزا کشورای اروپایی درگیر تدارک جشن هایی بودن که قرار بود بزرگترین جشن های تاریخ کریسمسی شون باشه.یکی از همون روزا بود که نشستم با خودم حساب کردم که وقتی سال ۱۴۰۰ برسه من چند سالمه.۳۵ سال!!!!چقدر اون روزا ۳۵ به نظرم زیاد و پیر میومد...

اما الان اصلا به نظرم نمیاد.و تا یک ماه دیگه همین موقع من ۳۵ سالم تموم میشه!چقدر زود گذشت!چقدر توی این سال ها تغییر کردم....

چه چیزهایی اون روزا برام آرزو بود.روزای دانشجویی رو میگم.اولین تجربه ی دانشجوییم.همون دورانی که داشتم آمار میخوندم(لیسانس اولمو میگم)

 فکرش هم خنده داره که حتی داشتن یه شغل دائمی و ثابت هم جزو خواسته های دور و درازم بود!

چه راه پر پیچ و خمی رو طی کردم تا به اینجا رسیدم...

دیگه باید برم.فردا خیلی کار دارم.شب همتون بخیر.

راستی!اول شب داشتم توی آرشیوم میگشتم و رسیدم به نوشته های عید ۸۸!یعنی دقیقا ۱۲ سال پیش!اونا رو اینجا میزارم.فکر کردم شاید یادآوری گذشته ها برای شما دوستای قدیمی٬بعد از این همه سال  جالب باشه.

شاد باشید دوستان


خب! برگردید!الان دوباره سال هشتاد و هشته!الان براتون میگم اونجا چه خبر بود!

دیگه از جزییات بگذریم که اگه بخوام تمام ۱۲ سال رو بنویسم باید ۱۲ سال بنویسم و واقعا ۳۵ ساله میشم!

تینای ۳۵ ساله٬رو لیسانس آمارش یه فوق لیسانس مدیریت گرفته و بعد از اون هم با چند تا از دوستاش یه شرکت سهامی خاص تجاری با مسئولیت محدود رو ثبت کردن.کارشون در عرض چند سال حسابی گرفته!نمایندگی چند تا شرکت و مسئولیت نیروهای پیمانی چند تا اداره رو گرفتن و همزمان کلاس های آموزشی مختلف هم برگزار میکنن.کارهای دیگه ای هم انجام میدن.خودشون که خیلی راضین.توی یه محیط دوستانه در کنار همدیگه کار میکنن و با ایده های خاصشون تونستن بخش مشاوره و برنامه ریزی چند تا کارخونه ی اسم و رسم دار رو هم دستشون بگیرن.خوبی این شرکت اینه که دستشون برای فعالیت کردن بازه و محدوده ی تعریف شده و خشکی ندارن.

تینا٬بعد از اینکه فوقشو گرفت.دو سه سالی درس و اینا رو به کل گذاشت کنار.اما بعد دوباره فیلش یاد هندوستان میکنه!و دانشجوی رشته ی معماری میشه(تا اون موقع کنکور نیست دیگه!اگر هم بود ٬خب میرم یکی از دانشگاه های بدون کنکور!)خلاصه!بعد از چهار سال لیسانس معماری رو میگیره و گهگاهی تفریحی یه طرحی هم میزنه.اما همچنان کار و دغدغه ی اصلیش شرکتشه!

حدود ۲۷ ـ۲۶ سالگی ازدواج کرده و از زندگیش هم راضیه.شاید در سال ۱۴۰۰ که ما داریم بررسیش میکنیم یه بچه ی کوچیک ه داشته باشه.البته شاید!در هر حال از زندگیش راضیه.

اوضاع اجتماعی سیاسی همچنان نابسامانه!اما در ۳۵ سالگی اونقدر عقلش میرسه که دیگه الکی فکرشو مشغول سیاست نکنه.توی ۳۵ سالگی اونقدر میفهمه که اینا هیچ کدوم روند زندگیشو تغییر نمیده.اگه تمام این حرص و جوشا و شعارا و حرفا رو ببری سبزی فروشی٬یه کیلو سبزی خوردن دستت نمیدن!

آها یه چیزی رو یادم رفته بودا!تینا حالا یه نویسنده س و با اسم اختصاری تینا.ک مینویسه!تعداد کسایی که میدونن ٬"تینا.ک " در دنیای واقعی کیه خیلی زیاد نیست! و بیشترشون از دوستان قدیمی بلاگیش هستند!

تینا در سال ۱۴۰۰ دانشجوئه.داره روانشناسی میخونه.اونجوری که یادم میاد از قدیما این رشته رو دوس داشت اما همیشه کارای واجبتری داشت.الان هم خیلی به ۴ ساله تموم کردنش مقید نیست.در واقع این براش یه تفریح محسوب میشه.

بیشتر روحیاتش همونجوری که بود باقی مونده!هنوز هم از کارتون دیدن لذت میبره.وقتی هدیه میگیره عین بچه ها ذوق میکنه.هنوز هم یه عالمه خودکار رنگی داره.جلوی مغازه های عروسک فروشی مدت ها می ایسته. و... خلاصه که همون جوری که بود هست دیگه!

الان هم تفریحش٬نوشتن(به طور جدی) خوندن٬نقاشی کردن و گردش های خارج از شهره.

زندگی رو با دید متفاوتی میبینه(نمیدونم چه دیدی!نکنه راستی راستی باورت شده الان سال ۱۴۰۰ هستش؟)فقط میدونم مثل قبل از هر چیز کوچیکی عصبی نمیشه!

و در آخر روز به روز به خداش نزدیکتر شده و دلیل این نزدیکی حضور پررنگ تر و روز به روز خدا توی زندگیشه...(همینجوری که تا الان روز به روز باهام بوده در آینده هم تنهام نمیزاره مطمئنم!)


دیگه همین! نمیدونم چقدرش به واقعیت میپیونده .اما من الان تینای سال ۱۴۰۰ رو اینجوری میبینم!


 حالا من پریا ٬ بهنام عزیز ٬ مونس خانومی ٬ صدرای عزیزم ٬ نوید ٬ جناب اشکان خان ٬بهرام خان ایازیان ٬ جناب الگوریتم ٬ آوای سکوت٬ نیاز جونم و  جناب آقای سهیل و کلا همه ی دوستان(اعم از لینکی و غیر لینکی) رو به ادامه دادن این بازی دعوت میکنم.

هر کدومتون بازی نکنید٬صد در صد سوسک خواهید شد!

منتظرما!

راستی!من چون نفر اول بودم این امتیاز رو داشتم که هر کی رو میخوام دعوت کنم اما هر کدوم از شماها فقط میتونید شیش نفر رو دعوت کنید!فقط شیش نفر!

91. نامه پاره ها

سلام

چند دقیقه پیش داشتم اون دفتری که توش تیکه های مورد علاقه مو از کتابا مینویسم ورق میزدم.یه دفه دلم خواست یه چند تاییشو اینجا بنویسم ببینم شماها در موردشون چه ایده ای دارین...


- بی قانونی بهتر از وجود قانونیست که اعمال نمیشود!                      ضرب المثل دانمارکی


- اگر مغز ما آنقدر ساده بود که میتوانستیم آن را درک کنیم٬آنقدر احمق بودیم که نمیتوانستیم آن را درک کنیم. 

                                                                                                     راز فال ورق:یوستین گوردر   


- کژیهایی که آینه های زندگی به تو نشان میدهند٬انعکاسی از کژاندیشیهای تو در مورد خودت است.

                                                                                                    دوستی با خدا:نیل دونالد والش


- در نبود آنچه که من نیستم٬آنچه که من هستم٬نیست.                         دوستی با خدا:نیل دونالد والش


- درد ما نادانی نیست٬مصیبت ما تنبلیست!


- هرگز تنها نبودن.....بدترین نوع تنهایی!... انسان خود را از دست میدهد!   جان شیفته(ج۲):رومن رولان


- عقل زمانی به سراغ انسان می آید که دیگر کاری را از پیش نمیبرد...


پ.ن: هیچی درس نخوندم!کتابای بدبخت همچنان دارن خاک میخورن.از فردا میرم سراغشون.قول!

همچنان دارم میگردم!     هوار هوار شکلات و شیرینی میخورم  عیدی میگیرم تا دلتون بخواد بعضیا کادو میدن بعضیا هم نقدی حساب میکنن!

خلاصه که اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست جز غم دوری شما!


پ.ن۲:ستار و آهنگاشو دوست میدارم!

راستی!یه چیز دیگه! من و این اسمایلیه یه وجه اشتراک داریم اونم عینکه!

من هم عینکی هستم و عینکم هم صورتی قرمزه!

اما چند تا اختلاف هم داریم.اولیش این که این اسمایلیه برعکس من خوشگل نیست!(آیکون یه تینای خود شیفته!)بعدشم اینکه من عینکم بهم میاد ولی این عینکش بهش نمیاد.و دیگه اینکه من مدت هاس عینکم رو نمیزنم(چون شماره ی چشمم ثابت شده)اما این اسمایلیه عینکشو میزنه!

خیلی حرف زدم!

خب دیگه خدافظ!


پ.ن۳:خیر سرم میخواستم فقط چند تا جمله از چند تا نویسنده ی معروف بزارم.اما عرایض خودم دو برابر اونا شد!

ولی خب اشکالی هم نداره ها!مگه من معروف نیستم؟!

نیستم؟ چرا میزنی تو ذوقم؟خب بعدا که معروف میشم!اون روز حتی یه امضا هم بهت نمیدم!

یکی بیاد منو از تو خواب و خیال بکشه بیرون!

تینا جان!زهی خیال باطل!


پ.ن۴:نخند!از حرص تو یکی هم که شده بالاخره نویسنده میشم!حالا ببین کی گفتم!


پ.ن۵:دیگه واقعا خدافظ!!!!

90. سیمای بی ما!

روز پنج شنبه ۶/۱/۸۸ فیلم معروف و خوش ساخت "میلیونر زاغه نشین" از شبکه ی اول سیمای جمهوری اسلامی (!!!) ایران پخش شد.من این فیلم رو قبلا هم دیده بودم (یعنی در همون اولین روزای بعد از اسکار گرفتنش دیدمش)با این وجود خیلی منتظر این فیلم بودم.چرا؟میگم خدمتتون!

این فیلم هیچی (تقریبا)برای سانسور کردن نداشت.حالا اگه میخواستی ریز نگاه کنی ۳-۲ تا تیکه ی فیلم حذف میشد.

بنده بیصبرانه منتظر پخش این فیلم بودم٬چون دلم میخواست ببینم سیمای ضرغامی چه بلایی سر این فیلم میاره!و این انتظار بیجا هم نبود!

اصلا این چیزی که پخش کردن٬اون فیلمی که اسکار گرفته بود٬نبود انگار!

از سانسورای باربط و بی ربط فیلم که بگذریم٬میرسیم به دوبله ی ایرانی - اسلامی فیلم!یه جاهایی از دوبله شون که در مقابل گفتگوهای اصلی فیلم واقعا خنده داره!

به قول یه بنده خدایی اینا با سانسورا و دوبله شون یه فیلم جدید میسازن!یعنی اگه من قبلا این فیلم رو ندیده بودم٬انگشت به دهن میموندم که این فیلم چی داره که ۸ تا اسکار گرفته!!!!با سانسورای تیکه تیکه و مسخرشون فیلم رو داغون کرده بودن!اوج هیجان فیلم (به نظر من)در صحنه های آخر٬انتظار و بعد شادی تمام مردم و ... خلاصه میشه که اون ها رو هم تیکه پاره کرده بودن و کلا جو فیلم از بین رفته بود!

امسال از هر سال برنامه های تلویزیون مزخرف تره!

اینم از مهران مدیری که با ساختن بخش دوم مجموعه ش و اون فیلم نامه ی آبدوغ خیاریش جلوی خیلیا خودش رو زیر سوال برده!

تنها دلخوشی عید امسال کلاه قرمزیه.در ظاهر مال بچه هاس ولی...

من که واقعا از دیدنش لذت میبرم.دو سه شب پیش موقع پخش کلاه قرمزی مهمونی بودیم.یه چند دقیقه ای تحمل کردم و بالاخره خواستم که تلویزیونشون رو روشن کنن!جالب اینه که اولش بهم خندیدن ولی بعدش همه نشسته بودن میدیدن!

به خصوص اون قسمتی که به شکلات معتاد شده بود خیلی خنده دار بود!

شکلات بده باوفا!    

89. همینجوری بیربط!


امشب تولد دختر خاله ی سرتقم بود!

عصری زنگ زدم خونه شون.

بهش میگم:خوشگلم!برات چی بخرم؟

اول که کلی ادای بزرگترا رو درآورد که نه نمیخواد و زحمت نکش و از این حرفا!

هی تو دلم گفتم:بچه بگو دیگه.خفه م کردی!

نگاه یه ذره بچه چه حرفا بلده؟!زحمت نکش!

 

آخرش میدونید برگشته چی میگه؟!

- تینا جون خودت انتخاب کن.میخوام سورپرایز بشم!!!

همش نه سالشه ها!من نمیدونم اینا این همه زبونو از کجا میارن!


دوست جان تولدت مبارک!

 اینم یه عکس از جشن تولد دوست جان!اونی که روی سرش پاپیون قرمزه داره دست تکون میده منم!

لطفا به متحرک بودن عکس گیر ندید!این عکس توسط "هری پاتر از مدرسه ی جادوگری هاگوارتز" گرفته شده!

دوست جان!این بچه هه کیه رفته توی جعبه ی کادو؟

 از اونجایی که ایشون دامپزشک تشریف دارن٬چشممون به جمال جانوران بسیاری روشن شد!                                            

ولی در کل خوش گذشت!


اول تیتراژ کلاه قرمزی افتاده سر زبونم.هی میخونم!

 

وای دهنم آب افتاد             دلم به تاپ تاپ افتاد!

لطفا نشه فراموش عیدی بنده!

 

88. قوانین


هریک از ما در زندگی شخصیمون قوانین و مقرراتی داریم که خودمون اونارو وضع کردیم.بیشتر آدما حتی نمیدونن که برای خودشون اصول و مقرراتی دارن!

اما یه کم که به خودمون دقیق تر نگاه کنیم میبینیم که چرا ٬هست اصولی هست.وقتی من کاری رو مذموم میدونم و احساسم به من میگه که نباید این کار رو انجام بدم٬این منع و جبهه گیری علیه خود٬براساس همین اصله که "این عمل در میان قوانینی که من برای خودم وضع کردم٬جایی نداره"

ممکنه بگید تمام بایدها و نبایدهایی که برای خودمون و دیگران قائلیم براساس عرف جامعه تعیین شدن٬ولی اینطور نیست.گاهی اوقات یک ارزش در جامعه در دنیای شخصی من ضدارزش به حساب میاد و بالعکس.

پس این خود ما هستیم که ارزشها و ضدارزشها رو (حداقل در زندگی شخصی خودمون)تعیین میکنیم.


به دعوت صدرا در یه بازی بلاگی شرکت میکنم و مثل سایر شرکت کنندگان چند تا از قوانین شخصی زندگیمو مینویسم:

۱. اونی که گریه میکنه یه درد داره و اونی که میخنده هزار تا درد!

۲.بیچاره کننده ی آدمای ضعیف٬ترحمه!تا زمانیکه کسی برای دل سوزوندن باشه اونا ضعیف میمونن.مثل بچه ی کوچیکی که میخوره زمین اگه با هول بری طرفش میشینه به گریه کردن اما اگه خودتو کنترل کنی پا میشه و چند لحظه ی بعد قهقهه هاش همه جا رو پر کرده!

۳.باارزشترین و گرانترین دارایی ما حیاتمونه.همه چیز قابل کسب و (شاید)تکراره.به جز لحظه ای از عمرمون!

۴.همه ی بازی های دنیا دو طرفه س.مثل فوتبال که بازی رفت و برگشت داره.مثل سکه که دورو داره!هیچکس نمیتونه از زیر بار مسئولیت کارهاش در بره!(حالا خوب یا بد)این دنیا هم مکافات خونه داره!

۵.هیچ کس حق دخالت و تصمیم گیری در زندگی شخصی دیگری نداره.هیچ کس!به هیچ قیمتی!از همه مشاوره میگیرم از نظرات همه استفاده میکنم  اما تصمیم آخر رو خودم میگیرم و پای تمام عواقبش(چه خوب چه بد)وایمیستم.حتی اگه ضرر کردم میدونم کاری رو انجام دادم که خودم خواستم نه دیگری!

۶.وقتی کسی رو نمیپسندم٬نمیپسندم.همین!به هیچ وجه نمیتونم جور دیگه ای تظاهر کنم.یعنی اگه بخوام هم نمیشه.طرف فوری از قیافه م میخونه ازش خوشم نمیاد!

۷.هیچ کس در قبال الان زندگی من مسئول تام نیست.حتی پدر و مادر!من در بسیاری از امور کاملا مختار هستم چون خودم به سن عقل رسیدم!و قدرت تجزیه تحلیل دارم.اگر قوانین من با قوانین بزرگترای زندگیم همسو نباشه دلیل بر غلط بودنشون نیست!

۸.ارزش دوست خوب بسیار بالاست.دوست خوب همون چیزیه که این روزا واقعا نایابه. و اگه کسی داردش باید با چنگ و دندون حفظش کنه!

۹.کسی که نمیفهمه٬نمیفهمه.اگر جواب برخورد بدش رو با واکنشی مثل خودش بدم٬اونوقت من هم مثل اون میشم!البته گاهی هم این قانون باید نقض بشه.البته فقط گاهی!در مقابل بعضی آدما هرچی بیشتر کوتاه بیای بیشتر سوارت میشن!گاهی لازمه که با یه برخورد شدید حساب کار یکی رو بدی دستش!

۱۰.بزرگترین وجود و حضور در زندگی من خداست ولاغیر!من جانماز آبکش نیستم.نه چادری هستم نه خیلی مذهبی!خیلی وقتا هم از حجاب مرسوم(مثل روسری)استفاده نمیکننم!اما ارتباط خیلی خاصی با خدام دارم که با هیچ چیز عوضش نمیکنم!و واقعا در زندگی من مراحلی بودند٬با تمام وجودم احساس کردم که روی دست های خدام از اونا گذشتم...


این پاره ای از قوانین من بود.

من صدرا بهنام ٬الگوریتم ٬آوای سکوت ٬ من حقیقی و نیاز عزیزم رو به ادامه دادن دعوت میکنم.

هر کدوم از مدعوین که از نوشتن قوانینشون سر باز بزنن٬دچار عقوبت الهی خواهند شد!

لطفا این تهدید رو جدی بگیرید!

87. دوستم!تسلیت من رو پذیرا باش...

دو سه ماهی بود که اینجا رو داشتم٬یه روز یه نفر با اسم سینا به بلاگم اومد و برام کامنت گذاشت.معمولا حال و حوصله ی آدمای جدید رو ندارم.و تا دو سه بار برای طرف کامنت نمیزارم(حالا هر کی میخواد باشه!)مگر اینکه واقعا طرف خوب نوشته باشه!

رفت و آمداش ادامه داشت تا اینکه بالاخره رفتم و براش کامنت گذاشتم.در جواب کامنت من یه پسر دیگه به اسم نوید دو سه تا کامنت گذاشته بود.اون روز بدجور توی اون کامنتدونی با نوید کل کل کردم!هی اون مینوشت.هی من مینوشتم!نوید یکی از دوستان دنیای واقعی سینا بود.

نمیدونم چرا .ولی یه دفه احساس بدی بهم دست داد.من توی تمام کامنت ها شوخی کرده بودم اما کامنت مثل اس ام اس میمونه و تا اخلاق طرف دستت نباشه،ممکنه دچار سو ءتفاهم بشی و لحن شوخیشو جدی بگیری یا برعکس!

نوید اونروزا وبلاگ نداشت.(داشت خودشو برای آزمون کاردانی به کارشناسی آماده میکرد.)زیر کامنتاش هم ایمیلشو مینوشت.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که براش یه ایمیل بزنم و بگم که تمام اونا شوخی بوده و یه وقت به دل نگرفته باشه(یه جورایی ازش عذرخواهی کردم)وقتی جوابمو فرستاد فهمیدم که اونم هرچی گفته شوخی بوده!

اینجوری بود که پای نوید به بلاگ من باز شد.کم کم یکی از دوستان درجه یک من شد و خودش رو توی دل بقیه هم جا کرد.جالب اینه که دوستی بلاگی من با سینا دووم زیادی نیاورد و خیلی زود ارتباطمون قطع شد اما نوید تبدیل به یکی از نزدیکترین دوستانم شد.یکی دو بار داستان های قشنگی نوشت.یکیشو فرستاده بود من بخونم.چون خیلی تند تند تایپ کرده بود غلط املایی و نگارشی زیاد داشت.اونارو براش درست کردم و توی چند تا از جمله ها هم دست بردم.خوشش اومد.

بعد از اون اگه داستانی مینوشت اولین خواننده ش من بودم.حس خوشایندی بود.یه اعتماد.یه دوستی(یه جورایی)هدفدارو متقابل.

این ارتباط ادامه پیدا کرد و اونقدر تشویق و ترغیبش کردم تا به قول پریا اغفال شد و بلاگ زد!

نوید رو همتون میشناسید.وبلاگ خاکستری . من واقعا نوید رو مثل برادر خودم دوست دارم.

اومده بودم که از وقایع امروز و خیلی چیزای دیگه بگم.دیدم نوید آپ کرده.رفتم ببینم چی گذاشته.دیدم مادربزرگش فوت کرده.خبر داشتم که چقدر مادربزرگشو دوست داره و چقدر برای ایشون توی این چندوقته زحمت میکشید...

گفتم که نوید چقدر برای من وخیلی دیگه از بچه ها عزیزه.واقعا حس عجیبی بهم دست داد.میدونستم حال مادربزرگش خوب نیست ولی ...

و حالا من مات و متاثر برای نوید عزیزم بجا موندم. و واقعا نمیدونم چی بگم که بتونه حسم رو بخونه...

نوید عزیزم ما رو در غم خودت شریک بدون.همین

پ.ن:بلاگ نوید تا اطلاع ثانوی تعطیله و اینجا تا اطلاع ثانوی آهنگ نداره.

نوید جانم تسلیت میگم.

86. خوشی در حد انفجار!


امروز تا بعدازظهر خونه بودیم.حدود ساعت ۸ بود که خونه رو به قصد رفتن به خونه ی بابابزرگ عزیزم ترک کردیم.

اول که رفتیم همه چیز مثل یه گردهمایی معمولی فامیلی بود.حدود ۶۰-۵۰ نفر مهمون داشتن!(بعضی از مهمونیای خونه ی بابابزرگ من تعداد٬مشخص نیست مثلا خودشون ۳۰ نفر دعوت میکنن بعد یه دفه جمعیت به ۵۰ میرسه!مثل امشب)قرار بود فقط خودمون باشیم ولی هرکسی که عید دیدنی میومد باباییم دیگه نمیزاشت بره!(درست مثل پارسال و هر سال)

بماند که چقدر از دست دو تا خاله کوچیکام خندیدیم!واسه خودشون رفته بودن توی یه اتاق.تمام جوونترا رو هم دور خودشون جمع کرده بودن!من یکی که واقعا از خنده پخش زمین شده بودم!مگه ادا اطوارای این دو تا تموم میشد!خودشون اطوار میریختن(همراه با حرکات موزون و آهنگ)اما دریغ از یه لبخند!اون جدیت ظاهریشون بیشتر آدمو به خنده مینداخت!

حدود ساعت ۱۰ بود که یه کم رفت و آمدا کم شد.پا شدیم کمک کردیم سفره و اینا بعد هم سبزی پلو ماهی معروف مامان جونم.جای همتون خالی.

تازه ظرفا رو شسته بودیم که سر و کله ی دایی کوچیکم پیدا شد(مهیار از من هم کوچیکتره.متولد شصت و هفته!)

اصلا همین که این بشر از در اومد تو٬خونه ولوله شد.اول که اومده سربسر همه گذاشته.بعدشم سی دی گذاشته اونم چی!تکنو!پاشید برقصید!حالا جمع خانوادگیه ها!صداشم تا آخر زیاد کرده بود!از بیس آهنگش شیشه ها رسما داشت فرو میریخت!

دیگه بالاخره آقا به آهنگ فارسی و یه کم معمولی تر رضایت داد!آهنگ رو گذاشت و صدا تا آخر زیاد و خودش افتاد وسط به رقصیدن!(ببخشید!!!حرکات موزون و گاها ناموزون!!!) اگه بدونید چیکار میکرد که دیگران رو بلند کنه!میرفت جلوی هر کسی وایمیستاد و ادای رقصیدن طرفو درمیاورد!

اونقدر خندیدم که واقعا چشمام اشک زد!بالاخره به هر زوری بود موفق شد جوون ترا رو بلند کنه!

حالا آقا مگه بیخیال میشد! تمام برقای پذیرایی رو خاموش کرد و فقط یه مهتابی روشن گذاشت!خودشم افتاده بود وسط و به همه خط میداد!خیلی خوش گذشت!

بعد همینکه میدید همه سرشون گرمه و شلوغ شده آروم در میرفت و صدای آهنگ رو از آخرین درجه یه دفه قطع میکرد!

حدود ساعت ۱ بود که یکی از خاله هام بلند شد بره.صدای آهنگ همچنان بلند بود!که صدای ممتد زنگ ما رو شوکه کرد.یه دفه صدای آهنگ رو قطع کردیم و اینا.مهیار آیفون رو برداشت .بعدش به کسی که پایین بود خیلی جدی گفت "مشکلی نداره.صدا قطع میشه!" چند لحظه ی بعدش آیفون رو وسط زمین و هوا ول کرد و عین فشنگ رفت دم در!

فکر میکنید قضیه چی بود؟

شوهرخاله ی محترم بنده٬صداشو تغییر داده بود و خودشو مامور نیروی انتظامی جا زده بود!خلاصه که امشب فیلمی داشتیم که نگو!

الان تازه رسیدیم خونه و من واقعا دلم نیومد امشب رو ثبت نشده بایگانی کنم!


پ.ن:من برای نوشتن مطالبم انرژی مضاعفی خرج نمیکنم!

دوستان قدیمی تر میدونن که این بلاگ ادامه ی بلاگ قبلی منه که به دلایلی حذفش کردم و فکر میکنم منظور حضرت خضر هم همون بلاگه!اما دلایل من برای حذف اونجا اصلا چیزهایی مثل خسته شدن از نوشتن و امثالهم نبود!بطوریکه تمام نوشته های اون بلاگ رو هم به اینجا منتقل کردم!فقط آدرسم عوض شد که اگه از نوشتن و بلاگ داری خسته شده بودم هیچ نیازی به یه بلاگ جدید نبود!

توی اون بلاگ که در تاریخ اول آبان ثبتش کردم گفته بودم که "میخوام بنویسم٬میخوام حرف بزنم٬میخوام اینجا خودم باشم٬خود واقعیم!میخوام اینجا همونی باشم که در درونم واقعا هست.میخوام اینجا بنویسم از دغدغه هام٬شادیام و غم هام!توی زندگی واقعی ما با هم حرف میزنیم ولی انگار هیچی نمیگیم خیلی کم در مورد خودمون علایقمون٬خواست هامون و درونمایه های احساسات مختلفمون حرف میزنیم و من اینجا ٬این کمبود رو جبران میکنم.میگم و میگم و میگم برای خودم و دوستانی که همراهم هستند.

و گاه این نوشته ها به قول یکی از دوستان ممکنه به ۲۴ نوشته در روز هم برسه.گاهی واقعا لحظه هایی میرسه که ممکنه از دید دیگران خیلی معمولی باشن اما برای خودت اونقدر ناب و قشنگن که گاه تمام عمر٬فراموششون نمیکنی!

شاید خیلیا بگن جای این نوشته ها در دفتر خاطراته.اما من دوست دارم اینجا بنویسم!چون اینجا از یه دفتر خاطرات برام خیلی باارزشتره.و امروز تک تک نوشته هام (که از نظر شما گاه یک متن خوندنی و گاه برعکس بوده)برام گرانقدر هستن و همشونو دوس دارم.چون برای من اونا فقط نوشته نیستن.اونا گویای تمام لحظه های من هستن و تک تکشون با من حرف میزنن...

85. مشکلیه؟!


چرا همتون گیر دادین به این آپ کردن من؟SugarwareZ-018.gif

بده هر وقت میاید یه چیزی برای خوندن هست؟!

خیلی هم دلتون بخواد!

بعدشم من که برای چیزی نوشتن خودمو از خواب و خوراک ننداختم٬هر وقت اومدم یه چیزی هم نوشتم!

متلک انداختن در این زمینه اکیدا ممنوع!

امری باشه!

امری ندارید؟

خب منم بودم توی چنین شرایطی امری نداشتم!

84. من و حافظ!

دیشب برای اولین بار در سال جدید به حضرت حافظ تفال زدم و نیتم هم ٬همین سال ۸۸ بود و اولین کلام رو ازش خواستم.این غزل به عنوان شاهد فالم اومد:

بر سر آنم که گر ز دست برآید                      دست به کاری زنم که غصه سرآید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد             دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست               نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا                            چند نشینی که خواجه کی بدرآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی                    از نظر رهروی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند                 تا که قبول افتد و چه در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر                  باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ درین سراچه عجب نیست         هر که به میخانه رفت بیخبر آید

ممنونم حافظا!

چه حظی بردم دیشب!خیلی خوب بود!

از حافظ عیدی خواستی یا نه؟بجنب تا دیر نشده!

83. خطاب به آقای خدا!

 

سلام آقای خدا.خودمو معرفی کنم؟هر چند٬لازم نیست.آخه قبل از اینکه من خودم٬خودمو بشناسم تو منو میشناختی...

- آقای خدا!امروز اولین روز سال جدیده.سالی که دلم گواهی میده قراره سال خوبی باشه.

- میدونم که دختر خوبی برات نبودم.هر وقت که خوش بودم به دست فراموشی سپردمت یه جورایی!و هر وقت ناخوش بودم غرولندها و گلایه هامو آوردم برای تو!

- آقای خدا!به من و همه ی دوستانم ظرفیت و جنبه ی خوشی ها و شادی ها رو بده.به ما این توان رو بده که در خوشی هامون هم دلمون رو با تو همراه کنیم!

- به ما عزمی بده تا توان تحمل ابلهانی رو که پیرامونو گرفتن داشته باشیم.کمکمون کن کم نیاریم و بتونیم حقمون رو اونجور که باید و شاید بگیریم!

- به ما پشتکاری بده تا به وسیله ی اون توان برآورده کردن آرزوهامونو پیدا کنیم!

- خدایا!اون چیزی رو که میخوام اگر به صلاحم نیست بهم نبخش!نشنیده بگیرش!

- به ما نیرویی بده که بتونیم دوست و دشمنمونو از هم تشخیص بدیم.

و در قبالش من....نمیدونم چیکار میکنم

 

تنها کاری که میتونم انجام بدم اینه که شاکر تمام خوبیا و مهربونیای گاه و بیگاه و بی حد و مرزت باشم!

 

و در آخر

بر من بیاموز نیایشت کنم آن گونه که سزاوار آنی ....

                                                                                               آمین!یا رب العالمین!