گفتی:دیگه چه خبر؟

گفتم:هیچی.سلامتی.

***

 

به هم لبخند می زنیم و هریک به سراغ کار خود می رویم.

در دلم غوغاییست.به قدر سالیان حرف دارم برایت.

برایت؟برای تو؟

نه!برای تو دیگر نه...

آخر ناگفته میدانم که نمی خواهی.دیگر نمی خواهی.

کسل میشوی.خسته می شوی.حوصله ام را نداری.

دیگر به شوخی هایم نمی خندی.بی تفاوت نگاهم می کنی.

گویی منتظر پایانش هستی....

اینست روزگار من با تو که از هر نزدیکی نزدیکتر و از هر عزیزی عزیزتر بودی.

بی هیچ اشتراک و حرف و حدیثی...

چون دو بیگانه....

دور می شوی.

دور می شوی و من مانع نمی شوم...

فقط کاش می دانستم چرا...