585


وقتی میگم "مواظب خودت باش"، به جای "مرسی" گفتن، لطف کن و مواظب خودت باش!


584


کاش امروز استثنائا مدرسه ای بودم. بعد مدرسه تعطیل میشد. بعد من کلی خوشحال میشدم که آخ جون نباید برم مدرسه و تعطیلم و این حرفا!!


آرزوئه من دارم؟


583. برفی!


دیدن ِ برفی که از روی یه درخت به زمین میریزه خیلی دلچسبه، بشرطی که خودت زیرش نباشی!

عکس: جلوی خونمون! امروز صبح!

582


ایمان بیاوریم به "پایان" فصل سرد!

شاید که سرمای وجودمان، از درونمان باشد!

ایمان بیاوریم!

باشد که روزی ...


581


ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

و منتظرن ببینن ما آخرش چه خاکی تو سرمون میریزیم!


580. تهران - ارومیه  ....

با دلشوره از خواب پریده بود. خواب بعدازظهری که به تاریکی هوا رسیده بود! دلش به شور افتاده بود.

شماره ی همراه عزیزشو گرفت "دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد" 

دلش بشور افتاده بود!

چرا نرسید؟ کجا مونده پس؟

باز شماره رو گرفت و باز "دستگاه مشترک مورد نظر ..."

در حالیکه تمام حواسش به زنگ در بود، برای گذروندن وقت تلویزیون رو روشن کرد

"به خبری که هم اکنون بدست ما رسید توجه کنید، پرواز شماره 727 تهران - ارومیه به دلیل شرایط نامساعد جوی موفق به فرود مناسب نشد. هنوز آمار دقیقی از تعداد مجروحین و کشته های احتمالی در دست نیست"

نیست

نیست

سرش گیج رفت

دستاش یخ کزد

دهنش خشک شد

بغض بیخ گلوش موند

موند

موند


در آذربایجان غربی، برای همدردی با خانواده های داغدار سه روز عزای عمومی اعلام شد ....

چه دردی رو دوا میکنه این همدردی؟

چشمای خشک شده به در از انتظار درمیان یا ...


دلنازک شدم. هی میبینم و بغض میکنم. میخونم و بغض میکنم

77 نفر مردن! 77 تا آدم با 77 سرنوشت و 77 قصه و 77 هزار آرزو و امید و رویا برای آینده

77 تا خانواده فرو ریختن

بچشون. پدر و مادرشون. خواهر و برادرشون


مسئولین مربوطه در اولین فرصت پاسخگوی مردم داغدیده خواهند بود

پاسخ چی رو میخوان بدن؟


رئیـــــــــــــــــــــس جمـــــــــــــهور پیام تسلیت فرستاد

میگم "زحمت کشید"

میگه "خب چیکار کنه؟ بره زنده شون کنه؟"

توی دلم میگم "همچنان به بازیاش ادامه بده درست میشه! دنیا رو تهدید کنه درست میشه. افتخار کنه که جلوی تحریم ها ایستاده درست میشه. هیچی وارد نکنه درست میشه درست میشه درست میشه درست میشه"


میگه "اینقدر خودت رو اذیت نکن"

و من توی فکر بهمن 87 فرو میرم که بعد از چند سال قهر و دوری رفتم دیدن بابام. دارم فکر میکنم به اون شب که مامان پای تلفن بود تا من خبر رسیدنم رو بهش بدم و بابا در حالیکه چشماش برق میزد، توی فرودگاه لحظه ها رو میشمرد تا من برسم

دارم فکر میکنم اگه ....

دارم فکر میکنم

دارم فکر میکنم

و باز فکر میکنم

.

.

579


گفت: خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

گفتم: اگر "تو" یکی از آن جماعت هستی که میگویی، بگذار "من" رسواترین عالم باشم!


578


کـــَــــس نـــَـــخارد پشت من، جز تیغهء خطکش ِ من!!!!


577


کاش میشد بوی بارون رو، صدای حرکت چرخ ماشین ها روی زمین خیس رو، شرشر قطره های بارون روی شیشه رو، مثل یه عکس ثبت کرد و به اینجا آورد


داره بارون میباره


576. اولین پراکنده نوشت ِ یک ذهن درگیر!


ذهن که پریشان می شود، اختیار دست و چشم و گوش و تمام حواس از دستم در میرود!

سالهاست خود درمانی می کنم

کاغذی برمی دارم و خودکاری

در افکارم غوطه ور می شوم و خودکار را بر روی کاغذ بحرکت وامی دارم

.

.

افکار و "چه کنم چه کنم" ها و دلنگرانی ها که ته می کشد، دستم را از روی کاغذ برمیدارم.

شگفت از این همه تیرگی!

سفیدی کاغذ به رنگ جوهر درآمده است

باقی به رنگ خودکار بستگی دارد.

خودکار قرمز صفحهء قرمز

خودکار آبی صفحهء آبی

خودکار سیاه صفحهء سیاه

و قس علی هذا!

پس نمی گویم صفحه چون دل شب سیاه می شود! چون حقیقت ندارد! (به قول بچه قرتی ها "lol"، یا همان "هه هه هه" ی خودمان!)

صفحه یکنفس، بی هیچ نقطه ی سفیدی جوهری شده است!

در عجب میمانم از ذهن بینوایم که چنین بار عظیمی از افکار را یک تنه بدوش میکشیده است! آن هم، همه بی سر و ته!

.

.

دلم بحال آن کاغذ بینوا می سوزد! چه آرزوهایی در سر داشت!

شاید آرزو داشت زیر دست استاد خطاطی بیفتد و یا شاعر و نویسنده ای شهیر! شاید هم دوست داشت نامه ای عاشقانه شود و از دست پسرکی روانه ی کیف دخترکی حساس و رویایی. یا شاید در دستان کودکی پر شر و شور موشکی شود و برای لحظاتی کوتاه هم که شده به پرواز درآید ...

نمی دانم

نمی دانم

فقط خوب میدانم یحتمل هیچگاه فکر نمی کرد این گونه بی ثمر روانه ی دیار باقی یا همان سطل ِ پر از خورده های تراشیده شده ی مداد ِ اتاق من شود.

دلم بحال آن کاغذ بینوا می سوزد!

خدایش بیامرزد!

575. آری! این زمستان است! با تمام قدرت!


از گرمای نفسگیر ِ شعله های بخاری به خنکای دلپذیر ِ پشت ِ پنجرهء اتاقم پناه می برم!

وارد اتاقم می شوم و درب را از پشت می بندم. پنجره را باز می کنم و ریه هایم را به یک نفس ِ عمیق ِ زمستانی مهمان می کنم.

سرمای سوزناک ِ هوایی که بدرون داده ام، لرز خوشایندی را بر وجودم مستولی می کند.

آری! این زمستان است! با تمام قدرت!

پنجرهء نیمه باز را به حال خود رها می کنم تا ذره ذره های هوا، بدون حضور چشم های ِ مراقب ِ من، بی پروا درون اتاقم سرک بکشند و بیایند و بمانند. شاید که با آمدنشان مرا بسوی آن جوراب های پشمی خاکستری متمایل کنند.

به لباس های زمستانی ام فکر می کنم. قهر کرده اند گویا!

حق هم دارند. مایملک هرکس دیگری بودند، در ماهی که گذشت بارها پوشیده می شدند و با تفاخر جلوه می فروختند!

اما اینجا، در خانهء من، هنوز عزلت نشین ِ کشوی ِ پنجم  ِ کمد ِ گوشهء سمتِ چپِ اتاق هستند!

در افکار خودم غوطه ورم که نگاهم به ناخن های دست راستم می افتد. کبود شده اند!

بلند می شوم و با لرز پنجره را می بندم.

به سمت ِ کمدِ گوشهء سمتِ چپِ اتاق می روم و کشوی ِ پنجم را بیرون می کشم. یک بولوز قرمز با آستین های بلند و جوراب های پشمی خاکستری را بیرون می آورم و به سرعت بر تن می کنم.

به کنار پنجره می روم. می خواهم برای آسمان خط و نشان بکشم. اما وقتی نگاهمان تلاقی می کند، باز هم مسحور آن سفیدی یکدست که نشان از اتحاد ابرها دارد، می شوم.

آری! این زمستان است! با تمام قدرت!

از کشوی ِ پنجم  ِ کمدِ گوشهء سمتِ چپِ اتاقم صدای هلهله می آید ...


574


گفت: کاش میشد سرنوشت از سر نوشت!

گفتم: در لحظهء طلایی ِ اکنون از نو بیافرین!




573

 

گاهی ملکه شده های ذهن، تنها حاوی درد می شوند

گاهی خاطرات همه بغض می شوند

گاهی ...

دردی به وسعت تمام بودن

بغضی به عظمت یک حضور

و امروز این درد٬ مهمان ِ دل ِ پایــــــــــــــیزان ...

دخترک همدردی ام را پذیرا باش

 

572


خدا را شکر برای برق ِ چشمانم و چشمانت که هنوز بی هراس و بی نیاز به یارانه، با قدرت تمام می تابند و جلوه گری می کنند و شاید به خیلی ها دهن کجی نیز!


571


گاهی باید لحظه رو روی هوا بگیری!

باید بدونی دقیقا کی فلاش دوربین زندگیتو بزنی، تا بتونی رنگین کمونشو برای همیشه مال خودت کنی!

عکاس: خودم

محل: یک پارک و آبپاشی گردون!

570



مواظب باش از زندگیت علامت تعجب نسازی!


569


سرنوشت به معنی از پیش مقدرشده یا محکوم شده نیست
این مقصد ما، پایانهء ما و هدف ماست

آزادی و سرنوشت به یکدیگر هستی می بخشند. وقتی که سرنوشتمان را به چالش می طلبیم، آزادی کسب می کنیم و وقتی آزادی بدست می آوریم به مرزهای سرنوشت فشار می آوریم!

آزادی و سرنوشت ضدونقیض نیستند، بلکه به طور اجتناب ناپذیری در هم تنیده اند!

آزادی بدون سرنوشت بی بندوباری است. بی بندوباری به هرج و مرج و در نهایت به تباهی آزادی منجر می شود!

Rollo Reese May


568


بزرگ که میشویم، انگار گم می شویم

بزرگ بودن را بلد نیستیم

کلمات ِ پرروح و نوازش را بدست باد میسپاریم و خنده های بی دلیل را سبکسری می نامیم

به نام ِ بزرگ بودن روح زندگی را از خود دریغ می کنیم


خوش بحال آنان که بزرگی ِ واقعی را بلدند!

خوش بحال من که هنوز خود را کودکی بیش نمی پندارم!

 هنوز بی دلیل میخندم و هنوز مهربانی می کنم و هنوز مهربانی می بینم


خدایا لطفا هرگز مرا، بسان ِ مردم ِ این سامان بزرگ نکن ...


567


بیش از نیمی از لینک هام رو پاک کردم

اونایی رو که ماه ها بود که نبودن!

انگار روی دلم سنگینی میکرد لینکای اضافه!!

حالا حس بهتری دارم. مهم نیست اگه لینکمو بردارن و بازدیدا از این هم کمتر بشه. مهم اینه که چجوری راحت ترم

من که برای تیناکم زدم به بی خیالی! اینم روش!

هرکی رفیق و همراهه و لینکش نیست بگه تا لینکش کنم


باز هم دوست پیدا میکنم. دوستانی که نازک نارنجی نباشن. با هر اخم نرنجن! مهربان باشند و همراه!

خدا سایه ی صادقانه ها رو از سرم کم نکنه

سرشون سلامت

سرتون سلامت


امروز داشتم فکر میکردم تا بحال چند نسل خواننده عوض کردم؟! شمارش دستم نیست. اما میدونم این نیز بگذرد!

هر چند که الان از شرایط واقعا راضی هستم

حس میکنم دارم به یجور بی پروایی میرسم. به ملاحظه ی دیگران چیزی نمی نویسم. انگار روحم داره آزاد میشه!

حس خوبیه! خوشحالم!


566


از نظر بعضی، انسان ها قاطرهایی چموشند!

اول تازیانه را بالا میبرند و بعد که به خیال خودشان طرف را رام کردند، زبان را در دهان مبارک میچرخانند!

نه داداش!

این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!

من نه قاطرم! نه رام شدنی!

شَر کم!


565


توانایی انسان در فکر کردن درباره ی نحوه ی فکر کردنش، از بی نظیرترین و انسانی ترین خصوصیات وی است!

    آلبرت اِلیس


چقدر انسانیم؟


564


آن گاه که سر رو به آسمان گرفتی، در پس ِ خورشید ِ عالمتاب، تکه ابر ِ کوچک ِ بی نوا را هم ببین!
وای به روزیکه بغض ِ از سر ِ تنهاییَش بشکند!

دل به فدای ِ بغض و بی پناهی و تنهاییَش ...


و آنگاه خورشید ِ پرنخوت و غرور، فقط در گوشه ای در حالیکه دست ها را پناه سرش کرده است، پنهان خواهد شد!
رفیق ِ نیمه راه است!

تا دیر نشده رفیق را از نارفیق بازشناس!

ابر ِ کوچک رفیق است. پناه است. سایه بان است.
رفاقتش غنیمتی بس گران است

ببین!
خوب ببین!


پ.ن: نپرس که چرایش را نمیدانم. از همان کودکی خورشید را دوست نداشتم. بازی ابرها همیشه مجذوب کننده تر بود. حداقل بدون هراس از کوری ِ لحظه ای، می توانستی خیره خیره نگاهشان کنی!