575. آری! این زمستان است! با تمام قدرت!
از گرمای نفسگیر ِ شعله های بخاری به خنکای دلپذیر ِ پشت ِ پنجرهء اتاقم پناه می برم!
وارد اتاقم می شوم و درب را از پشت می بندم. پنجره را باز می کنم و ریه هایم را به یک نفس ِ عمیق ِ زمستانی مهمان می کنم.
سرمای سوزناک ِ هوایی که بدرون داده ام، لرز خوشایندی را بر وجودم مستولی می کند.
آری! این زمستان است! با تمام قدرت!
پنجرهء نیمه باز را به حال خود رها می کنم تا ذره ذره های هوا، بدون حضور چشم های ِ مراقب ِ من، بی پروا درون اتاقم سرک بکشند و بیایند و بمانند. شاید که با آمدنشان مرا بسوی آن جوراب های پشمی خاکستری متمایل کنند.
به لباس های زمستانی ام فکر می کنم. قهر کرده اند گویا!
حق هم دارند. مایملک هرکس دیگری بودند، در ماهی که گذشت بارها پوشیده می شدند و با تفاخر جلوه می فروختند!
اما اینجا، در خانهء من، هنوز عزلت نشین ِ کشوی ِ پنجم ِ کمد ِ گوشهء سمتِ چپِ اتاق هستند!
در افکار خودم غوطه ورم که نگاهم به ناخن های دست راستم می افتد. کبود شده اند!
بلند می شوم و با لرز پنجره را می بندم.
به سمت ِ کمدِ گوشهء سمتِ چپِ اتاق می روم و کشوی ِ پنجم را بیرون می کشم. یک بولوز قرمز با آستین های بلند و جوراب های پشمی خاکستری را بیرون می آورم و به سرعت بر تن می کنم.
به کنار پنجره می روم. می خواهم برای آسمان خط و نشان بکشم. اما وقتی نگاهمان تلاقی می کند، باز هم مسحور آن سفیدی یکدست که نشان از اتحاد ابرها دارد، می شوم.
آری! این زمستان است! با تمام قدرت!
از کشوی ِ پنجم ِ کمدِ گوشهء سمتِ چپِ اتاقم صدای هلهله می آید ...