ذهن که پریشان می شود، اختیار دست و چشم و گوش و تمام حواس از دستم در میرود!

سالهاست خود درمانی می کنم

کاغذی برمی دارم و خودکاری

در افکارم غوطه ور می شوم و خودکار را بر روی کاغذ بحرکت وامی دارم

.

.

افکار و "چه کنم چه کنم" ها و دلنگرانی ها که ته می کشد، دستم را از روی کاغذ برمیدارم.

شگفت از این همه تیرگی!

سفیدی کاغذ به رنگ جوهر درآمده است

باقی به رنگ خودکار بستگی دارد.

خودکار قرمز صفحهء قرمز

خودکار آبی صفحهء آبی

خودکار سیاه صفحهء سیاه

و قس علی هذا!

پس نمی گویم صفحه چون دل شب سیاه می شود! چون حقیقت ندارد! (به قول بچه قرتی ها "lol"، یا همان "هه هه هه" ی خودمان!)

صفحه یکنفس، بی هیچ نقطه ی سفیدی جوهری شده است!

در عجب میمانم از ذهن بینوایم که چنین بار عظیمی از افکار را یک تنه بدوش میکشیده است! آن هم، همه بی سر و ته!

.

.

دلم بحال آن کاغذ بینوا می سوزد! چه آرزوهایی در سر داشت!

شاید آرزو داشت زیر دست استاد خطاطی بیفتد و یا شاعر و نویسنده ای شهیر! شاید هم دوست داشت نامه ای عاشقانه شود و از دست پسرکی روانه ی کیف دخترکی حساس و رویایی. یا شاید در دستان کودکی پر شر و شور موشکی شود و برای لحظاتی کوتاه هم که شده به پرواز درآید ...

نمی دانم

نمی دانم

فقط خوب میدانم یحتمل هیچگاه فکر نمی کرد این گونه بی ثمر روانه ی دیار باقی یا همان سطل ِ پر از خورده های تراشیده شده ی مداد ِ اتاق من شود.

دلم بحال آن کاغذ بینوا می سوزد!

خدایش بیامرزد!