510. این کدوم بود؟

یادمه کوچیک که بودم 16 – 15 سال پیش ، شاید هم کمی بیشتر، وقتی بعدازظهر جمعه با داداشم پتو و متکا میاوردیم و جلوی تلویزیون ولو می شدیم، موقع پخش پیام بازرگانی اول و وسط فیلم سینمایی و کارتون با هم یه مسابقه داشتیم!

مسابقه این بود که پیام بازرگانیا رو بین خودمون تقسیم می کردیم. یکی من یکی آروین. بعد من. بعد دوباره آروین! هر پیام بازرگانی که بهمون میفتاد، باید قبل از اینکه مشخص میشد تبلیغ چه محصولیه، اسم اون رو می گفتیم! و اگر درست گفته بودیم یه امتیاز می گرفتیم! بعد که پیام بازرگانیا تموم میشد برحسب امتیازات اخذ شده (!!!) برنده مشخص میشد. برای این مسابقمون شرط بندی هم می کردیم! بیشتر وقتا هم سر رو کم کنی بازی می کردیم! و باز هم بیشتر وقتا مسابقه با "نخیر قبول نیست" و هزار تا بهانه بی نتیجه تموم میشد و ما منتظر سری بعدی پیام بازرگانی می موندیم تا حال حریف رو بگیریم!!! با دقت به پیام بازرگانی ها نگاه می کردیم و سعی می کردیم بخاطر بسپریم که این تبلیغ مال چیه!!!!

امشب وقتی وسط سریال داشت تبلیغ پخش میشد، یهو یاد اون روزا افتادم. بعدش فکر میکردم اگه صاحبان صنایع که میلیونی برای تبلیغ های ثانیه ای پول میدن، از جریان این بازی خبردار بشن چی فکر میکنن با خودشون؟؟ این که من و داداشم خل وضع تشریف داشتیم؟ این که پولشون رو ریختن دور؟ این که ای بابا؟ این که چی؟؟

اما خوش میگذشت ها! یادش بخیر! با چه چیزای کوچولو کوچولویی خوش بودیم. اونوقت بچه های الان ... (آیکون سر تکون دادن و نچ نچ کردن!)


پ.ن: سنجد رو یادته؟ که آخر برنامه هاش میگفت "برمی گردم حتما" بعد یهو عین جن از یه جایی می پرید بیرون و میگفت "دیدین برگشتم؟" حالا منم برمیگردم حتما!

509. واسه خودشون میگن!

میگن کار امروز را به فردا میفکن

اما گاهی کار امروز، خودبخود، نه تنها به فردا، که به فرداهای فردا افکنده میشه!

بخصوص اگه کارت اداری و دولتی باشه

و ایضا اگه اینجا ایران باشه که هست خدا رو شکر!

508

نزدیک افطار که میشه میشینم واسه خودم دل میسوزونم که اگه منم مامانم خونه بود. اگه شاغل نبود. حداقل اگه مسئول مستقیم نبود و سِمَت پایین تری داشت اگه ... اگه ... الان پیش من بود و برام سفره ی افطاری میچید از کجا تا کجا!

.

.

.

اما این چند روز تعطیلی باعث شد به این نتیجه برسم که همون بهتر مامان شاغله و الباقی قضایا! چون توی این دو سه روز رسما خفه شدم بس که موقع افطار خوردم. همون که سفره هه که گفتم از کجا تا کجا، اونو برام مینداخت. منم که بی جنبه. یعنی دقیقا سر سفره ی افطار نمیدونستم چی بخورم!!! به تراژدی بعد از افطار، در داخل معده م که فکر میکنم اشکم درمیاد! اون بدبخت چه گناهی کرده واقعا؟؟؟؟

.

.

.

القصه که به این نتیجه رسیدم همون بهتر که مامان شاغله و نیست تا بهم برسه!!! وگرنه من سر یه هفته از نظر ابعاد مثل یه بشکه ی 220 لیتری می شدم!!!

.

.

.

به یه مشکل لاینحل هم برخوردم! دقیقا 23 روز کشیده تا من به این معدهء زبون نفهمم حالی کردم به جای سر ظهر، دم سحر منتظر پلو خورشتای خوشمزه باشه! حالا چجوری یه هفته دیگه حالیش کنم این شرایط موقتی بوده؟؟؟ فکر نمیکنم طاقتشو داشته باشه! طفل معصوم!

507. از ... به ...


اولین کتابی که به شیوه ی نامه نگاری خوندم، کتاب بابالنگ دراز اثر جین وبستر بود. نگارش کتاب به نظرم خیلی جالب و البته قوی و متفاوت بود. هنره که بتونی سرتاسر یک داستان رو در قالب چند تا نامه شرح بدی!

و دیروز دومین کتاب رو با این شیوه ی نگارش خوندم. کتاب "ازبه" نوشته ی رضا امیرخانی.

البته این کتاب با اون ااولیه یه تفاوتی داره. اونم این که تمام نامه های کتاب بابا لنگ دراز، توسط جودی به پدرخوانده ش نوشته شده بود. اما نامه های موجود در کتاب "ازبه" توسط اشخاص مختلف به اشخاصی متفاوت نوشته شده.

شاید این هم یکی از دلایل هنرمندی رضا امیرخانیه. کتابی نوشته که اساس اون بر تعدادی نامه استواره. نویسنده ها و گیرنده ها هم متفاوت هستن اما ابدا خدشه ای در پیوستگی داستان وجود نداره.

دلیل انتخاب اسم "ازبه" برای این کتاب هم همینه به نظرم

نامه از ..... به .....

به خوندنش می ارزه. با توجه به اینکه تعداد صفحاتش هم زیاد نیست. ( کمتر از 200 صفحه) من خودم اون رو دیروز خوندم تماما. در عرض چند ساعت.

درون مایه ی اون هم مثل ارمیا و بیوتن، به مسائل و مشکلات خاص رزمنده ها و جانبازان زمان جنگ اشاره داره

البته مثل همیشه با نگاهی متفاوت، ظریف، دلنشین و صدالبته پر از درد ...


پ.ن: خیلی وقت بود در مورد هیچ کتابی ننوشته بودم ها! چه حس خوبی دارم الان!

506. در همسایگی خدا


استادمان پرسید یک آپارتمان با شرایط مناسب در مرکز شهر را ترجیح می دهید یا یک زمین با مجوز ساخت واحد مسکونی را؟!

تو بودی کدام را میخواستی؟

من زمین را خواستم.

کار خواهم کرد و برای خود خانه ای کوچک خواهم خرید. ساکنش خواهم شد و بعد به فکر زمینم می افتم. هنوز برای ساختش پولی ندارم. روز و شب کار میکنم به عشق خانه ای که تک تک آجرفرش هایش را مطابق سلیقه ام خواهم ساخت.

عجله ای نیست. یک سال دو سال سه سال ... هرچند سال! بالاخره خانه ام ساخته می شود. خانه ام همان خواهد بود که عمری در رویاهایم نقشه اش را کشیده بودم. با پی و سازه و آجر و سیمانش کاری ندارم که آن ها را معمارباشی می داند و خدایش که اگر بهترین ها را به پای خانه ام نریزد، تا دنیا دنیاست، مدیونم می ماند.

خانه ام خانه ی عجیبی ست. البت شاید از نظر تو! که خودم سخت عاشقش هستم! معماری نمایَش کلاسیک خواهد بود. شاید دو ستون در ورودی که درب اصلی را در میان بگیرند و همین! از نماهای پرشیشه و آینه و جینگولک بازی خوشم نمی آید! نمای خانه ام باید از سنگ تیره باشد. باید ساده باشد و زیبا و اصیل.

اگر روزی درب خانه ام باز بود و حیاط را دیدی، ممکن است تعجب کنی. از دیدن حیاط خانه ام احتمالا به دهه ی شصت میروی. حیاطی پر از گل های رنگارنگ با یک حوض گرد آبی که ماهی قرمز دارد! آبش شفاف است و تو حتی از آن فاصله میتوانی حرکات پرکرشمه ی ماهی قرمزهایم را ببینی. همه چیز آرام است. اگر وارد شوی و در را پشت سرت ببندی میبینی که خانه ام از تمام دنیا جداست و برای خودش دنیایی ست ماندگار!

دوست دارم حیاط خانه ام پیچک داشته باشد. تا در طی سالیان سکونتم در آنجا ، پیچک ها تاب بخورند و تمام دیوار را بپوشانند و کمی هم به سمت درب اصلی بروند تا حسرت آن همه زیبایی و آرامش را به دل هر رهگذری بیندازند.

از حیاط دل بکن. وارد ساختمان که میشوی باز همه چیز متفاوت می شود. دیگر از دهه ی شصت خبری نیست. کف خانه ام پارکت چوبی است و نمای داخلی خانه ام چوب رنگ تیره! اتاق ها هر کدام به فراخور کاربردشان رنگی دارند بس زیبا و دلنشین.

و آشپزخانه دنج ترین جای خانه ام خواهد بود.

دوست دارم در حالی که صدای آرام قل قل غذای ظهر، بر روی گاز شنیده می شود، برای خودم لیوانی شکلات داغ درست کنم ، نگاهی به اطراف خانه ام بیندازم و پس از آسوده بودن از براق و شفاف بودن تمام خانه ام، پشت میز آشپزخانه بنشینم و دفتر و خودکار محبوبم را پیش بکشم و ادامه ی داستانم را که از صبح در سرم می چرخیده است بنویسم.

تمام خانه ام را خودم تمیز خواهم کرد. دوست ندارم کسی دیگر به اسم نظافت وارد حریم امن خانه ام شود و تمام گوشه کنارش سرک بکشد! این گونه هم من راحت ترم و هم خانه ام!

میدانی؟ برخلاف خیلی از امروزی ها دوست دارم خانم خانه ام باشم. دوست دارم دغدغه ی بزرگم لق شدن یکی از پارکت ها باشد و صبح تا ظهر فکرم مشغول زنگ زدن به تعمیرکار باشد!

دوست دارم شاغل باشم اما در خانه ام. آخر میدانی؟

خانه ام از تنهایی می ترسد! دوست دارم من باشم و لپ تاپم و یک دنیا کار!

خنده ندارد. خانه ام از تنهایی می ترسد. خانه ام مرا می خواهد. حضورم را میخواهد. صدای آرام قدم برداشتن هایم در گوشه کنارش را. زیر لب آواز خواندنم را. ساعت ها در مقابل آیینه ی قدیٍ راهرو ایستادنم را. خانه ام تشنه است. تشنه ی حضور من. من روح و نشاط خانه ام خواهم بود.

دوست دارم اگر روزی وسعم رسید، بانی خیر ساخت یک مسجد شوم و کنار خانه ام مسجدی بسازم.  گاه و بیگاه نمازصبحم را در مسجد خواهم خواند و شب های قدرم را در همسایگی خانه ام با خدایم در خانه ی خودش حرف خواهم زد و صبح خواهم کرد.

باید حس جالبی باشد که خدا همسایه ی دیوار به دیوارت شود!

و امروز! خدایا! این من و این تو و این آمال و آرزوهایم!

و تو! اگر روزی در خواب خانه ام را دیدی، بگو صبور باشد که خدای من خوب خدایی ست! به خانه ام بگو صبور باشد. بالاخره میسازمَش!

505. من و تاکسی (6)

 

میشه یکی به من بگه اون زنگوله جلوی شیشه ی تاکسی چیکار میکنه؟؟  نکنه این ماشین یه بزغاله س که جهش ژنتیکی داشته و تبدیل به یه پراید شده؟!

یا مثلا اون آویز چشم نظر به اون بلندی چه معنی ای میتونه داشته باشه؟ یعنی مثلا من ممکنه الان اینجوری  با حسرت به راننده هه و ماشینش نگاه کنم و چشمشون بزنم؟؟؟

اون زنگوله هه که واقعا روی اعصاب بود! یعنی شما فکر کن تمام مدت با هر گاز و ترمز ماشین٬ این صدا میکرد!!!

بعضیا جلوی داشبورد و آینه ی ماشینشون رو با بازار مکاره اشتباه گرفتن!!

و نتیجه ی این اشتباه میشه زنگوله و چشم نظر طویل و از این سَگا که سرشون میلرزه و اسکلت و امثالهم!

نیشتو ببند! این همه کوته نظری خنده نداره که!

 پی نوشت: ششمین پست "من و تاکسی" تقدیم شما شد.

504. محترم باش!

پرستیژ اجتماعی چیزی نیست که سخت بدست بیاد. اما توجه به نکات ریز و زیادی رو میطلبه!

یکی از اون نکات ریز فرهنگ استفادهء تلفن همراهه! داری؟!

یه نیم نگاه به مدیران و اشخاص سطح بالای جامع نشون میده بهت. چی رو؟

تفاوت رو! تشخص رو!

اگه میخوای متشخص باشی اولین رکنش اینه که با رفتارت داد نزن! بعضیا با رفتاراشون داد میزنن "منو ببین"!! و این جور افراد هیچوقت دیده نمیشن. یا اگر هم دیده بشن، این دیدار از اون جنسی که میخوان نخواهد بود!

مثلا توی تاکسی نشستی. یهو موبایل بغل دستیت زنگ میخوره! ممکنه آهنگ موبایلش یه آهنگ خَشِن فَشِن باشه یا یه مداحی از نوع پرعربده!! خب آقا/خانوم عزیز چی رو میخوای نشون بدی؟ این که موبایل داری؟ این که خیلی مومنی؟ که خیلی مُدروزی و کارت درسته؟

حالا باز اگه زود گوشی رو جواب بده یه چیزی! سه ساعت به ال سی دی گوشی زل میزنه که اگه شماره هه به بلندی عدد پی هم باشه توی اون فاصله میشه شونصد بار خوندش! احتمالا طرف میخواد یه حالی به بقیه ی حضار بده به خیال خودش!!

با این عمل تنها چیزی که با صدای بلند فریاد زدی اینه که چقدر بی فرهنگی!

مومنی؟ باش برای خودت باش! جای مداحی روی زنگ گوشیه؟ اونم یه مداحی پر آب و تاب تلویزیونی (و ببخشیدا!) فوق العاده گوش خراش! مدروزی؟ خیلی آدم باحالی هستی؟ خب باش! پرده ی گوش من چه گناهی کرده؟؟؟

اینجور وقتا دلم میخواد موبایله یارو رو از دستش بگیرم و به اولین مانع ِ سختِ پیش ِ رو بکوبم تا با خاک کوچه یکی بشه!

ایرانسلم که ترکونده! مثلا به دوستت زنگ میزنی بعد به جای این که تلفن بوق بخوره یهو آهنگ مدرسهء موشها برات پخش میشه که تا طرف گوشی رو برمیداره شاد باشی و بهت خوش بگذره یا همون مداحیه که توی زمان انتظار یه فیض و ثوابی هم ببری!

حالا افراد تحصیل کرده تر و اینایی رو که یه کم سرشون به تنشون می ارزه رو ببین! این بار توجه کن! نتیجه جالب خواهد بود!

ماههاست که موبایلم روی ویبره س و صداش قطعه! اول به دلایل بالا نبود. فقط به این دلیل که دوس نداشتم وقتی گوشیم زنگ میخوره توجه کسی جلب بشه که کی بود چی بود کجا بود! اما حالا دیگه عادت کردم و هروقت بودم جواب میدم. هروقت نبودم هم نیستم دیگه! قرار نیست خودمو بکشم که!


پی نوشت: تو رو خدا جبهه نگیریا! این نظر شخصی من بود. آی تویی که آهنگ موبایلت آهنگ تکنو یا عزاداری شور حسینیه، گیر نده!!!

503

سردی آب و نور تند خورشید و حس خوشایند وزش نسیم به یادم میارن که هنوز زنده ام



زندگی رسم خوشایندیست

زندگی آبتنی کردن در حوضچهء اکنون است


                                                                                                      روحت شاد آقای سپهری

502. خاشخاشی!!!

این داداش من امروز همچین یهویی محبتش گل کرده بود و به آرزوی دیرینه ی بنده جامه ی عمل پوشوند و عصری رفت برای افطارم نون سنگک خرید آورد و گذاشت لای سفره

موقع افطار شد و با اشتهایی وافر که نصفش به خاطر اون نون سنگک تازه بود نشستم سر سفره!!!

اما

چشمت روز بد نبینه!

نونه اونقدر از این خشخاش ها داشت که رسما "خاشخاش ِ نونی" بود نه "نون ِ خاشخاشی"!

انگار که یارو نونواهه بین خواب و بیداری ظرف خشخاش رو خالی کرده بود روی نون بدبخت!

آخه نونوای عزیز! اون شاگردات قربونت برن الهی! پدرجان مگه مجبوری؟؟ وقتی بلد نیستی عین آدم کار کنی اصلا نکن! اصلا کی به تو مجوز نونوایی داده؟ تو باید بری سوپور بشی!

.

.

داشتم زیرلب غر میزدم که این چرا اینجوریه؟! داداشم اومد و گفت چیه؟ گفتم "چقدر خشخاش داره! گفت به جاش اون طرفش ساده س! 

خیلی ممنون از راهنماییت داداش! از این به بعد طرف ساده ی نون رو میخورم!

501

به دلیل بی وفایی های روزافزون

جادهء عشق لغزنده است

لطفا با محبت برانید