استادمان پرسید یک آپارتمان با شرایط مناسب در مرکز شهر را
ترجیح می دهید یا یک زمین با مجوز ساخت واحد مسکونی را؟!
تو بودی کدام را میخواستی؟
من زمین را خواستم.
کار خواهم کرد و برای خود خانه ای کوچک خواهم خرید. ساکنش
خواهم شد و بعد به فکر زمینم می افتم. هنوز برای ساختش پولی ندارم. روز و شب کار
میکنم به عشق خانه ای که تک تک آجرفرش هایش را مطابق سلیقه ام خواهم ساخت.
عجله ای نیست. یک سال دو سال سه سال ... هرچند سال! بالاخره
خانه ام ساخته می شود. خانه ام همان خواهد بود که عمری در رویاهایم نقشه اش را
کشیده بودم. با پی و سازه و آجر و سیمانش کاری ندارم که آن ها را معمارباشی می
داند و خدایش که اگر بهترین ها را به پای خانه ام نریزد، تا دنیا دنیاست، مدیونم
می ماند.
خانه ام خانه ی عجیبی ست. البت شاید از نظر تو! که خودم سخت
عاشقش هستم! معماری نمایَش کلاسیک خواهد بود. شاید دو ستون در ورودی که درب اصلی
را در میان بگیرند و همین! از نماهای پرشیشه و آینه و جینگولک بازی خوشم نمی آید!
نمای خانه ام باید از سنگ تیره باشد. باید ساده باشد و زیبا و اصیل.
اگر روزی درب خانه ام باز بود و حیاط را دیدی، ممکن است
تعجب کنی. از دیدن حیاط خانه ام احتمالا به دهه ی شصت میروی. حیاطی پر از گل های
رنگارنگ با یک حوض گرد آبی که ماهی قرمز دارد! آبش شفاف است و تو حتی از آن فاصله
میتوانی حرکات پرکرشمه ی ماهی قرمزهایم را ببینی. همه چیز آرام است. اگر وارد شوی
و در را پشت سرت ببندی میبینی که خانه ام از تمام دنیا جداست و برای خودش دنیایی
ست ماندگار!
دوست دارم حیاط خانه ام پیچک داشته باشد. تا در طی سالیان
سکونتم در آنجا ، پیچک ها تاب بخورند و تمام دیوار را بپوشانند و کمی هم به سمت
درب اصلی بروند تا حسرت آن همه زیبایی و آرامش را به دل هر رهگذری بیندازند.
از حیاط دل بکن. وارد ساختمان که میشوی باز همه چیز متفاوت
می شود. دیگر از دهه ی شصت خبری نیست. کف خانه ام پارکت چوبی است و نمای داخلی
خانه ام چوب رنگ تیره! اتاق ها هر کدام به فراخور کاربردشان رنگی دارند بس زیبا و
دلنشین.
و آشپزخانه دنج ترین جای خانه ام خواهد بود.
دوست دارم در حالی که صدای آرام قل قل غذای ظهر، بر روی گاز
شنیده می شود، برای خودم لیوانی شکلات داغ درست کنم ، نگاهی به اطراف خانه ام
بیندازم و پس از آسوده بودن از براق و شفاف بودن تمام خانه ام، پشت میز آشپزخانه
بنشینم و دفتر و خودکار محبوبم را پیش بکشم و ادامه ی داستانم را که از صبح در سرم
می چرخیده است بنویسم.
تمام خانه ام را خودم تمیز خواهم کرد. دوست ندارم کسی دیگر
به اسم نظافت وارد حریم امن خانه ام شود و تمام گوشه کنارش سرک بکشد! این گونه هم
من راحت ترم و هم خانه ام!
میدانی؟ برخلاف خیلی از امروزی ها دوست دارم خانم خانه ام باشم.
دوست دارم دغدغه ی بزرگم لق شدن یکی از پارکت ها باشد و صبح تا ظهر فکرم مشغول زنگ
زدن به تعمیرکار باشد!
دوست دارم شاغل باشم اما در خانه ام. آخر میدانی؟
خانه ام از تنهایی می ترسد! دوست دارم من باشم و لپ تاپم و
یک دنیا کار!
خنده ندارد. خانه ام از تنهایی می ترسد. خانه ام مرا می
خواهد. حضورم را میخواهد. صدای آرام قدم برداشتن هایم در گوشه کنارش را. زیر لب
آواز خواندنم را. ساعت ها در مقابل آیینه ی قدیٍ راهرو ایستادنم را. خانه ام تشنه
است. تشنه ی حضور من. من روح و نشاط خانه ام خواهم بود.
دوست دارم اگر روزی وسعم رسید، بانی خیر ساخت یک مسجد شوم و
کنار خانه ام مسجدی بسازم. گاه و بیگاه
نمازصبحم را در مسجد خواهم خواند و شب های قدرم را در همسایگی خانه ام با خدایم در
خانه ی خودش حرف خواهم زد و صبح خواهم کرد.
باید حس جالبی باشد که خدا همسایه ی دیوار به دیوارت شود!
و امروز! خدایا! این من و این تو و این آمال و آرزوهایم!
و تو! اگر روزی در خواب خانه ام را دیدی، بگو صبور باشد که
خدای من خوب خدایی ست! به خانه ام بگو صبور باشد. بالاخره میسازمَش!