384. جادوی زمان و مکان
این خانوم و آقاهای سن بالا رو دیدی؟ اینایی که سنی ازشون گذشته. از این قدیمیا که عمری رو توی یه خونه زندگی کردن. یه خونه با نمای آجری. یه حوض آبی وسط حیاط. یه باغچه با یه تاک قدیمی. و گلای شمعدونی پشت پنجره. آها داشت یادم میرفت. یه دونه هم تخت دارن توی حیاط. از این تختای چوبی که روش یه قالی با دو تا پشتی گل منگولی میزارن. تا حالا از این خونه ها دیدی؟ من یکیشو دارم. میدونی از کدوم خونه ها؟ از اونا که وقتی بچه های اون خانوم میریزن سرش که "مادر خونه کلنگی شده. بزار بکوبیمش"٬ خانومه خیلی محکم وایمیسه و میگه گوشه گوشه ی این خونه برام خاطره س! نمیشه! نمیخوام!
میبینی خونه هه واقعا داغونه یه جاهاییش. مثلا پسرا با هم دعوا کردن و زدن یه ور دیوار منتهی به بالکن رو آوردن پایین. یا زیرزمینش نم زده. در و پنجره هاش قدیمیه! هر کدوم اینا رو که به اون خانومه بگی یه جوابی توی آستینش داره برات! آخرش هم این بچه ها هستن که کوتاه میان و مجبور میشن به بازسازی همون خونه ی قدیمی تن بدن٬ مبادا که در و دیوار قدیمی و ترک خورده ش رو سر مادرشون آوار بشه. اونوقته که خانومه نفسی از سر رضایت میکشه و بلند میشه میره واسه دخترپسراش چایی بریزه. توی راه هم کلی قربون صدقه شون میره. انگار نه انگار این همونیه که چند دقیقه پیش برای دفاع از خونه و خاطراتش٬ عین شیر آماده ی غرش بود!
حکایت اون خانوم با خونه ش٬ مثل حکایت من میمونه با وبلاگم. یه چند باری عواملی وسوسه ی رفتن از اینجا رو به سرم انداختن. اما میدونی چیه؟ بچگی و خامی ذهنمو اینجا گذاشتم. اعتماد بنفس نوشتن رو از اینجا گرفتم. میدونی چیه؟ گوشه گوشه ی اینجا برام خاطره س! ناشیگری هام. دست نوشته هام. خاطراتم. روزای خوب و بدم و ....! یه عـــــــــــــمر!
منم شدم عین اون خانومه و دلم خوشه به تغییرات کوچیک و بازسازی های جزئی. واسه همینه که وقتی چند تا عبارت رو توی منوی دست چپ دستکاری میکنم کلی ذوقشو دارم و هی میرم و میام و نگاهش میکنم
شب عید چادر به کمرم میبندم و گوشه کنارش میچرخم و تارعنکبوت ها رو پاک میکنم. به شمعدونی ها آب میدم و برگاشون رو پاک میکنم تا تر و تازه تر و خوشگل تر بشن.
خودم با یه کاسه میرم وسط حوض وایمیستم. آبشو کاسه کاسه توی باغچه میریزم تا خالی بشه و بعد هم میشورمش و با آب تازه پرش میکنم. بعد هم چند تا ماهی قرمز خوشگل توش میندازم و بزرگترین دغدغه ی روزم میشه اون گربه سیاهه که واسه ماهیام کمین کرده. ولی سر اونم با یه تیکه خوراکی گول میمالم! بعد هم شستن حیاط با آب و جارو! بوی خاک نم خورده توی هوا میپیچه و جوون و تازه م میکنه!
چراغ کم سوی حیاط رو روشن میکنم و هفت سینمو میارم و روی اون تخت توی حیاط میچینم. تیک تاک تیک تاک! دیگه چیزی نمونده. پا میشم و میرم لباسامو عوض میکنم.. سر راه رادیو رو میارم توی بالکن میزارم و صداشو زیاد میکنم. تیک تاک! تیک تاک! لباسایی رو که واسه این لحظه کنار گذاشتم میپوشم و میام پای سفره ام میشینم.
ثانیه ها تند شده. انگار دیگه عقربه ها هم عاصی شدن از دست این سالی که خیلیا دوسش نداشتن. تیک تاک! تیک تاک!
.
.
و
.
.
بــــــــــــــــــــــــــــوم
آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی!
....
سکوت
....
سکوت
....
يا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الحوال
حول حالنا الي احسن الحال
سال نو مبارک
بیخ نوشت: میدونستی ۸۹ سال منه؟! مگه خوش بیاری های اسفند ماهم رو نمی بینی؟! ۸۹ سال ببره! من هم متولد سال ببر هستم! پس ۸۹ سال منه!
383. عیدی!
بابابزرگم امروز مرخص شد. نشد برم ببینمش!
فردا حتما !!!!!!!
خدایا شکرت!
یعنی امکان نداشت عیدی از این بزرگتر بگیرم!!!!!!
یه بار هم گفتم بزرگ خانواده مثل یه ستون میمونه. وای به روزی که ترک برداره ....
خدایا شکرت
خدایا شکرت
مرسی بچه ها
مرسی از دعاها و قلبای پاک و بی نظیرتون
دوستتون دارم
381
عین خیلی از مناسبتایی که میان و میرن و من ... .
دلم گرفته واسه عمری که عین چی داره از جلوی چشمم میپره.
دلم گرفته برای اون آدمایی که روزی دوسشون داشتم و کلی ازشون خاطره دارم و دیگه ندارم. دوسشون!
دلم گرفته واسه اونایی که امروز میخندن تا نفهمم ته دلشون چه خبره و چه دلگیرن از زمین و زمان.
دلم گرفته واسه اونی که خودش رو به آب و آتیش میزنه واسه دیدن یه خنده ی از ته دل روی لبام
دلم گرفته واسه پدربزرگی که عمری تکیه گاه هممون بود و حالا وقتی یک دقیقه تنها از تختش بلند میشه زمین میخوره و بیحال میفته.
دلم گرفته واسه اونی که دم رفتن معرفت یه خداحافظ خشک و خالی رو هم نداره.
دلم گرفته واسه اونی که دوره. فرسنگ ها .
دلم گرفته
خیلی
دلم تنگ شده واسه اونی که عمری با خنده هاش می خندیدم و با گریه هاش گریه. دلم واسش تنگ شده. واسه اون که سال ها پیش بود! نه اینی که الان هست
دلم تنگ شده واسه صورت بشاش و سرحال
دلم تنگ شده واسه حال و هوای غریب شب عیدای خونمون
دلم تنگ شده واسه پنج دقیقه درددل
دلم تنگ شده واسه اون دستای ظریف و ماهر
دلم تنگ شده واسه اون دستای محکم
دلم تنگ شده واسه اون پیک نوروزی شب عید
دلم تنگ شده واسه شستن اون فرش دوازده متری! حتی واسه شستن از کف تا سقف اون آشپزخونه با کاشی های خوشرنگ آبی
دلم تنگ شده واسه اون تاب قدیمی. واسه اون نیمکت با صندلی زرد رنگش
دلم تنگ شده
واسه خیلی چیزا
واسه خیلی کسا
که دیگه نیستن
نخواهند بود
تا ابد
حتی بعد از ابد
نخواهند بود
نمیدونم چشه این دل من امشب
بیقراره
378. ماهی قرمز
دلتنگ اون سالهایی که شب عیدا دستاشو توی دستای بابا قایم میکرد و خوش و خندون با هم میرفتن ماهی قرمز میخریدن.دلتنگ اون عیدایی که خود بابا تنگ ماهی رو میزاشت سرسفره ی هفت سین.دلتنگ اون عیدایی که چشمای بابا هنوز برق میزد...
به ماهی قرمز زل زده.ماهی هم دیگه تکون نمیخوره.انگار اونم به دختر زل زده.انگار فهمیده چی تو سر دختر میگذره.دختر خجالت میکشه.سرشو میندازه پایین.ماهی هم نگاهشو از دختر میدزده...
"دختر"٬"دخترک" شد و یاد اون عیدی افتاد که تنهایی برای خریدن ماهی قرمز رفته بود.اون سال هیشکی اومدن عید رو به خونه ی اونا ندید.اصلا خونه شون نیومد انگار...
بابا عوض شده بود.دیگه چشماش برق نمیزد.شاید هم... شاید هم اصلا هیچوقت برق نزده بود...
معلوم نیست این ماهی امشب چشه.چرا اینجوری نگاه میکنه؟!
یاد اولین عید بدون بابا افتاد.بابا رفته بود.حالا دیگه مامان همه چیز دخترک بود...
اون سال سر سفره ی هفت سین ٬ ماهی قرمز بغض کرده بود انگار.
راستی!ماهی ها هم گریه میکنن؟
ماهی قرمز باله هاشو تکون میده .به دختر زل زده.انگار داره صداش میکنه
بعد از اون ٬شب عید که میشد "دخترک" که دیگه "دختر" شده بود دستای مامانو توی دستاش قایم میکرد و با هم میرفتن ماهی قرمز میخریدن.دیگه جای بابا خالی نبود.اصلا بابا دیگه جایی نداشت که بخواد خالی باشه یا پر!سالها بود که دیگه جایی نداشت...
دختر بلند میشه و میره پیش ماهی میشینه.انگار ماهی میخواد حرف بزنه.اما تا میاد چیزی بگه دهنش پر از آب میشه.دختر به فکر فرو میره.یعنی ماهی چی میخواد بگه؟!
375. دود تـــــــازه!
به حدود بیست کیلومتری شهر که میرسی٬ از دور تغییررنگ آسمان را می بینی
کرم شکلاتی ست انگار!
توده ای محو و غبارآلود!
ماشین به جلو میرود و هرلحظه به آن توده نزدیک تر میشوی
شاید هم آن به تو نزدیک تر می شود!
کسی چه می داند؟!
نمی تواند ببیند حتی یک آدم قِسِر در رفته و دود نمی خورد!
لحظه ای به هراس میفتی. اما چاره چیست؟
نمی شود تارزان بود!
وارد می شوی و قبل از آن نفست را حبس می کنی!
اما دیری نمیپاید رو به خفگی می روی و با استیصال نفس تازه میکنی!
نفس که نه!
دود تازه میکنی!
.....
از دور صدای قهقهه می آید!
پی نوشت:مرسی از همتون. واقعا مرسی. پدربزرگ خوبه. حال عمومیشو میگم. فردا یا پس فردا عمل میشه. زمان دقیقش معلوم نیست. بستگی به ترافیک کاری دکترش داره.
374. یک عــــــمر مهر
امروز صبح وقتی در حال رفتن به سمت اداره ی مذکور بودم٬ با تاکسی از جلوی اداره ای رد شدم که بابابزرگ تا پارسال یکی از کارمندانش بود. رئیس یکی از بخش هاش بود. یهو دلم گرفت. چقدر که دوسش دارم. چقدر ازش خاطره دارم. چه روزها که با یاد یه حرفش و یه لبخندش به شب رسید.
چقدر که این روزها تنگم. وسط این همه تنش و کار٬ اون چیزی که داره منو از پا درمیاره حال و روز بابابزرگه
یادش بخیر. سر کارش که میرفتم٬ اون اولا هیشکی باورش نمیشد من نوه ش باشم. همه فکر میکردن من دختر کوچیکش هستم. و طبق معمول داره سربه سرشون میزاره که میگه "این نوه مه"
خب حقم داشتن! اون قد و بالای رعنا و اون صورت بشاش و تیپ و ظاهر مرتب اصلا بهش نمیخورد نوه ی بیست و چند ساله داشته باشه!
یادش بخیر اون روز! چقدر که اون کت و شلوار سرمه ای بهش میومد. چقدر بوی ادوکلنش رو دوس داشتم. چقدر که سربسرش گذاشتم که "بابا با ادوکلن دوش گرفتی؟" چقدر قربون صدقه ش رفتم. اومدم بیرون و براش صدقه انداختم که چشمش نزنن
یادش یخیر اون بچه گربه ها. توی اداره بدنیا اومده بودن. مادرشون همون روزای اول رفته بود زیر ماشین و مرده بود. بابا واسه همشون خونه پیدا کرده بود. فقط یکیشون مونده بود که ظهر به ظهر میومد و بابایی از ناهار خودش بهش میداد. یادش بخیر چند بار کنارش توی اون اداره ناهار خوردم!
چقدر لذت بخش بود وقتی کنارش مینشستم و سعی میکردم موضوع مشترک برای صحبت پیدا کنم و فاصله ی سنی چهل ساله رو ندید بگیرم!
چقدر لذت بخش بود وقتی برام از اوایل ازدواجش و بچگی مامانم میگفت
میدونی؟ به اندازه ی یک عـــــــــمر ازش خاطره دارم!
میدونی؟ نه نمیدونی! هیشکی نمیدونه!
یادش بخیر!
اون روزایی که زنگ میزد و گله میکرد که چرا دیر به دیر میرم دیدنش و من همون روز شال و کلاه میکردم و میرفتم اداره پیشش! اداره رو از خونه بیشتر دوست داشتم. البته برای همراه بابابزرگ بودن! آخه اونجا فقط من بودم و اون! هر بار که میرفتم پیشش٬ یه چیزی میزاشت توی جیبم و راهیم میکرد. یا خودکارای خوشگل! یا دفتر و سالنامه! یا پول یا خوراکی! یا هر چیز دیگه ای! هیچوقت دست خالی راهیم نمیکرد!
چقدر کیف میکرد از بودنم کنارش! دستمو میگرفت و میبرد و به همه همکاراش معرفیم میکرد! یا یکی دو بار که رفتم پیشش و همکاراش توی اتاقش بودن٬ با یه جور غرور نشونم میداد و میگفت "ببین کی اومده؟ نوه مه ها! دلش واسه بابابزرگش تنگ شده اومده دیدنش" دیگه این آخرا همه اونجا منو میشناختن! به در نگهبانی که میرسیدم به جای اینکه ازم بپرسن "با کی کار داری؟" برام بلند میشدن و سلام علیک و حتی گاهی قبل از اینکه به اتاق بابا برسم خبر ورودمو بهش میدادن و وقتی به واحد نزدیک میشدم میدیدم دم در ایستاده و دستاشو برام باز کرده. یا وقتی خداحافظی میکردم تا دم در خروجی باهام میومد. یکی دو بار هم با ماشینای اداره که مسیر ماموریتشون با من یکی بود راهیم کرد ...
........
خدایا!
دلم گرفته ها!
این بغضه دست از سرم ورنمیداره ها!
خدایا تو که بزرگی! تو که میدونی .... تو که میدونی ... تو که میدونی بابابزرگ فقط بابابزرگ نیست ...
یادش بخیر!
اداره ای که پدربزرگ رئیس یکی از بخش هاش بود٬ اداره ی بهداشت مرکزی شهر بود. یه روز دستمو گرفت و کل اداره رو از پایین و بالا نشونم داد. به ساختمون آزمایشگاه ها که رسیدیم٬ دستمو محکم تر گرفت و گفت درست که تموم شد یه روزی خودم دستتو میگیرم میارم اینجا و .... اول نفهمیدم چی گفت اما بعد روی یه تابلو دیدم اونجا محل انجام آزمایشات قبل از ازدواج بود. اون تابلو رو که دیدم برگشتم نگاهش کردم و بعد هم خجالتالو! بلند خندید!
یا اون روزی که خسته و مونده از دانشگاه رفتم پیشش. پاتوقم شده بود یه جورایی. واحدی که توش مستقر بود یه جورایی مثل سوییت بود. یه اتاق بود که سرویس بهداشتی و یه آشپزخونه کوچیک هم داشت. زمستون بود. دستام یخ کرده بود. همین که وارد شدم بخاری رو تا آخر زیاد کرد و منو نشوند پیشش و بلند شد و برام چایی درست کرد. خوردن داشت اون چایی!
عادت داشت و داره هربار میرم پیشش دستامو میگیره و بغلم میکنه و رومو میبوسه. دبیرستانی بودم. رفته بودیم خونه شون.خواب بود و بعد هم که بلند شد براش مهمون اومد. مانتو روسریمو درست کردم و اومدم توی هال . یه سلام کردم و رفتم توی آشپزخونه تا مهموناش رفتن. بعدش عجب قشرقی راه انداخت. میگفت "چرا نیومدی ببوسمت؟؟ مگه من دوست پسر بودم که خجالت کشیدی؟" چقدر خجالت کشیدم. یه وقتایی یه چیزایی میگه آدم میمونه چی جواب بده! چقدر خودش به اون حرفش خندید بعدها!
هنوز ده تومنی امضا شده ای رو که چند سال پیش موقع سال تحویل بهم داد توی کیف پولم دارم. تبرکه! برکت کیفم همون ده تومنی نوئه! عادتش بود و هست. چند تا اسکناس درشت با یه ده تومنی یا بیست تومنی!
خدایا!
......
یکی از رگای قلبش بسته شده. منتقلش کردن تهران. امروز عمل داشت. عمل بی نتیجه مونده. دو سه روز دیگه عمل باز قلب داره ....
چیکار کنم با این بغضی که حتی وقتی میشکنه بیشتر از ده دقیقه یک ربع نمیگذره که دوباره گریبانمو میگیره؟!
کامنتای پست قبل بی جواب موند. ببخشید
370. فقط صدتومن!
این پست رو یادته؟
یادته طرف چقدر اعصابمو بهم ریخته بود؟
حالا عکس رو ببین
بله حق با شماس!
این عکس نه قشنگه! نه چیز خیلی خاصیه!
عکس قسمت جلویی یه پیکان قدیمی و کثیفه!
این عکس رو امروز صبح در حالیکه منتظر بودم مسافر بیاد و ماشین پر بشه٬ گرفتم.
نکته ای که برام جالب و خوشایند بود و میخوام توجهتو بهش جلب کنم٬ نوار چسبیه که توی عکس میبینی
یه راننده مثل اونی که چند وقت قبل به پستم خورده بود٬ اسکناس های پاره پوره رو به زور به مردم قالب میکرد. کلی داد و بیداد و اعصاب خوردی میکرد. یکی هم مثل این یکی یه نوار چسب میزاره جلوی ماشینش پول پاره رو چسب میزنه بعد میده دستت و اونقدر برای خودش و مسافرش حرمت و احترام قائله که نه تنها پول پاره دستش نمیده٬ بلکه به این نحو بهش نشون میده که براش احترام قائله. البته در درجه ی اول به خودش احترام میزاره با این همه شعورمند بودنش!
-------------------------
گاهی با یه نوارچسب صدتومنی میشه آروم بود و بی تنش و صد البته محترم!
ای کاش یاد بگیریم به جای شکوه و شکایت و آه و ناله از زمین و زمان٬ کارمون رو درست انجام بدیم
مهم نیست کجا هستیم. مهم اینه که هر جا هستیم جزو بهترین ها باشیم و سعی کنیم بیشتر از این عقب نمونیم! این راز جلو رفتنه! راه بالا رفتن و موندن!
367. لالایی
دیشب خدا ابرها را کوک کرده بود
همچون والدی که شب به شب آویز لالایی دار تخت کودکش را کوک می کند
دیشب خدا ابرهای لالایی دار را کوک کرده بود
تا صبح برایم نواختند ترانه ی باران را
363. فریاد بی صدا
خورشید مستاصل مانده بود. ابر بود و باران و مجالی برای تابیدنش نبود.
داد زد. جنجال کرد و سرانجام پس از جدالی تن به تن با آن اَبَر ابر ِ بی اصالت و شرم و حیا٬ انواری از وجودش را راهی دیار زندگان کرد.
شانه به شانه ی آن ابر دیوانه ایستاد و بی توجه به نگاه خیره و خنده های پرهوس و مستانه اش نورافشانی کرد.
به خواسته و حقش رسید اما ...
خورشید فراموش کرده بود ستیز با ابر بی سر و پا کسرشأن است.
فراموش کرده بود هیچ ابری ماندنی نیست.
...
361. اوج بی فرهنگی ما 2+ بعدانوشت
359. اوج بی فرهنگی ما
میدانی اوج بی فرهنگی ما کجاست؟
آنجا که در هر جمعی ژستی روشنفکرمآبانه به خود میگیریم و دستانمان را بر روی پاها قلاب می کنیم و پلیس محسوس نامحسوس جاده را به سخره میگیریم و عملکردش را زیر سوال میبریم
در عین حال بزرگراه را با پیست رالی اشتباه میگیریم و اتوبان سه بانده را پنج بانده فرض میکنیم و کمربند ایمنی را فقط در مقابل پلیس راه می بندیم و سبقت های عجیب و غریب را "دست فرمون بیست" می نامیم!
این همه نیروی رنگ و وارنگ مدام در حال نظارت و کنترل هستند و این حال و روزمان است اگر نبود ...!
آن که احترام شعور و قوه ی درک ما را ندارد٬ پلیس نیست! خودمانیم! خودمان٬از خودمان یک علامت سوال بزرگ ساخته ایم!
357. سرسام
روزها می گذرد و من همچنان دور خودم می چرخم و نمیدانم باید به کدامین سو روان شوم!
همچنان گیج و حیرانم. ایستاده ام و فکر میکنم. غافل از اینکه عقربه های آن ساعت بزرگ تندتر از همیشه حرکت می کنند!
بی اعتنا چشمانم را بسته ام و فکر میکنم! انگار میکنم که با بستن چشمانم٬ عقربه ها را نیز متوقف کرده ام!
زهی خیال باطل!
نهیب می زنم به خودم:
چشم بگشا! قدم بردار! فوقش به زمین می افتی! بهتر از یک جا ایستادن و پوسیدن است!
برو و بیاندیش! متوقفْ اندیشیدن همچون مردگی ست!
برو! فقط برو!
وقت تنگ است! خیلی تنگ!
356. به یاد بیار
یک عمر انتظار میکشیم و نقشه میکشیم و جان میدهیم برای آنچه می خواهیم در آینده داشته باشیم. غافل از اینکه امروز هم آینده ی یکی از دیروزهاس!
و همین گونه تمام عمر را به امید فردایی که شاید اصلا وجود نداشته باشد از کف می دهیم!
یادمان میرود امروز را! بوی خوش گل نوشکفته را. سرسبزی دشت بهاری را. لذت خیره شدن در چشم های کودکی پر شور را. لذت یک نفس عمیق را. و ...
یادمان میرود شاید امروز همان فردایی باشد که عمری انتظارش را کشیده ایم ...