امروز صبح وقتی در حال رفتن به سمت اداره ی مذکور بودم٬ با تاکسی از جلوی اداره ای رد شدم که بابابزرگ تا پارسال یکی از کارمندانش بود. رئیس یکی از بخش هاش بود. یهو دلم گرفت. چقدر که دوسش دارم. چقدر ازش خاطره دارم. چه روزها که با یاد یه حرفش و یه لبخندش به شب رسید.

چقدر که این روزها تنگم. وسط این همه تنش و کار٬ اون چیزی که داره منو از پا درمیاره حال و روز بابابزرگه

یادش بخیر. سر کارش که میرفتم٬ اون اولا هیشکی باورش نمیشد من نوه ش باشم. همه فکر میکردن من دختر کوچیکش هستم. و طبق معمول داره سربه سرشون میزاره که میگه "این نوه مه"

خب حقم داشتن! اون قد و بالای رعنا و اون صورت بشاش و تیپ و ظاهر مرتب اصلا بهش نمیخورد نوه ی بیست و چند ساله داشته باشه!

یادش بخیر اون روز! چقدر که اون کت و شلوار سرمه ای بهش میومد. چقدر بوی ادوکلنش رو دوس داشتم. چقدر که سربسرش گذاشتم که "بابا با ادوکلن دوش گرفتی؟"  چقدر قربون صدقه ش رفتم. اومدم بیرون و براش صدقه انداختم که چشمش نزنن

یادش یخیر اون بچه گربه ها. توی اداره بدنیا اومده بودن. مادرشون همون روزای اول رفته بود زیر ماشین و مرده بود. بابا واسه همشون خونه پیدا کرده بود. فقط یکیشون مونده بود که ظهر به ظهر میومد و بابایی از ناهار خودش بهش میداد. یادش بخیر چند بار کنارش توی اون اداره ناهار خوردم!

چقدر لذت بخش بود وقتی کنارش مینشستم و سعی میکردم موضوع مشترک برای صحبت پیدا کنم و فاصله ی سنی چهل ساله رو ندید بگیرم!

چقدر لذت بخش بود وقتی برام از اوایل ازدواجش و بچگی مامانم میگفت

میدونی؟ به اندازه ی یک عـــــــــمر ازش خاطره دارم!

میدونی؟ نه نمیدونی! هیشکی نمیدونه!

یادش بخیر!

اون روزایی که زنگ میزد و گله میکرد که چرا دیر به دیر میرم دیدنش و من همون روز شال و کلاه میکردم و میرفتم اداره پیشش! اداره رو از خونه بیشتر دوست داشتم. البته برای همراه بابابزرگ بودن! آخه اونجا فقط من بودم و اون! هر بار که میرفتم پیشش٬ یه چیزی میزاشت توی جیبم و راهیم میکرد. یا خودکارای خوشگل! یا دفتر و سالنامه! یا پول یا خوراکی! یا هر چیز دیگه ای! هیچوقت دست خالی راهیم نمیکرد!

چقدر کیف میکرد از بودنم کنارش! دستمو میگرفت و میبرد و به همه همکاراش معرفیم میکرد! یا یکی دو بار که رفتم پیشش و همکاراش توی اتاقش بودن٬ با یه جور غرور نشونم میداد و میگفت "ببین کی اومده؟ نوه مه ها! دلش واسه بابابزرگش تنگ شده اومده دیدنش" دیگه این آخرا همه اونجا منو میشناختن! به در نگهبانی که میرسیدم به جای اینکه ازم بپرسن "با کی کار داری؟" برام بلند میشدن و سلام علیک و حتی گاهی قبل از اینکه به اتاق بابا برسم خبر ورودمو بهش میدادن و وقتی به واحد نزدیک میشدم میدیدم دم در ایستاده و دستاشو برام باز کرده. یا وقتی خداحافظی میکردم تا دم در خروجی باهام میومد. یکی دو بار هم با ماشینای اداره که مسیر ماموریتشون با من یکی بود راهیم کرد ...

........

خدایا!

دلم گرفته ها!

این بغضه دست از سرم ورنمیداره ها!

خدایا تو که بزرگی! تو که میدونی .... تو که میدونی ... تو که میدونی بابابزرگ فقط بابابزرگ نیست ...

یادش بخیر!

اداره ای که پدربزرگ رئیس یکی از بخش هاش بود٬ اداره ی بهداشت مرکزی شهر بود. یه روز دستمو گرفت و کل اداره رو از پایین و بالا نشونم داد. به ساختمون آزمایشگاه ها که رسیدیم٬ دستمو محکم تر گرفت و گفت درست که تموم شد یه روزی خودم دستتو میگیرم میارم اینجا و .... اول نفهمیدم چی گفت اما بعد روی یه تابلو دیدم اونجا محل انجام آزمایشات قبل از ازدواج بود. اون تابلو رو که دیدم برگشتم نگاهش کردم و بعد هم خجالتالو! بلند خندید!

یا اون روزی که خسته و مونده از دانشگاه رفتم پیشش. پاتوقم شده بود یه جورایی. واحدی که توش مستقر بود یه جورایی مثل سوییت بود. یه اتاق بود که سرویس بهداشتی و یه آشپزخونه کوچیک هم داشت. زمستون بود. دستام یخ کرده بود. همین که وارد شدم بخاری رو تا آخر زیاد کرد و منو نشوند پیشش و بلند شد و برام چایی درست کرد. خوردن داشت اون چایی!

 

عادت داشت و داره هربار میرم پیشش دستامو میگیره و بغلم میکنه و رومو میبوسه. دبیرستانی بودم. رفته بودیم خونه شون.خواب بود و بعد هم که بلند شد براش مهمون اومد. مانتو روسریمو درست کردم و اومدم توی هال . یه سلام کردم و رفتم توی آشپزخونه تا مهموناش رفتن. بعدش عجب قشرقی راه انداخت. میگفت "چرا نیومدی ببوسمت؟؟ مگه من دوست پسر بودم که خجالت کشیدی؟" چقدر خجالت کشیدم. یه وقتایی یه چیزایی میگه آدم میمونه چی جواب بده! چقدر خودش به اون حرفش خندید بعدها!

هنوز ده تومنی امضا شده ای رو که چند سال پیش موقع سال تحویل بهم داد توی کیف پولم دارم. تبرکه! برکت کیفم همون ده تومنی نوئه! عادتش بود و هست. چند تا اسکناس درشت با یه ده تومنی یا بیست تومنی!

خدایا!

......

 

یکی از رگای قلبش بسته شده. منتقلش کردن تهران. امروز عمل داشت. عمل بی نتیجه مونده. دو سه روز دیگه عمل باز قلب داره ....

چیکار کنم با این بغضی که حتی وقتی میشکنه بیشتر از ده دقیقه یک ربع نمیگذره که دوباره گریبانمو میگیره؟!

 

کامنتای پست قبل بی جواب موند. ببخشید