این خانوم و آقاهای سن بالا رو دیدی؟ اینایی که سنی ازشون گذشته. از این قدیمیا که عمری رو توی یه خونه زندگی کردن. یه خونه با نمای آجری. یه حوض آبی وسط حیاط. یه باغچه با یه تاک قدیمی. و گلای شمعدونی پشت پنجره. آها داشت یادم میرفت. یه دونه هم تخت دارن توی حیاط. از این تختای چوبی که روش یه قالی با دو تا پشتی گل منگولی میزارن. تا حالا از این خونه ها دیدی؟ من یکیشو دارم. میدونی از کدوم خونه ها؟ از اونا که وقتی بچه های اون خانوم میریزن سرش که "مادر خونه کلنگی شده. بزار بکوبیمش"٬ خانومه خیلی محکم وایمیسه و میگه گوشه گوشه ی این خونه برام خاطره س! نمیشه! نمیخوام!

میبینی خونه هه واقعا داغونه یه جاهاییش. مثلا پسرا با هم دعوا کردن و زدن یه ور دیوار منتهی به بالکن رو آوردن پایین. یا زیرزمینش نم زده. در و پنجره هاش قدیمیه! هر کدوم اینا رو که به اون خانومه بگی یه جوابی توی آستینش داره برات! آخرش هم این بچه ها هستن که کوتاه میان و مجبور میشن به بازسازی همون خونه ی قدیمی تن بدن٬ مبادا که در و دیوار قدیمی و ترک خورده ش رو سر مادرشون آوار بشه. اونوقته که خانومه نفسی از سر رضایت میکشه و بلند میشه میره واسه دخترپسراش چایی بریزه. توی راه هم کلی قربون صدقه شون میره. انگار نه انگار این همونیه که چند دقیقه پیش برای دفاع از خونه و خاطراتش٬ عین شیر آماده ی غرش بود!

حکایت اون خانوم با خونه ش٬ مثل حکایت من میمونه با وبلاگم. یه چند باری عواملی وسوسه ی رفتن از اینجا رو به سرم انداختن. اما میدونی چیه؟ بچگی و خامی ذهنمو اینجا گذاشتم. اعتماد بنفس نوشتن رو از اینجا گرفتم. میدونی چیه؟ گوشه گوشه ی اینجا برام خاطره س! ناشیگری هام. دست نوشته هام. خاطراتم. روزای خوب و بدم و ....! یه عـــــــــــــمر!

منم شدم عین اون خانومه و دلم خوشه به تغییرات کوچیک و بازسازی های جزئی. واسه همینه که وقتی چند تا عبارت رو توی منوی دست چپ دستکاری میکنم کلی ذوقشو دارم و هی میرم و میام و نگاهش میکنم

شب عید چادر به کمرم میبندم و گوشه کنارش میچرخم و تارعنکبوت ها رو پاک میکنم. به شمعدونی ها آب میدم و برگاشون رو پاک میکنم تا تر و تازه تر و خوشگل تر بشن.

خودم با یه کاسه میرم وسط حوض وایمیستم. آبشو کاسه کاسه توی باغچه میریزم تا خالی بشه و بعد هم میشورمش و با آب تازه پرش میکنم. بعد هم چند تا ماهی قرمز خوشگل توش میندازم و بزرگترین دغدغه ی روزم میشه اون گربه سیاهه که واسه ماهیام کمین کرده. ولی سر اونم با یه تیکه خوراکی گول میمالم! بعد هم شستن حیاط با آب و جارو! بوی خاک نم خورده توی هوا میپیچه و جوون و تازه م میکنه!

چراغ کم سوی حیاط رو روشن میکنم و هفت سینمو میارم و روی اون تخت توی حیاط میچینم. تیک تاک تیک تاک! دیگه چیزی نمونده. پا میشم و میرم لباسامو عوض میکنم.. سر راه رادیو رو میارم توی بالکن میزارم و صداشو زیاد میکنم. تیک تاک! تیک تاک! لباسایی رو که واسه این لحظه کنار گذاشتم میپوشم و میام پای سفره ام میشینم.

ثانیه ها تند شده. انگار دیگه عقربه ها هم عاصی شدن از دست این سالی که خیلیا دوسش نداشتن. تیک تاک! تیک تاک!

.

.

و

.

.

بــــــــــــــــــــــــــــوم

 

آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و نه هجری شمسی!

....

سکوت

....

سکوت

....

 

يا مقلب القلوب و الابصار 
یا مدبر الليل و النهار 
يا محول الحول و الحوال
حول حالنا الي احسن الحال

 

سال نو مبارک

بیخ نوشت: میدونستی ۸۹ سال منه؟! مگه خوش بیاری های اسفند ماهم رو نمی بینی؟! ۸۹ سال ببره! من هم متولد سال ببر هستم! پس ۸۹ سال منه!