190
خب خب خب
رسیدیم به پست آخر قبل از رفتنم
اگه خدا بخواد٬من فردا این موقع توی قطارم.در نیمه ی راه مشهد.اونقدر همه چی در مورد این سفر یه دفه پیش اومده که هنوزم باورم نمیشه.مطمئنا تا وقتی سوار قطار نشم و قطار راه نیفته هم همچنان همین حالو دارم!
کلی کار کردم از دیروز تا حالا.تمام لباسامو به فرموده ی خاله جان شستم.حتی کفشامو!میگه حرم امام رضا حرمت داره
چادر و روسری نمازمو.مانتو و شلوار و مقنعه و و و .... همه و همه رو شستم و خشک شده و اتو کردم.الان تمام زندگیم بوی تازگی میده.کاش میشد روحم رو هم به همین سادگی بشورم و روی طناب پهن کنم و وقتی خشک شد برش دارم و از بوی تازگیش غرق خوشی بشم...کاش روح رو هم میشد به همین سادگی برق انداخت...
همه رو چیدم توی ساکی که میخوام با خودم ببرم.تقریبا میشه گفت دیگه کارام تموم شده هرچند هنوز یه ریزه کاریایی مونده.
دست راستم(یه کم پایینتر از انگشتا)ورم کرده و قرمز شده.از دیروز صبح اینجوریه.یه دفه به سوزش افتاد.نمیدونم شاید جونوری چیزی نیشم زده توی کارخونه و نفهمیدم.نمیدونم چرا خوب نمیشه!دستم حسابی تپلی شده!
میخواستم چند تا پست بنویسم و ثبت موقت بزنم تا یکی از دوستام هر دو سه روز یه بار بیاد یکیشو آپ کنه.ولی نتونستم راستشو بخواین.آخه دوس دارم خودم باشم عکس العملاتونو ببینم.جواب کامنتا رو بدم.با شما بخندم یا شاید هم ناراحت...
فردا ساعت یک بعدازظهر حرکت داریم.و ۱۱ شهریور برمیگردیم و اگه خدا بخواد ۱۲ شهریور قبل از ظهر خونه هستم.
دارم با خودم یه عالمه ورق میبرم.اگه بشه همه چیزو مینویسم و میام تعریف میکنم کامل.
حس خوشی دارم.چی فکر میکردم و چی شد!مسلما ماه رمضان امسال رو هیچوقت فراموش نمیکنم و یکی از بیادماندنی ترین رمضان های عمرم خواهد بود.
دیگه نمیدونم چی بگم.
آها هفتم شهریور انتخاب واحد دارم و سعی میکنم یه سری هم به اینجا بزنم.
دلم برای این خونه ی مجازیم و شما دوستای خوبم خیلی خیلی تنگ میشه
الحق و الانصاف که همتون جزو بهترین ها هستید.
دوستی ازم پرسید:
"تینا!وبلاگتو دوس داری؟"
گفتم:
"خیــــــــــــــلی خیــــــــــــــــلی!"
به خنده افتاد از این شور من نسبت به اینجا!اما واقعا اینجا و همه ی شما بخش بزرگی از زندگی من رو پر کردین.زندگی روزمره ی من رو.
لغات این پست رو هم تا آخرشب میزارم
منو یادتون نره.توی اون روز و شبای مبارک یه جای کوچیکی هم برای من بزارین توی دلتون.توی دعاهاتون.
دوستتون دارم.همتونو دعا میکنم
![]()
بعدانوشت:نمیدونم
چرا یهو یاد شیراز رفتنم افتادم.الان یه نگاهی به پستاش انداختم.دوباره
همه ش یادم اومد.اما خودمونیم بد توصیف نکرده بودما!
خودم
یه جاهاییشو کاملا یادم رفته بود شکل و شمایلشو.با خوندنشون دوباره یادم
اومد و با خوندن کامنتای شماها یه لبخند محو روی صورتم ننقش بست
ممنونم از بودنتون![]()
![]()




اون بالا ارتفاعی بوده واسه خودش خب!)



(یادتونه توی مدرسه بعضی بچه ها همیشه از این چیزا مینوشتن اول انشاشون؟



















