190

خب خب خب

رسیدیم به پست آخر قبل از رفتنم

اگه خدا بخواد٬من فردا این موقع توی قطارم.در نیمه ی راه مشهد.اونقدر همه چی در مورد این سفر یه دفه پیش اومده که هنوزم باورم نمیشه.مطمئنا تا وقتی سوار قطار نشم و قطار راه نیفته هم همچنان همین حالو دارم!

کلی کار کردم از دیروز تا حالا.تمام لباسامو به فرموده ی خاله جان شستم.حتی کفشامو!میگه حرم امام رضا حرمت داره

چادر و روسری نمازمو.مانتو و شلوار و مقنعه و و و .... همه و همه رو شستم و خشک شده و اتو کردم.الان تمام زندگیم بوی تازگی میده.کاش میشد روحم رو هم به همین سادگی بشورم و روی طناب پهن کنم و وقتی خشک شد برش دارم و از بوی تازگیش غرق خوشی بشم...کاش روح رو هم میشد به همین سادگی برق انداخت...

همه رو چیدم توی ساکی که میخوام با خودم ببرم.تقریبا میشه گفت دیگه کارام تموم شده هرچند هنوز یه ریزه کاریایی مونده.

دست راستم(یه کم پایینتر از انگشتا)ورم کرده و قرمز شده.از دیروز صبح اینجوریه.یه دفه به سوزش افتاد.نمیدونم شاید جونوری چیزی نیشم زده توی کارخونه و نفهمیدم.نمیدونم چرا خوب نمیشه!دستم حسابی تپلی شده!

میخواستم چند تا پست بنویسم و ثبت موقت بزنم تا یکی از دوستام هر دو سه روز یه بار بیاد یکیشو آپ کنه.ولی نتونستم راستشو بخواین.آخه دوس دارم خودم باشم عکس العملاتونو ببینم.جواب کامنتا رو بدم.با شما بخندم یا شاید هم ناراحت...

فردا ساعت یک بعدازظهر حرکت داریم.و ۱۱ شهریور برمیگردیم و اگه خدا بخواد ۱۲ شهریور قبل از ظهر خونه هستم.

دارم با خودم یه عالمه ورق میبرم.اگه بشه همه چیزو مینویسم و میام تعریف میکنم کامل.

حس خوشی دارم.چی فکر میکردم و چی شد!مسلما ماه رمضان امسال رو هیچوقت فراموش نمیکنم و یکی از بیادماندنی ترین رمضان های عمرم خواهد بود.

دیگه نمیدونم چی بگم.

آها هفتم شهریور انتخاب واحد دارم و سعی میکنم یه سری هم به اینجا بزنم.

دلم برای این خونه ی مجازیم و شما دوستای خوبم خیلی خیلی تنگ میشه

الحق و الانصاف که همتون جزو بهترین ها هستید.

دوستی ازم پرسید:

"تینا!وبلاگتو دوس داری؟"

گفتم:

"خیــــــــــــــلی خیــــــــــــــــلی!"

به خنده افتاد از این شور من نسبت به اینجا!اما واقعا اینجا و همه ی شما بخش بزرگی از زندگی من رو پر کردین.زندگی روزمره ی من رو.

لغات این پست رو هم تا آخرشب میزارم

منو یادتون نره.توی اون روز و شبای مبارک یه جای کوچیکی هم برای من بزارین توی دلتون.توی دعاهاتون.

دوستتون دارم.همتونو دعا میکنم

بعدانوشت:نمیدونم چرا یهو یاد شیراز رفتنم افتادم.الان یه نگاهی به پستاش انداختم.دوباره همه ش یادم اومد.اما خودمونیم بد توصیف نکرده بودما!خودم یه جاهاییشو کاملا یادم رفته بود شکل و شمایلشو.با خوندنشون دوباره یادم اومد و با خوندن کامنتای شماها یه لبخند محو روی صورتم ننقش بست

ممنونم از بودنتون

189. دلم هواییه...

سلام دوستان خوب و یاران همراهم

میخواید مناسبت این عکس رو بدونید؟میگم خب!

دارم میرم سفر.سفری که ناگفتنیاش از گفتنیاش خیلی بیشتره.سفری که خیلی وقته دلم هواشو کرده.سفری که ...

پریشب مامان یه دفه صدام کرد و گفت:

 "خاله اینا دارن میرن مشهد خاله گفته اگه تو هم بخوای میتونی باهاشون بری.یعنی خواستن که بری باهاشون"

اونقدر این خبر یهویی بود که بدون هیچ فکری گفتم "نه بابا!کجا پاشم برم وسط این همه کار؟"

مامان دیگه هیچی در این مورد نگفت.یه کم که گذشت و دوباره این دعوت رو مزه مزه کردم.کم کم داشت توی وجودم نفوذ میکرد و دلم رو به قیلی ویلی مینداخت!

از مامان پرسیدم "حالا کی میخوان برن؟" گفت "همین جمعه"!!!!!

یهو دلم هوایی شد عجیب.پا شدم به خاله زنگ زدم و ...

خیلی این خبر یهویی بود!شما فکر کن دو روز دیگه حرکته و من تازه یه روزه که فهمیدم.حتی وقتی رفتن بلیط قطار بگیرن یه کوپه گرفتن(خودشون ۴ نفرن در نتیجه برای دو نفر جا دارن)همه چی ردیف بود فقط باید تصمیم می گرفتم و لباس جمع میکردم!!!

تنها مشکل کارخونه بود و انتخاب واحدم که هفتم شهریوره.کارخونه رو صحبت کردم برای انتخاب واحد هم میرم کافی نت از اونجا(البته اگه خدا بخواد و پام به مشهد برسه

حس عجیبی دارم هنوز باورم نمیشه که دارم میرم اونم اینقدر بی هوا!

دلم بدجور هواییه!امام رضاییه!دلم برای شب تا صبح نشستن توی حرمش تنگه.

زمان خیلی مبارکی هم هست!۱۰ روز اول ماه رمضون!چون داریم ۱۰ روزه میریم میتونیم قصد اقامت کنیم و روزه هم بگیریم.چه رمضان مبارکی

خب من الان راس راسی بغض گلومو گرفته دوس جونا.نمیتونم بنویسم دیگه

همتون حلالم کنید البته لطفا.قول میدم به یاد همتون باشم و دعا کنم اگه قابل و آبرودار باشم پیشش و دعام پذیرفته بشه

احتمالا یه پستم فردا میزارم و تا مدتی نیستم دیگه

منو از دعای دم سحر و افطار اون روزای قشنگتون یادتون نره

پ.ن: عکس از حرم امام رضا خیلی زیاده.این دوتا عکس قدیمی رو انتخاب کردم چون برای خودم تازگی داشت و جالب بود.امیدوارم به همون اندازه برای شما هم جالب باشه

 

لغات این پست

قابل ستایش:Admirable

مقبول:Admired

تطابق:Adoption

مزیت:Advantage

مزیتی فراتر از آنچه رقبا ارائه میکنند:Advantage over rival offering

ظهور:Advent

مزیت:Adventage

اجرا:Adventure

تخاصمی:Adversarial

تبلیغات کردن:Advertising

توصیه:Advice

طرفدارانه:Advocacy

زیباشناختی:Aesthetic

تاثیر:Affecting

استطاعت داشتن:Afford

188. اندر کرامات خود ما!!!!

سلام بر تمام شما فرزندان آدم و حوّا!

حاالا این آدم و حوا چه صیغه ای بود و چرا چنین چیزی نوشتم خودمم نمیدونم.هرکی فهمید خودم رو هم در جریان بزاره!

با تشکر!

آروین جان ما راست میگه ما دختری بودیم یکی یدونه و لوس و فوق العاده بابایی!

هرجا که شب هنگام مهمانی میرفتیم و تا دیروقت بیرون بودیم٬بعدش حتی اگه بیدار بودیم خودمان را به خواب میزدیم تا پدرجان به عادت معهود مارا روی شونه هاش بزاره!بعد اون بالا چشمانمان را نیمه باز میفرمودیم و از مناظر اطراف لذت میبردیم!(واسه ی من ِ سه چهار ساله ی فینگیلی که قدم اندازه ی یه بند انگشت بوده٬قهقههاون بالا ارتفاعی بوده واسه خودش خب!)

البته توجه میفرمایین که آروین جان چنین روزهایی رو ندیدن و یادشون نمیاد چون اون موقع به قول سفیدبرفی جانم "فسقلی" بودن و اینا رو از زبون آقای پدر شنیدن!

در ارتباط با مورد بعدی که این برادر گرام بنده اشاره فرمودن:

اشاره فرمودن به "گربه خوری"!!!!!

طوری این موضوع رو بیان کردن که دوستان فکر فرمودن ما قصد کباب کردن یا آب پز نمودن یه گربه را داشتیم!!!!!درحالیکه جریان اینگونه نبوده است.البته عرض کنم خدمتتون که این برادر گرام من در اون زمان هنوز در قید حیات نبودن!

ماجرا مال زمانیه که ما تازه زبون باز نموده بودیم.منزل عمه جان تشریف داشتیم و مثل اینکه شام یه کم دیرتر از معمول حاضر شده بوده.

تینا کوچولو گشنه ش میشه خفن!یه گربه رو از پنجره میبینه که در حال گذر از لبه ی دیوار کناریه و با همون زبون شیرین کودکانه به اون گربه میگه:"پیشی!بیا من بخورمت!"

اینم از ماجرای گربه خوری ما!و این خاطره در اذهان عمومی باقی مانده و هنوز هم گاهگاهی٬ رو به ما میگویند "یادته میخواستی گربه بخوری؟" بعد هم هرهر میخندند!قهقههحالا هرچه ما میگوییم "به پیر به پیغمبر ما بزرگ شده ایم" کو گوش شنوا؟!

مورد دیگه ای که برادر جان خبیث ما(!!!)جهت بردن آبروی ما مطرح خواهد کرد احتمالا٬ این است که ما در اوان کودکی هنگام دوچرخه سواری از چرخ های کمکی استفاده میکردیم

(به جان خودم چند ماه بیشتر نبود.بعدش هیچ کس به گرد پامم نمی رسید!)

دیگه همین

ما امری نداریم.شما عرضی ندارید؟

با تشکر!

پ.ن:این پست جهت حفظ و صیانت از آبرویمان در مقابل اتهامات وارده از جانب جناب برادر نگاشته شد

آروین جان این هم تقدیم به شما و صد البته با عشق!!!:

 

لغات این پست:

عملی٬قابل اجرا:Actionable

واقعی:Actual

مطابقت یافته:Adapted

تطابق:Adapting

قبول کنندگان:Adaptors

ارزش افزوده:Added value

افزایش:Addition

اضافی:Additional

توجه کردن:Addresssing

بقدر کفایت:Adequately

تنظیم کردن٬تطبیق دادن:Adjust

تنظیم:Adjustment

هدایت شده:Administered

ستودن٬تحسین کردن:Admire

187. اندر کرامات شیخنا!

+بعدانوشت

عرض کنم حضور انورتون که این برادر گرام ما در سنین خردسالی دارای کرامات بسیاری بودن.و به جرات میتونم ادعا کنم که هیچ موجود جاندار و بیجانی از دست ایشون در امان نبود و طعم تلخ توجه و علاقه ش رو به همه میچشوند!هریک به نحوی!

تنها فرقش با شیوخ بزرگ این بود که مرید و نوچه نداشت (البته تا اونجایی که بنده اطلاع دارم!خدا عالمه!شاید هم داشت!)

غرض از این پست این بود که چند نمونه از کراماتشون رو در اینجا بیارم تا هم شما مستفیض بشید هم برای آیندگان و جهانیان به یادگار بمونه!

مثلا به "عنکبوت" میگفت "عمو کبود"! یا مثلا به "گلابی" میگفت "عمو لابی"!!!!!!

حالا اینا که شیرین زبونیای بچه گانه س.دو نمونه از کرامات بیشمارش رو اینجا مینویسم تا ببینید چه اعجوبه ای بوده!

۸-۷ سالم بیشتر نبود.ظهر یه روز تابستون و من غرق در خواب ظهرگاهی.یه دفه از شدت یه درد خیلی بد با ترس از خواب پریدم.....

فکر میکنید چی بود؟

پشه نیشم زده بود؟ نه!

از روی تخت افتاده بودم؟ نه!

هر حدسی که شما بزنید جواب همینه! نه!

جناب برادر نشسته بود روی پاهام و با تمرکز تمام دو تا سنجاق سر رو هی توی زانوی من فرو میکرد!عصبانی شدم.گفتم:

"آرویـــــــــــن!(با داد بخون)چیکار میکنی؟چرا اینجوری میکنی؟"

فکر میکنید چی در پاسخ فرمودن؟ میخواست ببینه آیا من در خواب هم درد رو حس میکنم یا نه!

بالاخره تمام تحقیقات علمی از یه همچین جایی شروع شدن دیگه!یه آدم خلاق و بیکار و مردم آزار!

یا

 

یه دفه اومدم توی ویدئو فیلم بزارم.(توی همون سنین)هرچی فیلم رو توی این ویدئوی بخت برگشته هل میدادم نمیرفت داخل.به بابام گفتم.پیچ گوشتی و اینا آورد و ویدیو رو باز کرد!فکر میکنید با چه صحنه ای روبرو شدیم؟

رختخواب عروسک من توی ویدیو جاخوش کرده بود!

شیخنا فکر کرده بودن هرچیزی داخل ویدیو بزارن از تلویزیون نمایش داده میشه و برای آزمایش این فرضیه ی بزرگ علمی رختخواب عروسک رو به صورت فشرده و ام پی تری درون ویدیو چپونده بودن و بعدش دیده بودن که تلویزیون چیزی نشون نمیده و هرکاری هم کرده بودن نتونستن اون رو از جانِ ویدیو بیرون بکشن.در نتیجه ترجیح دادن موضوع رو مخفی نگه دارن

 و ...........

مواردی از این دست بسیار زیاده!لازم به ذکره که جناب برادر دو سال از بنده کوچکتر میباشن!

 

لغات این پست

قابلیت دسترسی:Accessibility

انجام دادن:Accomplish

به ثمر رسیدن:Accomplishing

انجام:Accomplishment

مطابق:According

حساب:Account

جمع کردن کالا به صورت انبوه و عمده:Accumulating bulk

بدرستی٬بدقت:Accurately

بدست آوردن:Achieve

دسترسی:Achieve

دستیابی:Achieve

آشنا:Acquintance

بدست آوردن:Acquire

تحصیل شده:Acquired

اقدام:Action

بعدانوشت:توضیحات لازم در مورد کامنت های آروین جان در پست بعد ارائه خواهد شد!

با ما همراه باشید!

186. ســـــــــلام!

سلام بر تمام شما فرزندان دلبند!

ها چیه؟خب بالاخره هممون برای مامان باباهامون فرزندیم اونم از نوع دلبند دیگه!

دیدی؟

پس مجددا سلام عرض میکنم خدمت تمام شما فرزندان دلبند و دوستان دلبندتر از فرزندان دلبند!

چی شد؟

والا خودم هم نفهمیدم چی گفتم!

میگم بیاید اصلا از خیر سلام و اینا بگذریم ها؟

سلام سلام سلام سلام .... سلام

بابا جان یکی یکی سلام بدین بتونم جوابتونو بدم.چه خبره بعد از سه ساعت همتون با هم یادتون افتاده باید سلام بدین؟

نمیدونم چرا این پست اینقدر "سلامی" شد!

عرض کنم خدمتتون که بنده میخواستم یه مطلبی رو بنویسم و اینجا دور هم باشیم و اینا اما حالا میبینم بحث سلام تازه داره به جاهای خوبی میرسه.پس اون مطلب رو میزاریم برای یه پست دیگه و در این پست از اول تا آخر فقط به همدیگه سلام میدیم!

اصلا بیاید یه انشا در مورد سلام بنویسیم:

قلم در دست میگیرم و شروع میکنم انشای خود را!(یادتونه توی مدرسه بعضی بچه ها همیشه از این چیزا مینوشتن اول انشاشون؟)

مادرمان میگوید سلام خیلی چیز خوبی است و ما هر وقت همدیگر را میبینیم باید به هم سلام بدهیم.و ما خودمان میدانیم که سلام سلامتی میاورد.یعنی هروقت مریض شدیم چند بار "سلام" میگوییم و سالم میشویم.حالا اینکه با چند بار "سلام" سلامت شویم٬بستگی به نوع بیماریمان دارد.مثلا برای سرماخوردگی فقط باید ده بار بگوییم سلام.برای آنفولانزا بیست بار(البته اگر آنفولانزا خوکی خروسی یا خرسی باشد باید بیشتر) سلام را تکرار کنیم تا سلامت شویم.

بقیه ی انشا رو خودتون بنویسین بچه تنبلا!

دیگه همین

 

سلام (یعنی خدافظ!)

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الوعده شروع میکنیم به الوفا!

لغات این پست

قابل قبول :  Acceptable 

مبادله اطلاعات و داده ها توسط رایانه:    EDI)Electronic Data Interchange  

اولین صادره از اولین وارده:     FIFO)First In First Out 

عرضه و تحویل بموقع و پخش سرموقع کالا :    JIT)Just In Time  

کالایی که در آخر وارد انبار شده و اول به بازار تولید عرضه میشود: LIFO)Last In First Out

بر یک مبنای مستمر :    A continiual basis

پاسخ قابل اندازه گیری:    A measurable response

یک منبع پیام :       A message source 

توانایی :    Ability 

غایب :     Absence

اصل شتاب (تسریع):    Accelebration principle 

اهمیت دادن:     Accentuate 

پذیرش :     Acceptance 

دسترسی داشتن:       Access

ناسزا گقتن٬سواستفاده کردن:     Abuse  

 

 پ.ن جهت شاد شدن روح و روان دوستان:

 

185. تینا! :))))

سلام سلام

این پست مطلب تازه ای رو از طرف من دربرنداره

حرفم یه جوراییه تکراریه

تکراری که هیچوقت برام کهنه نمیشه و از مرورش خسته نمیشم

اونم لطف شماهاست.میخواستم چندتا از کامنتارو توی این پست بیارم ولی دیدم هم بی انصافیه هم اینکه واقعا نمیتونم انتخاب کنم

غرض از این پست شعریه که بهنازی برام نوشته!

بخونید

مرسی بهنازی مرسی واقعا لذت بردم

تو دخترک سبز بهاری تینا

شفاف چو دانه ی اناری تینا

فرزندٍ گلٍ ماهٍ بهشتی اما

در قلب همه تمام عیاری تینا

با تشکر

بعدا اضافه شد:واقعا افتخار میکنم به دوستی با همتون.ممنونم که من رو پذیرفتین بین دوستاتون

توی یه کتابی خوندم:

"سعی کن تا اونجایی که میشه با آدمایی که نسبت به زندگی نگرش منفی دارن برخورد نداشته باشی.چون نه اونا میتونن تورو قانع کنن.نه تو اونا رو.واین برخوردها فقط میشه تنش!

و اگه اونا هم روی تو تاثیر بزارن باز این تاثیر خوشایند نخواهد بود.پس سعی کن بدون کوچکترین اصطکاکی از کنارشون عبور کنی و زندگیتو با آدمای پر از زندگی٬پر کن!"

نمیدونم چرا یه دفه این یادم اومد.شاید چون همتون٬یکی یکیتون نویدبخش زندگی هستین!

خوب باشین و همیشه باشین

بعدتر نوشته شد:شروع کردم به یادگیری لغات زبان برای آزمون ارشدم.از پست بعد٬در انتهای هر پست ۱۵-۱۰ لغت رو مینویسم

تا هم برای خودم تکرار بشه هم شاید بین شما کسی باشه که علاقمند باشه دایره ی واژگانش رو گسترده کنه یا مروری بر دانسته هاش داشته باشه

184. هندونه و این حرفا!

شما چی؟

چندتا هندونه رو میتونی با هم بلند کنی؟چرا میگن با یه دست نمیشه چند تا هندونه برداشت

اصلا این ضرب المثل چه مفهومی رو در خودش نهفته داره؟

عقیده ی من:

من فکر میکنم اون هندونه ها نمادی از کارای مهمی هستن که ما در زندگیمون قصد انجامشونو داریم.مسلما خیلی کارها رو اگه بخوایم همزمان انجام بدیم٬نه تنها پیش نمیرن بلکه از همون یه دونه ش هم باز میمونیم

پارسال توی یه برهه ای بدجور به فکر دوباره کنکور دادن افتاده بودم.اون موقع سرکار هم میرفتم.قصد داشتم هم شرکت برم هم رشته ی درسی حال حاضرم رو ادامه بدم.هم برای کنکور درس بخونم.بعد هم مطمئن بودم که قبول میشم و قصد داشتم بعد از قبولی٬ سال اول اون رشته رو با سال آخر این رشته ی فعلیم همزمان کنم و ....

الان که بهش فکر میکنم حتی فکرش نفسمو بند میاره.باید توی امور مهم زندگیمون یه اولویت بندی رو رعایت کنیم و براساس اولویت ها بهشون برسیم.

البته من شخصا بر این اعتقادم که ما آدما از ظرفیت بسیار بالایی برخورداریم که گاه خودمون حد و اندازه شو نمیدونیم.این ظرفیت بالا وقتی خودشو نشون میده که در یه شرایط سخت گیر کرده باشیم اونوقته که .... میشیم ملوان زبل اسفناج خورده!

و این اولویت بندی به معنای تنبلی کردن و یکی یکی پیش بردن کارها نیست.بلکه باید ببینیم کدوم کارها رو میشه همزمان پیش برد و ....

حرف آخر:یه برنامه ریزی درست میتونه کاری کنه که گاه راهمون نصف بشه و صدالبته که یه برنامه ی نامناسب این شرایط رو معکوس میکنه و چنان زمین میخوری که تا مدت ها نمیتونی از ضربه ش کمر راست کنی!مواظب هندونه ها باشید.وزنشون رو با قدوقامتتون اندازه بگیرید بعد تصمیم به بلند کردنشون بگیرید.با کله شق بازی کار دست خودتون و همه ی زندگی و آمال و آرزوهاتون ندید!

همین

 

شما چی؟برای زندگیت برنامه ای داری یا هرچه پیش آید خوش آید؟میخوای چیکار کنی؟

هرچه میخواهد دلت بگو!

پ.ن:گفتم هر چه میخواهد "دلت" بگو.چون امیدوارم هیچ کدومتون "دلِ تنگ" نداشته باشین!

183. نیت میکنم خوش بگذرونم! (ب.ن ساعت 11 شب:خوش گذروندم)

این آهنگو خیلی دوس دارم.حالا حالاها قصد تعویضشو ندارم.به دلم نشسته.دوسش دارم.

روزگار خوشی دارم راضیم راضی راضی.میشنوی خدا یا بلندتر بگم؟

 

عصری خودمو خونه ی یکی از دوستامون دعوت کردم.زنگ زدم گفتم من میخوام بیام خونه ی شما!بعدشم پسر کوچیکشون(ده دوازده سالشه) توی یکی از پارکا با یه گروه بچه ی دیگه اجرای موسیقی دارن و من باز خودمو دعوت کردم.گفتم منم میام!

مطمئنم که کلی بهم خوش میگذره.این دوستمونو خیلی دوس دارم.ایشون خانوم خیلی بامعلوماتی هستن.هروقت میرم پیششون کلی به دانسته هام اضافه میشه.واقعا از مصاحبتشون لذت میبرم.

شب میام در ادامه ی همین پست تعریف میکنم که چقدر بهم خوش گذشته!

چیه؟میخوای بگی از کجا میدونی بهت خوش  میگذره؟خب میدونم دیگه!اصولا وقتی نیت کنم که بهم خوش بگذره٬بهم خوش میگذره!

فعلا!

شب نوشت:

یه روز عالی رو گذروندم.حدود ساعت ۵:۳۰ رسیدم خونه ی دوستامون.خانوم میزبان یکی از دوستای قدیمی مامانمه.ولی اونقدر آدم روشن و خوش برخوردیه که من واقعا از بودن در کنارش لذت میبرم.یه کتابخونه ی خوشگل دارن که من هروقت با مامان میرم خونشون٬از اول تا آخر بودنمون محل استقرارم اونجاس!!!

امروز هم با یکی دو تا کتاب جدید آشنام کرد و میخواست بهم بده بخونم که قبول نکردم.آخهه یه عالمه کتاب نصفه نیمه دارم.خیلی هنر کنم همونا رو تموم کنم!کلی با هم حرف زدیم و کلی بهم خوش گذشت.پسر کوچیکشون توی یه پارک کنسرت داشت.(البته "کنسرت" اسمی بود که خودش به این مراسم داده بود!)

با هم به پارک رفتیم و نظاه گر مراسمشون بودم.چقدر برخوردهای این پسر بچه خاص و دلنشین بود.اصلا انگار نه انگار که فقط ۱۲ سال سن داشت!یه لباس کاملا رسمی پوشیده بود به همراه کفش های مردونه!فوق العاده هم با تشخّص رفتار میکرد.اصلا بچه نبود.یه "جنتلمن کوچیک" بود واسه خودش!

پارکی که توش اجرا داشتن توی یکی از مناطق شمالی و نسبتا کوهپایه بود.باد خنکی میوزید و من غرق خوشی و آرامش!واقعا بهم خوش گذشت.

نکته ی جالب٬برام برخوردای بچه هایی بود که مجریان این طرح و برنامه بودن.مثلا دختر کوچولویی که ۷ یا ۸ سال سن داشت شاید هم کمتر.یه جورایی مجری بود.سوال طرح میکرد بعد از بین بچه ها چند نفر رو انتخاب میکرد و میبرد روی سِن و ... و در آخر بلند میگفت:"دوستای خودتونو تشویق کنید"!!!یا یه چیزی شبیه این.توی این جمع٬ بزرگترا هم حضور داشتن.برام تسلط و اعتمادبنفس اون بچه ها خیلی جالب بود.یا مثلا یه پسربچه ای بود که فکر میکنم ۴ یا ۵ سال سن داشت.خواننده ی گروه کنسرتشون بود.آهنگای سنتی اجرا میکردن.و مثلا اون بچه میگفت "یه سر با هم بریم به لرستان" یا میگفت "موافقید یه سری هم به گیلان بزنیم؟"!!!!

خیلی برام جالب بود.

داشتم فکر میکردم بچه ای که از چنین سنی به طور فعال در اجتماع حضور داره در آینده از نظر روابط عمومی در چه سطح بالایی قرار خواهد داشت و احتمال قریب به یقین آدم موفقی خواهد بود و...

اینم از امروز من!

دارم کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" رو میخونم کتاب خیلی خاصیه وقتی تمومش کنم حتما در موردش مینویسم.فقط یه نکته:

این نسخه ای که الان دست منه٬متعلق به چاپ بیست و ششم این کتابه.اولشو نگاه کردم٬چاپ اولش مال سال ۱۳۷۹ هستش!یعنی زمانی که من ۱۴ ساله بودم!

تا بعد!

شب بخیر

بعد از بعدا نوشت:

وقتی آدم اوقات خوشی رو میگذرونه ٬سرشار از انرژی میشه و ناخودآگاه این انرژی رو به اطرافیانش هم منتقل میکنه!

اوقات خوشی رو گذروندم

182. برف و لرز و هوهوی باد

میدونی دلم چی میخواد؟

تصور کن

نیمه ی زمستونه.ساعت ۱۱ شبه.برف قشنگی باریده و تازه نیم ساعته که بند اومده.از پشت پنجره میام کنار و میبینم دیگه بیشتر از این تحمل از دور نگاه کردن رو ندارم!پس سریع میرم لباس میپوشم.شلوار لی.پالتوی مشکی.شال گردن بنفش و صورتی محبوبم.دستکش و روسری.پوتینم رو میپوشم و از خونه میام بیرون.داره باد میاد.بادی که وقتی به صورتم میخوره پوستمو میسوزونه.اما این سرما برام دلچسبه.لرزی توی تنم میفته.شال گردنم رو جلوی دهان و بینیم میکشم.دستامو توی جیبای پالتوم فرو میکنم و راه میفتم.آروم آروم راه میرم.برفا با صدا خورد و فشرده میشن زیر پام.چقدر لذت بخشه!

یه دفه یه چیزی روی صورتم میفته و خیسش میکنه.دست میکشم روی صورتم و نگاهی به آسمون میندازم انگار دوباره آروم آروم داره برف میاد.سرمو بالا میگیرم و چشمامو میبندم....زندگی یعنی این ... یعنی بدون دغدغه یه جا بی حرکت بایستی و دونه های برف روی صورتت بریزن.

آسمون قرمزقرمزه!فکر میکنم تا خود صبح بباره!(راستی کی میدونه چرا به این آسمون میگن قرمز؟این بیشتر صورتیه تا قرمز!)

دلم میخواد بایستمو یه آدم برفی درست کنم.یه آدم برفی بزرگ همقد خودم.بعد شال گردنمو بندازم دور گردنش و بایستمو باهاش عکس بگیرم.اما کار دارم و باید برم.شما هم بهتره از خیال بیای بیرونو بری یه چیز خنک بخوری بلکه یه کم خنک بشی یخ کردن پیشکش!

 

بعدانوشت:آهنگ رو گوش کنید

181. جامعه ی نظام مند گربه ها!!!!

 

ادامه نوشته

180. گاهی ...

 

گاهی وقتا هست که زبونت بسته میشه.بسته میشه درحالی که یه دنیا حرف داری.شیطون میشی وقتی که آروم آرومی.آروم میشی وقتی درونت غوغاس.داری میخندی اما دلت تنگه و گرفته.توی اوج شادی گریه میکنی و اسمشو میزاری اشک شوق!

گاهی وقتا دلم میخواد صدسال قبل بدنیا میومدم و توی همین خانواده ی خودم سه یا چهار نسل میرفتم عقبتر و میشدم دختر یکی از این خوانین.یکی از این دخترایی که شلیته میپوشیدن با یه جلیقه ی تنگ کوتاه.یه چارقد سرم میکردم و وقتی توی آینه به خودم نگاه میکردم دخترکی رو میدیدم با پوست سپید و گونه های قرمز و ابروهای بهم پیوسته.یه دخترک پر از شرم و حجب.

گاهی وقتا دلم میخواد یه دخترک روستایی باشم و با یه لباس محلی همراه یکی از چوپونا راه بیفتمو دنبال گوسفندا بدوم و هروقت تشنه م شد از آب یکی از چشمه های سر راه بخورم و وقتی گشنه م شد از لای سفره ای که همراهمه یه لقمه نون و پنیر محلی بردارمو بخورم.

گاهی دلم میخواد کوزه ای داشتم و چشمه ای بود که میرفتم و ازش آب میاوردم یا چاه آبی که سطل پر از آب رو با زحمت از اون بیرون بکشم.

گاهی دلم میخواد دختر یه نجیب زاده ی قدیمی باشم و مثل فیلمای قدیمی از این لباسای پرنسسی با دامنای بلند فوق العاده پفی بپوشم.وقتی به سن ۱۷-۱۶ سالگی رسیدم برام جشن "معرفی به اجتماع" بگیرن و من توی اون مجلس بدرخشم.وارد یه کالج اصیل دخترانه بشم و ...

گاهی وقتا دلم میخواد جهانگرد باشم یه بولیز شلوار سفری بپوشم موهامو زیر یه کلاه جمع کنم یه دوچرخه بخرم و راه بیفتمو دنیا رو ببینم.دغدغه ی هیچی رو نداشته باشم.در لحظه زندگی کنم هرجا پولم تموم شد مدتی کار کنم و پول جمع کنم و دوباره راه بیفتم.

گاهی دلم از این خونه های بزرگ قدیمی میخواد.از این خونه هایی که توی فیلمای قدیمی خارجی هست.با پنجره های بزرگ قدی که جلوشون رو با پرده های ضخیم پوشونده باشن.دلم میخواد روز بشه و من برم با تمام توانم اون پرده رو کنار بزنم و نور رو مهمون خونه کنم.بعد درب بزرگ رو به باغ رو باز کنم و همونجا بنشینم و از صدای نهر آبی که یه متر اونورتو در حال گذره آرامش رو مزه مزه کنم.برم توی باغ قدم بزنم و به هیچ چیز فکر نکنم به جز پروانه ای که در مقابلم داره پرواز میکنه.

دلم میخواد اول تابستون باشه و مثل بچگیام بیفتم توی این باغای میوه و اونقدر گیلاس و زردآلو از روی درختا بچینمو نشُسته بخورم که دل درد بگیرم!!

گاهی خیلی چیزا دلم میخواد و چیزی که تمام این روزا دلم میخواد یه آرامش بزرگه که غمی به اندازه ی کوه هم نتونه جابجاش کنه.دلم میخواد زرهی بپوشم در مقابل دنیا که بتونه از روحم مراقبت کنه در مقابل تمام آلام و پلیدی ها

دلم خیلی چیزا میخواد.خیلی چیزا

تو چی؟

تو چی دلت میخواد؟

179. تا چشش درآد!!!

سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمم

خوبو خوش و سلامت هستی هو؟!

عرض کنم خدمتتون که بنده امروز شرکت تشریف نبردم.خونه موندم و خونمونو با قدوم مبارکم که روش موند منور کردم!!!!!

حالا اینی که نوشتم یعنی چی یه چیزی تو مایه های "پیدا کنید پرتغال فروش را" می باشد!!!!!!!!

بله!می فرمودم!قدم سر چشم خونه گذاشتم منت گذاشتتم و موندم و کلی بهش افتخار دادم!!!!!!

یکی نیست بگه موندی که موندی خب بقیه ش!

خب بابا جان بقیه نداره موندم دیگه!!

خوابیدم تا ساعت نـــــــــــــــــــــه!!!!Yahبرای من که ساعت ۵:۳۰ از خواب بیدار میشم ساعت ۹ بلند شدن یه چیزی توی مایه های "پادشاهی کردنه"!!!

آره از اون پادشاهیا که وقتی بیدار میشی آب پرتغال و نون تست و یه عالمه خامه و پنیر و مربا و شکلات صبحانه و اینا رو بچینن توی سینی و برات بیارن و تو بدون این که از رختخواب بلند بشی همشو بخوری یه جا!البته بی زحمت همه شو ببرید فقط شکلات صبحانه رو بزارید بمونه با آب پرتقال.یه لیوان چایی هم بیارید بی زحمت!

هه!زهی خیال باطل!

بلند شدم دیدم مامان جان وقتی دیدن من این همه زحمت کشیدم و منزل تشریف دارم ناهار هم درست نکردن و تشریف بردن سرکار!حالا پاشو ناهار درست کن تا دیگه هوس صبحانه ی توی رختخواب و ... به سرت نزنه دختره ی چش بریده!

خــــــــــلاصه!

از خواب ناز برخاستیم و نیم نگاهی به دور و بر انداختیم و بر خودمان لعنت فرسنادیم که تشریف نبردیم شرکت.اگه میرفتیم ناهار که درست نمیکردیم هیچ٬ناهار خودمان هم شرکت حاضر بود و آماده.تازه ظرف شستن بعد از ناهار هم نداشتیم!!!!!!!

ای خــــــــــدا!!!!!!!!!!!!!!!

کسی نمی داند چرا ما امروز اینقدر غر میزنیم؟؟؟؟؟خودمان هم نمیدانیم

اما بعضی وقتا خیلی میچسبه که عین بچگیا الکی یه آبی به دست و صورتت بزنی بعد موهاتو شونه نکنی بعد با همون موهای درهم و ریخت ژولی پولی توی خونه بچرخی و خمیازه بکشی!!!!!

اینکه بتونی شل و ول بازی در بیاری ولو بشی روی کاناپه و حالشو ببری.اینکه واسه خودت به فکر و خیال فرو بری.حتی فکرای دم دستی و ساده ای مثل اینکه برای عروسی هفته ی دیگه چی بپوشم!!!!!

امروز کلی حالش را بردیم و خودمان را تحویل گرفتیم یکی دو دست لباس پوشیدیم و در مقابل چشمان آینه قربان صدقه ی خودمان رفتیم و .....  بماند!

دیگه همین!

برای بعدازظهر هم میخواهیم دَم برادر جان را ببینیم و با هم شام درست کنیم!

آقا ته حرفم اینه که حالم خوبه!

الان از اون وقتاس که دلم میخواد پشت در قایم بشم بعد یکی بیاد توی اتاق بعد من بپرم جلوش بعد بگم پخخخ!!!!!!

بعد طرف بترسه و بعد من اینجوری بخندم!

 

خب دیگه!کاری نداری؟

قربانت!

سلام برسون

خدافظ!

 پ.ن:بخش بزرگی از خاطرات شیرین دوران کودکی من این آهنگ رو هم در دل خودشون دارن.امیدوارم خوشتون بیاد نازنینا!

پ.ن۲:این روزا روزگار خیلی داره سربه سرم میزاره و هی سعی میکنه حالمو بگیره اما من خوبم تا چشش درآد!

پ.ن۳:تقدیم به ....  خودشون میدونن!

14.178 سال برو عقب!

سلام سلام

خب خب خب

بازم یه بازی!

موضوع این بازی اینه که ۱۴ سال به عقب برگرد و خاطره ی یکی از روزاتو بنویس.من از طرف پریای خوشگلم به این بازی دعوت شدم.

۱۴ سال پیش یه دختر بچه ی ۹ ساله بودم فارغ از همه چیز و همه کس...

تازه از خواب بیدار شدم.چشمامو میمالمو به ساعت نگاه میکنم..هنوز ۹ هم نشده!از دست این مامان خانوم!تابستونم نمیزاره راحت بخوابیم تا هروقت دوس داریم!!!!!!

- پاشدی یا نه؟ تا اون انباری رو جمع نکردی از دوچرخه سواری خبر نیستا!گفته باشم!

خونمون یه انباری دو اتاقه داره که یه اتاقش پر از کتاب قصه ها و اسباب بازیای من و داداشمه.یعنی یه جورایی اونجا دنیای شخصی و خصوصی ماست.البته بهتره بگم دنیای خصوصی منه!چون آروین عادت داره اسباب بازیاشو ببره جلوی تلویزیون!و بیشتر اوقات اونجا فقط مال منه!

- تینـــــا!پاشو! دیگه دارم عصبانی میشما!

اتاقم با آروین یکیه.یه نگاهی بهش میندازم.هنوز خوابه.روی نوک پا از اتاق میام بیرون که بیدار نشه.آخه میخوام برم انباری و اصلا دوس ندارم الکی توی دست و پام بچرخه.بدوبدو میرم یه آبی به دست و صورتم میزنم و راه میفتم طرف انباری که :

- باز تو دست و صورتتو گربه شور کردی اومدی؟نمیشه یه دفه درست حسابی بشوری اون صورتتو؟

- چشه مگه؟شستم دیگه!

- خیلی خب!بیا صبحونه تو بخور.خسته شدم از دست شما دو تا بس که این سفره هر روز تا لنگ ظهر پهن زمینه!

- نمیخورم!

بدو بدو از اتاق میام توی حیاط که مامان مجبورم نکنه صبحونه بخورم!آخه کی این صبحونه رو اختراع کرده؟اگه دستم بهش برسه ...

هنوز صدای مامان میاد

- تختت رو هم که مرتب نکردی ...

میام توی انباری و در اتاقو باز میکنم.دیگه صدای مامانو نمیشنوم.میام داخل و در رو قفل میکنم.تا اگه آروین اومد نتونه بیاد تو٬تا من اینجاها رو جمع کنم!یه نگاهی به اتاق میندازم.آه از نهادم بلند میشه.کتاب و عروسک و ماشینای آروین.رخت خواب عروسک وسایل خاله بازی و .... همه قاطی هم دیگه هستن!!آخه من چجوری اینارو جمع کنم.با خودم فکر میکنم "همش این مامان خانوم به من زور میگه"!!!!!!!

شروع میکنم کتابارو یکی یکی میکشم بیرون و دسته میکنم و توی قفسه ی پایین میچینم...

صدای کشیده شدن دمپایی روی زمین میاد.آروینه.بازم اومده فضولی ببینه من چیکار میکنم!!!خوشحالم که در رو از داخل قفل کردم!میرسه پشت در دستگیره رو میکشه پایین اما در باز نمیشه

- تینا!تورو خدا در رو باز کن.قول میدم اذیتت نکنم.

- برو بالا.باز نمیکنم.

یه کم خواهش میکنه و وقتی میبینه فایده نداره میره.البته به ظاهر!میدونم که پشت در قایم شده تا همین که من در رو باز کردم بپره توی اتاق!خب منم که نمیخوام بیرون برم.

عروسکا رو جمع میکنم و بعد نوبت ماشینای آروین میرسه و ........

.......

بالاخره تموم شد.میرم جلوی در و یه نگاه به کل اتاق میندازم.تمیز تمیز شده.حسابی کیف میکنم از این همه نظم و ترتیب.حالا دیگه موکت سبز رنگ اتاق دیده میشه!بس که وسیله ریخته بود کف اتاق٬دیده نمیشد!

راضی از خودم از اتاق میام بیرون و در رو پشت سرم میبندم که گربه ها نرن توی اتاق.آخه محله ی ما گربه زیاد داره.یه دفه گربه اومده بود توی اتاق و همه جا رو کثیف کرده بود مامان کلی دعوامون کرد.بعد از اون همیشه حواسم هست درب رو کامل ببندم.

میام توی حیاط و دستگیره ی در رو باز میکنم تا برم تو هال.در باز نمیشه.انگار قفلش کردن.آروینو میبینم.با شیطنت نگاهم میکنه و میخنده.چیزی که عوض داره گله نداره!همونجا پشت در میشینم روی زمین.هوا گرمه منم حسابی خسته م.بوی ناهار توی هوا پیچیده.لوبیاپلو داریم انگار.یه نگاه میندازم و میبینم پنجره بازه!چشام برق میزنه!توی اتاقو نگاه میکنم آروین نیست.از پنجره میرم داخل!یهو آروین میرسه و من روی دماغم دست میکشم.از اون مدلا که یعنی "دماغت سوخت"!!!!!

............

تازه ناهار خوردیم.زیر کولر دراز میکشم خیلی خسته م.کم کم داره خوابم میبره.توی فکر عصر هستم.که مثل هر روز با یه بولیز آستین کوتاه و شلوار برم توی کوچه و تاشب دوچرخه سواری کنم.

به فکر فرو رفتم.خودمو میبینم که با سرعت تمام دارم توی اون سرازیری پا میزنم و باد توی موهای خرمایی لختم میپیچه و ....

خوابم برد...

 

از اون روزا ۱۴ سال گذشته.دلم برای اون انباری کوچولو تنگ شده.دلم برای اون حیاطی که بابام براش یه تاب فلزی درست کرده بود و برای خودش یه پارک شده بود٬تنگ شده.دلم واسه کل کلای بچه گانه با داداشم تنگ شده.دلم واسه ... واسه ی خیلی چیزایی که توی اون روزا دفن شد٬تنگ شده.کاش ...

 

من صدرای اردیبهشت ٬ ماه تلخ ٬ ریشه های آسمان و از سر خط ... رو به ادامه ی این بازی دعوت میکنم.

فکر کنم میدونن اگه بازی نکنن چه بلایی سرشون میاد!

 

177. "من ِ او"

کتاب "من ِ او" نوشته ی رضا امیرخانی کتاب خیلی خاصیه به نظر من.زمستون بود که خوندمش.خیلی وقت بود که میخواستم یه چیزایی ازش بنویسم.ولی هردفه یه اتفاقی میفتاد یادم میرفت.تا اینکه پریای عزیزم () در موردش نوشت و من دوباره یادم افتاد.پس تصمیم گرفتم یه چیزایی بنویسم تا دوباره یادم نرفته!

جو حاکم بر کتاب رو دوس دارم.اون خونه ی قدیمی.زیرگذر.عشقا و لوطیای قدیمی و حتی عبادات خالص و بی غل و غشی که توی کتاب هست.بخونید:

من از خدای جاهای ساده و زیبا خوشم می آید.از خدای مسجدها٬حسینیه ها کلیساها٬کوهها و حتی مغازه های ساده.برعکس از خدای جاهای پرزرق و برق و از آن خداهای "دهاتی خرکن"لجم می گیرد!بنظرم آنها اصلا خدا نیستند...

نثر روان و خودمونی این کتاب آدمو به وجد میاره.

محراب آن کلیسا فقط چند درجه با قبله فرق داشت.نماز ظهر و عصر را در محراب کلیسا می خواندم.خیلی بامزه بود.برای خودش یک پا مسجد شده بود.فقط با این فرق که صف اولی نداشت تا پیرمردهای صف اولی داشته باشدو پیرمردهای صف اولی نداشت تا هرکدام جایی داشته باشند و هر کدامشان جایی نداشتند که سجاده هایشان را ـحتی وقتی به خانه میرفتند ــ باز بگذارند تا کسی جایشان ننشیند.و وقتی همه ی این ها را نداشت در عوض میتوانستی بدون ترس از دعوا و داد و بیداد و امربه معروف و نهی ازمنکر٬نمازت را بخوانی و بعد هم سجاده ات را جمع کنی و بروی...

یه لذت شیرین از دینداری در وجود آدم دمیده میشه.لذت بی ادا و بدون جلب توجه نماز خوندن.نمازی که فقط خودت باشی و خدای خودت.نمازی که غرق لذتت کنه.نمازی که به معنای واقعی راز و نیاز با خدات باشه.

دین داری ... دین داری ... میشود دیندار خیلی چیزها را نداشته باشد.انگشتر٬جای مهر روی پیشانی٬محاسن٬عبا و عمامه ...

اما بدان!

دین دار حکماْ دین دارد ... جوان!ارج دین داری ابوالفضل العباس که آقای همه ی لوطی های عالم است٬می دانی کجا بود؟

ختم دین داری اش کنار علقمه بود.جایی که اصلش دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد.اصلش انگشت نداشت تا انگشتش٬انگشتر عقیق و فیروزه داشته باشد...

یا خیلی حرفای دیگه گزیده های زیادی از این کتاب دارم.که هرکدومشون برای خودشون یه دنیا حرف دارن.مثلا این:

بچه بودیم میگفتند یا سواد یا روسری... پیر شدیم می گویند یا روسری یا توسری ...!

همین یه جمله ی کوتاه در خودش تا بی نهایت حرف نهفته داره...

این رو هم بعنوان آخریش بخونید.بی نظیره:

آزادی یعنی هوا!مهم نیست که بشناسیش.مهم این است که در آن نفس بکشی.به غریقی که تازه از آب درش آورده اند٬نمی گویند این هوا چند درصدش اکسیژن است چند درصدش نیتروژن!می زنند توی سینه اش یعنی نفس بکش!این را به آنهایی می گویم که خیال می کنند با سخنرانیشان باید به ما آگاهی بدهند.آزادی بدیهی است تعریف نمی خواهد!

هیچی در موردش نمیگم.برداشت شخصیمو برای خودم نگه میدارم تا برداشت شماها رو بخونم.

 

هرکی که این کتاب رو نخونده توصیه میکنم حتما بخوندش این از اون کتاباییه که میگن "نخونی از دستت رفته"!

176. بوسه ای از گونه ی طبیعت

ادامه نوشته

175. من و شب و ماه

نوشته های NSB عاشقانه و احساسی

دیروز روز خیلی خوبی بود.

چندتا مهمون یکرنگ و صمیمی و پرمهر و یار

تمام شهر رو نشونشون دادیم.تفریحگاها امامزاده ها موزه آثار باستانی و .... مدتها بود که اینجوری توی شهر نگشته بودیم.شگفتی مهمونای تهرانیمون از جاهایی که میدیدن یه بار دیگه یادم انداخت که شهر قشنگی دارم.

شهر من در تمام شهرهای ایران٬از لحاظ ((تعداد آثار تاریخی و بناهای باستانی "داخل" شهر))٬رتبه ی اول در کل کشور رو داره و از بسیاری لحاظ ها در کل ایران و حتی خاورمیانه مطرحه.

برای شام رفتیم فدک

فدک اسم یه منطقه ی ده هزار هکتاری حفاظت شده س.که در جای جای اون آلاچیق٬تاب٬باربیکیو٬نیمکت٬الاکلنگ و ... قرار دادن.از اونجایی که در کوهپایه و شمال شهر واقع شده فوق العاده خوش آب و هواس.طوری که دیشب بیشتر از یک ساعت نتونستیم بشینیم!چنان باد شدیدی می وزید که فرار رو بر قرار ترجیح دادیم!

خیلی عالی بود.چند وقتی بود که از شهر بیرون نیومده بودم و دیشب بعد از مدت ها نفس کشیدم.

نـــفــــــــــس کــشــیــــــــدم.

ماه تمام توی آسمون خودنمایی می کرد.چند تیکه ابر اطراف اون بودند که با نور مهتاب رنگ شده بودن انگار!یه سایه روشن خوشگل سفید در جای جای اون ابرای تیره جلوه ی خاصی به آسمون نیمه شب داده بود.

چقدر خوب بود که تا چشم کار میکرد کوه بود و درخت و مهتاب و تا بی نهایت هوا ...

 

 بعدانوشت:

بعد از بیست و چهار ساعت گشت و گذار و خندیدن و شیطنت و آتیش سوزوندن توی خونه بودن چه لذت بخشه.سرظهر اومدم.یه دوش گرفتم.پست نوشتم ناهار خوردم.الان هم مثل بچه ها چشام سنگین شده.باید برم بخوابم!

آخه دیشب هم خونه ی خودمون نبودم و نخوابیدم درست حسابی.کلی زیرزیرکی خندیدیم و سربه سر هم گذاشتیم و مطمئنا اگه صدای "بخوابید" خاله بلند نمیشد اونم چندبار(!!!) عمرا نمی خوابیدیم تا خود صبح!بعدشم یه صبحانه ی مفصل و جانانه و بدرقه ی مهمونایی که یه روز پرخاطره رو در کنارشون گذروندم

خدایا شکرت

174. نفس بکش!

چه حسی بهت میده؟

حس تازگی؟طراوت؟زندگی؟

این از اون منظره هاس که با دیدنش ناخودآگاه نفس آدم توی سینه حبس میشه و بعد .....هــــــــــــوم!یه نفس عمیــــــــق!!!!

تصور کن

هوا نه اونقدر گرمه که آزارت بده نه اونقدر سرده که یخ کنی.معمولیه و تو نه گرمته نه سردته!

نگاهت به اون آبشاره میفته.مسحورش میشی.از کناره ی رودخونه (شاید هم دریاچه!!نمیدونم!)آروم آروم میری به سمتش.هرچی نزدیکتر میشی صدای ضربات قطرات آبی رو که از آبشار به دریاچه میریزه با ضرباهنگ بیشتری میشنوی

داری بهش میرسی.حالا دیگه قطره های خنک آب به سروصورتت می پاشن و تورو به هوس میندازن که بیشتر تجربه شون کنی.خنک میشی و غرق لذت ...

همونجا می ایستی و به اون منظره ی بی نظیر خیره میشی.یه دفه فکری تو ذهنت جرقه میزنه و برقی٬ناشی از این فکر بچه گانه و در عین حال هیجان انگیز توی چشمات درخشیدن میگیره.

لب آب میشینی زمین.دیگه به خودت اجازه ی فکر کردن نمیدی و بی درنگ وارد عمل میشی.کفش و جورابتو درمیاری و شلوارتو تا زانو بالا میزنی

نوک پاتو به آب نزدیک میکنی.انگشت شستت خنکای دلچسب آبو حس میکنه.فوری پاتو میکشی عقب.لرزش خوشایندی تمام وجودتو گرفته.لبخند شیطنت آمیزی روی صورتت جاخوش کرده.اینبار با جسارت بیشتری به سمت آب میری و بی محابا هر دو تا پاتو داخل آب میزاری.خنکای مطبوعیه.چشماتو میبندی یه لحظه همونجوری بی حرکت می ایستی و فقط گوش میدی.میشنوی؟

یه دفه یه چیزی مثل برق به پات میخوره و بعد دوباره هیچی!یکه میخوری و سه متر میپری هوا.چی بود؟یه ماهی شاید.آره ماهی بود حتما!از اون جست و خیزت توی آب لباست تا کمر خیس شده.یه نگاه به خودت میندازی و خنده ت میگیره از اینکه چه محتاطانه برای خیس نشدن شلوارتو تا زدی و حالا ...

دوباره نگاهت به آبشار میفته.یه فکر شیطانی گذرا...

به وجد میای.با خودت میگی "نــــــــــــه"!!!!!

اما خنده ی به پهنای صورتت حکایت دیگه ای رو بازگو میکنه!میزنی به سیم آخر ... با خودت میگی "یه بار که هزار بار نمیشه!"

..........................................

میری به سمتش

آبشار رو میگم

میری و زیرش می ایستی

میری و به جون میخریش

چشماتو میبندی

سرتو بالا میگیری

و ....

آب از سرت گذشت!

173. خودکشی!

 نگاش کن!لوسیش گرفته!حالا واسه ی کی داره خودشو اینجوری لوس میکنه خدا میدونه.طرف هر کی باشه معلومه بدجور بهش بی محلی میکنه که این اینجوری آویزون شده برای جلب توجهش!!!!

یاد اون کتاب قصه بچگیامون افتادم "گربه ی من نازنازیه    همش به فکر بازیه"!!!!!!!

چقدر اون کتابو دوس داشتم.بیت به بیتشو حفظ بودم.فکر میکنم شیش سالم بود که مامان برام خریدش (حالا کمی کمتر یا بیشتر)

هنوز درست حسابی بلد نبودم بخونم.حالا که یادم میفته چجوری بارها و بارها مجبورش میکردم برام بخوندش٬دلم براش میسوزه!!!!البته مجبورش که نمیکردم٬یه کم خودمو براش لوس میکردمو مامان هم فوری دلش نرم میشد در مقابل دختر لوس یکی یدونه ش!!

وااااااااااااااااااای!!!!!!

گربه هه رو نیگا!!

آویزون تر شد!الان میفته!!

بچگیای منو ول کنید!این گربه هه رو نگاه کنید لطفا!از شدت بی توجهی داره عقده ای میشه انگار!از چشاش میخونم داره به خودکشی فکر میکنه!یه کم دقت کن تو هم میبینی!

هر لحظه بیشتر از سبد آویزون میشه!الانه که بیفته!

عقده ای شده طفلک!میبینید کمبود توجه چی به روز آدم میاره؟(خب بابا!ملّا لغتی!حالا چه فرقی داره؟آدم یا گربه!باشه کچلم کردی.گربه!)میبینی کمبود توجه چی به روز گربه میاره؟

حالا برین در مورد علل خودکشی شونصد صفحه کتاب بخونید و بنویسید!!!

خب بابا از همین جا شروع میشه دیگه!

امروز میخواد خودشو از توی سبد بندازه.فردا از بالای یه برج دویست و بیست و دو طبقه!

خوبی؟

بعدانوشت: ریتم گرم این آهنگ رو دوس دارم همین

نمیدونم چقدر دووم میاره شاید یه روز شاید هم بیشتر از قبلیه

172

خدایا کجایی؟

حواست به من هست؟

تنها موندم آیا؟

آزرده م و هراسون

هیچ چیز سرجاش نیست

احساس خلا میکنم و تنهایی

معلق

خدایا!هستی آیا؟

خودتو نشونم بده!

قوت قلب میخوام بدجور درموندم!

مگه من دخترت نیستم؟

 

 خاص نوشت:لطف عالی ....!(زیاد؟)

 

171. مداد آجری

 

خونه ی نقاشیای بچگیمونو یادته؟

یه مربع یا یه مستطیل میکشیدیم روش هم یه مثلث میزاشتیم که مثلا سقفش باشه.وسط اون مثلث یه دایره ی کوچولو میزاشتیم که مثلا پنجره ی اتاق زیرشیروونی بود.

اتاقای زیرشیروونی کارتونا و فیلمای قدیمی رو یادته؟همیشه دلم میخواست یکیشو داشته باشم.(آخه بهترین منظره ی اطراف خونه رو از اونجا میشه دید)تا اون وقت وایسم جلوی پنجره٬دستمو بزنم زیر چونه و از اون بالا به محوطه ی چمن جلوی خونه زل بزنم...

خب دیگه خیالبافی بسه!برگردیم سر نقاشیمون!

آره!داشتم میگفتم.توی اون مربع(مستطیل) پایینیه دو تا مربع میکشیدیم که میشد پنجره.وسطش هم یه مستطیل کوچولو میکشیدیم که میشد درب خونه!

اگه دیگه خیلی میخواستیم سلیقه به خرج بدیم جلوی پنجره ها پرده میزاشتیم و چند تا گلدون.واسه ی در پله میزاشتیم.محوطه ی جلوی خونه رو سبز میکردیم(که یعنی چمن)دورش هم نرده میکشیدیم.

وقتی دیگه واقعا میخواستیم سنگ تموم بزاریم یه گلی و یه درختی هم میزاشتیم اون وسط به اضافه ی یه حوض آبی که چند تا هم ماهی قرمز توش بازی میکردن.

بعدش نگاهمون میفتاد به بالای خونمون.یه آسمون آبی با چند تا تیکه ابر پفکی سفید!با چند تا (مثلا) کلاغ که با مداد مشکی و به شکل هفت میکشیدیمشون.یه خورشید گرد زرد که با مداد نارنجی دورش خط کشیده بودیم.گاهی خورشیدمون چشم و ابرو داشت و میخندید...

در عرض کمتر از یه ساعت صاحب خونه میشدیم.یه خونه رنگی.ترتمیز و خوشگل!دست خودمون بود که این خونه نقلی و کوچولو باشه یا بزرگ و اعیونی!چه عالمی بود.چه دورانی بود...

حالا بزرگ شدیم.دیگه توی اون خونه های نقاشی جا نمیشیم.باید واسه خودمون خونه ی دیگه ای بسازیم.اما بنا کردن این خونه به سرعت و مفرحی خونه ی بچگیامون نیست.یه کم سختتره.یعنی خیلی سختتره!

 میدونی راز خونه دار شدن بچگیامون چی بود؟

بارها نوک مدادمون میشکست.اما ناامید نمیشدیم.میتراشیدیمش!اگه نوک مداد رو محکم فشار میدادیم کاغذ سوراخ میشد.از اول شروع میکردیم!روی یه کاغذ جدید!و ...

 

میدونی چیه؟

صبرمون به اندازه ی سن و خواسته مون بود.

حالا بزرگ شدیم.خواسته هامون بزرگ شدن.آمال و آرزوهامون هم.اما صبرمون بزرگ نشده.صبر و استقامت و پافشاری و برجابودنمون برای رسیدن به خواسته هامون٬همون قدر بچگیامون موندن!توی این فرآیند بزرگ شدن٬تغییر نکردند.همراه خودمون بزرگ نشدند!

هممون به یه بازنگری نیاز داریم.بازنگری در افکار٬خواسته ها٬صبر و توان و ...

باید کامل بزرگ بشیم.اونوقته که رسیدن به خواسته هامون (شاید نه به اندازه کشیدن یه خونه نقاشی ولی)آسون میشه... 

 

170. رنگ آرامش

چیه؟

به من نمیاد آهنگ آروم گوش کنم؟

خب یه وقتایی اقتضای روحیات آدمه!من خودم از این نظر آدم عجیبی هستم.میگن وقتی کسی غمگین باشه به سمت آهنگای آروم و ملایم متمایل میشه.اما این تعریف در مورد من صدق نمیکنه.یعنی یه وقتایی در اوج خوشی و آرامش به چنین آهنگایی رو میارم.

خیلی از روحیاتم هنوز برام کاملا شناخته شده نیستن.مثلا یکیش همین تلاطمات روحی.یه وقتایی چنان موجی از شیطنت در درونم سرباز میکنه که احساس میکنم نمیتونم جلوشو بگیرم.اینجور وقتاس که هر چقدرم سعی کنم آروم و خانوم(!!!)باشم نمیشه.برق چشمام یا یه حرف تمام درونمو میریزه بیرون و اون وقته که یه جوری نگاهم میکنن که به قول یکی از دوستام یعنی "تو درست بشو نیستی"!!!!

اما یه وقتایی هم اونقدر آرومم که انگار کوچکترین نسیمی در درونم نمیوزه!همه  چیز آروم و سرجای تعیین شده!سکون روحی محض!البته اینم بگم که مورد اول بیشتر اتفاق میفته!

باری به هرجهت الان از اون وقتاس که فوق العاده آرومم و این آهنگ هم به پایداری و ثبات این حس خیلی کمک میکنه.از اون وقتاس که میتونم بگم غرق در دریای آرامشم.

رنگ آرامشو بر زندگیم میبینم و از اون لذت میبرم.

یه جور خاصیه

یعنی گاهی حس میکنم روحم اونقدر آرومه که حتی در فعالیت ها و حرکاتم همراهیم نمیکنه.یه گوشه نشسته و جسم مشغول و متحرکمو نظاره میکنه!!!!!پررو شده نه؟مگه نباید همه جا همراه من باشه؟!بزار به خدا بگم!حساب روح ناخلفمو میزاره کف دستش!!!!

داشتم میگفتم

خلاصه که مدتی این آهنگ مهمون اینجاس.نمیدونم این مدت چقدره.کاش حس شما رو هم نسبت به اون میدونستم.اینکه آیا همین آرامش رو به شما هم القا میکنه یا نه

یا هرچیز دیگه ای در مورد اون و راه ها و مواقع به آرامش رسیدنتون

دوست دارم بدونم

169. ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

توی این گرمای بی امون تابستون٬الحق که یه منطقه ی ییلاقی خوش آب و هوا خیلی می چسبه!

حتی دیدن عکسش آدمو سر کیف میاره!

اینکه یه روز صبح علی الطلوع از خونه بزنی بیرون.بیای یه همچین جایی.

یکی از مقدسات چنین محیطی سکوتشه!و حفظ اون از واجباته!پس نباید از هفتادودو ملت آدم راه بندازی برای رفتن به چنین گردشی(!!!)

قدم بزن و از هوای تمیز و بی نظیرش ریه هاتو پر و خالی کن

به قول سهراب

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

یه لحظه چشماتو ببند و تصور کن.صدای پرنده ها رو میشنوی؟

قدم بزن.آروم آروم.اگه پاییز باشه صدای برگای خشک و اگه زمستون باشه صدای فشرده شدن برف ها زیرپاهات عیشتو کامل میکنه.اگر هم بهار یا تابستون باشه میری کنار اون دریاچه میشینی و همونجوری که به صدای آب دل میدی٬کفش و جورابتو درمیاری و پاهاتو میزاری توی آب و خنکای دلپذیرشو به جون میخری...

دیگه چی میخوای؟مگه زندگی یعنی چی؟مگه چه اتفاق خارق الاده ای باید بیفته تا تو از زندگیت لذت ببری؟که بگی زندگی خوبی داری؟

بخدا زندگی یعنی همین.این که کنار عزیزانت باشی.اینکه آرامش بر زندگیت حکمفرما باشه.اینکه توانایی لذت بردن از ریزه کاریای زندگی رو داشته باشی.زندگی سخت نیست.خیلی ساده تر و قشنگ تر از این حرفاست.این خودمونیم که سختش میکنیم.که آرامشو از خودمون دریغ میکنیم.

نکنه یه وقت بگی "دختره از سر شکم سیری یه چیزی میگه واسه خودش" ها!

میفهمم دغدغه های امروز رو.نگرانیاشو.سختیاشو.گاه به گاه تاریک شدن فردارو.مشکلات روتین شده(!!!!)و دائمی زندگیامونو٬که اونقدر بودن و شاید خواهند بود که دیگه جزو مشکلات به حسابشون نمیاریم!

اما با این همه ...

باز هم میشه گاه با فراغ بال لذت برد از لحظه....

بعدانوشت:وه که چه آرامشی داره این آهنگ.آروم آرومم.آرومتر از همیشه.همین

168. شهرقصه (3)


اول نوشت:سلام سلام!خب چی بگم؟هیچی!حال آهنگو ببرید و توی دنیای بچگیاتون غوطه ور بشید!خاله قورباغه رو که یادتونه نه؟برید حالشو ببرید!کوچولو بشید.یه لحظه چشماتونو ببندین و از هوای تمیز اون سال ها نفس بکشید و تجدید قوا کنید!!!!

 

اینو یادتونه؟

مال شبکه ی دو بود.آهنگشو یادتون میاد؟اول برنامه کودک ٬پسرکی که از اینور صفحه ی تلویزیون میرفت اونور و برمیگشت

توی دو قسمت قبلی وقتی پست رو بستم و گذاشتمش٬ تازه یادم افتاده چه کارتونایی رو از قلم انداختم!

مثل

سارا کورو

دخترک کبریت فروش

موش شهری و موش روستایی

لباس جدید پادشاه و ...

نل

 http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8509/Nell03.jpg

و هایدی

همون دخترک شاد و سرحال که کلارای پولدار رو به زندگی برگردوند.فیلمش رو هم دیدم.چقدر که قشنگ بود و چقدر دوست داشتم کلبه ای باشه که مثل خونه ی پدربزرگ هایدی طبقه ی دومش پراز کاه باشه و من برم خودمو روشون پرت کنم و ... همین!

یا

جادوگر شهر اُز

چیز زیادی ازش یادم نمیاد.کتاب قصه اش رو هم داشتم.عاشق عکساش بودم.مثل اینکه از روی اون٬ فیلم هم ساختن و الان کفش های جادوگر که برای اون فیلم ساخته شد٬در یه موزه نگهداری میشن.ببینین!

نمیدونم چند تا کارتون دیگه رو جا انداختم.ولی مسلما تعدادشون از انگشتای دست خیلی بیشتره!

کم کم بزرگ شدیم.....

 

آنه ! تكرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ، وقتی روشنی چشمهایت ، در پشت پرده های مه آلود اندوه ، پنهان بود. با من بگو از لحظه لحظه های مبهم كودكی ات ، از تنهایی معصومانه دستهایت ، آیا می دانی كه در هجوم دردها و غم هایت ، و در گیر و دار ملال آور دوران زنگی ات ، حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود ؟ آنه ! اكنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری ، در آبی بیكران مهربانی ها به پرواز درآیی ، و آینك آنه ! شكفتن و سبز شدن در انتظار توست ، در انتظار توست.

آنشرلی

 آشنا بود؟

آره!آنی شرلی

دوست صمیمی دیانا

 همون دختر کله شق و مغروری که بخاطر یه حرف تخته سیاه رو روی سر گیلبرت بلایت خورد کرد و

آنشرلی با موهای قرمز

دیگه مدرسه نرفت و تا سالیان سال با گیلبرت حرف نزد.همونی که موهای قرمزشو سبز کرد و با رمانتیک بازیاش حسابی ماریلا رو کفری میکرد و ماتیو رو شیفته!

همونکه عاشق رقیب تمام سال های مدرسه و لجوج ترین پسر دهکده شد و بعد از سال ها باهاش ازدواج کرد و بچه دار شد و بعد هم یه زندگی پر از سرور.که هنوز هم بعد از گذشت سال ها از خوندن کتاب چهار جلدی آنی٬با یادآوریش غرق خیال و رویا و خوشی میشم.

http://www.mymarket.ir/pic/61017-11111111111111111.JPG

سریالش از شبکه ی اول پخش شد و تبدیل شد به یکی از پربیننده ترین ها

http://dailymoxie.com/wp-content/uploads/2008/03/anne2.jpg

 و بعد

جودی آبوت

دخترک پرورشگاهی متعلق به نوانخانه ی جان گریر!

 دخترکی که مورد یه لطف بی نظیر قرار گرفت و خط زندگیش به کل عوض شد

در یه محیط  کاملا جدید قرار گرفت.در کنار سالی مهربون و جولیای متکبر و ازخودراضی!

و بعد از اون همه ماجرا و شر و شور عاشق پدرخونده ش شد و ...

 گذشت و بزرگتر شدیم.بزرگ شدیم.نمیدونم چقدر.شاید فقط بظاهر.کودک درونمون همونیه که بود!آره اینو مطمئنم!ببینم خاله قورباغه به دلت نشست یا نه؟یادت اومد یا نه؟؟؟؟

167

سلام

خب چی بگم؟

اونقدر الان حسم خاصه که اگه میشد دوست داشتم فقط اون رو منتقل کنم ولی خب در قالب کلمات نمی گنجه

پس با همین زبون نصفه نیمه چیزکی مینویسم شاید که تو حسم رو از لابلای خطوط درهمش بخونی

پریروز طرفای عصر بود که اینترنتم تموم شد(ای دی اس ال)دیروز رو تماما کارخونه بودم.امروز رو هم.عادت دارم سر صبحا که از خواب پا میشم یه سرکی اینجا میکشم و عصری هم که برمیگردم خونه٬با کوله بار خستگیام مستقیم میام اینجا با شماها میگم و میخندم و میخونم  مینویسم و سبک میشم و میرم دنبال باقی کارای روزانه م.ولی خب دیروز و پریروز امکانش فراهم نشد.شاید از نظر خیلی ها هیچ اتفاقی نیفتاده

"ای بابا!دختره ی لوس!قطع بوده و حالا وصل شده دیگه!دیگه این حرفارو نداره که!"

امشب اومدم بعد از دو روزدیدم یکی دو نفر نگرانم شدن.یکی دو نفر دیگه برام خصوصی گذاشتن و دلیل نبودنمو پرسیدن.

و من گرم شدم و شاد.که به همون اندازه ای که حواسم به بود و نبود دوستام هست٬حواسشون بهم هست.نگرانم میشن و ...دفه های قبل به محض تموم شدن نت میرفتم وصلش میکردم و انگار نه انگار.اما خب این بار یه کم سرم شلوغ بود و نشد

توی این دو روز دوباره حس کردم که تا چه حد به اینجا و خیلی از شماها وابسته م.اینکه به محض اومدنم به جای بلاگ خودم٬به بلاگ یکی یکیتون سر زدم مطالبتون رو خوندم.گاها کامنتی گذاشتم.یا پیگیر جواب کامنتای قبلیم شد٬چیزی نیست جز نشانه های بارز و روشنی برای خودم از این وابستگی و دلبستگی به این مجازخونه ی حقیقی!

آره!

اینجا ریشه دووندم.اینجا حالا دیگه خانواده ای دارم که نبودنم نگرانشون میکنه.دوستانی بهتر از آب روان

آره من اینجا ریشه دووندم.ریشه ای بس عمیق و کهن

تقریبا همتون میدونین که دی ماه از یه بلاگ دیگه به اینجا اسباب کشی کردم.در بالای اون بلاگ نوشته بودم که:

داشتن دوستان حقیقی در دنیای مجازی موهبت بزرگیست که من از آن برخوردارم!

میخوام مثل شاگرد تنبل کلاس ۱۰۰ بار(بلکم بیشتر)از روی این جمله بنویسم تا لحظه ای فراموشش نکنم

...

166. مستقیم رو به جلو!........مقصد:اعماق زندگی!

 

 

امروز شرکت نرفتم.یعنی از صدای زنگ ساعت مثل هرروز از خواب بیدار شدم ولی اونقدر خسته بودم که اصلا نمی تونستم تکون بخورم!ساعتو خاموش کردم و با یه وجدان آرام(!!!!)تا ساعت ۹ خوابیدم!بعدشم از رختخواب بلند نشدم.تا حدود ۱۱ همینجوری یه ذره یه ذره میخوابیدم و دوباره بیدار میشدم!خیلی مزه داد!هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسه که از٬تا دیروقت خوابیدن اینجوری لذت ببرم!واقعا آدم وقتی توی خونه باشه و اجباری برای کاراش نداشته باشه و همه چیز به دلخواه خودش باشه نمیتونه این حس الان منو درک کنه!

کارم توی شرکت اصلا سنگین نیست.سخت هست ولی سنگین نیست.توی یک واحد از بخش اداری کنترلی مستقر هستم.مطالب مختلف میخونم.می نویسم.طرح میزنم و ... هروقت هم که خسته بشم پا میشم آبدارخونه یه آبی میخورم یا واسه م چایی میارن و ...خلاصه که در کل بد نیست.اما ساعت طولانی کار خیلی اذیتم میکنه.ساعت ۵:۳۰ صبح برای بیدار شدن و شروع فعالیتای روزانه خیلی زوده!شایدم من زیادی لوس بار اومدم!نمیدونم.حدود ساعت ۶:۴۰ از خونه درمیام میرم سر ایستگاه سرویس و ساعت ۷:۳۰ میرسیم کارخونه.رفتنا هوا خوبه تقریبا

جای من توی سرویس ثابته.یعنی توی اون اتوبوس به جز من فقط دو تا خانوم دیگه سوار میشن!و جای این سه تا خانوم صندلی های ردیف دومه!یعنی امکان نداره سوار سرویس بشم و ببینم روی صندلی های ردیف دوم کسی نشسته!میشینم کنار پنجره کمی لاشو باز میکنم و به بیرون نگاه میکنم.به خصوص وقتی سرویس از شهر خارج میشه بیشتر مسیر سرسبزه و گاها بوی علفا و اینا هم توی هواست و از بوی اون همه تازگی مست میشم!گاهی چشمامو میبندم و عمیقا نفس میکشم!!!

روزایی که قراره شرکت برم ٬وقتی ساعت زنگ میزنه اول فکر میکنم اشتباه زنگ زده و هنوز وقتش نیست!بعد بلند میشم و خاموشش میکنم و میگم ولش کن نمیرم و میام دوباره بخوابم!ولی وجدان همیشه بیدارم بهم نهیب میزنه و مجبور میکنه که بلند بشم!بلند میشم آب کتری رو عوض میکنم و زیرش رو روشن میکنم و تا برم دست و صورت بشورم پاور کامپیوتر رو هم میزنم که روشن بشه.بعدش هم نماز و یه صبحونه و یه گشت ۴-۳ دقیقه ای توی بلاگا و بعد یه کم سرحال تر میشم حاضر میشم و میزنم بیرون.بعد با خودم میگم که با سرویس ساعت ۲ برمیگردم و تا ۵ نمی مونم!ولی بیشتر وقتا شرایطی پیش میاد که مجبور میشم تا ۵ بمونم و تا آخرین لحظه مشغول باشم!!!!

من اصولا از این آدما نیستم که به اصطلاح میگن "خسته باشه روی سنگ هم خوابش میبره"!و معمولا هرچقدرم خسته باشم جام که عوض بشه خیلی بد و سخت میخوابم!حالا شما فکر کن دیروز چقدر خسته بودم که توی سرویس به حالت نشسته خوابم برد و دقیقا وقتی از خواب پریدم که ماشین سر ایستگاهم ایستاد!!!!یه دقیقه دیرتر بلند میشدم رفته بود ایستگاه بعدی!

دلم آرامشی مثل آرامش این عکسه میخواد.یه جای دنج و ساکت که فقط بشینی و ....

با تمام این احوال و توصیفات با تمام وجودم امیدوارم کارم توی شرکت درست بشه.شما هم برام دعا کنید.اگه درست بشه در حال حاضر یکی از بزرگترین اتفاقات زندگیم رخ داده!

خلاصه اینکه

این روزا کار خاصی نمیکنم.شرکت میرم و وقتی برمیگردم اونقدر خسته م که معمولا یکی دو ساعتی میکشه تا روفرم بیام و معمولا ناخواسته خوابم میبره! بعدش کتاب میخونم.گاها فیلم میبینم.پست مینویسم و میخونم.آهنگ گوش میدم و ...

تقریبا تمام روزام اینجوری میگذره.روزایی هم که خونه باشم یه کم بیشتر استراحت میکنم.کمی کارای خونه رو انجام میدم و ...

حس میکنم که دارم وارد دوره ی جدیدی از زندگی میشم.دوره ای که مستلزم برخوردای رسمی و حساب شده.دودوتا چارتا در برخوردها و ... هستش.دوره ای که دیگه نمیتونم مثل قبل یه دختر شوخ و شنگ و شیطون باشم و این بچگی ها٬بی دلیل خندیدن ها و شیطنت ها به اوقات شخصیم٬بلاگم و زمان هایی خاص محدود شده

با این حال راضیم و شکرگذار.راضی از اینکه دچار رکود نیستم و شکرگذار از .... از همه چیز

165. وجدان درد!

میدونی عذاب وجدان یعنی چی؟

 

یعنی همون حسی که الان این گربه ی "چش بریده"(!!!)داره تجربه ش میکنه!

میدونی ماجرا از چه قراره؟نمی دونی؟خب میگم برات!

البته معلومه دیگه!

ماهی خوشگلمو یه لقمه کرده و اونو خورده!

حالا که کار از کار گذشته واسه من عذاب وجدان گرفته و رفته توی خونه ی ماهی کوچولوی من نشسته!

با یه مظلومیت ساختگی منو نگاه میکنه و میخواد که ببخشمش!

پ.ن:چش بریده=چش سفید + گیس بریده

164. شهر قصه (2)

توی عالم بچگی گاهی سیندرلا میشدم و واسه لباس خوشگلی که اون فرشته ی مهربون تنم کرده بود کلی ذوق میکردم و سوار بر اون کالسکه ی خوشگل و پر زرق و برق کدویی(!!!)اطرافو نگاه میکردم و لذت میبردم.یا اون موقعی که کفشم روی پله های قصر جا می موند.برمی گشتم و یه لحظه با حسرت نگاهش می کردم و با سرعت از اونجا دور می شدم!یه سیندرلا بود و یه کفش خوشگل!

وقتی فیلم سیندرلای "هیلاری داف" رو دیدم خیلی برام جالب بود که سیندرلای مدرن قصه به جای کفش،موبایلشو جا میزاشت!یادمه اون فیلم اولین فیلمی بود که از هیلاری داف دیدم و چنان جذبش شده بودم که شدم یکی از طرفدارای پروپاقرص فیلمای تین ایجری قشنگش!

و یا گاهی سفیدبرفی می شدم و توی اون جنگل بعد از اون همه ترس و آشفتگی اون حیوونای کوچولو کوچولو رو توی بغلم میگرفتم و کلی باهاشون حرف میزدم.یا وقتی با شگفتی وارد طبقه ی دوم خونه ی کوتوله ها می شدم با شعف و شگفتی به اون وسیله های کوچولو نگاه میکردم و یه لحظه با خودم فکر میکردم نکنه وارد "لیلیپوت" شدم!

و یا زیبای خفته میشدم و سر بزنگاه از سحر جادوگر درمیومدم و از اون دوک نخ ریسی مرگباردور میشدم و نقشه هاشو نقش برآب میکردم!

نمیدونم قبل یا بعدش بود که عاشق پوو شدم!

اون خرس گنده ی شیکمو برای من پر از یاد و خاطره س!یادمه کتاب قصه ش رو هم داشتم.اگه اشتباه نکنم عکسای کتابه هم برجسته بود.

فکر کنم پریادترین صحنه ی این کتاب و کارتون صحنه ایه که پوو توی درخت گیر میکنه!

کارتونای قدیمی غیرمستقیم پر از نکات آموزنده ی بچه گانه بودن که توی ذهن بچه هک میشد.نه اینکه مثلا "خاله نرگس" بخواد بیاد یه سری چیزا رو دیکته کنه و بره!

اون موقع ها همون زمانی که ۴-۳ ساله بودم مامان هرشب قبل از خواب برام قصه میگفت.قصه هایی که الان میدونم هیچکدومش بی حکمت نبودن!مثلا یکیش ماجرای خروسی بود که شبا تا دیروقت بیدار می موند و صبح ها همیشه خواب می موند و نمی تونست مردم رو از خواب بیدار کنه.مامان تعریف می کردد یه شبی که مهمون داشتیم٬از سروصدا خوابم نمی برده و با صدای بلند گفتم: "خاله...!بیا بخواب دیگه!یه وقت مثل آقا خروسه خواب میمونیا!"

خب این از کجا میاد؟از تاثیری که اون قصه در ذهن من گذاشته بود.آموزش غیرمستقیم!

 

عصر حجر

از عصر حجر تقریبا هیچی یادم نمیاد

ولی دوم سوم ابتدایی که بودم جامدادی و دفترای با طرح عصر حجر خیلی باب شده بود

یه جامدادی داشتم.ازینا که زیپی بود.مثل دفتر تخته ای بود.داخلش هم برای مداد و خودکار و پاک کن و اینا جای کشی داشت.طرح روش عصر حجر بود.عشقم بود اون جامدادی

همدوره ی دیگه ی این کارتونا "پسر جنگل" بود

بعدها که فیلم "جرج جنگل" رو دیدم در درجه ی اول خوشم اومد چون تا حدی یادآور پسر جنگل و بچگیام بود

پینوکیو و اون فرشته ی مهربونی که از دختر و پسر همه عاشقش بودن

چوبینکارتون چوبینو اون چشمی که همه جا دنبالش بود و جاسوسیشو میکرد

صدای حرکت چوبین رو خیلی دوس داشتم.با هر پرشش صدایی بلند میشد که هنوز بعد از گذشت حدود ۱۹-۱۸ سال خوب یادم مونده!

شیر شاهکه یادآور اقتدار بود و مهر به خانواده

جیمبوجيمبو - 17 قسمت اون شعر اولشو یادتونه؟جیمـــبــــــــــــــو جیمـــبــــــــــــــو

یه بولیز کاموایی داشتم عکس جیمبو داشت.عاشقش بودم

میتی کومانميتی کومان،مامور مخصوص حاکم بزرگو اون سگه "زمبه"

 کارتونایی مثل میکی موز رو یادتونه؟هر کارتونی که ویدیویی دستمون میرسید آخرش یه عالمه کارتون داشت.کارتونایی مثل ملوان زبل  مثلمثل

کارتونایی که گاها از کارتون اصلی اون نوار ویدیویی بیشتر به دلمون می نشست.

پلنگ صورتی رو یادتونه چه ریلکس بود و بی خیال و حرص دربیار؟هیچوقت دوسش نداشتم!

رابین هود

کارتون مورد علاقه ی همه ی بچه هاییه که من میشناختم و میشناسم.یکی از صحنه هاشو خیلی دوس داشتم و بنظرم بامزه بود!اون قسمتش که نیمه شب میخواستن کیسه های سکه رو از قصر بدزدن.بیرون پنجره ی قصر طناب بسته بودن و کیسه ها خیلی قشنگ و مرتب بوسیله ی اون طناب از قصر میومد بیرون!

 کارتونای بچگیمون تعدادشون اونقدر زیاده که اگه بخوام همشونو بنویسم باید حداقل ۱۰ تا پست بنویسم!

مثلا اون آهو کوچولوئه "بامبی"که مورد حمایت تمام پدرش بود و خودش هم کم کم مثل پدرش شد

رامکالکارتون جذاب رامکال

علاء الدین و چراغ جادوکه اونقدر تاثیرگذار بود که فیلمای بسیاری برگرفته از اون دیدیم و هنوزم که هنوزه گهگاه دلمون چراغ جادو میخواد و میگیم که اگه چراغ جادو داشتیم چنین و چنان...

زنان کوچککارتون زنان كوچكکه از محبوب ترینها بود برام

آلیس در سرزمین عجایبکه به شخصه چیز زیادی ازش یادم نیست

و................

گذشت و گذشت...

بزرگتر شدیم...

همراهم باشید.ادامه دارد...

بعدانوشت:کاش بگید شما کدوم قسمتای این کارتونا یادتونه.کجاهاش براتون خاطره انگیزه و ...

163. امرداد

 

امروز صبح یه مسافتی حدود نیم ساعت توی تاکسی بودم.رادیو روشن بود و من هم ناخودآگاه گوش میکردم.

داشت میگفت که در ایران باستان به "مرداد" میگفتن "اَمرداد" و اینکه "اَمرداد" به معنای "جاودانگی" هستش

میگفت در ایران باستان٬ "خرداد و امرداد" همیشه همراه با هم بکار میرفتن و میومدن که به معنی "خوشی جاودانه" هست

دلتون خوش.خوشی هاتون پایدار و جاودانه

 

آسمان هرکس به اندازه معرفت اوست

بی شک آسمان شما انتها ندارد

خوش باشید و جاودانه و یار

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدانوشت:فیلم "به همین سادگی" رو دیدم.روند آروم فیلم رو دوست داشتم.یکی دو تا تیکه ش خیلی بامزه بود.پسرک فیلم "علی" خیلی شیرین بود.

یکی اونجایی که مامانش برای ناهار زرشک پلو درست کرده بود و پسرک زرشک دوست نداشت.مامانش گفت "پسرم از نعمتای خدا ناشکری نکن" پسرک بلبل زبون جواب داد "نخیرم خودت ناشکری میکنی.نعمتای خدا رو زرشک ی میکنی"!

یکی هم اونجایی که توی حمومشون سوسک اومده بود و پسرک در حالیکه می ترسید گفت "سوسکٍ حمومه تمیزه.سوسکٍ دستشویی کثیفه"!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من: مامان!

مامان:هوم؟

من:توجه کردی من تازگیا چه خوشگل تر شدم؟

مامان:

من: