گاهی وقتا هست که زبونت بسته میشه.بسته میشه درحالی که یه دنیا حرف داری.شیطون میشی وقتی که آروم آرومی.آروم میشی وقتی درونت غوغاس.داری میخندی اما دلت تنگه و گرفته.توی اوج شادی گریه میکنی و اسمشو میزاری اشک شوق!

گاهی وقتا دلم میخواد صدسال قبل بدنیا میومدم و توی همین خانواده ی خودم سه یا چهار نسل میرفتم عقبتر و میشدم دختر یکی از این خوانین.یکی از این دخترایی که شلیته میپوشیدن با یه جلیقه ی تنگ کوتاه.یه چارقد سرم میکردم و وقتی توی آینه به خودم نگاه میکردم دخترکی رو میدیدم با پوست سپید و گونه های قرمز و ابروهای بهم پیوسته.یه دخترک پر از شرم و حجب.

گاهی وقتا دلم میخواد یه دخترک روستایی باشم و با یه لباس محلی همراه یکی از چوپونا راه بیفتمو دنبال گوسفندا بدوم و هروقت تشنه م شد از آب یکی از چشمه های سر راه بخورم و وقتی گشنه م شد از لای سفره ای که همراهمه یه لقمه نون و پنیر محلی بردارمو بخورم.

گاهی دلم میخواد کوزه ای داشتم و چشمه ای بود که میرفتم و ازش آب میاوردم یا چاه آبی که سطل پر از آب رو با زحمت از اون بیرون بکشم.

گاهی دلم میخواد دختر یه نجیب زاده ی قدیمی باشم و مثل فیلمای قدیمی از این لباسای پرنسسی با دامنای بلند فوق العاده پفی بپوشم.وقتی به سن ۱۷-۱۶ سالگی رسیدم برام جشن "معرفی به اجتماع" بگیرن و من توی اون مجلس بدرخشم.وارد یه کالج اصیل دخترانه بشم و ...

گاهی وقتا دلم میخواد جهانگرد باشم یه بولیز شلوار سفری بپوشم موهامو زیر یه کلاه جمع کنم یه دوچرخه بخرم و راه بیفتمو دنیا رو ببینم.دغدغه ی هیچی رو نداشته باشم.در لحظه زندگی کنم هرجا پولم تموم شد مدتی کار کنم و پول جمع کنم و دوباره راه بیفتم.

گاهی دلم از این خونه های بزرگ قدیمی میخواد.از این خونه هایی که توی فیلمای قدیمی خارجی هست.با پنجره های بزرگ قدی که جلوشون رو با پرده های ضخیم پوشونده باشن.دلم میخواد روز بشه و من برم با تمام توانم اون پرده رو کنار بزنم و نور رو مهمون خونه کنم.بعد درب بزرگ رو به باغ رو باز کنم و همونجا بنشینم و از صدای نهر آبی که یه متر اونورتو در حال گذره آرامش رو مزه مزه کنم.برم توی باغ قدم بزنم و به هیچ چیز فکر نکنم به جز پروانه ای که در مقابلم داره پرواز میکنه.

دلم میخواد اول تابستون باشه و مثل بچگیام بیفتم توی این باغای میوه و اونقدر گیلاس و زردآلو از روی درختا بچینمو نشُسته بخورم که دل درد بگیرم!!

گاهی خیلی چیزا دلم میخواد و چیزی که تمام این روزا دلم میخواد یه آرامش بزرگه که غمی به اندازه ی کوه هم نتونه جابجاش کنه.دلم میخواد زرهی بپوشم در مقابل دنیا که بتونه از روحم مراقبت کنه در مقابل تمام آلام و پلیدی ها

دلم خیلی چیزا میخواد.خیلی چیزا

تو چی؟

تو چی دلت میخواد؟