174. نفس بکش!
چه حسی بهت میده؟
حس تازگی؟طراوت؟زندگی؟
این از اون منظره هاس که با دیدنش ناخودآگاه نفس آدم توی سینه حبس میشه و بعد .....هــــــــــــوم!یه نفس عمیــــــــق!!!!
تصور کن
هوا نه اونقدر گرمه که آزارت بده نه اونقدر سرده که یخ کنی.معمولیه و تو نه گرمته نه سردته!
نگاهت به اون آبشاره میفته.مسحورش میشی.از کناره ی رودخونه (شاید هم دریاچه!!نمیدونم!)آروم آروم میری به سمتش.هرچی نزدیکتر میشی صدای ضربات قطرات آبی رو که از آبشار به دریاچه میریزه با ضرباهنگ بیشتری میشنوی
داری بهش میرسی.حالا دیگه قطره های خنک آب به سروصورتت می پاشن و تورو به هوس میندازن که بیشتر تجربه شون کنی.خنک میشی و غرق لذت ...
همونجا می ایستی و به اون منظره ی بی نظیر خیره میشی.یه دفه فکری تو ذهنت جرقه میزنه و برقی٬ناشی از این فکر بچه گانه و در عین حال هیجان انگیز توی چشمات درخشیدن میگیره.
لب آب میشینی زمین.دیگه به خودت اجازه ی فکر کردن نمیدی و بی درنگ وارد عمل میشی.کفش و جورابتو درمیاری و شلوارتو تا زانو بالا میزنی
نوک پاتو به آب نزدیک میکنی.انگشت شستت خنکای دلچسب آبو حس میکنه.فوری پاتو میکشی عقب.لرزش خوشایندی تمام وجودتو گرفته.لبخند شیطنت آمیزی روی صورتت جاخوش کرده.اینبار با جسارت بیشتری به سمت آب میری و بی محابا هر دو تا پاتو داخل آب میزاری.خنکای مطبوعیه.چشماتو میبندی یه لحظه همونجوری بی حرکت می ایستی و فقط گوش میدی.میشنوی؟
یه دفه یه چیزی مثل برق به پات میخوره و بعد دوباره هیچی!یکه میخوری و سه متر میپری هوا.چی بود؟یه ماهی شاید.آره ماهی بود حتما!از اون جست و خیزت توی آب لباست تا کمر خیس شده.یه نگاه به خودت میندازی و خنده ت میگیره از اینکه چه محتاطانه برای خیس نشدن شلوارتو تا زدی و حالا ...
دوباره نگاهت به آبشار میفته.یه فکر شیطانی گذرا...
به وجد میای.با خودت میگی "نــــــــــــه"!!!!!
اما خنده ی به پهنای صورتت حکایت دیگه ای رو بازگو میکنه!میزنی به سیم آخر ... با خودت میگی "یه بار که هزار بار نمیشه!"
..........................................
میری به سمتش
آبشار رو میگم
میری و زیرش می ایستی
میری و به جون میخریش
چشماتو میبندی
سرتو بالا میگیری
و ....
آب از سرت گذشت!