33. نویسندگی!!!

دلم یه جای آروم میخواد که فقط خودم باشم و خودم .تنهای تنها.کتاب بخونم.فیلم ببینم و بنویسم...

آها!گفتم "بنویسم"توی فکر نوشتن یه داستان هستم .البته اگه بشه اسمشو داستان گذاشت.نثر داستان من ادبی نخواهد بود.یه نثر محاوره ای.همینجوری که الان دارم مینویسم.توی سالهای اخیر کتابهای زیادی با چنین نثری خوندم.جسارتم زیاد شده نه؟نهایت آرزوم نویسندگیه.توی بچگی هم همینطور بوده.

توی خانواده ی من به چنین کارهایی بهای زیادی داده میشه.هیچ وقت یادم نمیره .اولین متنی که نوشتم٬تابستون بین اول و دوم ابتداییم بود!یه متنی بود که در اون توی ذهنم برای یه زندانی که در یه زندان انفرادی اسیره دل سوزونده بودم (چه غلطا!بچه ی یه ذره ای رو چه به این حرفا!)و به قولی دلداریش داده بودم و توی همون عالم بچگی کلی باهاش حرف زده بودم.درست حسابی یادم نیستش .در همین حد بخاطر دارم.یادش بخیر.چقدر اون نوشته ی بچه گانه مورد استقبال قرار گرفت و من به خاطرش تشویق شنیدم.خیلی کیف داد

یا مثلا مامان تعریف میکنه که من در ۴-۵ سالگی شعر "پریا"ی "احمد شاملو"رو حفظ بودم و یکی از سرگرمیهای دور هم جمع شدنای شبانه شون این بوده که من این شعرو با اون زبون بچه گانه بارها و بارها براشون بخونم.یا مثلا از اون موقعی که به یاد دارم آهنگ "جان مریم" "محمد نوری" رو حفظ بودم و صدالبته که همش کار مامان خانوممه!و از اونجایی که خیلی هم زبون دراز تشریف داشتم(و شاید دارم!)این ادا اطوارام بیشتر به چشم میومد.حرف معلم سوم ابتداییم هنوز توی گوشمه.همیشه میگفت "تو یه روزی نماینده ی مجلس میشی!" شاید هم نماینده شدم .خدا رو چه دیدی؟یکی منو بیاره پایین زیادی پرواز کردم.آخ! سرم! خورد به طاق آسمون

و من در چنین خانواده ای از همون بچگی شروع کردم به نوشتن داستانهای بچه گانه.یادمه ابتدایی که بودم.در بیرونی خونمون از سطح کوچه۶-۷ تا پله بالاتر بود و من بچه های کوچه رو اونجا جمع میکردم و براشون داستان هامو میخوندمیادش بخیر چقدر طرفدار داشتم.

کم کم که بزرگتر شدم کمتر نوشتم.هم وقتم کم بود هم اینکه به نظر خودم در زمینه ی نوشتن فوق العاده آدم عجولی هستم و سریع میخوام به آخر ماجرا برسم.یعنی توصیفاتم از وقایع و موقعیت ها اونقدر نیست که بدرد نویسندگی بخوره.اما الان یه بار دیگه (با پر رویی تمام)میخوام امتحان کنم.و اینجا مینویسم که نظر شماها رو هم داشته باشم.خدا رو چه دیدی!شاید یه روز رفتی کتاب فروشی و توی ردیف کتابهای چاپ جدید٬کتابی دیدی که اسم نویسنده ش "تینا ..." بود!(زهی خیال باطل!)

خلاصه اینکه منتظر اراجیف من باشید

32. گند...گند...گند

این از اون وقتاس که تینا فوق العاده قاطیه.پس بهتره دوروبرش نباشید وگرنه بدجور پاچه تونو میگیره!

باشه بابا یه لحظه صبر کنید میگم چه مرگمه.اینقدر سوال پیچم نکنید!آمار ریاضی(همون درس پرماجراکه به امتحانش دیر رسیدم و القصه...)افتادم!!!!!!نه!!!!!!!!!استاد عوضیشم هیچ جوره باهام راه نمیاد!میخواین بدونین چرا بهش میگم عوضی؟چون طی ترم ۴-۵ جلسه غیبت داشت که پرشون نکرد..تازه بیشتر وقته کلاسش هم به شوخی خنده میگذروند.تمرین هم که حل میکرد ساده ترین مثال کتابارو با کلی طول و تفصیل!اونوقت توی امتحانش یه چیزایی داده که.... چون ۳ تا از ۸ تا سوالش از مباحث حذفی بود.چون از ۲۵ نفر ۱۲ نفر رو انداخته و قبول شده ها هم نهمره ی بالایی ۱۰-۱۲ نداره!و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست.بهش التماس کردم.گفتم استاد توروخدا!فقط بگید من چیکار کنم.پروژه انجام بدم.تحقیق بنویسم.تمرین حل کنم بیارم.هر چی شما بگین.ولی هیچ جوری باهام راه نیومد.من که ازش نمیگذرم.خدا ازش نگذره.

و..........من ۹ ترمه شدم!اگه اینو پاس میکردم ٬میتونستم درس زیاد بردارم ترم بعد٬تابستونم واحد بردارم و تموم میشد ولی الان دیگه نمیشه.صبح کلی به خودم بدوبیراه گفتم.ولی الان دیگه مهم نیست.میبینم با حرص خوردن که درست نمیشه.فقط یه برنامه ریزی درست حسابی میخواد.و اینکه سال بعد(۸۸)هم ارشد امتحان میدم.ولی به هیچ وجه آمار شرکت نمیکنم.بدجور زده شدم.احتمالا مدیریت اجرائی میخونم.برنامه های زیادی دارم ٬خیلی زیاد.سه شنبه آخرین امتحان این ترمه(زبان تخصصی)

 


31. خانواده ؛ عشق ؛ امنیت

خانواده ی خیلی اهل دلی دارم.از بودن با اونا با تمام وجود لذت میبرم.و هر وقت حرف یه مهمونی خونوادگی یا عروسی یا کلا یه گردهمایی شاد فامیلیه ٬من از مدت ها قبلش از شوق لبریزم و روزها رو میشمرم...

عاشق اینم که کنار عموی مامانم بشینم و با چشمای بسته به "حافظ خونیش"گوش بدم٬یا اینکه بشینم به بازیای دائیم نگاه کنم و اونقدر بخندم که اشک از چشمام سرازیر بشه.یا اینکه کنار پدربزرگم بشینم و از عشق سرشاری که توی چشماشه یواشکی یه کم برای خودم بردارم.شطرنج و تخته نرد که در اون شبا بازارشون داغ داغه!و من در هر گوشه ای سرک میکشم.در کنار همه میشینم و از هرکدومشون توشه ای میگیرم(شاید برای تنهاییام) همه شونو دوس دارم و واقعا به "احساس متقابل"اعتقاد دارم چون دقیقا وقتی به کسی احساس خوبی داشتم ٬وقتی باهاش راحت بودم دیدم اونم نسبت به من چنین احساسی داره.

در خانواده ی من هم مثل تموم خانواده ها گاهی جمع جوونا از جمع مسن ترها جدا میشه.اما این اتفاق زیاد نمیفته.آخه بزرگترامون از ماها شیطون ترن و مصداق واقعی این جمله ن که "جوون هم جوونای قدیم!"همشون آدمای باز و راحتی هستن.تاکید میکنم آدمهایی با دید باز٬ و این با بی بند و باری ٬فرقش از زمین تا آسمونه.توی خونواده ی من اگه دختر پسرا با هم بشینن بگن بخندن گناه کبیره ای اتفاق نیفتاده!

اون چیزی که بنظر من بین ما حرف اول رو میزنه اعتماد متقابل ناشی از اعتمادیه که بزرگترامون به خودشون دارن.مثلا اگه تو دختر یا پسری داشته باشی اگه مطمئن باشی که خوب تربیتش کردی اگه بدونی همون چیزی از آب دراومده که باید٬دیگه کنترل دائم ٬معنایی نداره٬لزومی نداره.و من اگه چشمم توی چشم پسرعموم بیفته به جای اینکه نگاهمو ازش بدزدم و برم یه جای دور از چشم٬میرم وامیستم کلی باهاش حرف میزنم و سربسرش میزارم!وقتی که من و اون هم سنیم ٬وقتی تمام روزهای بچگیمون با هم گذشته٬وقتی هر چیزی که بینمون بوده(و هست)فقط شیطنت و تفاهم در خرابکاری های بچه گانه بوده٬چرا حالا که مثلا بزرگ شدیم یه دفه باید دو تا غریبه باشیم؟دو تا نامحرم(!!!)یعنی پسری که لحظه لحظه های بچگیم پر از حضورشه با پسر رهگذری که توی خیابون میبینم هیچ فرقی نداره؟!نمیفهمم.

و من در جمع های خونوادگی (چه شادی چه غم)در کنار تمام هم سن هام در فامیلم (چه دختر چه پسر)حضور دارم.خاطره ی مشترک از این گردهمایی های سالهای اخیر زیاد داریم.همه با هم سور و سات یه جشن رو آماده کردیم یا اسباب پذیرایی در یک عزا رو. و جالب ترین خاطره مال پارساله.تابستون ۸۶ عروسی داییم بود و یکی از مراسم هاشو توی خونه گرفتیم.حدود ۸۵۰ تا مهمون داشتیم.جشنمون از ساعت ۷ شب بود و ما تا ساعت ۴ بعدازظهر اونجا بودیم برای تدارکات(!!!)هممون با لباسای ساده و شاید کارگری!گرد و خاکی از هم خداحافظی کردیم و هرکسی راه خونه شو در پیش گرفت که به خودش برسه.و.....ساعت ۷ که برگشتیم!!!!!!!!!پسرا از دم کت و شلوار تروتمیز مرتب ٬همشون جنتلمنای واقعی.دخترا لباسای شب٬شیک و پیک ٬نازنازی٬ظریف و شکستنی!و من با دیدن این جماعت که تا ۳-۴ ساعت پیش همشون شبیه بچه افغانی های فراری بودن واقعا خنده م گرفته بود!همش داشتم با خودم فکر میکردم فیلم قبل از مجلس خیلی از خود مجلس قشنگ تر و خاطره انگیزتره!و در این بین اون چیزی که بین همه باقی موند یه احساس مسئولیت متقابل٬اتحاد و یه مشت خاطره شیرین از توسروکله ی هم زدنای صبح بود.این فقط یه نمونه ش بود.خاطره ی اینجوری زیاد دارم.

 و رهاورد این جمع های خانوادگی واسه من ٬عشق٬احساس امنیت٬آرامش خاطر  و همه ی احساسات قشنگ روی زمینه.گاهی که در میان عزیزانم هستم٬اونقدر شادم که با خودم فکر میکنم "این روح من هم دیگه شورشو درآورده ها!دیگه داره سرکشی میکنه!"تا حالا چنین حرفایی به خودت زدی؟فکر نمیکنم!

 و در آخر عاشق یک به یک اعضای خونوادم هستم و اونا مصداق "هرگل یه بویی داره"هستن .هرکدومشون خصوصیاتی دارن که فقط مختص به خودشونه.و شاید دقیقا به همین دلیل نمیتونم بگم که کدومشونو بیشتر دوس دارم چون هرکدومشون از جنبه ای خاص و منحصربفرد٬پاسخگوی دل من هستن.دلی که بجز عشق بهشون هیچ چیزی در خودش نداره...

30. دردنامه


یه وقتایی هست که میبینی خودتو نمی شناسی.وقتایی که از حجم عظیم کدورت ٬از یه کسی که قاعدتا باید از عزیزترین هات باشه دلت میگیره...

آخه چرا؟چرا اینقدر نامهربونی؟من که از تو چیز عجیب غریبی نمیخوام در واقع هیچی ازت نمیخوام به جز اینکه آدم باشی آدم!!!اینقدر خواسته ی بزرگیه؟!

فکر میکنی کی هستی چرا فکر کردی من عاری از روح و احساسم.من شرمنده م ولی دیگه نمیتونم تحملت کنم.

منو ببخش عزیزدلم ولی حالم ازت بهم میخوره.من عروسک تو نیستم قضیه اینه که اصلا عروسک نیستم من یه آدمم٬آدم.با تمام احساسات و خواسته های معقول و.....خواسته های غیرمعقول پیشکش!نمیخواد مغز نداشته تو درگیرش کنی!

به زبون نمیاری اما تو میخوای هر وقت حوصله نداری دوروبرت نباشم٬باهات حرف نزنم لام تا کام!اصلا لال بشم .اگه بشه گم و گور بشم جلوی چشمت نباشم که چه بهتر!هر وقت هم که سرحال تشریف داشتی پا به پات توی شوخی ها و کل کل ها شرکت کنم.این که نشد!

وقتی اینقدر دلگیرم چه جوری میتونم به روت بخندم؟!

دارم خورد میشم میخوای بدونی چرا؟!چون همیشه در برابرت کوتاه اومدم .چون هروقت گفتی "اصلا حوصله ندارما!" فوری بدون یه کلمه حرف اضافه از جلوی چشمت گم شدم.هر وقت هم که کیفت کوک بوده باهات خندیدم.هیچ وقت روی تلخ منو ندیدی.یعنی خودت اونقدر تلخی که دیگه اشباع شدی از تلخی!

بعد نکته ی جالب قضیه میدونی چیه؟این که تو منو آنرمال میدونی! این که ٬اگه نه همیشه٬ولی حداقل بیشتر  اوقات خوش رو هستم اعصابتو بهم میریزه و این رو میزاری به حساب بچگی من!!خدا!!!!!!!

یادمه یه بار که از اون معدود اوقات خوش اخلاقیت بود(خوش اخلاقی که چه عرض کنم!معمولی بودی٬آدم بودی)با یه حسرت آشکار توی صدام٬گفتم:"چی میشه همیشه اینجوری باشی!" قیافه ت رفت تو هم باز سگ شدی!فوری یه لبخند مسخره زدی و گفتی :"اینجوری خوبه؟"

آخ!آخ!آخ! تو با من چیکار میکنی؟!من در کنار تو معنی فشردگی قلب از ناراحتی رو فهمیدم....

یعنی اینقدر کم ارزشم؟دلم میگیره ازت.دیگه دلم باهات صاف نمیشه.هیچ وقت به روت نیاوردم که چقدر عذابم میدی٬ولی یعنی واقعا خودتم نفهمیدی؟!

هیچ وقت نفهمیدی اینکه در برابر داد و هوارهات سکوت میکنم ٬نشانه ی کم آوردن نیست.نه عمر من! اگه بخوام جواب تو بدم راحت میتونم بشورمت بزارمت کنار.صدام هم از صدای تو خیلی بلندتره ولی....اونوقت دیگه با تو چه فرقی خواهم داشت؟ مثل تو میشم که!!!!!!!!!!

نه من مثل تو نیستم.فکر کن کم آوردم.ولی زندگی من! همیشه من هدف گلوله های عصبانیتت نیستم کافیه در محیط های دیگه دو بار چنین برخوردی ازت ببینن تا واسه همیشه بذارنت کنار.

میدونی وقتایی که خوش اخلاقی بیشتر اندوهگینم انگار.تمام بغضی که ازت دارم به یکباره میریزه توی دلم.خدایا!دل من ظرفیت این همه ناراحتی رو نداره.کوچیکتر از این حرفاس......

و با وجود همه ی این حرفا بازم دوستت دارم.هر جا دلت گرفت٬هر وقت سنگ صبور خواستی٬وقتی غصه دار بودی ٬وقتی...بدون یکی اینجا هست که با جون و دل پذیرای تو و همه ی بدخلقیاته....

بعدا نوشت:فکر میکنم یه سو ءتفاهمی پیش اومده.از روی کامنتاتون حدس میزنم که فکر کردین این نوشته برای شخص خاصی نوشته شده و اون شخص در ذهنتون احتمالا یا دوست پسر منه یا نامزدم(!!!!)دارید اشتباه میکنید فقط همین.

توی زندگی همتون اشخاصی هستن که ظاهرا از همه بهتون نزدیکترن.آدمایی که حسابشون از همه باید جدا باشه ولی...با نیش زبونشون ٬با بدخلقیاشون با.....چنان آزارتون میدن که ناخودآگاه حسابشون جدا میشه.اما نه جدا شدن خوب و ممتاز تر از بقیه!جدا شدنی که کم کم انگار از زندگیت دارن محو میشن.باز هم آماده ی بخشیدنی منتظر یه معجزه ای .یه رفتار خوب .هر چی .ولی دریغ و صد دریغ...

انگار هر چی بیشتر چشماتو میبندی هر چی بیشتر خودتو میزنی به نفهمی٬هر چی به روی خودت نمیاری ٬گستاخی و جسارتشون بیشتر میشه.انگار این طرز برخورد تو به جای اینکه اونا رو به خودشون بیاره و عرق شرم رو به پیشونیشون بیاره فقط باعث میشه که حقیرتر ببیننت.کم کم دور میشی٬دور شدنتو نمیبینن و ..........یه روزی چشماشون باز میشه هی دور و بر رو نگاه میکنن دنبال تو میگردن اما...تو دیگه نیستی .تو خیلی وقته رفتی.دیگه دیره خیلی دیر...

29. یه روز پرماجرا (امتحان آمار ریاضی2)

اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم.چه روزی بود امروز.بیشتر به درد فیلمنامه ی یه فیلم کمدی ٬اعصاب خورد کن میخوره!

همونطوری که گفتم پریشب درست حسابی خوابیده بودم.استراحت کامل و اینا.دیروز بعد از ظهر هم بعد از امتحان یه دو ساعتی خوابیدم.آرامش داشتم و احساس میکردم همه چیز برای امتحان فردا(یعنی امروز)مهیاست.حدود ساعت ۸-۸:۳۰ شب شروع کردم .تا حول و حوش دو بیدار بودم .ولی بیشتر ننشستم چون امروز امتحان ساعت۲ بعدازظهر بود با خودم فکر کردم زودتر بخوابم که هم صبح توان درس خوندن داشته باشم هم اینکه اصلا مشکلی به اون صورت با آمار ریاضی نداشتم .یه جورایی خیالم راحت بود.

امروز صبح حدودا ۷:۳۰ بلند شدم .از ۸ شروع کردم.تا حدود ۱ سر کتاب بودم.خیالم راحت راحت بود.نمره ی پاسی و قبولی که سهله ٬به یه نمره ی نسبتا خوب فکر میکردم اما.................

ساعت ۱ به یکی از دوستام که خونه شون نزدیک خونه ی ماست زنگ زدم و قرار گذاشتیم با هم بریم.حدود ۱:۳۰ از خونه اومدم بیرون و با هم راه افتادیم.حدودا ۲:۱۵ بود که رسیدیم دانشگاه.توی محوطه که غلغله بود.کارت یه آزمونی رو میدادن.آزمون کاردانی انگار.رفتیم توی دانشکده مون.خدایا چقدر اینجا سوت و کوره ؟چرا هیشکی نیست؟

برای امتحانها علاوه بر کلاسها٬توی راهروها هم صندلی چیدن.دانشکده ی ما چهار تا راهرو مانند داره که کلاسها در اونها قرار دارن.در هر راهرو حدودا ۱۰ تا کلاس هست.طبقه ی دوم هم که بخش اداری دانشکده و اتاق های اساتید قرار داره.

یه چند لحظه ای کشید تا محل امتحانمون رو پیدا کردیم.دیدیم بله!!!!!!! امتحان ساعت ۲ شروع شده نه ۲:۳۰!!!!

بماند که با نگهبانی که جلوی اون راهروئه واستاده بود چقدر سروکله زدیم تا آقا بهمون اجازه ی ورود دادن!خدا پدر مادر مراقب امتحانمون رو بیامرزه.وقتی اون حال پر از استرس ما رو دید دیگه هیچی نگفت.تازه باهامون یه کم هم شوخی کرد که حالمون جا بیاد.با خنده گفت میذاشتین یه دفه ۴ میومدین!بعد هم سریع برگه ی سوال٬ ورقه ی امتحانی برای جواب و چکنویس بهمون داد و سریع هم برگه ی حضور غیاب رو از آموزش پس گرفت آورد که ما امضا کنیم.خیلی اعصابم به هم ریخته بود.آخه امتحانای تخصصی ما اگه همه ی شرایط ردیف باشه ٬باز هم آدم سردوساعت وقت کم میاره٬چه برسه به اینکه حدود نیم ساعت رو هم اینجوری از دست بدی!

خلاصه!شروع کردیم.سوال۱..............یا خود خدا!!!!این که حذف بود!!!!!!!!!وای!!!!

تینا جان!آرامش خودتو حفظ کن.برو سوال بعدی!سوال ۲................خدایا این دیگه چیه؟!توی تمام این ترم این واسه ی ما یه دونه قضیه اثبات نکرد!طوری که هممون مطمئن بودیم اثبات قضیه ها حذفه حتی روز آخر که بچه ها گفتن که....................کاش حداقل در جواب میگفت چشمتون کور دندتون نرم همه رو میخونید!هیچی نگفت.یعنی تایید حرفای ما!یعنی اثبات ها حذف!

اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید.  ۴ تا سوال بود.(حداقل من اینطور فکر میکردم!)مغزم هنگ کرده بود حتی اون سوالی رو که چشم بسته روی هوا مینوشتم یادم نمیومدش! با اون حال فوق العاده نزار(!!!!!)یه چیزایی نوشتم . ۳:۴۵ ورقه مو دادم اومدم بیرون.یکی از دوستام بیرون بود گفتم چیکار کردی؟گفت:صفحه ی اولش که هیچی.یه کم از صفحه ی پشتی رو نوشتم.من:مگه پشت برگه هم سوال بود؟!!!!!!!!!!یعنی سر امتحان اونقدر به هم ریخته بودم که اصلا به مخیله ام خطور نکرد برگه رو برگردونم ببینم پشتش چه خبره!!بدو بدو برگشتم سر جلسه یه دقیقه هم نگذشته بود.

قیافه ی من: رنگ و رو:گچ دیوار.مرده ی متحرک  حالت روانی:برو بابا دلت خوشه!اصلا روان برام نمونده بود که!  سر و ریخت و مو:  آشفته!جادوگر شهر اُز !  بازم بگم یا....؟فکر کنم بس باشه!

برگشتم با گیجی تمام به مراقب گفتم :پشت برگه هم سوال بود؟  یه نگاه به من انداخت معلوم بود که دلش سوخته.گفت:نمیتونم برگه تو پس بدم.گفتم:تورو خدا یه دقیقه هم نیست رفتم بیرون!

القصه!برگه رو گرفتم و توی ۱۰ دقیقه ای که از وقت مونده بود از ۳ تا سوال ۲ تا شو نصفه نیمه نوشتم.یکیش هم باز مال اون قسمت حذفیات بود!!!!

آخه!نامرد!خودش هم سر امتحان نیومده بود!بعد از امتحان به مسئول آموزش گفتم :چرا آقای فلانی نیومده؟(همه ی بچه ها هم بودن تقریبا)خب اون بنده ی خدا جوابی نداشت.گفتم:آقای...!شانس آورده نیومده!وگرنه عمرا از در اون کلاس زنده بیرون نمیومد!

آقای...اول جلوی خودشو گرفت ولی همینکه چند تا از بچه ها خندیدن ٬اونم نیشش تا بناگوش باز شد!به اون بچه ها یه نگاهی انداختم که از بدنیا اومدنشون پشیمون شدن احتمالا٬چون سریع نیششونو بستن!        

خلاصه که روز افتضاحی بود.تمام دلخوشیم اینه که بقیه هم در همین حدود خراب کردن.امیدوارم نمره هارو ببره روی نمودار.

بعد از امتحان هم من٬ هم شیرین (دوستم)خیلی عصبی بودیم تصمیم گرفتیم یه کم قدم بزنیم .توی اون سرما!تازه این که چیزی نیست بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم!!!!!!!!!!یه دو ساعتی قدم زدیم.

وقتی داشتیم از هم جدا میشدیم یه دفه یه پسربچه ی فسقلی سرراهمون سبز شد.دلم براش کباب شد.بچه ها! شاید ۸ سالش هم نبود یا نهایت یه چیزی در همون حدود.توی خیابون فال میفروخت.لباس گرم هم که ابدا!نتونستم در برابرش مقاومت کنم.ازش یه فال خریدم.

خدایا!!!!!!!!!آخه اینه عدالتت؟!نمیدونید چه بچه ی نازنینی بود!کاش میتونستم کمکش کنم.خدایا!با دیدنش روحم درد گرفت!یعنی هر چی فکر میکنم نمیتونم حس قلبیم رو بیان کنم.حتی برای یه لحظه اون چشمای معصوم و ملتمسش از جلوی چشمم کنار نمیره.کنار نمیره خدا!!!!!!

فال رو به نیت تمام مشکلات این چند وقته و کلا زندگی این چند وقتم گرفتم.جالب اینه که اصلا بی ربط نیومد.یعنی کلا هر وقت با نیت و حضور قلب فال حافظ گرفتم٬جوابش وصف حالم بوده.خود شعر رو دیگه نمینویسم ولی توضیح زیر فال این بود:

متاسفانه از بس فکر میکنید دچار ناراحتی و تردید شدید شده اید.در حالی که فکر و اضطراب جنابعالی بیمورد و اغراق آمیز است.چیزی یا موقعیتی را از دست دادی٬نگران نباشبه زودی موجبات جبران آن فراهم خواهد شد.بخدا توکل کن٬اگر بتوانید خود را از فکرهای پریشان دور نگه دارید بسیار بجاست.

حالا حق دارم متعجب باشم یا نه؟میبینید چقدر وصف این روزای منه؟!

                                       خدایا به تو توکل میکنم فقط!

28. کوتاه ؛ بین خوشی و ناخوشی (امتحان طرح آزمایشهای 2)

واقعا که ما آدمها چقدر عجیبیم .شاید هم من عجیبم!نمیدونم!

فاصله ی بین احساسات متفاوتمون به اندازه ی یه تار مو شاید هم باریکتر از اونه!حالا میگم چرا به این نتیجه رسیدم!

امروز یه امتحان ۴ واحدی داشتم.دیروز هم همینطور.فردا هم همینطور!کلا هفته ی نسبتا سختی رو گذروندم و دارم میگذرونم.این هفته از شنبه تا دیشب هیچ شبی زودتر از ۳-۴ نخوابیده بودم.پریشب هم که دیگه آخرش بود تا ۵ بیدار بودم صبح هم ساعت ۸ پا شدم!          هفته ی فاجعه"!!!!!!!!!!!!!!

یادم نمیاد آخرین بار کی اینقدر بیخوابی کشیدم!خلاصه!دیروز حدود ساعت ۲:۳۰ رسیدم خونه .تا ناهار خوردم و یه دوری زدم شد حدود ساعت ۴!بعدشم عین این بچه تخسا که باید بزنی تو سرشون تا یه ساعت بخوابن نخوابیدم!طبعا چون خسته بودم توان درس خوندن هم نداشتم.تا حدود ساعت ۹ شب همینجوری الکی چرخیدم.دیگه تصمیم گرفتم بشینم سر درس اما مگه با اون همه خستگی میشد؟!با خودم گفتم:خب!تا یک و دو میخوابم بعد پامیشم تا صبح میخونم.

اونوقت این همون درس معروفیه که به قول بچه ها با آرتیست بازی کارای حضور غیابشو درست کرده بودم.همون که با یه درس دیگه تداخل ساعت داشت و اصلا سر کلاسش نرفته بودم.شما فکر کنید ٬هفته ی پیش یه کتاب حدودا ۳۰۰ صفحه ای رو با یه جزوه ی قطور  تازه برای اولین بار لاشو باز کردم ببینم چی توش نوشته.یعنی "با نام و یاد خدا آغاز کردم!"اما گفتم که جزوه م همه کپی جزوه های بچه ها بود دیدم اینجوری نمیشه.فکر کنید من یه هفته مونده به امتحان تازه نشستم جزوه ی از اول ترم درس رو وارد دفتر کردم و به عبارتی به زبون خودم نوشتمش!یعنی من تا دیشب معلوماتم از اون درس فقط همون چیزایی بود که در حین نوشتنش یاد گرفته بودم.

حدود ۱۰-۱۰:۳۰ خوابیدم ساعت رو هم کوک کردم برای ساعت ۲.....نشون به اون نشون که وقتی چشم باز کردم ساعت ۶ صبح بود!!!!!!!!!

"به به!تینا خانوم!خوب خوابیدی؟!خستگیت در رفت عزیزم؟!"!!!!!!!!!!!  وای!!!!!!!!!!!!!!

خدایا چه خاکی تو سرم بریزم.واقعا مات مونده بودم نمیدونستم چیکار کنم!از شدت دلهره به حالت تهوع افتاده بودم.اصلا من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید.همینجوری اشکام میومد اصلا حال خودمو نمیفهمیدم!دیدم الان به خوندن نمیرسم.حدود ۷-۸ تا از سوالای امتحانی ترمای پیش استادو داشتم .نشستم به خوندن اونا .تا حدود ۹.بعد از اونور مامانم حدود ۷ از خواب پاشد با دیدن اون حال من عصبی شد.اومده بالا سرم میگه پاشو این لوس بازیا رو جمع کن!  "جانم مامان جان؟!!!!لوس بازی؟!"

آخه مامان من یه آدم فوق العاده منضبط و قانونمند هستن و هیچوقت در چنین شرایطی قرار نمیگیرن.و از این بی برنامگی من عصبی شده بود...........نمیدونم من به کی رفتم اینقدر "الهی به امید تو "هستم!

امتحان راس ساعت ۱۰ قرار بود برگزار بشه و من ساعت ۹ با همون حال نزار از خونه اومدم بیرون.حالم خیلی بد بود گفتم٬از شدت استرس به تهوع افتاده بودم .هوا هم سرد بود و زمین هم که یخ بسته بود و در نظرم امکان نداشت از اون بدتر بشه!

سوار تاکسی شدم حدود نصف راه رو اومده بودم که................وای!!!!!!!!!ماشین حسابمو جا گذاشتم!!!            چه صبح وحشتناکی!مشکل این بود که ماشین حساب مهندسی لازم داشتم و نمیتونستم برم در خونه ی کسی همینجوری یه ماشین حساب بگیرم با همون حال خراب رسیدم دانشگاه و همون دم ورودی یکی از دوستامو دیدم که از شانس من دو تا ماشین حساب آورده بود.ازش گرفتم و کلی تشکر و اینا...

خیلی داغون بودم یعنی از شونصد متری هرکی منو میدید با نگرانی میومد جلو که "تینا تو چرا اینجوری شدی.چی شده؟"اونوقت این در حالی بود که من سعی میکردم ظاهرمو حفظ کنم!!!!

رفتیم سر جلسه.اون چند لحظه ای که طول کشید تا ورقه هارو بدن برای من اندازه ی یه قرن گذشت!و............"خدایا!باورم نمیشه!"بلد بودمشون!

سه تا سوال بود و حدود دو ساعت وقت داشتیم.یه دفه همه چی از این رو به اون رو شد رنگ و روم برگشت سرجاش.قیافه م دیگه مضطرب نبود.حالت تهوع هم که ابدا!

فقط یه کم وقت کم آوردم سوال آخرو نصفه نوشتم.و چند تا فرمول رو هم اشتباه نوشتم ولی بازم راضیم با اون وضعی که من رفتم سر امتحان..................

راستی گفتم سه تا سوال بود یه وقت سوءتفاهم نشه.هر کدوم چند قسمت بود طوری که من با اینکه کامل نرسیدم بنویسم باز یه ورق ۴ برگ امتحانی رو پشت و رو کامل نوشته بودم و ورق به اندازه ی یه اپسیلون هم دیگه جا نداشت!

وقتی از سرجلسه اومدم بیرون چهره م آروم بود و راضی.تمام اونایی که منو قبل از امتحان دیده بودن با دیدنم بعد از امتحان نیششون باز میشد که:"تو تعادل روحی روانی نداری!نه به اون حالت نه به الانت!"

همه چیز قشنگ شده بود.همه ی اون چیزایی که صبح آزارم داده بوددر مسیر برگشت قشنگ شده بود و خواستنی.

                   یعنی من عوض شده بودم و دیگه اون تینای صبح نبودم

و..................

                   یه روز سرد

                                   یه امتحان رضایت بخش

                                                                     به همراه برف

اینها دست مایه های کوچک بزرگ بود برای کامل بودن امروز دنیای کوچک پهناور من

 مرسی خدای عزیزم.هزار و یک بار ممنونتم!    دوستدارت:تینای تو!

 

بعدا نوشت۱:شب عاشورا یه برنامه ی غوغا از رادیو جوان پخش شد اگه فردا امتحانمو خوب بدم و رو فرم باشم (!!!!!!!)در موردش مینویسم.

بعدا نوشت۲:الان حدودا ۶:۳۰ بعد از ظهره تازه از خواب پا شدم.من بلافاصله بعد از امتحان اومدم خونه و برای همین خیلی از بچه ها رو بعد از امتحان ندیدم.

یکی دوتاشون تا الان زنگ زدن حالمو میپرسن ببینن هنوز زنده م یا نه!احساس خوبی دارم و از داشتن چنین دوستانی به خودم میبالم ......و دگر هیچ!

 

27. و خداوند چت روم را آفرید!

در حکایات و روایات آمده است ...در زمانی نه چندان دورتر از هنگامه ی انقراض دایناسورها ٬ موهبتی الهی به نام "بلاگفا" پا بعرصه گذاشت و در مدت کوتاهی وبلاگ نویسی در میان آدمیان رونق بسیار گرفت.

"بلاگفا"در زمانی کوتاه محبوب دلها گشت و مریدان بسیار پیدا کرد و همگان از برای این اعجاز بزرگ خدای یکتا ٬ آن یگانه ی بی همتا را شاکر بودند و برای پایندگی آن نور چشمی نذور بسیار به درگاه حق تعالی تقدیم مینمودند.

هنوز چندی از پیدایش این پدیده ی نوظهور و شگفتی آفرین نگذشته بود که مشکل بزرگی در برابر اهالی وبلاگستان خود نشان داد.

در وصف آزار آن عزیز دل ٬همین بس که:

اوراق یادگارنامه مانندی که در پایان هر حکایت برای ثبت دل نوشته های یاران فراهم گشته بود ٬به "تالارهای گفتمان عمومی" و "نکته ی روز٬نامه"تغییر ماهیت داد!

همگان در بهتی عظیم فرو رفتند و هرچه اندیشه کردند راه نجاتی نیافتند.

اهالی صدیق وبلاگستان عزلت نشینی پیشه کردند و در غم از دست دادن آن "یادگارنامه های پیشین" و الفت دیرینی که با آن داشتند٬سوگواریها نمودند.

در همان زمان جرقه ای در دل یک بلاگی وفادار و اهل دل٬نور امید را به دلهای منتظر و امیدوارشان بازگرداند.

به اندرز آن برنای حکیم٬همگان دست به دامن روحانیان زمان شدند و علاج کار خود از آنان خواستند!

روحانیان پس از گفتمان های بسیار و بی حاصل٬به درگاه حضرت حق شتافته و از وی یاری خواستند.بسیار ریاضت کشیدند و بسیار زاری کردندتا...........سروش وحی بر دل یکی از روحانیان تابید و فرمود:

چه نشسته ای که خدایت راه چاره ای خلق نمود و با این چاره که "چت روم" نامیده میشود از این پس هم صاحب تالارهای گفتمان هستید و هم یادگارنامه های پیشین برجا میماند!

                              و این گونه بود که ...........خداوند چت روم را آفرید!

پس از آن رخداد شیرین و بیادماندنی٬هفت شب و هفت روز در وبلاگستان جشن و سرور برقرار شد و پس از آن هر یک برسر خانه و کاشانه ی خود بازگشتند و با خوبی و خوشی در کنار یکدیگر روزگار گذرانیدند . تا به امروز.............

26. محرم


بازم محرمه و یه دنیا خاطره که از تمام محرمای قبل دارم.و باز هم یه تصور ذهنی....

یه خونه ی قدیمی با یه حیاط خیلی بزرگ.از اینا که دورتادور حیاط٬ پر از اتاقه.یه حوض بزرگ هم داره و خانومایی که دورتادورش نشستن و هر کس داره یه چیزی رو برای نذری هر ساله ی بزرگ عاشورا پاک میکنه و آماده میکنه.یکی برنج رو پاک میکنه.اون یکی داره سبزی پاک میکنه٬یکی دیگه........

آقایونی که همشون از دم پیراهن مشکی پوشیدن و دارن به کارای مردونه میرسن.مثل آوردن و جابجا کردن دیگ های بزرگ نذری٬نصب کردن پارچه های سیاه دم در و گوشه کنار حیاط...خلاصه هر کی به یه کاری مشغوله و هیشکی بیکار نیست و با چه عشق و اعتقادی٬چقدر یکدل و صمیمی دارن کار میکنن.خوش بحالشون...کاش منم اونجا بودم...عاشق اتحادها و مشارکت های این جوریم!چه احساس خوبی!موج مثبت که همه جای اون خونه ی قدیمی داره پرواز میکنه و دست نوازششو روی سر همشون(بدون استثناء)میکشه و.................مادربزرگ پیری که با لباس سبز و مشکی(در حالیکه یه تسبیح سبز و سفید خوشگل دور دستشه)یه گوشه واستاده ٬با آرامش و رضایت به این جوونا نگاه میکنه٬برای عاقبت به خیری همشون دعا میکنه و به خاطر بودنشون ٬خداشو از ته دل شکر میکنه..........این تصور ذهنی من از روزای پایانی دهه ی اول محرمه...

میدونید چی به این خیالات دامن میزنه؟عرض میکنم:

توی شهر ما٬توی یکی از اون خیابونای قدیمی و پیچ و واپیچ٬هنوز چنین مراسم و سنتی هست.(منظورم از "این سنت" خود نذری نیستامنظورم اینجوری قدیمی و با عشق ٬برگزار کردن مراسم "نذر عاشورا"هستش.

پشت یه خونه ی قدیمی یه خرابه هست که اونجا دیگ ها رو بار میزارن.چه دیگ هایی!حداقل ۳-۴ نفر اندازه ی من راحت میتونن توش قایم بشن!حداقل ده تا دیگ!بخدا راست میگم!و زیرشون رو هم هیزم میزارن و آتیش روشن میکنن و از گاز استفاده نمیکنن!دیگ ها رو از نیمه شب تاسوعا بار میزارن .

وه!که چه منظره ی قشنگیه٬در تاریکی شب دیدن نور آتیشی که زیر این دیگ های به ردیف کنار هم صف شده٬اونجوری زبونه میکشه!

خیلی رویایی و بیادموندنیه خیلی...بوی دیار قدیم رو میده...بوی کتابای قصه رو...

و چیزهای دیگه ای که از تاسوعاهای قدیم یادمه:

شب عاشورا که میشد(تاسوعا)حول و حوش ساعت ۹-۹:۳۰ شب که میشد برای گذر زمان لحظه شماری میکردم تا یکی دو ساعت هم بگذره و بابا بگه پاشید بریم بیرون.اون موقعها محرم زمستون نبود٬هوا گرم بود.منم که بچه بودم و فارغ از مانتو و روسری!یه بولیز شلوار میپوشیدم و میرفتیم بیرون.چه جمعیتی!خدای من!یادمه دستای بابامو از ترس گم شدن چنان محکم میگرفتم که.......و اون موقع بود که از بودنش ٬از دستای بزرگ و مردونه ش وقتی دستم توی دستش گم میشد ٬احساس امنیت و آرامش تمام وجودمو فرا میگرفت...

با نگاه کردن به جوونایی که توی دسته ها زنجیر و سینه میزدن حسودیم میشد.دلم میخواست منم توی جمعشون باشم....فکر میکردم حتما همشون خیلی خوبن که بهشون اجازه دادن توی دسته باشن و .................

اما امروز میدونم که اگه نگم همه ٬بیشترش خودنماییه تظاهره.چه نگاه های کثیفی که توی این شب عزیز رد و بدل میشه.چقدر تریاک و ..دود میشه که بتونن اون علم سنگین رو روی دوششون بگیرن.امیدوارم کسی بخاطر این حرف متهمم نکنه.چون چیزاییه که به چشم دیدم....

یا حتی خیلی از مجالس عزاداری دیگه بیرنگ و ریا نیست روضه خون هر چیزی میگه که اشک تورو در بیاره از هیچ چیز و هیچ کس نمیترسه.

مثلا میگه:"شب اول قبر......تو سوال اولی میگم علی دیگه هر چی که بگن میگم حسین!"

یا میگه :"جونم حسین٬ دینم حسین٬قبله م حسین و........"  آیا درسته حضور در چنین مجلسی؟!

چند وقتی هست که دیگه توی مجالس این چنینی شرکت نمیکنم.فقط در چند تا مجلس خاص که روضه خونشو میشناسم اونم شاید شرکت کنم اشتباه نکنید اعتقادمو از دست ندادم.بلکه چون برای خودم٬اعتقاداتم و امامم ارزش قائلم به جایی نمیرم که تمام اعتقاداتم اینجوری به سخره گرفته بشه....

و چند سالی هست که خودمون نذری داریم و من عاشق این نذر کوچیک مامانم هستم.نذر این بوده که وقتی خونه خریدیم هر عاشورا توی خونه ی خودمون نذری بگذاریم.و من دوسش دارم چون خیلی با ایده های من جوره.شاید باور نکنید ولی هیچ کدوم از فامیلا نمیدونن که ما نذری داریم .همه شو اینجا بین همسایه ها و هر کسی که قسمتش باشه پخش میکنیم و به نظر من نذر یعنی این.اشتباه نکنید اینکه دارم اینجا میگم تعریف از خود یا تکبر یا امثالهم نیست شماها که هیچ کدوم توی دنیای بیرون منو نمیشناسید پس دلیلی نداره که بخوام خودمو پیشتون الکی خوب یا بد جلوه بدم...

دلم هوای بچگیامو داره.هوای اون روزا که همه چیزش صاف و ساده بود.اون روزا که یادآوری لحظه لحظه ش برام مقدسه........کاش بزرگ نمیشدم

خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم من ناقابل و کوچیک رو از دعاهاتون فراموش نکنید.

میدونم که دلای همتون دریاس پس حتما به اندازه ی یه دعا برای منم توش جا هست

                                  تینا

 

25. از مزایای سال آخر بودن!!!


سلام! خوبین؟  خوشین؟    سلامتین؟      خب خدا رو شکر!

بعد از دو تا پست نسبتا تب دار برمیگردیم به روال سابق خودمون!...

امروز میخوام تجربیاتی رو براتون بگم که توی دکان هیچ عطاری پیدا نمیشه!

من که به شخصه معتقدم اینا مطالبیه که خوندنش براتون خالی از لطف نخواهد بود!(آیکون یه تینای خودشیفته!!!!!!!)

اینا تجربیات و آموخته های من بعد از یه عمر دانشجو بودنه!اونایی که دانشگاشون تموم شده با خوندن اینا یا خاطراتشون براشون زنده میشه یا به حالم افسوس میخورن و به این فکر می افتن که چطور نظام آموزشی در عرض چند سال به ابتذال کشیده شده!

اونایی که همسن و سال خودم هستن یا میگن "ای ول مثل همدیگه ایم"یا از تجربیات من استفاده خواهند کرد و دم را غنیمت خواهند شمرد!

و اونایی که سال اول و دوم هستن یا قراره که بعدها دانشجو بشن میتونن به جای وقت صرف کردن برای کسب تجربه٬از این تجربیات حاضرو آماده نهایت بهره رو ببرن!

کسب تجربه از سال بالایی ها!

اول هر ترم قبل از انتخاب واحد باید از تجربیات ارزشمند سال بالایی ها نهایت بهره رو ببری و درس پرکاربرد "استاد شناسی" رو زیرنظر اونا بگذرونی!و این نکات رو جویا بشی:

  • کدوم استاد به حضور غیاب گیر میده؟
  • کدوم استاد راحت امتحان میگیره؟
  • کدوم استاد اهل نمره دادنه؟(یعنی با خواهش التماس خر میشه!!!)
  • و............

 اینکه بدونی استاد کی حضور غیاب میکنه خیلی مهمه خیلی!

یه تجربه ی شخصی:

این ترم ساعت کلاس دو تادرس ۴ واحدیم با هم تداخل داشت و نکته ی جذاب اینه که من از نظر هیچ کدوم از اساتید حتی یه جلسه هم غیبت نداشتم!چه جوری؟عرض میکنم خدمتتون!!

استاد اول یه مرد مسن هستش که این ترم بازنشسته میشه و حال و حوصله ی حضور غیاب نداره و معمولا در طی ترم فقط چندبار(اون هم برای خالی نبودن عریضه!)حضور غیاب میکنه.من برطبق روال ترم های پیش میدونستم که اولین حضور غیابش در جلسه ی چهارم یا پنجم(که لیست رو از آموزش تحویل میگیره)خواهد بودپس تنها کاری که کردم از آموزش پیگیر این قضیه بودم و روزی که لیست رو تحویل گرفت مصادف شد با اولین حضور من در کلاس مربوطه و اولین حضور غیاب جناب استاد!و سه چهار بار بعدی رو هم به کمک فناوری و با همت دوستان با اس ام اس بهم خبر میرسید که داره حضور غیاب میکنه و من مثل جت با سرعت نور خودمو میرسوندم به کلاس!

و استاد بعدی جوونی هستش با سی و اندی سال سن٬که هنوز مهر مدرک دکتراش خشک نشده و راه ورسم کلاس داری رو بلد نیست و همیشه ی خدا حضور غیاب یادش میره و به جز اون چند جلسه ای که خودمون یادش انداختیم حضورغیاب کنه این قضیه یادش نموند!

و اینجوری شد که من از نظر هر دو استاد در این ترم شاگردی فرهیخته با حضوری فعال در کلاسها بودم!!!!و آب از آب تکون نخورد!(حالا ببینید چه گندی به امتحاناشون میزنم!)

 از اونجایی که این قصه سر دراز دارد و من هم این روزا وقتم محدوده این پست رو چند قسمتی میکنم!

این یعنی ادامه دارد!

نگران نباشید عزیزان من قول میدم به مرور همه ی همه ی تجربیاتم رو در اختیارتون بگذارم!!!

خنده از روی خودشیفتگی از نوع خیلی زیاد!!!!!!!!!!

تا بعد

بعدا نوشت۱:ولی بچه ها اینجوری درس خوندن واقعا عذاب آوره .هیچ لذتی نمی بری.همش دلهره داری.همش مضطربی.من این ترم ٬اولین ترمیه که دارم اینجوری میگذرونم.هم درسام تداخل داشت هم سرکار میرفتم و وقتم محدود بود در نتیجه چاره ی دیگه ای نداشتم.

احساس بدی دارم.توی تمام این مدت از روی جزوه های خودم درس خوندم و تعریف از خودم نباشه جزوه هام واقعا کامله واقعا.یعنی از لحظه ای که استاد وارد کلاس میشه و میگه سلام من تمام حرفا و توضیحاتشو(علاوه بر مطالب روی تخته)مینویسم تا لحظه ای که بگه "خسته نباشید"و از کلاس بره بیرون!حالا فکر کنید من (!!!!!!)با این اوصاف بخوام فقط از روی جزوه های نیم بند دوستام که مطالب روی تخته رو هم به زور مینویسن درس بخونم!!ای خدا.......

برام دعا کنید.توروخدا....

بعدا نوشت ۲:من که گفته بودم یه مدت کمتر میرسم بهتون سر بزنم و بعدا جبران میکنم پس چرا هر کدومتون میاید اول گله میکنید؟!     

24. ..............

 دوست من٬کسی توی سر ایران نمیزنه.و هر کی که هست ٬اظهارنظر میکنه قلبش برای ایران می تپه...

من شخصا بر این اعتقادم که٬اگه ما حرفی میزنیم٬اگه داریم حرص میخوریم٬اگه خونمون به جوش اومده٬اگه طاقتمون طاق شده........اگه..........اگه.........به این دلیله که:

هیچ چیزی سر جاش نیست.هیچ کس سر کار خودش نیست.دکتر مملکت مدرکش قلابی از آب در میاد٬استیضا*ح میشه٬ولی بعدش آب از آب تکون نمی خوره.انگار نه انگار...تازه  الف.نون میگه "فلانی مظلوم واقع شد"!!!

این وزیر میره ٬اون وزیر میاد.انگار خونه ی خاله س ٬هر کی میاد یه چایی میخوره پا میشه میره(ای کاش فقط یه چایی میخورد!)گرو*نی و تور*م داره بیداد میکنه.روز به روز توی دنیا داریم منزوی تر میشیم٬آره ماشاا...روابطمون زیاد شده و دیگه هیچ بدبختی توی دنیا نیست که ما دستشو نگرفته باشیم!

از اون قشر مرفه بگیر تا اون بدبخت بیچاره ها٬هیچ کس از زندگیش راضی نیست هیچ کس.هر کسی یه جای کار و زندگیش می لنگه.

سطح سواد علمی دانشجوها و دانشگاه هامون روز به روز داره میاد پایین تر(البته به جز چند تا دانشگاه خاص)

روز به روز داره عرصه تنگ تر میشه.با وجود تمام کنترل ها(که هر روز هم داره بیشتر میشه)فجایع اجتماعی هی بیشتر میشه.رذا*لت و کثا*فت داره بیداد میکنه بیداد.

مگه نمیگن "خدا حق*ا... رو می بخشه حق*الناس رو نمیبخشه"؟

یه سر به اداره جات بزن تا معنی دقیق این دو تا عبارت رو بفهمی.در تمام اماکن اداری سر ظهر حدود یک ساعت به بهانه نماز تمام کارها تعطیله .با این شعار که "به نماز نگو کار دارم٬به کار بگو نماز دارم" دیگه نمیگن این مال وقتیه که کار٬کار خودت باشه.نه کاری که مال مردمه.داری به خاطرش پول میگیری.حق*الناسه!

یا مثلا توی دانشگاه خود ما سر ظهر حدود یکساعت و نیم به عنوان "وقت ناهار و نماز" تمام بخش اداری تعطیله و جالب اینه که در ماه رمضان "وقت ناهار و نماز" تبدیل میشه به "وقت نماز" اما زمانش کم نمیشه.همون یکساعت و نیم میمونه!

اینا فقط یه سری مصادیق کوچیکه.چیزاییه که من بعنوان یه شهروند کاملا معمولی هر روز میبینم و میشنوم٬یا خیلی چیزای دیگه.

حالا میرسم به این موضوع جدید و بحث داغ روز(!!!):

من نمیدونم وقتی خودمون این همه بدبخت بیچاره داریم ٬وقتی هنوز هستن بچه هایی که شبا گرسنه میخوابن آیا حق داریم ................؟!

من نمیگم کمک کردن بده خیلی هم خوب وپسندیده است اما........

توی یکی از کامنتا(که البته نمیدونم تا چه حدی صحت داره)خوندم٬قسمتی از حقوق یتیما رو هم میخوان بفرستن یعنی........

آیا اگه تو یه روزی بچه داشته باشی اول شام بچه ی خودت رو میدی یا بچه ی بی پدر همسایه رو؟

در یکی از خبر*گزاریا خوندم که یه سری دانشجو در اعتراض به ا*نگلیس و م*ص*ر ٬ریختن ب ا غ   ق ل ه ک رو گرفتن و در اون پرچم ف ل س ط ی ن رو برافراشتن(!!!)خب این یعنی چی؟یعنی بدوی گری٬یعنی تحجر٬یعنی جهالت٬یعنی ایجاد  ا غ ت ش ا ش  داخلی٬یعنی........نمیدونم.شاید هم من معنیشو درک نمیکنم!

و تمام حرف من اینه که وقتی اوضاع خودمون اینقدر نابسامانه٬وقتی هیچ چیز اونجوری که باید نیست٬وقتی...............چند نفر که (مثلا)حکم ولی من و تو رو دارن٬حق ندارن٬حق ندارن٬حق ندارن اینجوری عمل کنن.

آیا اون کسی که در راس امور کشور من وتو نشسته و مثلا زمام امور دستشه٬حق داره این زمام رو ول کنه (البته این زمام خیلی وقته وله!!)تمام فکر و ذکرش بشه یه گوشه ی دیگه ی دنیا؟!یادش بره که مسئولیتش در قبال آبادی این آب و خاکه (نه بی اعتنایی به اون و ویران کردنش!).اونا روی کار اومدن که به من و تو برسن نه اینکه به قیمت آشفته تر کردن سرزمین من و تو٬ ضایع کردن حق بچه های سرزمینمون و ..........یه نام جهانی(حالا خوب یا بد)برای خودشون دست و پا کنن.

حق*الناس دقیقا یعنی این؟!

و آیا به نظر تو الان میتونیم سرمون رو بلند کنیم و بگیم داریم در یه کشور(کاملا!!!)اسلامی زندگی میکنیم؟!

و.........حرف آخر این که اینجا مال ماست٬اگه حرف میزنیم ٬اگه داد میزنیم٬اگه........

نمی خوایم از این داغون تر بشه...نمی خوایم روزی برسه که دیگه هیچ کاری نشه براش کرد...نمی خوایم...

فکر کردم با نوشتن حالم بهتر میشه ولی فقط آشفته تر شدم...

پ.ن۱:کار*گزار*ان رو هم که بستن.میدونید به این چی میگن؟به این میگن دمو*کرا*سی!آزا*دی اند*یشه!

پ.ن۲:خیلی از دوستایی که اینجا میان و میرن آدمای مطلع و صاحب نظری هستن و من بازم میگن که اینا فقط و فقط یه مشت درددله.یه مشت حرف بی سروته که تو گلوم گیر کرده بود.فقط همین!     پس........بر من ببخشید و خرده نگیرید...........

23. نمیدونم چه عنوانی بهش میاد شاید بی گناهان شاید ریاکاران شاید.........نمیدونم

و من امشب سخت با خودم درگیرم.عقلم یه چیز میگه و احساسم یه چیز دیگه...

احساسم میگه این حمایت٬این کمکا درسته.حتی برای یه لحظه اون بچه ی مظلوم و بیگناه که اونجوری داشتن به سمت آمبولانس میبردنش از جلوی چشمم دور نمیشه...دور نمیشه....

ای خدا!!!!!این جونورای انسان نما رو برای چی آفریدی؟که خون به دل ما کنن؟که فرشته های کوچولوی روی زمین رو پرپر کنن؟

به خدا الان که دارم اینا رو مینویسم اشک تو چشامه.بغض داره خفه م میکنه.آخه این انصافه...؟

بیاید یه لحظه خودمونو بزاریم جای اونا...اگه من و تو اونجا زندگی میکردیم٬چشم امیدمون به همنوعانمون نبود؟کمک نمی خواستیم؟اما........

این راهپیما*ییا و تظاهرا*تا چه فایده ای داره؟غا*صب اینجوری عقب میشینه؟یا اون بچه های بی گناه و معصوم زنده میشن؟یا فقط خودنمایی یه عده شکم سیره؟نمی دونم...

بهش میگن "حما*یت معنو*ی"!ولی آخه اونیکه وسط آتیش و خون گیر افتاده٬مگه علم غیب داره که بفهمه اینا اینجا نمایش راه انداختن؟!شایدم بهش وحی نازل میشه!

و ........."حما*یت های ما*دی"..................

مگه اون بچه ی حلبی نشین خودمون که هر شب از فرط سرما هزار بار آرزوی مرگ میکنه٬واجب تر نیست؟!مگه نمیگن "چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است"؟!

به نظرم تمام اون راهپیماییا ٬تظاهر و خودنماییه فقط!!!!!!!!!نشستم یه سریشونو توی اخبار ساعت ۲۱ شبکه ۱ دیدم و من اون چهره های سرد و بی تفاوت اون (مثلا)سر*دم*داران حکو*متی رو فراموش نمیکنم.هیچ کدومشون متاثر نبودن حتی یه ذره!

اینم براشون یه بازیه!یه بازی سیاسی تازه!یه سرگرمی جدید!

چرا من اینطوری فکر میکنم؟و چه تفکر دردناکی.........نمیدونم

نمیتونم اون همه شعار مرده باد و زنده باد رو درک کنم...نمیتونم

و برای کمک به مردم غ*ز*ه شماره حساب اعلام کردن   اونم چند تا!

آیا توی کشور خودمون دیگه هیچ بی خانمان یا کارتن خوابی نیست؟آیا همه چیز مرتبه؟!چرا برای کمک و سروسامون دادن به اوضاع خودمون اینجوری ولوله نمیکنن؟

البته شاید هم من اشتباه میکنم و این همه مسئله و دغدغه ای که هر روز میبینم و میشنوم فقط و فقط توهمه!

من سنگ دل نیستم.من هم آدمم.حتی به خاطر نوشتن این حرفا یه لحظه از خودم بدم اومد ولی مگه ما اول در مقابل خودمون مسئول نیستیم؟!در مقابل بچه های خودمون٬در مقابل سرزمینمون٬در مقابل.......

کاش یکی بود جواب سوال هامو میداد کاش...........

اینجا ایران است!

سرزمینی با فرهنگی به قدمت بشریت..سرزمین حافظ٬سعدی٬خیام..سرزمین سنت ها..سرزمین شجاعت ها و دلاوری ها..سرزمین خون و حماسه٬عشق و رشادت..

و

اینجا ایران است!

سرزمین پستی..فحشا..تورم..بدبختی..بی اعتنایی..فقر مالی و فرهنگی..

واقعا ایران امروز ما کدومه٬سرزمین عشق و افسانه یا کنام پلنگان و شیران؟!

پ.ن:این نوشته ی عامیانه٬دل نوشته ای بیش نیست و من٬خود خوب میدانم که نه ارزش ادبی دارد نه ارزش فرهنگی و نه هیچ ارزش دیگری!پس بر من ببخشید و خرده نگیرید...

22. شنگول و سرحال و قبراق!

اول نوشت:

                        بگو کدوم رویای دور آشفته حالت میکنه......

                                  خیلی آهنگ قشنگیه خیلی

سلام ...

همتون خوبید که آره؟!خب خدا رو شکر!

جاتون خالی!دیروز خیلی خوش گذشت!

حدودا دو هفته پیش تولد یکی از دوستای صمیمیم بود و من ازش شیرینی نگرفته بودم(اصلا مگه میشد بیخیال بشم؟!میمردم که!!!!)

دیروز تا حدود ساعت ۳ دانشگاه کلاس داشتیم .بعد از کلاس بهش گیر دادم که "من همین الان شیرینی میخوام!!!!!!!!" حالا فکر کنید ساعت ۳ بعدازظهر با سر و ریخت دانشجویی و کیف کولی و اینا!

هیچی دیگه اول رفتیم یه جا ناهار خوردیم.......با کلی مسخره بازی و خنده!!من همیشه با شیشه های نوشابه مشکل دارم سه ساعت میکشه یه نوشابه رو بخورم!!!!!!!!!!دق مرگش کردم تا نوشابه هه تموم شد!(خنده از نوع زیاد)نصفه هم که نمیشد بمونه٬اونوقت دیگه به چی میخواستم بخندم وسوژه نداشتم!هی به قیافه ی منتظرش نیگا میکردم  و میخندیدم.یه دفه گفت"کوفت!به جای خندیدن بخور!"

حدود ۴:۳۰ از اونجا اومدیم بیرون یه کم قدم زدیم بعد رفتیم ذرت مکزیکی خوردیم!!!اونجا هم یه سری فیلم دیگه!میخواستیم بستنی هم بخوریم اما دیگه دیدیم میمیریم این همه رو هم رو هم!

بهش گفتم این نصف شیرینی تولدت بود باید هفته ی دیگه هم بعد از کلاس بیایم بستنی بخوریم!!!یه نگاهی بهم انداخت که معنیش این بود "دیگه روتو کم کن بچه پررو!"

توی راه که قدم میزدیم کلی حرف زدیم یعنی من حرف میزدم و اون گوش میکرد!خیلی آروم شدم خیلی!

خدایا!دوستان خوبمان را از ما نگیر!

ولی بچه ها واقعا دل درد گرفته بودم!!!! خیلی وقت بود با هم بیرون نرفته بودیم به هر دوتامون خیلی چسبید!

اما خودمونیم٬ یه وقتایی بی هدف راه افتادن توی خیابون هم خیلی مزه میده ها.این که جلوی تک تک مغازه ها واستی به عبارتی الکی وقت بگذرونی اونم با یه نازنین دوست....

خب دیگه من برم فعلا

تا بعد

تینا

پ.ن۱:وقتی بچه بودم یه دوست خانوادگی داشتیم که به من میگفت "تیناشکا"و من همیشه این لقب رو دوس داشتم.ممکنه از این به بعد زیر بعضی نوشته ها به جای "تینا" بنویسم "تیناشکا"  دلیلشو گفتم تا وقتی نوشتمش سردرگم نشید.

پ.ن۲:بعضی از این آهنگای نسبتا جدید واقعا چرت و پرتن!بعضیاشونو که حتی آدم دلش نمیاد تا آخرش گوش کنه!مثلا آهنگ "پارمیدای ساسی مانکن"هیچوقت حوصله م نمیاد تا آخر بهش گوش کنم ولی دیروز یکی از دوستام تصویریشو ریخت توی گوشیم.منم نشستم دیدم.

یه دفه وسطش گفت :

پیشی منیو میییییییییییاوووووووووو       عشوه نریزو بیییییییییییییاوووووووووووووو"

جانم؟

21. روحم درد میکنه اونم به شدت!!!!


درست خوندین........روحم درد میکنه و روح درد از دردهای جسمی خیلی بدتره امیدوارم هیچ وقت دچارش نشین!

الان چندین وقته که حال و روز خوبی ندارم ولی هی به روی خودم نمیارم(!!!)به عبارتی خودمو میزنم به اون راه!!!!و هی به خودم میگم بسه دیگه لوس بازی در نیار!!!!

ولی انگار لوس بازی نیست چون هر چی بی محلی کردم حالم خوب که نشد هیچ ٬هی قضیه داره جدی تر میشه و من روز به روز دارم بی حوصله تر میشم!

نمیدونم چه جوری بگم یعنی خودمم درست حسابی نمیدونم چه مرضی دارم!فقط میدونم یه مرگم هست!

البته یه کم که دقت میکنم کم و بیش میفهمم چه مه!

خب یکیش این که من تمام امسال سر خودمو کلاه گذاشتم خواستم به خودم بقبولونم که عاشق رشته م هستم ولی نیستم!!یعنی یه آماردان کارای زیادی از دستش برمیاد اما به شرطی که کار بلد باشه اما توی دانشگاه هیچ چیزی که بتونم باهاش کار کنم یادم ندادن!فقط یه مشت فرمول!خب آخه بابا جان این فرمولا به چه کار میان؟وقتی چنین چیزی میپرسی یا چپ چپ نگاهت میکنن و میگن"تو دانشجو هستی خب خودت برو بجو(!!!!)یا اینکه خودشونو میزنن به نشنیدن!

به خدا دیگه خسته شدم حالم از همه چی بهم میخوره بیشتر از همه از خودم!!!که اینقدر سست هستم و نمیتونم جلوی این افکاار پوچ (!!!)رو بگیرم!

بدتر از همه اینه که وقتی همیشه خندون باشی (مثل خل و چل ها!!)اگه یه وقت حوصله نداشته باشی ٬بعضیا فکر میکنن داری خودتو میگیری و واقعا باور نمیکنن که حالت خوش نیست!(بیا و درستش کن!!!)بعضیا هم که مثلا درک میکنن میخوان باهات همدردی کنن !هرچی به زبون بی زبونی میگی ولم کنین نمیفهمن که!!!!

حوصله ی هیچ کس رو ندارم هیچ کس رو !

دلم میخواد برم یه جایی که نه من کسی رو بشناسم نه کسی منو!

دلم میخواد هیچ وظیفه ای به دوشم نباشه نه درس نه کار!دوس دارم تنهای تنها فقط بشینم کتاب بخونم فیلم ببینم هر وقت دلم خواست برم قدم بزنم هر وقت حوصله نداشتم برقارو خاموش کنم و یه گوشه بشینم!اما نمیشه این کارارو کرد که!کافیه یکیشو انجام بدی تا رای به دیوونگیت بدن!

امسال٬آزمون ارشد ۸۷ شرکت نکردم برای خودم هزار تا دلیل داشتم ولی الان میدونم که هیچ کدومش دوزار نمی ارزه و ضمیر ناخودآگاهم با بهانه کارمو توجیه کرده!قضیه اینه که من واقعا نمیدونم میخوام با بقیه ی زندگیم چیکار کنم!تا الان که فقط و فقط درس خوندم!!!!

حالا میگم چیکار میکنم.من مدرک کارشناسی مو میگیرم بعد به خودم یه سالی استراحت میدم .یعنی تمام کتابای درسی رو میریزم توی یه کمد ٬به درش هم یه قفل محکم میزنم!برای ارشد آمار شرکت نمی کنم!ریاضی خیلی عشقه ولی اگه بخوای تمام مدت فقط و فقط ریاضی بخونی...........از توانم خارجه.به تنوع احتیاج دارم.شاید"صنایع"بخونم شاید هم"مدیریت ام بی ای" الان نمیخوام بهش فکر کنم!

خسته م خیلی خسته.از همه چیز همه کس...........با هیچ کس هم نمیشه در این موارد حرف زدچون عکس العمل ها مشخصه :

یا نگران میشن دم به دقیقه چک میکننت ببینن هنوز زنده ای یا خودکشی کردی!

یا فکر میکنن خوشی زده زیر دلت ٬میشینن به نصیحت کردن که:"اینقدر ناشکر نباش دانشگاه خوب توی شهر خودت!کار هم که داری دیگه چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟"

یا اینکه...........نمیدونم.ولی معمولا عکس العمل اطرافیان در این موارد برام دلنشین نیست....

با اینکه تعداد دوستام خیلی خیلی زیادن به جز تعدادی انگشت شمار هیچ کدوم در جریان ریز مسائل زندگی من نیستن(به همین دلایلی که گفتم)انگار توی بیشتر دوستی ها یه دیوار میبینم٬تا یه حدی پیشروی میکنم بعد وایمیستم و دیگه نه به اون دوست اجازه میدم بیشتر از اون بهم نزدیک بشه نه خودم بیشتر از اون حد درگیرش میشم.اما اون تعداد انگشت شمار که گفتم عزیزانی هستن که به جونم بندن!و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم دوستیشونو از دست بدم!

خیلی حرف زدم انگار ببخشید ولی حالم خیلی بهتره.این دو سه روز به این دلیل چیزی ننوشتم که یه کم رو فرم بیام بعد بیام سراغتون .غافل از اینکه درد دل اونم اینجا دوای دردم بود!

مرسی که اینجا میاین.

مرسی که تحملم میکنید.

همتون رو دوس دارم ٬هر کدومتونو یه جور ...هیچوقت فکر نمیکردم که به این دنیای مجازی اینجوری وابسته بشم و به حضورتون اینجوری دلخوش باشم....

پ.ن:تینا حالش خوبه.قربون لطف و معرفت همتون!

پست بعدی در راه است!

نمیدونم کی میرسه!خودمم منتظرشم!اما میدونم که سرحال و شاد و شنگوله!

همه ی همتونو دوست میدارم هر کدومتونو یه جور منحصر بفرد!