اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم.چه روزی بود امروز.بیشتر به درد فیلمنامه ی یه فیلم کمدی ٬اعصاب خورد کن میخوره!
همونطوری که گفتم
پریشب درست حسابی خوابیده بودم.استراحت کامل و اینا.دیروز بعد از ظهر هم
بعد از امتحان یه دو ساعتی خوابیدم.آرامش داشتم و احساس میکردم همه چیز
برای امتحان فردا(یعنی امروز)مهیاست.حدود ساعت ۸-۸:۳۰ شب شروع کردم .تا حول
و حوش دو بیدار بودم .ولی بیشتر ننشستم چون امروز امتحان ساعت۲ بعدازظهر
بود با خودم فکر کردم زودتر بخوابم که هم صبح توان درس خوندن داشته باشم هم
اینکه اصلا مشکلی به اون صورت با آمار ریاضی نداشتم .یه جورایی خیالم راحت بود.
امروز صبح حدودا ۷:۳۰ بلند شدم .از ۸ شروع کردم.تا حدود ۱ سر کتاب بودم.خیالم راحت راحت بود.نمره ی پاسی و قبولی که سهله ٬به یه نمره ی نسبتا خوب فکر میکردم اما.................
ساعت ۱ به یکی
از دوستام که خونه شون نزدیک خونه ی ماست زنگ زدم و قرار گذاشتیم با هم
بریم.حدود ۱:۳۰ از خونه اومدم بیرون و با هم راه افتادیم.حدودا ۲:۱۵ بود که
رسیدیم دانشگاه.توی محوطه که غلغله بود.کارت یه آزمونی رو میدادن.آزمون
کاردانی انگار.رفتیم توی دانشکده مون.خدایا چقدر اینجا سوت و کوره ؟چرا
هیشکی نیست؟
برای امتحانها
علاوه بر کلاسها٬توی راهروها هم صندلی چیدن.دانشکده ی ما چهار تا راهرو
مانند داره که کلاسها در اونها قرار دارن.در هر راهرو حدودا ۱۰ تا کلاس
هست.طبقه ی دوم هم که بخش اداری دانشکده و اتاق های اساتید قرار داره.
یه چند لحظه ای کشید تا محل امتحانمون رو پیدا کردیم.دیدیم بله!!!!!!! امتحان ساعت ۲ شروع شده نه ۲:۳۰!!!!
بماند که با
نگهبانی که جلوی اون راهروئه واستاده بود چقدر سروکله زدیم تا آقا بهمون
اجازه ی ورود دادن!خدا پدر مادر مراقب امتحانمون رو بیامرزه.وقتی اون حال
پر از استرس ما رو دید دیگه هیچی نگفت.تازه باهامون یه کم هم شوخی کرد که
حالمون جا بیاد.با خنده گفت میذاشتین یه دفه ۴ میومدین!بعد هم سریع برگه ی
سوال٬ ورقه ی امتحانی برای جواب و چکنویس بهمون داد و سریع هم برگه ی حضور
غیاب رو از آموزش پس گرفت آورد که ما امضا کنیم.خیلی اعصابم به هم ریخته
بود.آخه امتحانای تخصصی ما اگه همه ی شرایط ردیف باشه ٬باز هم آدم سردوساعت
وقت کم میاره٬چه برسه به اینکه حدود نیم ساعت رو هم اینجوری از دست بدی!
خلاصه!شروع کردیم.سوال۱..............یا خود خدا!!!!این که حذف بود!!!!!!!!!وای!!!!
تینا جان!آرامش خودتو حفظ کن.برو سوال بعدی!سوال ۲................خدایا این دیگه چیه؟!توی
تمام این ترم این واسه ی ما یه دونه قضیه اثبات نکرد!طوری که هممون مطمئن
بودیم اثبات قضیه ها حذفه حتی روز آخر که بچه ها گفتن
که....................کاش حداقل در جواب میگفت چشمتون کور دندتون نرم همه
رو میخونید!هیچی نگفت.یعنی تایید حرفای ما!یعنی اثبات ها حذف!
اصلا من یه
چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید. ۴ تا سوال بود.(حداقل من اینطور فکر
میکردم!)مغزم هنگ کرده بود حتی اون سوالی رو که چشم بسته روی هوا مینوشتم
یادم نمیومدش! با اون حال فوق العاده نزار(!!!!!)یه چیزایی نوشتم . ۳:۴۵
ورقه مو دادم اومدم بیرون.یکی از دوستام بیرون بود گفتم چیکار
کردی؟گفت:صفحه ی اولش که هیچی.یه کم از صفحه ی پشتی رو نوشتم.من:مگه پشت برگه هم سوال بود؟!!!!!!!!!!یعنی
سر امتحان اونقدر به هم ریخته بودم که اصلا به مخیله ام خطور نکرد برگه رو
برگردونم ببینم پشتش چه خبره!!بدو بدو برگشتم سر جلسه یه دقیقه هم نگذشته
بود.
قیافه ی من: رنگ و رو:گچ دیوار.مرده ی متحرک حالت روانی:برو بابا دلت خوشه!اصلا روان برام نمونده بود که! سر و ریخت و مو: آشفته!جادوگر شهر اُز ! بازم بگم یا....؟فکر کنم بس باشه!
برگشتم با گیجی تمام به مراقب گفتم :پشت برگه هم سوال بود؟ یه نگاه به من انداخت معلوم بود که دلش سوخته.گفت:نمیتونم برگه تو پس بدم.گفتم:تورو خدا یه دقیقه هم نیست رفتم بیرون!
القصه!برگه رو
گرفتم و توی ۱۰ دقیقه ای که از وقت مونده بود از ۳ تا سوال ۲ تا شو نصفه
نیمه نوشتم.یکیش هم باز مال اون قسمت حذفیات بود!!!!
آخه!نامرد!خودش
هم سر امتحان نیومده بود!بعد از امتحان به مسئول آموزش گفتم :چرا آقای
فلانی نیومده؟(همه ی بچه ها هم بودن تقریبا)خب اون بنده ی خدا جوابی
نداشت.گفتم:آقای...!شانس آورده نیومده!وگرنه عمرا از در اون کلاس زنده
بیرون نمیومد!
آقای...اول
جلوی خودشو گرفت ولی همینکه چند تا از بچه ها خندیدن ٬اونم نیشش تا بناگوش
باز شد!به اون بچه ها یه نگاهی انداختم که از بدنیا اومدنشون پشیمون شدن
احتمالا٬چون سریع نیششونو بستن!
خلاصه که روز افتضاحی بود.تمام دلخوشیم اینه که بقیه هم در همین حدود خراب کردن.امیدوارم نمره هارو ببره روی نمودار.
بعد از امتحان
هم من٬ هم شیرین (دوستم)خیلی عصبی بودیم تصمیم گرفتیم یه کم قدم بزنیم
.توی اون سرما!تازه این که چیزی نیست بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم!!!!!!!!!!
یه دو ساعتی قدم زدیم.
وقتی داشتیم
از هم جدا میشدیم یه دفه یه پسربچه ی فسقلی سرراهمون سبز شد.دلم براش کباب
شد.بچه ها! شاید ۸ سالش هم نبود یا نهایت یه چیزی در همون حدود.توی خیابون
فال میفروخت.لباس گرم هم که ابدا!نتونستم در برابرش مقاومت کنم.ازش یه فال
خریدم.
خدایا!!!!!!!!!آخه
اینه عدالتت؟!نمیدونید چه بچه ی نازنینی بود!کاش میتونستم کمکش
کنم.خدایا!با دیدنش روحم درد گرفت!یعنی هر چی فکر میکنم نمیتونم حس قلبیم
رو بیان کنم.حتی برای یه لحظه اون چشمای معصوم و ملتمسش از جلوی چشمم کنار نمیره.کنار نمیره خدا!!!!!!
فال رو به نیت
تمام مشکلات این چند وقته و کلا زندگی این چند وقتم گرفتم.جالب اینه که
اصلا بی ربط نیومد.یعنی کلا هر وقت با نیت و حضور قلب فال حافظ گرفتم٬جوابش
وصف حالم بوده.خود شعر رو دیگه نمینویسم ولی توضیح زیر فال این بود:
متاسفانه
از بس فکر میکنید دچار ناراحتی و تردید شدید شده اید.در حالی که فکر و
اضطراب جنابعالی بیمورد و اغراق آمیز است.چیزی یا موقعیتی را از دست
دادی٬نگران نباشبه زودی موجبات جبران آن فراهم خواهد شد.بخدا توکل کن٬اگر
بتوانید خود را از فکرهای پریشان دور نگه دارید بسیار بجاست.
حالا حق دارم متعجب باشم یا نه؟میبینید چقدر وصف این روزای منه؟!
خدایا به تو توکل میکنم فقط!