31. خانواده ؛ عشق ؛ امنیت
خانواده ی خیلی اهل دلی دارم.از بودن با اونا با تمام وجود لذت میبرم.و هر وقت حرف یه مهمونی خونوادگی یا عروسی یا کلا یه گردهمایی شاد فامیلیه ٬من از مدت ها قبلش از شوق لبریزم و روزها رو میشمرم...
عاشق اینم که کنار عموی مامانم بشینم و با چشمای بسته به "حافظ خونیش"گوش بدم٬یا اینکه بشینم به بازیای دائیم نگاه کنم و اونقدر بخندم که اشک از چشمام سرازیر بشه.یا اینکه کنار پدربزرگم بشینم و از عشق سرشاری که توی چشماشه یواشکی یه کم برای خودم بردارم.شطرنج و تخته نرد که در اون شبا بازارشون داغ داغه!و من در هر گوشه ای سرک میکشم.در کنار همه میشینم و از هرکدومشون توشه ای میگیرم(شاید برای تنهاییام) همه شونو دوس دارم و واقعا به "احساس متقابل"اعتقاد دارم چون دقیقا وقتی به کسی احساس خوبی داشتم ٬وقتی باهاش راحت بودم دیدم اونم نسبت به من چنین احساسی داره.
در خانواده ی من هم مثل تموم خانواده ها گاهی جمع جوونا از جمع مسن ترها جدا میشه.اما این اتفاق زیاد نمیفته.آخه بزرگترامون از ماها شیطون ترن و مصداق واقعی این جمله ن که "جوون هم جوونای قدیم!"همشون آدمای باز و راحتی هستن.تاکید میکنم آدمهایی با دید باز٬ و این با بی بند و باری ٬فرقش از زمین تا آسمونه.توی خونواده ی من اگه دختر پسرا با هم بشینن بگن بخندن گناه کبیره ای اتفاق نیفتاده!
اون چیزی که بنظر من بین ما حرف اول رو میزنه اعتماد متقابل ناشی از اعتمادیه که بزرگترامون به خودشون دارن.مثلا اگه تو دختر یا پسری داشته باشی اگه مطمئن باشی که خوب تربیتش کردی اگه بدونی همون چیزی از آب دراومده که باید٬دیگه کنترل دائم ٬معنایی نداره٬لزومی نداره.و من اگه چشمم توی چشم پسرعموم بیفته به جای اینکه نگاهمو ازش بدزدم و برم یه جای دور از چشم٬میرم وامیستم کلی باهاش حرف میزنم و سربسرش میزارم!وقتی که من و اون هم سنیم ٬وقتی تمام روزهای بچگیمون با هم گذشته٬وقتی هر چیزی که بینمون بوده(و هست)فقط شیطنت و تفاهم در خرابکاری های بچه گانه بوده٬چرا حالا که مثلا بزرگ شدیم یه دفه باید دو تا غریبه باشیم؟دو تا نامحرم(!!!)یعنی پسری که لحظه لحظه های بچگیم پر از حضورشه با پسر رهگذری که توی خیابون میبینم هیچ فرقی نداره؟!نمیفهمم.
و من در جمع
های خونوادگی (چه شادی چه غم)در کنار تمام هم سن هام در فامیلم (چه دختر چه
پسر)حضور دارم.خاطره ی مشترک از این گردهمایی های سالهای اخیر زیاد
داریم.همه با هم سور و سات یه جشن رو آماده کردیم یا اسباب پذیرایی در یک
عزا رو. و جالب ترین خاطره مال پارساله.تابستون ۸۶ عروسی داییم بود و یکی
از مراسم هاشو توی خونه گرفتیم.حدود ۸۵۰ تا مهمون داشتیم.جشنمون از ساعت ۷
شب بود و ما تا ساعت ۴ بعدازظهر اونجا بودیم برای تدارکات(!!!)هممون با
لباسای ساده و شاید کارگری!
گرد
و خاکی از هم خداحافظی کردیم و هرکسی راه خونه شو در پیش گرفت که به خودش
برسه.و.....ساعت ۷ که برگشتیم!!!!!!!!!پسرا از دم کت و شلوار تروتمیز مرتب
٬همشون جنتلمنای واقعی.دخترا لباسای شب٬شیک و پیک ٬نازنازی٬ظریف و شکستنی!و
من با دیدن این جماعت که تا ۳-۴ ساعت پیش همشون شبیه بچه افغانی های فراری
بودن واقعا خنده م گرفته بود!همش داشتم با خودم فکر میکردم فیلم قبل از
مجلس خیلی از خود مجلس قشنگ تر و خاطره انگیزتره!و در این بین اون چیزی که
بین همه باقی موند یه احساس مسئولیت متقابل٬اتحاد و یه مشت خاطره شیرین از
توسروکله ی هم زدنای صبح بود.این فقط یه نمونه ش بود.خاطره ی اینجوری زیاد
دارم.
و رهاورد این جمع های خانوادگی واسه من ٬عشق٬احساس امنیت٬آرامش خاطر و همه ی احساسات قشنگ روی زمینه.گاهی که در میان عزیزانم هستم٬اونقدر شادم که با خودم فکر میکنم "این روح من هم دیگه شورشو درآورده ها!دیگه داره سرکشی میکنه!"تا حالا چنین حرفایی به خودت زدی؟فکر نمیکنم!
و در آخر عاشق یک به یک اعضای خونوادم هستم و اونا مصداق "هرگل یه بویی داره"هستن .هرکدومشون خصوصیاتی دارن که فقط مختص به خودشونه.و شاید دقیقا به همین دلیل نمیتونم بگم که کدومشونو بیشتر دوس دارم چون هرکدومشون از جنبه ای خاص و منحصربفرد٬پاسخگوی دل من هستن.دلی که بجز عشق بهشون هیچ چیزی در خودش نداره...