122. تولدانه ی خدا
ساعت پنج بعدازظهره٬اما آسمون اونقدر تیره س که اتاقم تاریک تاریکه.
یه تیکه طوسیه.آسمونو میگم.
برق رو روشن نمیکنم.آخه میخوام برق هر رعدوبرق رو ببینم و ازش لذت ببرم.
رعدوبرق تجسم قدرت خداس.برق ها اونقدر شدیدن که دقیقا مثل فلاش دوربین اتاقم رو روشن میکنن.
راستی یه سوال!فلاش دوربین رو از روی برق ساختن یا برق رو از روی فلاش دوربین؟
با هر رعد غرق در لذت میشم.رعد و برقای بزرگ و شدید و پرابهت رو دوس دارم.هرچی این رعدا بلندتر و قوی تر باشن حس بهتری رو بهم القا میکنن.
میشینم کنار پنجره.به بیرون زل میزنم.داره بارون میاد.اونم چه بارونی.
خدا رو میبینم.اون بالا نشسته.لبخند روی لباشه.بش زل میزنم.اونم به من نگاه میکنه.
بهم میگه: "خوبه؟راضی هستی؟اینم هدیه ی من!"
میگم:
"آره خدا!راضیم.راضی راضی.
یه آسمون ابری باشکوه.این همه رعدوبرق بی نظیر.یه بارون خوشگل.خاک نم خورده و اون بوی محشرش.یه دل عاشق.یه دنیا اراده برای دویدن و رسیدن.وخیلی چیزای دیگه.چرا راضی نباشم؟!
دستت درست آخدا!دمت هم گرم!"
بارون شدیدتر میشه و بادتندتر.جریان باد٬دونه های بارون رو به درون اتاقم راهنمایی میکنه.
من که ابایی ندارم.چشمامو میبندم و خودمو میسپارم به دونه های خنک و زندگی بخش بارون...
دوباره به خدا نگاه میکنم و میگم:
"الحق که خوب خدایی هستی.خدایی برازندته تا ته دنیا!"
میخنده.میخنده و میره.دست تکون میدم براش.داد میزنم که ...
میخواستم بگم "مواظب خودت باش خدا" .......
ولی ...
یه لحظه فکر میکنم و میگم
"مواظب خودم و عشقم و دنیای کوچیکم باش خدا!"