978
دیشب دفتر تنها بودیم. من و آقای خدماتی! مامان نبود و ساعت کار همکارامم تموم شده بود و رفته بودن. آقای خدماتی بیرون دفتر داشت با موتورش ور می رفت. کاری نداشتیم و بیکار بود. بعد از حدود نیم ساعت، دیدم با یه آقا و خانوم مسن که کلی هم بار و بندیل داشتن اومد داخل و قضیه رو اینجوری تعریف کرد که اون دو نفر از ارومیه اومدن. بعد از یه سفر هشت ساعته به اینجا رسیدن که به خونه ی خواهر آقا برن ولی از اونجایی که همیشه با پسرشون میومدن و این دفه با اتوبوس اومدن، ادامه ی راه رو بلد نیستن. آقای خدماتی با فامیلشون تماس گرفته و آدرس داده که بیان دنبالشون. در اون فاصله هم که حداقل نیم ساعت طول می کشید، نمیشد توی سرما توی پیاده رو بمونن. در نتیجه آقای خدماتی به داخل دفتر آورده بودشون.
اومدن و با کلی معذرت خواهی نشستن. سرویس بهداشتی رو نشونشون دادم آقای خدماتی براشون چای آورد و اونا هم بعد از کلی تعارف و تشکر از توی کیفشون چند تا شیرینی در آوردن و به زور روی میز گذاشتن.
آقای خدماتی خیلی آدم با حجب و حیا و محترمیه. کلی بهش اصرار کردم تا اومد یکی از شیرینی های روی میز برداشت و برگشت به آشپزخونه ی کوچیکمون. یه شیرینی هم برای خودم برداشتم و جلوی خود مهمونامون گذاشتم که با چاییشون بخورن.
لحظاتی گذشت و دیدم که چند تا شیرینی توی ظرفه. کسی هم که دفتر نیست. به ذهنم رسید شیرینی ها رو به آقای خدماتی بدم تا برای همسر و دخترش ببره. وقتی بشقاب به دست وارد آشپزخونه شدم، دیدم کاغذ دور اون شیرینی ای رو که از روی میز برداشته بود کنده ولی بهش دست نزده. بهش گفتم آقای فلانی کیسه فریزر داریم؟ اینا رو ببرید خونه. کلی تعارف و اصرار کرد که باشه فردا بچه ها میان. گفتم اینا که دیگه تازه نیست فردا. شما ببرید.
خندید و گفت اتفاقا یه دونه ای رو که برای خودم برداشتم، کاغذ دورشو باز کردم. ولی گفتم حتما بچه دلش میخواد!
چقدر یهو دلم برای پدری که توان خرید شیرینی رو هم برای بچه ش نداره به درد اومد ... و چقدر حس خوبی بهم دست داد از فکری که به ذهنم رسید و عملیش کردم :)