1030
دیروز اول کارگاه، استاد یه سری کارت روی زمین چید. گفت بین کارت ها بچرخید و دوتاشو انتخاب کنید. یکی ویژگی ای که فکر میکنید دارید و دیگری ویژگی ای که دوست دارید داشته باشید.
بعد از اینکه کارت هامون رو انتخاب کردیم، رفتیم توی کلاس نشستیم و بچه ها یکی یکی شروع کردن به خوندن. یکی از دخترای آروم کلاس به عنوان ویژگی ای که دوست داشت داشته باشه، شوخ طبع بودن رو انتخاب کرده بود. شروع کرد در موردش توضیح داد که آره دوست دارم یه کم شلوغ تر باشم، توی فعالیت های اجتماعی بیشتر باشم و .... استاد با هیجان بهش گفت پس دوس داری مثلا وقتی وارد یه جمعی میشی، یهو منفجرش کنی نه؟ دختره خندید و گفت آره
در حالی که نیشم تا بناگوش باز بود از جام بلند شدم که برم آب بخورم. یهو استاد گفت یعنی دوس داری مثل تینا باشی دیگه؟! کلاس رفت روی هوا!
درسته که من یه وقتایی شیطنت می کنم یا یه چیزی میگم همه می خندن. ولی آخه تا این حد؟؟؟

*****
دو تا خصوصیتی که من انتخاب کرده بودم، یکی مصمم بودن بود که به نظر خودم هستم و به عنوان چیزی که دوست داشتم باشم، مستقل بودن بود که دارم روش کار می کنم. در تعریف اون مصمم بودن گفتم "من آدمی هستم که وقتی تصمیمی بگیرم، شده آسمون و زمین رو به هم بدوزم، باید عملیش کنم".
سر فعالیت گروهی دوم، به هر پنج نفر یه سری کارت داده بودن که بر یه اساسی باید در پنج ستون چیده می شدن. گروه ما شروع کردن کارت ها رو در عرض میز چیدن. کارت ها به نیمه رسیده بودن که ستون کارت هامون تقریبا داشت تموم میشد و دیگه جا نداشت.
گفتم بیاید کارت ها رو برعکس کنیم و در طول میز بچینیم. گفتن نه خیلی وقت میبره ولش کن. یه کم دیگه گذشت و ردیف ها دیگه جا نداشت. روی اعصابم بود ردیف ها! بی صدا جامو با یکی از بچه ها که سر میز ایستاده بود عوض کردم و در عرض چند ثانیه بدون حرف ردیف ها رو چرخوندم. یکی از دخترا اومد کمکم و گفت آره اینجوری بهتره. کارم که تموم شد، سرمو بلند کردم و دیدم سه تای دیگه دارن میخندن. یکیشون گفت مصممی دیگه! بنده هم:

*****
اونقدر آدم وابسته ی داغونی هستم که وقتی سوهان ناخونمو گم کردم، مغازه ها رو زیر و رو کردم تا یدونه عین همون قبلیه پیدا کردم و خریدم!!
البته این رو هم میشه به مصمم بودنم ربط داد!