با وجود تماااااام خستگی دو روز اخیرم، کارگاه دیروزم فوووق العاده بود. 

باید ساعت 4:30 بیدار میشدم که 5:30 سر اتوبان باشم و سوار ماشین بشم. از استرس این که خواب نمونم، تقریبا میتونم بگم اصلا نخوابیدم. دو سه ساعتی که خوابیدم، خواب خرگوشی و کاملا هوشیار!

5:30 سوار ماشین شدم و در نهایت ساعت 8 رسیدم.

اولین نفر بودم که رسیدم. استاد طبق عادت فوق العاده تحویلم گرفت و خوش و بش کرد. بعدشم که دید من کسل هستم، نیم ساعتی رو که تا شروع کلاس مونده بود یه آهنگ تند آذری گذاشت تا مثلا جو عوض بشه و بچه ها با روحیه ی خوب برن سر کلاس.

تا ساعت 3 که توی کلینیک بودم، فوق العاده خسته شدم. با وجود اینکه هر نیم ساعت بلند می شدم و یه دوری میزدم و یه چیزی میخوردم که چشمام روی هم نیفته، روز بی نظیری بود در حضور یک استاد عالی که خدای انرژی و لبخندهای همیشگیه. تازه بعد از شیش ساعت کلاس و سر پا بودن، اومد نشست پیش من و دوستم. همه رو هم به اسم کوچیک صدا میکنه. میگه "خب بزار ببینیم تینا واسه پایان نامه ش چی لازم داره". یک ساعت هم با روی خوش برام فایل پیدا کرد و تحویلم داد و در موردشون توضیح داد. بعدشم تا دم درب خروجی بدرقه مون کرد.

توی اتوبوس توی راه برگشت اونقدر حالم خوب بود که براش نوشتم:

هزار تا فکر و ایده دارم برای بکار گرفتن علمم در این رشته. امروز یکیشو امتحان کردم و به در بسته خوردم. امیدوارم بتونم از طریق رشته م کم کم کسب درآمد داشته باشم و متمرکز در اون زمینه کار کنم فقط!