1023. آدمای حال خوب کن!
فردا ساعت 8:30 صبح تهران کلاس دارم. جمعه های قبل معمولا از شب قبلش میرفتم خونه ی خاله جون یا دایی جون. ولی خب این هفته اینجوری شد. دو سه روز پیش نگران بودم که آیا ساعت پنج و نیم صبح روز جمعه ماشین گیرم خواهد اومد یا نه!
زنگ زدم به یکی از راننده سرویسای دانشگاه که شهرشون یک ساعت با ما فاصله داره و از شهرشون سرویس فراوونه برای تهران و از اون خروجی ای که من میخوام سوار بشم، رد میشن. در واقع این سمت شهر ترمینال اصلی نیست. ولی چون مسیرش برای من خیلی نزدیکتره و زود به زود هم ماشین میاد، از همونجا سوار میشم معمولا. ولی ساعت 5:30 صبح کمی ریسکش بالا بود که برم اونجا. اگه ماشین نبود چی!
خلاصه که زنگ زدم به آقای میم! وقتی منو شناخت کلی تحویلم گرفت. بعدشم گفت پرس و جو می کنم خبر میدم. گفتم واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم آقای میم! گفت "این حرفا چیه! هنوز یه ذره مرام معرفت حالیمونه!"روز بعدش بهم اسم و شماره ی راننده رو داد و سفارش کرد که زنگ زدی حتما بگو فلانی معرفیم کرده. امروز صبح زنگ زدم. آقاهه گفت مشکلی نیست. شب بهتون خبر میدم ساعت چند بیاید تا سوارتون کنیم. ساعت 9 شب زنگ زد. رنگ ماشینشو پرسیدم و ساعتی که باید اونجا باشم. در آخر هم خواهش کردم همون ردیف اول برام جا نگه داره. همه رو با روی خوش جواب داد و قبول کرد. موقع خداحافظی، طبق عادت گفت سلام برسونید. و من با نیش باز در حالی گوشی رو قطع کردم که نمیدونستم سلام ِ راننده اسکانیای قرمز رنگ شهر الف رو باید به کی برسونم!
*****
برخلاف دانشگاه کارشناسیم که هرگز دلتنگش نشدم، برای این دانشگاه از حالا دلتنگم. واسه کلاسا. واسه خوابگاه. واسه روی چارپایه نشستن توی سرویسی که تا خرخره پر بود. واسه صاحب کافه دانشگاه. واسه صبح زود از سرما لرزیدنا حتی! واسه همه چیز و همه ی آدماش. من دلم تنگه رفقا!