11. خاله!!!!!!!!!این آقاهه رو ببین!!!!!!!!!!!
ماجرا از این قرار بود که توی پیاده رو داشتم میرفتم تقریبا هم قدم با من یه خانم٬ با یه دختر ۴-۵ ساله هم داشتن حرکت میکردن.یه دفه صدای انفجار خنده ی دخترک خیابونو پر کرد بعد شم با حالتی شبیه داد ٬شروع کرد به حرف زدن.
"خاله!!!این آقاهه رو ببین.کلاهش چقدر بزرگه!!!!!!!!"
به روبرو نگاه کردم ببینم دخترک به چی اینجوری میخنده.دیدم از دور یه آخوند(ببخشید!یه روحانی!!!!!!)داره به سمتمون میاد.داشتم به دخترک فکر میکردم که دوباره صداش (با یه شگفتی مضاعف)بلند شد
"خاله!!!آقاهه مانتو پوشیده!!!!!!!!"
اینو که گفت دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده.
"خاله!!!مانتوی آقاهه دکمه نداره!!!"
اینارو میگفت و میزد رو پاش و غش غش میخندید.تمام کسایی که اون دور و بر بودن ٬از دست اون فیسقیل بچه به خنده افتاده بودن
"خاله!!!آقاهه چرا دمپایی پوشیده؟پول نداره کفش بخره؟"
اونقدر این حرفارو با آب و تاب میگفت و چنان میخندید که حتی اگه فقط صداشو بدون تصویر هم داشتی کلی میخندیدی! آخونده(ببخشید!روحانیه!) دیگه نزدیک شده بود و صدای اون وروجک خانومو میشنید ولی اصلا به روی خودش نمیاورد.دخترک داشت تقلا میکرد دستشو از توی دست خاله ش در بیاره.خاله ش گفت کجا میخوای بری؟
(با همون حالت داد)"میخوام برم ازش بپرسم کلاشو از کجا خریده٬منم میخوام!"
اینو که گفت جمعیت از خنده منفجر شدن!!!بعد خاله ش فوری ماشین گرفت و رفتن.
اما یه چیزی خیلی جالبه!یعنی این بچه تا حالا یه دونه آخوند هم ندیده بود؟!