840
دم غروب یهو فروشگاه شلوغ شد. یه خانوم و یه دختربچه اومدن داخل و رفتن سمت دکور چوبی ها. به اجبار از پشت میزم بلند شدم و رفتم سمتشون! بعد یهو مثل برق گرفته ها دیدم خانومه معلمم بوده!!!!!!!!!!!!!! گفتم شما خانوم فلانی نیستین؟؟؟؟ گفت چرا! یکی دو سال پیش شاگردم بودی. گفتم ۱۰ سال پیش!!!!!!!!!!!!!
الان که دارم اینا رو می نویسم، یه لحظه از عدد ۱۰ شوکه شدم. باورم نمیشه این همه از دوران دبیرستانم گذشته باشه. ولی گذشته! سال ۸۲ سوم دبیرستان بودم.
برام جالب بود که یه دختربچه ی ۸-۹ ساله همراه معلمم بود و حتما دخترش بود. اون زمانی که من شاگردش بودم یه تازه عروس ترگل ورگل بود که بچه هم نداشت :)
برام جالب بود که اونقدر ساده بود. همونجوری که به یاد داشتمِش، یه مانتوی بلند و یه مقنعه ی مشکی! فرهنگی بودن خدایی سخته! همه جا باید ساده ی ساده باشی. حتی وقتی با شوهر و بچه در حال خرید و گشت و گذاری!
*********
یکی از اتفاقات جالبی که تا حالا چند بار تکرار شده، اینه که بعضیا میان پله های گرد ِ وسط مغازه رو قیمت می کنن!! یعنی واقعا نمی بینن یه طبقه ی دومی هست که این پله ها بهش وصل شده و دکوری نیست؟؟![]()
+ آماده نیستم واسه امتحان فردا!
مثلا قرار بود عصر امروز نرم و درس بخونم. اما تا ۹ شب دفتر بودم
امیدوارم از قسمت هایی که من خوندم و مسلط هستم سوال داده باشه!![]()