850. یلدا

شب یلدا فرقش با شب قبل و بعدش، فقط یک دقیقه س!

یلدا یه بهانه س. یه بهانه که بر ایرانی بودنمون صحه بزاریم و بنازیم به رسومات قشنگمون!

از اون رسما که بوی کرسی و برگ خشک شده ی زردآلو و انار ِ گلپردار و فال حافظ و خونه میدهقلب

یلدا بهانه ای برای صمیمی تر و بیشتر با هم بودنه. بهانه ای برای اینکه پدربزرگ بره با ذوق یه عالمه میوه و شیرینی و تنقلات بخره و منتظر بمونه تا همه ی بچه هاشو با هم دور خودش ببینه. بعدشم به همه ی بچه هاش زنگ بزنه و با تحکم بگه هیشکی هیچی نمیاره. همه چیز خریدم. فقط به موقع بیاید!

یلداتون مبارک عزیزای من!قلب

میشه خواهش کنم همه ی شما دوستای ایرانی ِ من یک بار به این آهنگ گوش بدید و حسی رو که بعدش دارین برام بنویسین؟

برپاخیز ای ایرانی
نمان در خود زندانی
ایران قلب جهان است
تو در بند جهانی


سرزمینم! خاک افسونگر! دل خاورمیانه!
خاک تو! تاریخ تو! مردان ِ کویَت جاودانه!

849. همین الان!

وقتی تمام روز رو بیرون از خونه، وسط کوه ها و یه عااااااااااااالمه برف خوش گذرونده باشی، بعدشم تمام عصر رو فیس بوک گردی کرده باشی، ساعت 3 صبح هم به جای خوابیدن باید درس بخونی دیگه!!!!



+ یه عاااااااااااااالمه تعریف کردنی دارم. یه پست خصوصی هم در راهه. کامنتا هم تایید نشده مونده تا انشاالله فردا :)

اینم آهنگ جدید کامیار که من عاششششششششششششقشم!

848. این آخرین باره ..

این روزا همش از خودم میپرسم روزی که قدیمی های موسیقی ِ ایران فوت کنن، کی میخواد جاشون رو بگیره؟

چقدر آهنگ جدید ِ ابی رو دوس دارم. انگار روح ِ سرکش ِ این روزهامو دقایقی به آرامش می کشه. دقایقی که میشه آروم پلک ها رو روی هم گذاشت و از همهمه ها و سرعت ِ سرسام آور زندگی روزانه و زمان حال دور شد، و فکر کرد به گذشته و آینده ...

این آهنگ با من هماهنگه. بمیرم هم التماس نمی کنم. حاضرم توی خودم بمیرم و تحقیر رو به جون نخرم. تینا همیشه سرش بالاس! همیشه با نگاهی مستقیم رو به جلو، پیش میره و به دست فراموشی میسپاره هر کسی و هر چیزی رو که آزارش میده ....

آهنگ: این آخرین باره!


+ این خصلت ِ اردیبهشتی هاس! کنارت هستن. ناملایمات رو تحمل می کنن. کمی تا قسمتی صبورن. صمیمی هستن و دنبال راه چاره هستن. اما وقتی نیستن دیگه نیستن! واسه همیشه میرن!

++ مثلا اومدم فقط یه آهنگ بزارم. چقدر حرف زدم ...

847. چرخش روزگار!

روز چهارشنبه با هماهنگی استادمون رفتیم مدرسه سما توی شهر دانشگاه. مدرسه سما وابسته به خود دانشگاه آزاد و غیرانتفاعی هست. یه مجتمع بود تا مدرسه. از پیش دبستانی داشت تا دبیرستان!
چه عزت و احترامی بهمون گذاشتن. اول که توی دفتر نشستیم تا یه سالن رو برامون حاضر کنن. بعد هم برامون بچه آوردن. هی هم میرفتن میومدن ببینن چیزی کم و کسر نباشه!

دختربچه ای که به من افتاد یه بچه ی 6 سال و نیمه ی کلاس اولی و فووووووووق العاده باهوش و دوس داشتنی بود. یعنی من عاشقش شدم رسما! تازه به من می گفت خاله!بغلقلب

تجربه ی بی نظیری بود. اولین تجربه برام خاطره ی خیلی خیلی خوبی شد. خیلی خوب!قلب





+کارمون تموم شده بود و توی دفتر نشسته بودیم که استادمون یا به قول اولیای مدرسه ، آقای دکتر بیاد و برگردیم دانشگاه. یه بچه ی شیطونی هی زبون میریخت. یکی از خانوما به شوخی گفت از این آزمون بگیرید. یه ورق و مداد برداشتم و نشستم پیشش. تا خواستم شروع کنم بابای بچه هه اومد. همون خانومه به باباهه گفت "خانوم روانشناس هستن . اومدن از بچه ها تست بگیرن". منو می گفت! خوش گذشت! ندید بدید هم نیستم!نیشخند
+بچه های دبیرستانیشون از لای در سرک میکشیدن ببینن ما کی هستیم، از کجا و چرا اومدیم. یاد مدرسه رفتن خودم افتادم. که تا کسی میومد، تا نمی فهمیدیم کی هستن و چرا اومدن، آروم و قرار نمی گرفتیم! واسه عَموم که تعریف کردم خندید و گفت گهی زین به پشت و گهی پشت به زین! به این میگن چرخش روزگار!

846

یادتونه هفته پیش به گربه هه پنیر دادم؟؟؟؟؟ این هفته هربار که من رو دید فوری میومد بازی میکرد باهام. چنان دور و برم می چرخید که همش می ترسیدم پا بزارم روش!! یا مثلا مثل این عکسه میومد روی کفشم می ایستاد و سعی میکرد از پام بیاد بالا!!قهقهه



این عکس رو از توی آینه ی جلوی خوابگاه گرفتم. واسه همین لک داره :)

دیروز هم که دیگه کاملا بغلش کردم. در سالن خوابگاهمون باز مونده بود و از سرما اومده بود داخل! دو تا از دخترا شروع کردن به جیغ و داد و با پا میزدنش بره بیرون. تقریبا داد زدم چرا میزنیش؟؟ بعدم رفتم گربه هه رو بغل کردم بردمش بیرون که هم بیشتر از این کتک نخوره. هم خاطر خانوما مکدر نشه!!

*****
عجب هوایی شده. ظاهرا پنج شنبه ی هفته ی پیش که برف اومد، راه های شهر دانشگاه بسته شده و بچه ها دو روز کامل گیر کردن!! ما عکساشون رو دیدیم. آدم برفی ساخته بودن. کلی بازی کرده بودن و ...!
حالا الان دوباره داره به شدت برف میاد و من همش به این فکر می کنم که کاش دانشگاه بودم و راه ها بسته میشد و با بچه های خوابگاه چند روز ِ هیجان انگیز رو می گذروندیم!!خیال باطلنیشخند

845. بیسکوییت ِ خوشمزه ی بچگیا!

امروز یاد یکی از دوستام افتاده بودم. هم مدرسه ای ِ دوران دبیرستان و همکلاس و همراز ِ دوران دانشگاه ... آخرین خبری که ازش داشتم مربوطط به چند ماه پیش بود که باردار بود و من حسابی تعجب کرده بودم از زود بچه دارشدنشون! فقط یه سال بود ازدواج کرده بودن ...
بهش زنگ زدم و از حال "کوچولو" پرسیدم. چون اون زمان جنسیتش معلوم نشده بود و در جواب گفت که "دخترم 56 روزشه" بماند که چقدر این لفظ دخترم، برام دور و جالب بود و چقدر دلم غننننننننننننج رفت برای نورسیده! بماند که هنوز نمیتونم دوست ِ نازنینم رو در نقش یه خانوم ِ خونه تصور کنم، چه برسه به یه مامان!!!!

از اسم "عروسکش" پرسیدم. گفت که اسمشو گذاشتن روشا!

خیلی حرف زدیم و بعد با امید به یه دیدار که به زودی انجام بشه، خداحافظی کردیم. بماند که فکر نمی کنم حالا حالاها هم ببینمش. همونطوری که توی دو سالی که از ازدواجش گذشته، هر بار به دلیلی نشده که بهش سر بزنم ...

مامان که اومد اونقدر ذوق داشتم که همه چیز رو تندتند تعریف کردم. گفتم که اسمشو گذاشتن روشا

گفت چه بی مزه! اسم ماکارونی گذاشتن روی بچه!

گفتم مگه شما 27 سال پیش اسم یه بیسکوییت رو روی من نزاشتین؟نیشخند

*****
چندوقت پیش داشتیم با "پریای بلاگ می" اسمس بازی میکردیم. آخرش موقع خداحافظی برام نوشت "خداحافظ بیسکوییت خوشمزه ی بچگیا"

تا روزها یاد اسمس آخرش که میفتادم نیشم باز میشد!نیشخند

*****
دهه شصتی ها باید بیسکوییت تینا رو یادشون باشه. همونی که روی جلدش عکس یه گل سفید شبیه گل گندم بود. :)

844. رنگ بازی :)



+ امروز روز خوبی بود. خوب درس خوندم. سه شنبه باااااااااااازم امتحان دارم. کارم سبک بود و بعدازظهر که اصلا رفتم طبقه بالا نشستم و فقط درس خوندم! به مامانم میگم شما نمیخوای من شاگرد اول بشم بهم افتخار کنی؟؟؟نیشخند و این چنین قسمتی از زمان کاری رو دزدیدم!!نیشخند

++ رنگ بازی یه بخش جدید توی این وبلاگه که از همین حالا عاشقشم! رنگ بازی این پست هم مدادرنگی و لاک و خط کشی های کتاب درسیم!قلب

843. من ِ دانشجو!

یکی از همکلاس های شوخ و شنگم اسمس داده که:

تا حالا یه بچه مارمولک دم بریده ی تحصیلکرده رو توی یه پلاستیک پرس شده دیدی؟ اگه ندیدی یه نگاه به کارت دانشجوییت بنداز! روزت مبارک!خنده

آخه من الان دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو؟ این چه مدل تبریک گفتنه؟نیشخند

چقدر خوشحالم از بابت روز دانشجو و مشمول ِ تبریکش بودن :)

*****

امتحان میان ترم ِ نظریه ها رو که این هفته بود خوب ندادم. فکر میکنم نصف نمره رو بگیرم مثلا. ولی خب یه تلنگر بود که برای ترم باید خیییییییییییییلی ریزتر و بیشتر خوند.

امتحان هفته ی قبلش که با استاد محبوبم بود رو این هفته صحیح کرده بود و آورده بود. ابتدا سه نفر اول رو خوند. بعد هم بقیه رو. من نفر دوم کلاس شدم. خیییییییییییییلی حس خوبی بود.

دلم میخواد خیییییییییییییلی درس بخونم و جزو بچه هایی باشم که استادا اسمشون رو بلدن و باهاشون مرتبطن. همینطور که الان استادام موقع حضور غیاب به اسم من که میرسن سرشون رو بلند نمی کنن و تیک حضور رو میزنن. دیگه میشناسن منو :)

یه سری برنامه های جدید در پیش دارم ولی چون نمیخوام پست طولانی بشه، بمونه پست های بعدی!

*****

کی متوجه شد قالب وبلاگ عوض شده؟؟؟نیشخند

قالب قبلی یه سری مشکلات داشت و داشتم اذیت می شدم. یکی از قالب های ساده ی بلاگفا رو انتخاب کردم و فکر می کردم خودم میتونم هدرم رو واردش کنم. ولی نتونستمنیشخند و دست به دامن ِ هانیه جانم شدم. کلی زحمت کشید. هم هدر رو جایگزین کرد. هم رنگ ها رو درست کرد. انشاالله جبران کنم هانیه ی عزیزمماچ

هانیه گفت هدر جدید بزن. ولی این قالب و هدر رو دوس دارم. اصلا نمیتونم "اردیبهشتی تمام عیار" رو به شکل دیگه ای تصور کنم!قلب

*****

 این آهنگقلب

842. جمعه 15 آذر 92 :)







841

از عصر ما اینجا فیلم داریم. دفترمون سر یه نبشه و خیابون کناری هم از این خیابونای سر بالایی سرپایینیه! برف سنگین! نشسته بود روی زمین! همزمان برف شدید همراه با باد در حال وزیدن!



اکثر ماشین ها زنجیر چرخ نداشتن و سربالایی رو سر میخوردن نمیتونستن بالا بیان. مردم کمک میکردن هل میدادن، بعد جلوی دفتر ما که میرسید چون فرعی به اصلی بود مجبور بودن ترمز بزنن ماشین لیز میخورد و میفتاد توی جوب! اصلا یه فیلمی شده بود!نیشخند
بعد این وسط توی همین لیز خوردنا چند تا تصادف هم اتفاق افتاد سر همین نبش!!!
بعد آقای شریک که معرف حضورتون هست. خیلی هم شوخه!!! وایساده بود جلوی ویترین مغازه انگار که داره میکرو درایور بازی میکنه مثلا!! هی می گفت "آ بیا بیا! بیفت توی جوب!" یا مثلا "تینا خانوم بدو دعوا شد!"نیشخند
اونقدر از دستش خندیدم که خدا میدونه!!!
ماشین خودش رو هم برده بود یه عالمه دور از مغازه پارک کرده بود که اتفاقی براش نیفته!
*****
از اون طرف داییم به شدت سرما خورده و امروز دفتر نیومد. بعد این آقای شریک که سید هم هست، خیلی جدی می گفت "آه ِ سید گریبانشو گرفته!"نیشخند
بعد من یه بار اذیتش کردم خیلی جدی گفتم "خورد به ماشینتون! واااااااااااااااای" بنده خدا با هول پرید. گفتم "آه ِ کُردها می تونست باشه"
در جواب میگه "آخه آه ِ سید فقط آدمو گوشمالی میده. ولی آه ِ کُردها تا نکُشه ول نمیکنه"قهقهه
*****
+ من عااااااااااااااااااااااشق و وااااااااااااااااااااااله و دیوااااااااااااانه ی این هوا هستمقلب
++ کلی حرف دارم واسه گفتن. به زودی میام باز! :)
+++ تیپ امروزمو خیلی دوس داشتم. شلوار و پالتوی مشکی. شال و لاک نارنجی!قلب

ادامه نوشته

840

دم غروب یهو فروشگاه شلوغ شد. یه خانوم و یه دختربچه اومدن داخل و رفتن سمت دکور چوبی ها. به اجبار از پشت میزم بلند شدم و رفتم سمتشون! بعد یهو مثل برق گرفته ها دیدم خانومه معلمم بوده!!!!!!!!!!!!!! گفتم شما خانوم فلانی نیستین؟؟؟؟ گفت چرا! یکی دو سال پیش شاگردم بودی. گفتم ۱۰ سال پیش!!!!!!!!!!!!!

الان که دارم اینا رو می نویسم، یه لحظه از عدد ۱۰ شوکه شدم. باورم نمیشه این همه از دوران دبیرستانم گذشته باشه. ولی گذشته! سال ۸۲ سوم دبیرستان بودم.

برام جالب بود که یه دختربچه ی ۸-۹ ساله همراه معلمم بود و حتما دخترش بود. اون زمانی که من شاگردش بودم یه تازه عروس ترگل ورگل بود که بچه هم نداشت :)

برام جالب بود که اونقدر ساده بود. همونجوری که به یاد داشتمِش، یه مانتوی بلند و یه مقنعه ی مشکی! فرهنگی بودن خدایی سخته! همه جا باید ساده ی ساده باشی. حتی وقتی با شوهر و بچه در حال خرید و گشت و گذاری!

*********

یکی از اتفاقات جالبی که تا حالا چند بار تکرار شده، اینه که بعضیا میان پله های گرد ِ وسط مغازه رو قیمت می کنن!! یعنی واقعا نمی بینن یه طبقه ی دومی هست که این پله ها بهش وصل شده و دکوری نیست؟؟

 

+ آماده نیستم واسه امتحان فردا! مثلا قرار بود عصر امروز نرم و درس بخونم. اما تا ۹ شب دفتر بودم امیدوارم از قسمت هایی که من خوندم و مسلط هستم سوال داده باشه!

839

روز اول و دوم ِ کار خیییییییییییلی خسته شدم. اونقدر که تمام وقتی رو که خونه بودم یا خوابیدم یا چرت زدم! بخصوص صبح  از خواب بیدار شدن برام مرگ بود.

درس هم که اصلا نخوندم هفته ی پیش. امتحانم رو هم افتضاح دادم احتمالا ...

این هفته، تقریبا هفته ی دوم هست. میگم تقریبا چون آخرهفته ی دو هفته قبل هم دفتر بودم. کمتر خسته میشم. برنامه م روی روال افتاده. صبح ها راحت تر بیدار میشم. امروز سه تا یک ربع پیاده روی هم کردم. (صبح که میرفتم - ظهر که برمی گشتم - عصر که میرفتم) برنامه ی درسام هم با اینکه خیلی بهشون نرسیدم، اما حداقل برای امتحان میان ترم سه شنبه برنامه ریزی کردم و فقط ۳۰-۴۰ صفحه مونده که هماهنگ کردم فردا عصر دفتر نرم و به کارام برسم.

این که میگم کامل به درس ها نرسیدم، مثلا به ترجمه ی زبان نرسیدم که مهم نیست. چون جلسات اول خودمو نشون دادم و استاده من رو صدا نخواهد کرد.

القصه و خلاصه!

بابرنامه تر شدم! وقت شناس تر شدم!

میدونم که شرایطم بهتر هم خواهد شد و یک کم که بگذره با شرایط سازگارتر خواهم شد. ولی در حال حاضر دغدغه ی امتحانای میان ترم و پایان ترم رو دارم. چون حالا که بین همکلاسی ها و اساتیدم یه عنوان یه دانشجوی پویا و فعال شناخته شدم، نمیخوام نمره هام کم بشه و این موقعیت رو از دست بدم. میدونم که از پسش برمیام!!

یعنی بچه ها اونقدر من رو قبول دارن که این هفته هیشکی باور نمی کرد من درس نخوندم و "الهی به امید تو" اومدم سر جلسه!!!!

***********

صبح که گفتم با چه شرایطی سعی میکردم درس بخونم! شرایط ِ عصر هم دست کمی نداشت!

و این سختی باعث شده بود که وقتی یک ساعت پیش اومدم خونه، بدون کوچکترین مشکلی در تمرکز، توی کتاب غرق بشم و به راحتی یه فصل رو تموم کنم.

به این دقییییییییییییییقا میگن ظرفیت!

که تا در شرایط سخت قرار نگیریم، ظرفیت و توانمون بالا نخواهد رفت و قدر عافیت رو نخواهیم دونست و هرچی فکر کنیم و به زبون بیاریم که کارمون رو بلدیم و خیلی باتجربه ایم و ... لاف و گزافی بیش نیست!!

خوشحالم که زندگیم اینجوری شده. احساس مفید، فعال و زنده بودن می کنم رفقا!

+ چهارشنبه عصرها توی سرویس قسمت نوت ِ گوشیم بازه و مدام دارم از ترانه ی آهنگ های قشنگی که راننده سلکت کرده یادداشت برمیدارم. بعد میام خونه  و اون تیکه ی آهنگ رو توی گوگل سرچ می کنم، اسم آهنگ رو درمیارم و دانلودش می کنم! این آهنگ رو هم، همینجوری پیدا کردم!! هیچ توجه کردین این راننده حرفه ای ها اکثرا چه سلکشن های قشنگی دارن؟؟ بخصوص که جوون هم باشن! خب تمام زندگیشون توی ماشین میگذره دیگه .. الان خیلی وقته آهنگام رو یا اینجوری پیدا می کنم یا هر از گاهی که تلویزیون رو روشن می کنم از پی ام سی میشنوم و بعد دانلود میکنم. فعلا روز و شبم شده اون آهنگ بالا و آهنگ "تو یه دختر شیکی با موی مشکی" ِ آرمین"

++ واقعا شرمنده م که نمیرسم درست حسابی به وبلاگاتون سر بزنم

838


من همونی بودم که وقتی داشتم درس میخوندم، باتری ساعت رومیزی رو درمیاوردم که تیک تیک نکنه. حتی صدای لامپ مهتابی آزارم میداد!

حالا در شرایط اضطرار درحالی دارم برای امتحان سه شنبه درس میخونم که از بالای دفتر صدای حرف زدن میاد، شیشه بر داره اندازه ی میزها رو میگیره و سمت راستم نصاب داره با دِرِل (دلر؟) کار میکنه و روی استندها شیر روشویی نصب می کنه!

هوووووووووووووووم!


837. من از پسش برمیام!

همه ی آدم ها اشتباه می کنند!

آدم قوی اونی نیست که هیچوقت زمین نمی خوره!

آدم قوی اونیه که وقتی زمین خورد، بلافاصله دست روی زانوهاش بزاره و بلــــــــــــند بشه!!!!!

+ من از پسش برمیام، یه بخش جدید توی این وبلاگه!

بیاید به خودمون کمک کنیم. قوی باشیم. زندگی رو از اونی که هست سخت تر نکنیم!

بیاید از پسش بربیایم!!

836

یه دختر خیلی خیلی خوب هست که توی مجموعه ی قبلی با مامان کار می کرد. برای این دفتر که میخواستن یه کارمند دیگه اضافه کنن، مامان ایشون رو هم کاندید کرد. برای مصاحبه اومد و مورد پسند سایر شرکا هم قرار گرفت.

امروز همینجوری اومده بود پیشمون. یه قرارداد پیش اومد که باید پیش فاکتورهاشو توی اکسل  آماده می کردیم. منم که کاملا صفر کیلومتر!!!

اومده بود یه سر بزنه. اما طفلکی موند و تماااااام نکات رو بی دریغ و با روی خوش به من یاد داد. اون روزی هم که برای مصاحبه اومده بود، کلی چیز یادم داد درصورتی که معلوم نبود قراره به مجموعه اضافه بشه یا نه!

از اون آدماس که یه دل ِ دریایی و یه روی خوش و همیشه خندون دارن و واقعا از دیدنشون انرژی می گیری. خیلی خوشحالم. محیط داره روزبروز برام دلپذیرتر میشه.

*****


ادامه نوشته

835. تو یه دختر شیکی با موی مشکی!

 

این آهنگ

+ شروع هفته با لبخند لطفا! :)

834

رفتم دو تا لاک جدید خریدم. یکیش تقریبا "سبز آبی" و اون یکی یه نارنجی خوشرنگ! از یکی دو رنگ دیگه هم خوشم اومده بود. ولی چشمامو بستم و به پول توی کیفم فکر کردم!

با این فکر که سر ماه بعد از حقوق گرفتن میام دو سه رنگ دیگه میخرم، اومدم بیرون!

این چیزای کوچیک چقدر توی روحیه آدم تاثیر داره. مثلا به این فکر کنم که روز شنبه برای سرکار رفتن شلوار کتان سورمه ای و مانتو با شال سورمه ای رو بپوشم، بعد به این فکر کنم که لاک پوست پیازی بزنم یا اون آبی کمرنگه یا این "سبز آبی" جدیده.

یه روزی به کسی که به این چیزا فکر میکرد و بها میداد، می خندیدم و می گفتم آخه یه آدم چقدر میتونه سطحی باشه؟؟؟؟ ولی امروز خوب میدونم در کنار تماااااااااااام مشغله های واقعی ِ زندگی، همین چیزای کوچیک کوچیک روحیه ی آدم رو زیر و رو می کنه ...

*****


ادامه نوشته

833. و بعد از مدت ها گرررررررررررررربه!

بعد از کلاس ِ صبحم با عجله برگشتم خوابگاه که برای امتحان بعدازظهر درس بخونم. جلوی درب سالن ورودی ِ خوابگاه که رسیده یه بچه گربه ی خییییییییییییییلی خوشگل رو دیدم که کنار دیوار ایستاده تا از وزش شدید ِ باد در امان بمونه! من رو که دید پرید رفت روی میز و صندلی ای که کمی دورتر قرار داشت.

یه کم بی حرکت ایستادم و صدای گربه درآوردم تا آروم آروم اومد طرفم و با احتیاط کنارم نشست


ادامه نوشته

832

يكي از كلاس هاي اين هفته به گفته ي استادش معلوم نبود تشكيل ميشه يا نه و من چون تنها كسي بودم كه شماره ي استاد رو داشتم، از طرف استاد و بچه ها انتخاب شدم كه روز دوشنبه يعني ديروز به استاد زنگ بزنم و بعد هم به بقيه خبر بدم كه كلاس داريم يا خير.

به همين دليل هركسي هم كه توي كلاس شماره م رو نداشت، هفته ي قبل ازم شماره گرفت و بنده رسما ۱۱۸ شدم!!!


ادامه نوشته

831. بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم! :)

این روزها اونقدر انرژی دارم که احساس می کنم میتونم کوه رو هم جابجا کنم. حالم خیلی خوبه. پر از روحیه و انگیزه و امید به زندگی هستم.

دو روزه که رسما دارم میرم سرکار. صبح میرم دفتر تا ظهر. بعد دوباره عصر میرم تا شب که با مامان برمی گردم. محیط دفتر و فروشگاهمون رو خیلی خیلی دوست دارم. یعنی اگه لازم باشه می تونم شب تا صبح هم اونجا بمونم!!


ادامه نوشته

830. خوشبختی در اولین روز ِ سومین ماه ِ سومین فصل ِ سال!

توی شهر بارون میومد. خنده خنده گفتیم حتتتتتتتتتتتما بالا داره برف میاد. بالا یعنی خارج شهر! یعنی کوه!!

راه افتادیم. جاده خیییییییییییلی قشنگ بود. سبز و زرد و قرمز! اما اثری از سفیدی برف نبود ..

همینجوری که میرفتیم بالا، کم کم لکه های سفید سفید روی زمین دیده میشد. بعد کم کم مه همه جا رو گرفت. طوری که فقط چند مترجلوتر رو میتونستی ببینی!!



اونقدررررررررررررر ذوق زده بودم که فقط خدا میدونه!! یعنی واقعا نمیدونستم بخندم. جیغ بکشم. برف رو نشون بدم. عکس بگیرم یا چیکار کنم!!!!

خلاصه که بالاخره یه جا ایستادیم. محو شده بودم. محو ِ این خوشبختی زود هنگام! خوشبختی در اولین روز ِ سومین ماه ِ سومین فصل ِ سال!!!!

هوای سررررررررررررررد و زمستونی! زمینا و درختای پوشیده از برف! حرکت آهسته و با زنجیر چرخ ماشینا! بخاری که موقع حرف زدن از دهان خارج میشد! و .....! عااااااااااالی بود!

من زودتر از بیشتر همشهریام و بیشتر شمااااااااااااا برف دیدم امسال!!!!


ادامه نوشته