519. به روایت تیناک!

دو ساله شدم. ورود به سال سومم مبارک

زندگیم تا دلت بخواد فراز و نشیب داشته. خنده و گریه داشته. قهر و آشتی. عشق و نفرت. بلبل زبونی و خمودگی. بالا و پایین داشته و ....

همه چیز داشته الا نبودن

هستم. هنوز هستم. یه جور دیگه. بزرگتر شدم خب. اگر قرار باشه امروز مثل اول آبان 87 باشم که یعنی تمام بودنم هیچی به جز یه دور باطل نبوده! نیست!

 تنها کاری که میتونم برای تینا بکنم اینه که مثل تموم این دو سال دختر خوبی براش باشم.

بزرگ تر شدم. نه به اندازه ی یک سال که خیلی بیشتر!

قد و قواره ی کوچیکم رو نبین. منزوی و درونگرا شدنم رو نبین.

روزی گفتم من اومدم که باشم. امروز هم همینو میگم!

قرار بر نبودنم نبوده و نیست! اما این بار ....

ولش کن

همه چیز به وقتش

2 ساله شدم

 

پی نوشت: گفت تلخ شدی. گفتم شرایط!

518

میگم: فقط بلدی چرت و پرت به هم ببافی!

میگه: تو هم فقط بلدی موش مرده بازی دربیاری!

میگم: همون که گفتم! اینم نمونه ش!

 

517

 

نه شیر میخوام نه پوشک

موشک جواب موشک


516. دلم ...


بازی به دعوت دافی نگار : (مرسی نگار جان)

بدترین اتفاق زندگیم: درگیری های خانوادگی ناشی از تصمیم پدر و مادرم برای جدایی و بعد از اون!

بهترین اتفاق زندگیم: زندگی من به جز اون برهه ی زمانی خاص٬ مالامال از اتفاقات خوب بوده٬ هست و قطعا خواهد بود! به امید خدام!

بدترین تصمیم: تصمیمات نابجایی توی زندگیم داشتم. اما معتقدم اگر نبودند٬ من الان اینی نبودم که هستم. و از اونجایی که خودِ الانم رو دوس دارم٬ هیچ کدومشون رو بد نمیدونم

بزرگترین پشیمونی: چیزی یادم نمیاد

فرد تاثیرگذار در زندگیم: بدون شک در طی سال های اخیر مادرم تاثیرگذارترین فرد زندگیم بوده!

چه آرزویی دارم: در حال حاضر قبولی ارشد در آزمون بهمن ماه!

اعتقاد به معجزه: دارم! کاملا! لحظه به لحظه ی زندگیم تا به امروز مملو از معجزه بوده! هرچند بودنمون هم خودش یه معجزه س٬ اما منظورم در اینجا معجزات خاص و چشمگیره!

چقدر خوش شانسم: به شانس اعتقادی ندارم! هر چیزی که میشه به خوش شانسی نسبتش داد٬ با سعی و تلاش کسب کردم و هرچی هم که بدشانسی به حساب میاد٬ کم کاری خودم بوده و بس! باقی هم مربوط به قوانین احتمالاته نه شانس!

خیانت: یکی از رذیلانه ترین لغات در واژه نامه ی تینا!

عشق: در موردش حرف نمیزنم. چون فقط اون هایی که چشیدنش٬ درکش میکنن و باقی اون رو به تمسخر میگیرن. گروه اول نیازی به توجیه و تعریف شخصی من ندارن. گروه دوم هم توجیه ناپذیر هستن البته تا اطلاع ثانوی!

دروغ: دنیامون رو متزلزل و بی اعتماد کرده!

از کی بدم میاد: به خودم مربوطه!

تا حالا دل کسی رو شکوندم: تا به چی بگی دل شکوندن!

دلیل انتخاب اسم وبلاگ: یه اتفاق بود. اتفاقی خوشایند!

تعریفم از زندگی خودم: دنیا دنیا آرامش!

خوشبختی: به تعریف عشق رجوع شود و اضافه میکنم که تعریف دافی نگار رو رد میکنم و به جای اون می گم داشتن پول به قدر کفایت٬ برای یه زندگی خوب٬ شرط لازمه٬ اما کافی نیست!

این واژه ها یادآور چی هستند؟

هلو: (بیشتر دخترایی که بازی رو انجام دادن٬ در جواب این کلمه گفتن خودم!) هلو از نظر من: حلاوت و شیرینی بعد از یه مسابقه ی خوب. نمیدونم چرا برام یادآور روزهای تابستونی سال های دبیرستانمه. که بعد از یه مسابقه ی بسکتبال عالی با لذت میخوردمش!

خدا: پناه

امام حسین: سبز

اشک: غلیان احساسات! چه در شادی و چه در غم!

کوه: هوای تازه و  ختک!

فرار از زندان: یاد داریوش میفتم. "دنیای زندونی دیواره! زندونی از دیوار بیزاره!"

هوش: دارم  زیاد هم دارم! همه میگن! خودم هم!

خواهرشوهر: نمی دونم

رنگ چشمام: دوسش دارم

چه رنگی: صورتی!

جواب تلفن و ارتباطات: جزء لاینفک زندگیم!

حرف آخر: برای اولین بار در این نزدیک دو سال٬ هیچکس رو به ادامه ی بازی دعوت نمیکنم. دلم ... گرفته از دنیاتون!

515

در کنار اکثر کسانی که به شغل شریف رانندگی مشغولند

.

.

.

همیشه پای یک بسته تخمه در میان است!

 

514. چموش

 

پیرو این پست

 

هنوزم که هنوزه کودک درونم واسه خودش میتازونه و من رو هر جایی که بخواد دنبال خودش میکشونه!

مجبورم میکنه جلوی جوراب فروشای دست فروش بایستم و دونه دونه جورابای رنگی رو لمس کنم و آخرش هم فقط یه جفتش٬ چشمشو میگیره!

توی مغازه های فانتزی٬ قفسه های عروسکا رو زیر و رو می کنه و کلی با هر کدوم ادا اصول میریزه و میخنده و وقتی خوب قفسه ها رو بهم ریخت و خیالش راحت شد٬ با هم از مغازه میایم بیرون. در حالی که با تجسم چهره ی کفری فروشنده٬ یه لبخند پت و پهن مرموز روی لباش جاخوش کرده!

کودک درونم هنوز به سن مدرسه نرسیده و برای اینکه راضیش کنم بزاره درس بخونم و آروم بشینه٬ مجبورم یه عالمه خودکار و مدادو پاک کن رنگی براش بخرم!

برنامه کودکان بعدازظهرای شبکه دو رو دوس داره! برنامه ی "ترمه و طلا"! بخاطر لحن بچه گانه و شیرین مجری ذوق میکنه و گاهی منو وادار می کنه تا اون مدلی حرف بزنم!

سیب زمینی سرخ کرده رو دوس داره. اونم وقتی هنوز سرگازه! که کلی بالا پایین بپره و فوتش کنه و بعد هم مزه مزه ش کنه!

زیر بارون راه رفتن رو دوست داره. بی خیال سر و ظاهر من که میخواد زیر بارون گند بخوره!

کودک درونم. هنوز کودکه و البته قرار بر بزرگ شدنش هم نیست! از کسایی که به اسم متمدن بودن و روشنفکری و این مزخرفات کوچولوی درونشونو زیر پا له میکنن بدم میاد!

روشنفکری و تمدن مزخرف نیست. ادا در آوردن و تظاهر و تمسخر آدم های عادی که راحت و بی دغدغه زندگی میکنن مزخرفه!

کودک درونمو دوس دارم. شور زندگیمه!

چارچشمی مراقبشم. لحظه به لحظه!

بهش بها میدم. پر و بال هم!

باید باشه. باید همیشه باشه تا من تینا بمونم!

513. آب را ...

آب را گل نكنيم
 شايد اين آب روان
 مي رود پاي سپيداري
 تا فرو شويد اندوه دلي

عکس از خودم!

خدا رو شکر واسه حس خوب این روزا! خدا رو شکر بخاطر این آب روان. بخاطر اون درخت ستبر. به خاطر اون برگای زرد و نارنجی خوشگل.  به خاطر همه چیز و خیلی چیزا.

پ.ن: کامنت ها جوابیده خواهند شد!

512. سايه

شنيدي ميگن "طرف از سايهء خودشم ميترسه"؟

حالا حكايت اين آقا پسره!

شايدم قضيهء اون پشه هس!

همون كه وقتي بهش رو ميدي فرودگاه ميخواد!

طرف زيادي به سايه ش رو داده!

گاهي هم سايهء محترم پاشو از گليمش درازتر ميكنه و واسه خودش جلو جلو راه ميفته

بعد هر چي سرش داد بزني كه "صبر كن" و هرچقدر هم تند بري بهش نميرسي!

اصلا چه معني داره سايهء آدم جلوتر از آدم راه بره؟؟؟ سايه بايد مودب و سربزير دنبالت بياد هميشه! اين يه اصله توي زندگي! ديگه اگه زورت به سايهء خودت هم نرسه كه واويلا!

يعني آدم چقدر بايد بدبخت باشه كه حتي سايه ش هم ازش حساب نبره و براش شاخ و شونه بكشه و زور بازوشو به رخ بكشه!

خدا رو شكر از اون اول مواظب سايه م بودم و نزاشتم با سايه هاي ناباب رفاقت كنه!

.

.

البت يه چيز ديگه هم هستا! اين كه چقدر "آدم" باشي و براي سايه ت قابل احترام!

511. عذر تقصیر بابت تاخیر

part 1

هــــَــــــــــــه  دیدین برگشتم؟!

پ.1: یعنی تو فکر کردی من اینقدر گیجم که فرق بین سنجد و زیزی گولو رو نمیدونم؟! عکس سنجد نداشتم جاش زیزی گولو گذاشتم. حالا چی شده مگه؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

part 2

لباسای سیاه رو از تنتون در بیارین.

آی پسر! بپر اون خرماها رو پس بده جاش چند تا جعبه شیرینی خامه ای بگیر

آی دختر! پاشو حیاطو آب و جارو کن الان مهمونا از راه میرسن!

خانوم! شام داریم یا از بیرون سفارش بدم؟

آقا! بپر سر کوچه از آقا رجب یه چند کیلو میوه بگیر. جلو مردم آبرومون نره

تو که هنوز وایسادی! دِ یه کاری بکن! نمیدونی چی شده؟؟؟؟ باباجون! تینا برگشته! بعد از ایــــــــــــــن همه مدت!

 

پ.2: چه خود شیفته!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

part 3

ببخشید که بی خبر رفتم.

ناغافل افتادم توی یه موج بزرگ از کار و گرفتاری.

یه جورایی زندگیم عوض شده و البته این تحول هنوز هم ادامه داره و تموم نشده.

نه بابا! ربطی به دروغ 13 عید نداره! خیالت تخت!

تغییرات خوشایند! اما وقت گیر و توان فرسا

به اینترنت دسترسی نداشتم. الان هم کافی نت هستم و فقط اومدم تو رو از سلامتیم مطلع کنم

نمیدونم کی، ولی برمیگردم

به امید خدا به زودی!

پس همچنان دوستم باش و منتظرم!