266. روبیک ِ بارونی!


ادامه نوشته

265. پرستویی

پرویز پرستویی رو هممون خوب میشناسیم و تا اونجایی که میدونم تقریبا کسی نیست که از پرویز پرستویی و فیلماش خاطره ای نداشته باشه

اولیش که یادم میاد "لیلی با من است" بود

بعد از این همه سال٬خنده های از ته دل بابارو بخاطر مزه پرونی های پرستویی٬خوب بخاطر دارم.سنم کم بود.سوم یا چهارم ابتدایی بودم.خیلی جاهای فیلم از خنده ی بابا به خنده میفتادم!چقــــــــــدر که این فیلم مخاطب داشت و چقدر توی دل مردم جاباز کرد و از نظر من یکی از اولین پله های ترقی پرستویی همون "لیلی با من است" پرخاطره بود!

پرویز پرستویی در نقش های مختلف خوب خودشو نشون داده و تواناییشو در ایفای نقش های مختلف به رخ همه کشیده!

از پرویز پرستویی ژانرهای مختلفی دیدیم.اون چیزی که خیلی بارزه اینه که در هر نقشی که بازی کرده خوش درخشیده!

 

 بعد از موردی که در بالا ذکر کردم٬کافه ترانزیت رو دوست داشتم

 

 

 

 

 

 

 

داستان زندگی سخت ِ یک زن ِ محکم که حاضر نیست زیر بار خفت و منت یک مرد متعصب بره!تابو شکنی میکنه و روی پای خودش می ایسته!فیلم تحسین برانگیزی بود!

 فیلم بعدیش که خیلی روی من و همه تاثیر گذاشت و عین توپ صدا کرد چی بود؟

آباریکلا! "مارمولک" بود!

تازه دبیرستان رو تموم کرده بودم که مارمولک رو دیدم!هیچوقت اون شبو یادم نمیره!سی دی رو گیر آورده بودیم (تازه ممنوع شده بود فیلمش) کیفیت صداش خوب نبود.صداشو تا آخر زیاد کرده بودیم تا بشنویم چی میگن.برقا رو هم خاموش کرده بودیم!عین سینما شده بود!کلی خوش گذشت.مهمون داشتیم و ...  بگذریم!

فیلم متفاوتی بود!

دوسش داشتم!

بعضی از فیلمارو یه جور دیگه دوس دارم.مثلا فیلم کما(محمدرضا گلزار) آدم برفی(اکبرعبدی) و بعد از سال ها مارمولک!

به نظر من این فیلم هم کلی تابو شکنی داشت!

و بعد از اون یه فیلم پر از حس

به نام پدر!

 

تعداد فیلم هایی که از نظر احساسی من رو تحت تاثیر قرار میدن٬زیاد نیست.اما این از اون فیلما بود.به خصوص قسمت هایی که گلشیفته روی تخت بیمارستان٬پدرشو بازخواست میکرد...

و امشب یه فیلم دیگه ازش دیدم

 

فیلمی که توی جشنواره ی فجر امسال هم محبوبیت خوبی بدست آورد

و

آخرین فیلم ایشون که الان هم روی پرده هست:کتاب قانون

نمیدونم چند نفرتون کتاب قانون رو دیدین!اما اون هم فیلم خوبی بود.و منظور از کتاب قانون هم که قرآن بود!دوسش داشتم!

یه جورایی زیرزیرکی در قالب خنده٬نکاتی مطرح شده بود که شاید خیلیا ازش غافل هستن.از جمله خودمون!

 

پرستویی فیلم زیاد داره که فقط ذکر نام فیلم هاش میتونه یه پست جداگانه رو پوشش بده!

اما غرض در اینجا٬معرفی ایشون نبود.بلکه یه یادآوری بود و بس

و بهانه ی اون فیلم بیست بود که امشب به همراه خانواده دیدم.

اعضای خانواده ی من در انتخاب فیلم سلیقه ی یکسانی ندارن.اما این از اون فیلمایی بود که ما رو دور هم جمع کرد و با هم ازش لذت بردیم

فیلم های پرستویی اگرچه با خنده همراه باشن٬معمولا قصه ی درد هستن!دردهای پنهانی که گاهی اونقدر جزو بدیهیات میشن سوزششون از یاد همه میرن!

خنده ی فیلم های پرستویی بیشتر به یه زهرخند و خنده از سر تمسخر شباهت داره

یکی از ویژگی های فیلماش اینه که از هر قشر و با هر سلیقه ای مخاطب داره!

یعنی اکثر فیلم هایی که ایشون در اون ها هنرنمایی کرده جزو فیلم های قوی محسوب میشن!فیلمهایی که هم عامه پسند هستن هم خاص پسند!

 و در آخر نتیجه ای که امروز بهش رسیدم!

فیلم های پرستویی رو نباید از دست داد!چون کارشو بلده.خوب هم بلده!

264. چگونه میتوان صاحب یک بسته پاستیل شد!


ادامه نوشته

263. رکورددار جدید گینس!


ادامه نوشته

262. یو ها ها ها ها ها ها!


ادامه نوشته

261. شکوائیه!


ادامه نوشته

260. ولوله!


ادامه نوشته

259. خوابیدی بدون لالایی و قصه:))))


ادامه نوشته

258. تینالاسیون!!!!


ادامه نوشته

257. تینای قدرتمند!!!!!


ادامه نوشته

256. دلم میخواد...!


ادامه نوشته

255. صمدبهرنگی و ما

بخش یزرگی از کودکی های من با کودکی های مادرم عجین شد.همان بخشی که در آن "صمد" بود و "اولدوز" و "عروسک گنده" و "یاشار" و آن جنگل رویایی که عروسک ها در آن جشن سالانه داشتند

همان بخشی که من بودم و یک دنیا عشق مادر و موضوع مشترکی برای صحبت٬که از دیروزهای شیرین مادر آمده بود و به امروز من پیوند خورده بود

خیالات کودکانه - دخترانه ی من اول بار با حسرت داشتن آن "عروسک گنده سخنگو" به جوشش درآمد و بارور شد.همان که برای چشیدن طعم داشتنش٬اولدوز  ِ داستان ِ صمد شدم و دیدم که چگونه عروسک تبدیل به کبوتر شد.٬بر بالش نشستم و به جشن جنگلی عروسک ها رفتم

اولین خیال من سیندرلا بودن یا داشتن آن کالسکه ی پرزرق و برق کدویی نبود بلکه این ها بود.آنچه از ذهن یک بزرگمرد وطنی بیرون آمده بود٬چنان مرا در خود غرق کرده بود که به دنبال خیال و اسطوره ی دیگری نبودم

نِموی کودکی های من "ماهی سیاه کوچولو"ی صمد بود.همان ماهی کوچک سربه هوا و بازیگوشی که همه مان خوب میشناسیمش...

سنم کم است برای آشنای دیرین صمد بودن.اما آنقدر از او و دنیای شیرینش سهم برده ام که برای صحبت از او خود را محق بدانم

و حال٬کودک امروز٬نه از صمد و دنیایش چیزی میداند نه از سیندرلا و هانسل و گرتل و ....!

چوب دو سر سوخته!

من نمیدانم چرا برای کودک امروز صمدی نیست.نمیدانم که چرا دنیای او به اندازه ی دنیای کودکی های من آرام و زیبا نیست و حتی به جرات میتوانم بگویم پر از هجویات است!

و یا شاید کودک امروز قربانی "افکاری" هجو شده است.افکاری که سعی دارند برای او داستان وطنی بسازند٬بی آنکه بدانند صمد بودن کار هرکس نیست. صمد شدن و صمد بودن و  صمد ماندن

 پ.ن:این درد دنیای بچه های امروز فقط مختص کتاب قصه هاشون نیست.توی شهرقصه 1 و شهرقصه 2 و شهرقصه 3 با هم دوره کردیم بخشی از دنیامون رو که نسل امروز از اون بی بهره هستند.

254. این منم!


ادامه نوشته

253. یه جور دیگه


ادامه نوشته

252


ادامه نوشته

251. یک آن!!!!


ادامه نوشته

250. تابالوگا!


ادامه نوشته

249. چیلیق چیلیق!!!


ادامه نوشته

248. خوش و آروم


ادامه نوشته

247. بدو بازی!:دی!!!!!!!!


ادامه نوشته

246. مترسک

 


بیچاره مترسک!

هرچه تقلا میکرد٬نمی توانست آن کلاغ های سمج را از تن خود دور کند.
احساس میکرد تَنَش بیش از این تاب سنگینی آن موجودات مزاحم را نخواهد آورد.
با خود فکر کرد کاش مثل پدربزرگ٬مهیب و تنومند بود.کاش میتوانست برای یک بار هم که شده٬در مواجهه با کلاغ ها٬هراس را در چشم های آنان ببیند.

به یاد حرف پدربزرگ افتاد. "به درد جرز لای دیوار هم نمیخوری" شاید راست میگفت...

پدربزرگ دیر زمانی بود که بازنشسته شده بود.آخر پیر شده بود و دیگر طاقت سرما و گرمای گاه و بیگاه مزرعه را نداشت.چند شب پیش که به دیدارش آمده بود٬وقتی مترسک را در خواب و کلاغ ها را در پناهش دیده بود٬گفته بود "به درد جرز لای دیوار هم نمیخوری"

اما چه کاری از  او برمی آمد؟او با آن اندام نحیف و نزار چه میتوانست انجام دهد؟او که از منقارهای تیز کلاغ ها خوف داشت٬چگونه میتوانست آن ها را بترساند؟

و باز به قول پدربزرگ:

"مترسک هم بودند مترسک های قدیم"

مترسک به فکر فرو رفت.پدربزرگ اشتباه کرده بود

اصلش باید میگفت:

"مرد هم بودند مردهای قدیم"

آخر مترسک ساخته ی دست مرد مزرعه دار بود و پدربزرگ ساخته ی دست پدربزرگ وی ...

 

245. جینگیل پینگیلای من!


ادامه نوشته

244. امنیت!!!آرامش!!!آینده ی تامین!!!!


ادامه نوشته

243. در ادامه ی پست جشن


ادامه نوشته

242. وبلاگ من طلایی نیست!صورتیه باباجان!صورتی!


ادامه نوشته

241. فردای مهم من


ادامه نوشته

240. عادت میکنیم-زویاپیرزاد


ادامه نوشته

239. اتواستاپ

ادامه نوشته

238. شوخی خدا گلابی!

ادامه نوشته

237. من تو جشن دیدار آیا؟

سلام سلام

خب بنده الان اومده بودم یه پست بنویسم و بگم که امروز برام چه روز سختی بوده و چقدر خسته بودم و بعدازظهر که اومدم خونه بیهوش شدم و تا ساعت ۱۰ شب خوابیدم و .....

اما!

یه کامنت خصوصی حسابی ذوق زده ام کرد

بخونید:

شنبه 2 آبان1388 ساعت: 23:18 توسط:اقلیما پولادزاده
با سلام و احترام

وبلاگ نويس محترم وبلاگ اردیبهشتی تمام عیار

با توجه به اینکه وبلاگ شما در فهرست طلایی نظرسنجي وبلاگهای بانوان قرار گرفته است از شما دعوت مي شود
تا در مراسمي که به منظور گردهمآيی و تقدیر از بانوان برتر وبلاگستان فارسی توسط پرشین بلاگ تدارک دیده شده است ، شرکت نمايید .
مکان مراسم : تهران - خیابان نجات الهي - نبش ورشو - تالار شهریاران جوان
زمان : 5 شنبه هفتم آبان ماه ساعت 16 الی 18
از ديدار شما خوشحال خواهیم شد .


باتشکر
اقليما پولادزاده

 

در مراسم شرکت خواهم کرد.از بچه ها کسی قصد اومدن داره؟آیا آشنایی خواهم دید؟خیلی خوشحال میشم که این جشن٬بهانه ای باشه برای یه دیدار دوستانه

یه جورای خاصی منتظر پنج شنبه هستم.فکر اینکه حتی یکی از شما رو بتونم از نزدیک ببینم به شدت به وجدم میاره

236. اولین سالگرد صاحبخونه شدن من


ادامه نوشته