164. شهر قصه (2)
توی عالم بچگی گاهی سیندرلا
میشدم و واسه لباس خوشگلی که اون فرشته ی مهربون تنم کرده بود کلی ذوق
میکردم و سوار بر اون کالسکه ی خوشگل و پر زرق و برق کدویی(!!!)اطرافو نگاه
میکردم و لذت میبردم.یا اون موقعی که کفشم روی پله های قصر جا می
موند.برمی گشتم و یه لحظه با حسرت نگاهش می کردم و با سرعت از اونجا دور می
شدم!یه سیندرلا بود و یه کفش خوشگل!![]()
وقتی فیلم سیندرلای "هیلاری داف" رو دیدم خیلی برام جالب بود که سیندرلای مدرن قصه به جای کفش،موبایلشو جا میزاشت!یادمه اون فیلم اولین فیلمی بود که از هیلاری داف دیدم و چنان جذبش شده بودم که شدم یکی از طرفدارای پروپاقرص فیلمای تین ایجری قشنگش!
و یا گاهی سفیدبرفی
می شدم و توی اون جنگل بعد از اون همه ترس و آشفتگی اون حیوونای کوچولو
کوچولو رو توی بغلم میگرفتم و کلی باهاشون حرف میزدم.یا وقتی با شگفتی وارد
طبقه ی دوم خونه ی کوتوله ها
می شدم با شعف و شگفتی به اون وسیله های کوچولو نگاه میکردم و یه لحظه با خودم فکر میکردم نکنه وارد "لیلیپوت" شدم!
و یا زیبای خفته میشدم و سر بزنگاه از سحر جادوگر درمیومدم و از اون دوک نخ ریسی مرگبار
دور میشدم و نقشه هاشو نقش برآب میکردم!
نمیدونم قبل یا بعدش بود که عاشق پوو شدم!![]()
![]()
اون خرس گنده ی شیکمو برای من پر از یاد و خاطره س!یادمه کتاب قصه ش رو هم داشتم.اگه اشتباه نکنم عکسای کتابه هم برجسته بود.
فکر کنم پریادترین صحنه ی این کتاب و کارتون صحنه ایه که پوو توی درخت گیر میکنه!![]()
کارتونای قدیمی غیرمستقیم پر از نکات آموزنده ی بچه گانه بودن که توی ذهن بچه هک میشد.نه اینکه مثلا "خاله نرگس" بخواد بیاد یه سری چیزا رو دیکته کنه و بره!
اون موقع ها همون زمانی که ۴-۳ ساله بودم مامان هرشب قبل از خواب برام قصه میگفت.قصه هایی که الان میدونم هیچکدومش بی حکمت نبودن!مثلا یکیش ماجرای خروسی بود که شبا تا دیروقت بیدار می موند و صبح ها همیشه خواب می موند و نمی تونست مردم رو از خواب بیدار کنه.مامان تعریف می کردد یه شبی که مهمون داشتیم٬از سروصدا خوابم نمی برده و با صدای بلند گفتم: "خاله...!بیا بخواب دیگه!یه وقت مثل آقا خروسه خواب میمونیا!"
خب این از کجا میاد؟از تاثیری که اون قصه در ذهن من گذاشته بود.آموزش غیرمستقیم!
عصر حجر
![]()
از عصر حجر تقریبا هیچی یادم نمیاد
ولی دوم سوم ابتدایی که بودم جامدادی و دفترای با طرح عصر حجر خیلی باب شده بود
یه
جامدادی داشتم.ازینا که زیپی بود.مثل دفتر تخته ای بود.داخلش هم برای مداد
و خودکار و پاک کن و اینا جای کشی داشت.طرح روش عصر حجر بود
.
عشقم بود اون جامدادی![]()
همدوره ی دیگه ی این کارتونا "پسر جنگل" بود![]()
![]()
بعدها که فیلم "جرج جنگل" رو دیدم در درجه ی اول خوشم اومد چون تا حدی یادآور پسر جنگل و بچگیام بود![]()
پینوکیو
و اون فرشته ی مهربونی که از دختر و پسر همه عاشقش بودن
چوبین
و اون چشمی که همه جا دنبالش بود و جاسوسیشو میکرد![]()
صدای حرکت چوبین رو خیلی دوس داشتم.با هر پرشش صدایی بلند میشد که هنوز بعد از گذشت حدود ۱۹-۱۸ سال خوب یادم مونده!
شیر شاه
که یادآور اقتدار بود و مهر به خانواده
جیمبو
اون شعر اولشو یادتونه؟جیمـــبــــــــــــــو جیمـــبــــــــــــــو![]()
یه بولیز کاموایی داشتم عکس جیمبو داشت.عاشقش بودم![]()
کارتونایی مثل میکی موز
رو یادتونه؟هر کارتونی که ویدیویی دستمون میرسید آخرش یه عالمه کارتون داشت.کارتونایی مثل ملوان زبل
مثل
مثل ![]()
کارتونایی که گاها از کارتون اصلی اون نوار ویدیویی بیشتر به دلمون می نشست.![]()
پلنگ صورتی رو یادتونه چه ریلکس بود و بی خیال و حرص دربیار؟
هیچوقت دوسش نداشتم!
رابین هود![]()
کارتون مورد علاقه ی همه ی بچه هاییه که من میشناختم و میشناسم.
یکی
از صحنه هاشو خیلی دوس داشتم و بنظرم بامزه بود!اون قسمتش که نیمه شب
میخواستن کیسه های سکه رو از قصر بدزدن.بیرون پنجره ی قصر طناب بسته بودن و
کیسه ها خیلی قشنگ و مرتب بوسیله ی اون طناب از قصر میومد بیرون!![]()
کارتونای بچگیمون تعدادشون اونقدر زیاده که اگه بخوام همشونو بنویسم باید حداقل ۱۰ تا پست بنویسم!
مثلا اون آهو کوچولوئه "بامبی"
که مورد حمایت تمام پدرش بود و خودش هم کم کم مثل پدرش شد
علاء الدین و چراغ جادو
که
اونقدر تاثیرگذار بود که فیلمای بسیاری برگرفته از اون دیدیم و هنوزم که
هنوزه گهگاه دلمون چراغ جادو میخواد و میگیم که اگه چراغ جادو داشتیم چنین و
چنان...![]()
زنان کوچک![]()
که از محبوب ترینها بود برام
آلیس در سرزمین عجایب
که به شخصه چیز زیادی ازش یادم نیست
و................
گذشت و گذشت...
بزرگتر شدیم...
همراهم باشید.ادامه دارد...
بعدانوشت:کاش بگید شما کدوم قسمتای این کارتونا یادتونه.کجاهاش براتون خاطره انگیزه و ...
