سلام و صد و هزارتا سلام!
امروز برای اولین بار در سال ۸۸ گرمم شد(!!!)و این یعنی شروع فصل گرما!
خدایا!نمیشه یه کم دیگه بارون بیاد برف بیاد؟ خواهش!
باز کشمکش هر ساله ی من با فصل گرما داره شروع میشه.
مشکل اصلی اینه که توی خونه ی ما هیچ کس به اندازه ی من گرمایی نیست.و این هم یعنی فاجعه!
چون من همیشه کولر رو روی درجه ی زیاد میزارم و داداشم سردش میشه و صداش در میاد!
به من میگه "تو لای شنزارای کویر لوت بدنیا اومدی!"
و امروز برای
اولین بار در سال ۸۸ لباسای تابستونیمو کشیدم بیرون و بعد از اینکه کلی
باهاشون خوش و بش کردم(چیه خب!حدود شیش ماهه همدیگه رو ندیده بودیم!)یه
سریشونو برداشتم و پوشیدم.
عاشق لباسای تو خونه ی تابستونی هستم.واقعا آدم باهاشون راحته.
تاپ شلوارک.تاپ شلوارک و باز هم تاپ شلوارک!
زندگی شیرین
میشود.لباسای زمستونی رو هم دوس دارم ولی خب توی خونه دل آدم باهاشون
میگیره.یکی از بحثای هر ساله ی مامان باهام اینه که من تقریبا تا آخرای
پاییز زیر بار پوشیدن لباس گرم نمیرم!هی میگه "مریض میشی" و من هم هی
(!!!)زیر بار نمیرم!
با لباس زیاد اونم توی خونه بخصوص٬ احساس خفگی بهم دست میده!
بله!عرض میکردم خدمتتون!یه بهارانه گرفتم با تجهیزات تابستانی .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی از بزرگترین تفریحات فصل گرما بستنیه که من به هیچوجه نمیتونم ازش بگذرم!
مامان هم که از این اعتیاد من خبر داره حواسش هست که توی یخچال همیشه بستنی باشه!
همیشه هم برام
بستنی لیتری میخره.من کشته مرده ی بستنی لیتری کاکائویی هستم.خوبی بستنی
لیتری اینه که هر چقدر دلت بخواد میتونی بخوری!
به عبارتی میتونی اونقدر بخوری که خفه شی!(این دقیقا برنامه ی هر روزه منه!)
حالا من این
همه بستنی میخورم بازم همیشه ی خدا بستنی خونم پایینه!یعنی حتی اگه همین
الان هم یه تن بستنی خورده باشم بازم نمیتونم دعوت به بستنی خوری رو رد
کنم!
پفکو که دیگه
نگو!یه دوره اعتیادم خیلی به پفک شدید شده بود.طوری که وقتی به محل کار
مامان زنگ میزدم٬همین گوشی رو برمیداشت میگفت "پفک میخوای؟" !!!!!!!
یه روز دیدم
وقتی اومد خونه ۶-۵ تا بسته پفک دستشه!دوراندیشی کرده بود مثلا!که دیگه تا
چند روز از پفک خریدن معاف باشه!اما مشکل اینجاس که من پفک خونم هم به
اندازه ی بستنی خونم پایینه!
کاش میشد
سروتونین خونمو بدم به جاش یه کم پفک و بستنی به خونم تزریق کنن که اینقدر
تشنه ی این دو تا خوراکی لذیذ و دوس داشتنی نباشم!
چقدر از پفک و بستنی نوشتم!!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من یه عادتی دارم که حالا نمیدونم خوبه یا بد!البته میدونم خوب نیست.چون تا حالا کلی بخاطرش بهم خندیدن و ...
خب مگه چیه؟صاف نشستن روی صندلی کامیوتر رو دوست ندارم.تازگیا هم که عادت کردم دیگه نمیتونم صاف و شق و رق بشینم روی صندلی!
توی یه جمله٬چنان روی صندلی کامپیوتر ولو میشم که هر کی صندلی رو نبینه و فقط منو ببینه فکر میکنه روی کاناپه نشستم!
من به این شیوه ی نشستاری میگم "ولو نشینی"! ("نشستاری" بر وزن "نوشتاری" به معنی نشستن!!)
همین الان هم از این قاعده مستثنی نیست.ولو بر روی صندلی٬یه لیوان چای خوشرنگ و ...خداییش زندگی یعنی همین دیگه!
اعتیادم به چای شدیدتر شده!لیوان چایم رو عوض کردم.این یکی هم بزرگتره هم خوشگلتر!
داشتم میگفتم!ولو نشینی و چای و یه آهنگ قشنگ و وبلاگ یعنی زندگی!
زندگی برای من در هر لحظه یه تعبیر خاص داره و در این لحظه٬تعبیرش همونیه که گفتم!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدونم چرت و پرت نوشتم فقط!
ولی یه وقتایی خیلی میچسبه!میگی نه امتحان کن!
زیاد جدی نگیرید.این حرفامو بزارید به پای هذیان گوییای دخترکی که از تراکم سروتونین در خونش (بدون اینکه آگاه باشه)رنج میبره!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شدیدا به واژه ی سروتونین حساسیت پیدا کردم!دیگه کسی از این لغت استفاده نمیکنه اینجا روشنه؟!

میدونم دوروبرم اتفاقات زیادی در حال وقوعه!
هم توی فوتبال هم در عالم سیاست.هم ...
اما هیچ کدوم زندگی شخصی من رو تا حالا تحت الشعاع قرار نداده و مسلما بعد از این هم تاثیر آنچنانی در حال و روزم نخواهد داشت.
این به معنی
بی تفاوتی من نیست.خبرها رو دنبال میکنم ولی تحت تاثیرشون زندگی نمیکنم در
موردشون هم نمی نویسم و اعصاب و روانم رو هم مشغولشون نمیکنم چون خودم کم
دغدغه ی فکری ندارم!
این به معنای سرخوشی افراطی من نیست!
که اگر هم باشه خودش یه هنر بزرگه که آدم توی چنین جوی بتونه آروم باشه!
و دیگه اینکه من اینجا رو در درجه ی اول جهت ثبت لحظاتم ساختم و مسلما هیچ کس علاقه ای به ثبت و حراست غصه هاش نداره و من هم.
پس اگه اینجا چیزی نمی نویسم به معنی این نیست که یه دیوونه ی الکی خوشم که صبح تا شب داره میخنده!
که توی این
دوره که ما زندگی میکنیم٬حتی اگه آدم در زندگی شخصیش(بر فرض محال)هیچ مشکلی
نداشته باشه٬بازم هستن نکات ریز و درشتی که اسباب آزردگی خاطرش رو فراهم
کنن.
من شخصا به
کسی که در مقابل مسائل و مشکلات کم نیاره همچنان خوب و خوش وراحت بتونه
مسائلش رو حل کنه (و اگه به این راحتی حل نمیشن حداقل بتونه باهاشون کنار
بیاد)میگم یه آدم محکم!
نه یه آدم مشکل دار الکی خوش!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب و خوش و طلایی باشید.مرسی که هستید دوستان خوبم