132. روزگار پلوغ من!  (ببخشید!شلوغ پلوغ!)

اینجانب یک عدد تینای خسته٬خوابالو٬ژولی پولی٬خسته٬گرمازده٬ دیگه همینا(!!)می باشم!

خسته رو دوبار نوشتم!این یعنی خیلی خسته!

چه روزای سختی.دوشنبه در کارخونه اعلام کردم که تا آخر امتحانام نمیام و چون کارآموزم٬طبعا با مخالفتی مواجه نشدم.

قرار بود امتحانای آخر ترم از ۱۶ خرداد شروع بشه.واقعا سرگیجه گرفته بودم!چون لای هیچ کتابی رو که باز نکردم هیچ٬محض رضای خدا یکی از جزوه هام کامل نیست!!!!!دیگه هیچی دو سه روزه شروع کردم مثل ... دارم مینویسم.تا آخر هفته جزوه هام کامل بشه بعد ببینم باید چیکار کنم.

دیشب که دیگه آخرش بود!تا ساعت ۴:۳۰ صبح داشتم میخوندم و مینوشتم!بعد تا ۷ خوابیدم و بعدش هم با مرگ بلند شدم حاضر شدم رفتم دانشگاه.کلاس داشتم خب!از اونجایی که بیشتر کلاسا آخرین هفته شون بود٬سعی کردم سر همشون حضور داشته باشم تا احیانا اگه استادا نکته ای چیزی در لفافه گفتن برای امتحاناشون٬ بیخبر نمونم!

و امروز یک معجزه اتفاق افتاد!تمام امتحانامون در طی یک بخشنامه به بعد از انتخابات موکول شد!احساس میکنم بازم میتونم نفس بکشم.راه نفسم باز شده.واقعا داشتم از فشار کارام روانی میشدم.خفه میشدم!

البته فرصت زیادی نیست.ولی باز ۱۰ روز هم ۱۰ روزه.از این ستون به اون ستون فرجه!

سه روز اول هفته که واقعا فاجعه بوده برام این چند وقته!

من شبا خیلی زود بخوابم ۱۲ هستش.حالا فکر کنید بخوام ساعت ۵:۳۰ هم برای فعالیت های روزانه بلند بشم!یعنی مرگ واقعا!

سر صبح ها واقعا دلم میخواد بمیرم از زور خستگی!نمیدونم چرا شبا اینقدر زود تموم میشن تازگیا.هیچی از خوابم نمیفهمم!تا چشمامو میبندم صبح میشه باید بلند بشم!

عصری هم که تا برسم خونه حدود ۶ عصره.میرسم اما چه رسیدنی؟انرژی در حد صفر!صفر؟نه بابا!صفر که خوبه.زیر صفر!(حدی که به سمت منفی بی نهایت میل میکنه!)

حالا فکر کنید که یکشنبه ها با تمام این اوصاف دانشگاه هم باید برم و کلاس دارم!

حسرت یه خواب راحت به دلم مونده.سه شنبه و چهارشنبه ها هم که کارخونه نمیرم٬از ساعت ۸ صبح کلاس دارم!یعنی قبل از ۷ باید از خواب بلند بشم!

گفتنی در مورد کارخونه زیاد دارم.بخصوص روزی که مهمونایی ویژه داشتیم و منم جزو هیات همراهشون بودم!حتما در موردش می نویسم!

دیگه برم بخوابم که دارم میفتم روی کیبورد کم کم!

مثل تام که جری رو شکل سوسیس میدید دارم همه چیز رو شکل بالش و پتو میبینم!

 

(اینا آیکونای ابرازکننده ی خوشی بی حد من از عقب افتادن امتحاناس!)

131. منم تمام!

شنیدم تمام

خدا رو شکر تمام

دوستت دارم تمام

عاشقتم تمام

فدات تمام

تمام تمام

130. مولودانه


ادامه نوشته

129. بیماری نوشت(دوم!)

حالم خیلی بهتره.اون سه تا آمپول فیل افکن دیروز با اینکه حسابی بی حالم کرده بود و تمام دیروز رو گیج و خوابالو بودم٬اما باعث شد حالم با سرعت نور رو به بهبود بره.

همیشه همین طوریم.نه فقط در مورد بیماری٬بلکه در همه ی موارد.یعنی چی؟ عرض میکنم!

منظورم این بود که:

من حالا حالاها مریض نمیشم.یعنی واقعا یادم نمیاد دفه ی قبلی که دکتر رفته بودم کی بود.ولی خدا اون روزو نیاره که من مریض بشم!مریضیام معمولا شدید و در اوجه!به همون نسبت هم معمولا زود حالم خوب میشه.

یا مثلا عصبانیت.من حالا حالاها عصبانی نمیشم.ولی خدا اون روزو نیاره که من از کسی یا چیزی عصبانی بشم.اوه اوه خدا به داد طرف برسه!دلم برای هدف گلوله های عصبانیتم میسوزه!به همون شدت٬زود هم فروکش میکنه عصبانیتم!

و در خیلی موارد اینطوریم!

چی میگفتم؟رشته ی کلام از دستمم در رفت!

آها!مریضیم

آره دیگه خیلی بهتر شدم.گلوم هنوز یه کوچولو درد میکنه ولی اصلا با دیروز این موقع قابل مقایسه نیست.دیروز میخواستم یه کلمه حرف بزنم اشکم از شدت درد و حس خفگی درمیومد!

دیشب بعد از چندین شب کلافگی و درد و ناراحتی واقعا خوب خوابیدم!دو سه شب گذشته که واقعا افتضاح بود.با هر بار تنفس از شدت درد نیمه جون میشدم.تا حالا اینجوری مریض نشده بودم!

خواب راحتم نعمتیه ها!

دیروز باز خبر یه قتل دیگه رو گرفتم.کاملا موثقه.چون حتی اسم مقتول و نحوه ی قتلشو میدونم...

مثل اینکه در یه لحظه جلوی دهنش کلروفرم گرفتن.بیهوشش کردن و ...

اون دفه هم گفتم٬یکی از اینایی که از آگاهی تهران اومده از آشناهای دوره.اون این جریانو تعریف کرده.بنده ی خدا دو هفته س که اینجا موندگار شده و خونه نرفته!همشون تمام مدت در حال آماده باش هستن ولی چه فایده وقتی هنوز جریان ادامه داره و اینا چیزی دستشون نیست.خدا بهمون رحم کنه!

راستی!فردا اینجا یه جشن تولد داریم.پیشاپیش همتون دعوتین.

امیدوارم که همتون خوب باشین.سرحال و پرانرژی.روز تعطیل خوبی رو براتون آرزو میکنم.خوش باشید.

پ.ن:خدایا!حواست بهش هست؟خیالم راحت؟یه لحظه هم ازش چشم برندار!مرسی خدا جونی!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و بعد از مدت ها نکته سرا!!:

اشتباهی در کار نیست.هر چه هست عبرت آموزیست!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:وحشتناک ضعف دارم.تمام مدت گرسنه هستم انگار!خیلی حس بدیه!       

 بعدا نوشت: الان شنیدم مثل اینکه یکی از آشناهای دور خانوادگیمون هم جزو به قتل رسیده های این هفته س!خدا!!!!!!!!!!!!!                                                            

128. بیماری نوشت(یکم!)

حالم اصلا خوب نیست.حلق و گلوم به شدت متورمه.طوری که تقریبا هیچی نمیتونم بخورم.حتی نفس کشیدنم دردناکه.دکتر نرفتم.خودم دارم یه سری دارو می خورم.

آموکسی سیلین ۵۰۰ ٬ سرماخوردگی و استامینفون کدئین.

الان ۳ روزه.ولی بهتر نشدم که هیچ مدام هم دارم بدتر میشم.الان فقط مشکلم گلومه.نمیدونم چرا اینجوری متورمه تا حالا اینجوری نشده بودم.

شاید عصر برم دکتر.دو هفته دیگه امتحانای پایان ترمه.هیچ کاری نکردم براش هنوز.این مریضی و بیحالی هم که شده قوز بالا قوز!

یه جور مسخره ای بیحالم!دیشب حدودا ۸ - ۷:۳۰ اومدم یه کم دراز بکشم خوابم برد.تا ساعت ۱۰ صبح امروز توی رختخواب بودم!صدالبته که خواب راحت نبود.مگه گلودرد میزاشت بخوابم؟

خلاصه که اومدم بگم زنده ام.البته فعلا!

عصرنوشت:

رفتم دکتر.

دکتره خیلی آدم خوبی بود.همین دفترچه مو باز کرد و اسممو دید خندید.گفت:"میدونی "تینا" یعنی چی؟"

حالم خیلی بد بود.اصلا نمیتونستم حرف بزنم.بزور جوابشو دادم.گفتم:"اسم یه جور گل قدیممی ایرانیه"

سرشو به نشانه ی تایید به همراه یه لبخند تکون داد.بعد یه دونه از این کارتای تبلیغاتیه دفترشو آورد داد دستم.(روش عکس یه دختربچه ای بود که آقای دکتر داشت معاینه ش میکرد)و گفت:"اینم اسمش تیناس.نوه مه"

معاینه م کرد و بهش گفتم چه داروهایی خوردم.گلومو که دید٬گفت:"اوضاعت خیلی وخیم تر از این حرفاس.کارت از آموکسی سیلین گذشته!"

بعدم گفت:"میدونم خیلی بی رحمیه ولی..."

هیچی دیگه!۳ تا آمپول زدم!یه "یه میلیون دویست" یه "پنی سیلین هشتصد" و یه دونه "دگزامتازون"

یه دگزا هم باید پس فردا بزنم!!!!

چند تا هم قرص و شربت داد.طول درمان رو هم یه هفته تعیین کرد.

وقتی گفت "یه میلیون دویست و ۸۰۰ با هم" من وارفتم!!!!

مامان که این حال منو دید٬گفت "نمیشه شیش سه سه بزنه؟"

دکتر گفت:"نه خانوم!حالش  بدتر ازاین حرفاس!"

الان بنده یه تینای آمپولیده هستم!ناهارمو خوردم. ولو شدم.و الان حالم کمی تا قسمتی بهتره!تورم گلوم حدودا نصف شده!صبح که کاملا راه حلقم بسته شده بود.یعنی اگه میخواستم از راه دهان تنفس کنم صددرصد تا الان از خفگی مرده بودم!

حالا خوبه سماجت نکردم رفتم دکتر.وگرنه خدا میدونه اگه دیرتر میرفتم چه آمپولایی بهم میداد.احتمالا به جای اسم آمپول و دارو آدرس بهشت زهرا رو برامون مینوشت!

خلاصه که زنده موندم!

127. قاطی و پاطی و ... !!!

سلام!

نمیدونم بعد از این همه مدت چی باید بنویسم.احساس میکنم ازتون دور شدم.

آقایون!خانوما! معذرت!

توی این هفته به هیچکس سر نزدم.لطفا کسی دلگیر نشه.دیدین که جواب کامنتا رو هم (برای اولین بار در تاریخ بشریت!!)ندادم!

البته اگه بگم اصلا نیومدم دروغ گفتم.خواننده ی خاموش بلاگاتون بودم ولی حال نوشتن نداشتم.دیگه شرمنده.

من حالم نسبتا خوبه.چرا میگم نسبتا؟چون سرما خوردم و گلودرد دارم.

من نمیدونم این چه وقت مریض شدن بود؟؟؟تمام امسال رو مریض نشدم اونوقت الان توی این شلوغ پلوغی...

سرم خیلی شلوغه.از یه طرف دانشگاه.از یه طرف درسای نخونده.از یه طرف کارخونه و از هزار طرف دیگه هزار تا کار دیگه!

چند تا کتاب هدیه گرفتم.کتابای شریعتی.خیلی وقت بود میخواستمشون و پیداشون نمیکردم.حالا از داشتنشون توی آسمونا سیر میکنم!

بخصوص اینکه هدیه دهنده یکی از عزیزترینای دنیامه!

تصمیممو برای ارشد گرفتم و رشته م رو هم انتخاب کردم.MBA قطعی شد.حالا به دنبال منابع و برنامه و اینا هستم.یه برنامه ای هم برام پیش اومده که اگه قطعی بشه٬رسما شاغل میشم.ظرف همین یکی دو هفته هم مشخص میشه.اگه قطعی شد اینجا مینویسمش.

یکی نیست بگه وقتی نمیخوای چیزی رو کامل بگی اصلا نگو!چیکار کنم خب.دلم طاقت نیاورد!

زندگیم داره عوض میشه.خیلی چیزا درحال تغییره!

روابطم با آدما.شرایط شخصی زندگیم.مقطع تحصیلیم.و هزار و یک چیز دیگه!

خیلی از اونایی که توی دانشگاه و ...جزو دوستای صمیمیم بودن دارن به کل از زندگیم حذف میشن.یعنی شناختمشون و دارم حذفشون میکنم.دوستی که فقط وقتی کار داره بخواد دوست باشه میخوام صد سال نباشه.آدمی هستم که توی دوستی تا اونجایی که بتونم کم نمیزارم و در مقابل توقعاتم هم از دوستام زیاده.

مقطع تحصیلیم هم داره عوض میشه.این ترم که تموم بشه ۲۰ واحد از درسم میمونه که ۶ واحدشو تابستون میگیرم.از اون ۱۴ واحد ۳ واحد پایان نامه س و ۱۱ واحد درس.که میشه ۳ تا درس.این ۱۴ واحد رو میخوام بزارم برای ترم بهار سال بعد.ترم بعد رو به احتمال زیاد مرخصی میگیرم که برای ارشد درس بخونم.

هوا لطیف و قشنگ و بهاریه و شهر من فوق العاده ناامن.هرروز هم ناامن تر از دیروز.جریان این قتلا بدجوری فکر همه رو مشغول کرده.هرجا میری حرف این قضیه س.

من عاشق جاهای آروم و کم رفت و آمدم.و معمولا مسیرم رو از چنین جاهایی انتخاب میکنم.چون این راه ها آرومن.میتونی با تمام وجود نفس بکشی و لذت ببری.اما الان با این جریانات دیگه نمیتونم این رویه رو ادامه بدم.تا اونجایی که بشه سعی میکنم قبل از تاریکی هوا خونه باشم.

از جاهای خلوت رفت و آمد ممنوع!اگه دیدی یه ماشین یا موتور در حال نزدیک شدنه سریع باید از دسترس دور بشی!قبل از تاریکی خونه ای!برای کسی که خودشو مامور گاز یا برق معرفی میکنه به هیچ وجه در رو باز نمیکنی مگر اینکه تا دندون مسلح باشی.آخه ممکنه یارو قاتل باشه!(چند نفر رو همین جوری کشتن.هیچی هم نمی دزدن فقط میکشن و میرن!)تا حد ممکن تاکسی هم سوار نمیشی(چه برسه به شخصی!)تمام رفت و آمدا با اتوبوس!(آخه یکی دو نفر رو با تاکسی دزدیدن و کشتن.البته بعدا معلوم شده تاکسیه ساختگی بوده!)و ....

میبینی؟تنها چیزی که فعلا قدغن نشده نفس کشیدنه!که اونم ممکنه یکی از همین روزا توسط این جانیایی که توی شهر آزاد میگردن ممنوع بشه!

قابل توجه اونایی که اسم شهر رو خواسته بودن:من ساکن قزوین هستم.

+بعدا نوشت:حالم اصلا خوب نیست.گلوم بددجور درد میکنه.یادم نمیاد آخرین بار کی اینجوری بودم.فکر کنم تب دارم.چشمام میسوزه حسابی.کمبود خواب ندارم پس حتما تب دارم.فردا از ۸ صبح تا ۵ بعدازظهر کلاس دارم.چجوری تحمل کنم؟!

حالم خوب نیست...

126. محروم از آخرین حق..

قرار بود دیروز برسه.پسرعمه مو میگم.زمان تشییع جنازه ی مادرش نبود.

بندر بود.جنوب.پدرش اجازه نداد کسی بهش خبر بده.استدلالش هم این بود که اگه بلیط هواپیما گیر نیاره با ماشین پامیشه میاد و با یه سرعت سرسام آور خودش رو به کشتن میده!

به نظرم اشتباه کردن!پسر ته تغاری خونه٬عزیز مادر٬حتی از آخرین دیدار هم محرومش کردن.

ظلم بزرگی بود...

دقیقا سه چهار روز اول مجلس مادرش نبود.

درسته که این مراسم برای صاحبان عزا با زحمات بسیاری همراهه اما این خوبی رو هم داره که تا حدی فکر افراد درجه یک خونه رو مشغول میکنه و اجازه نمیده در غمشون غرق بشن.

از دیروز اونجا نرفتم.دلم براش میسوزه.نمیدونم چه جوری میخواد تاب بیاره.درسته که اون دیدارهای آخر توی غسالخونه و ... خیلی زجرآوره اما باعث میشه که طرف باورش بشه عزیزش رفته.ناخودآگاه آروم میگیره.حتی اینو از پسر عمه دریغ کردن.

خدا اون روزو نیاره ولی خودتو در چنین شرایطی قرار بده که وقتی برسی که خاک عزیزت(به عبارتی)سرد شده...(امیدوارم هیچکدومتون غم نبینین)

خدایا!صبرش بده...

125. اولین اندوهانه ی هشتاد و هشتی!

روز چهارشنبه حدود ساعت ۱۱ صبح گوشیم زنگ زد.سر کلاس بودم.یه نگاه کردم دیدم بابامه.هیچوقت این ساعت روز بهم زنگ نمیزنه.فهمیدم که حتما قضیه ی مهمیه.اومدم بیرون و جواب دادم.حدسم درست بود اتفاق مهمی افتاده بود.عمه ی بزرگم فوت کرده بود.

شوک بدی بود.گیج شده بودم.بقیه ی حرفاشو نمیشنیدم.فقط گفتم "میام" و قبل از اینکه حرفاش تموم بشه٬بی اراده گوشی رو قطع کردم و برگشتم سرکلاس.کلاس برام غیرقابل تحمل شده بود.حدود ۱۲ تموم شد.سریع وسایلمو جمع کردم و اومدم بیون.رفتم خونه.یه دوش گرفتم یه چیزی خوردم و حدود ۲ از خونه اومدم بیرون.ساعت ۳ تشییع جنازه بود.

به مناسبت حضور ری/یس جم/هور   محبوبمون(!!!!)شهر پر از مامور بود.جناب آقا میخواست توی گل/زار شهد/ا  سخنرانی کنه.ما هم که میخواستیم بریم قبرستون دیگه شما فکر کنید که چه قیامتی بود توی اون مسیر!

اصلا خوب نبود.

این دومین اندوهانه ی بلاگ منه.

این بار دیگه ناشی نبودم.خوب میدونستم چه جوری باید جواب تسلیت رو داد.میدونستم چه جوری باید در آماده کردن اسباب پذیرایی کمک کنم.راه و رسم مهمون داری رو یاد گرفته بودم و خیلی چیزای دیگه...

و چه تلخ...

بدتر از همه میدونی چیه؟

این که در مراسمی اینچنینی همه به دنبال ازسرباز کردن کارها باشن!و این برعکس مراسم قبلیمون بود.

با جون و دل کار کردم.و با دیدن بی مبالاتی ها و از زیر کار دررفتن ها(به عبارتی زرنگ بازیا)مدام به خودم یادآوری میکردم که من بخاطر عمه م اونجا هستم...

توی این سه روز تقریبا تمام مدت اونجا بودم و اولین بار بود که در مراسمی این همه بی نظمی و دورنگی میدیدم.مراسمات خونواده ی مادریم(چه شادی چه عزا)اونقدر با شور و حال و مرتب برگزار میشه که این جریاناتی که در این چند روز دیدم اصلا برام قابل درک نبود.

در مراسم بابابزرگ مامان حدودا ۱۰ برابر این مراسم مهمون داشتیم.اما نصف این مراسم هم خسته نشدم فوق العاده هم مرتب تر و بادیسیپلین تر بود

بسه دیگه!چقدر گله گی کردم.مهم نیست.بگذریم.

عمه جون!عمه شیرین عزیزم!دلم برات تنگ میشه خیلی تنگ!

برق اون چشمای خاکستری تو هیچوقت یادم نمیره.یادم نمیره که عید چقدر از دیدنم ذوق کردی.

یادم نمیره که چقدر زحمت کشیدی برای همه.

یادم نمیره که هیچ کس مثل تو نبود.

یادم نمیره که سر جریاناتی که هردومون خوب میدونیم همه دلگیرم کردن و تو نه!

و ...

و در آخر

یادم نمیره که چقدر دوستت داشتم و تا همیشه هم خواهم داشت!

روحت شاد...

ناراحتت نیستم چون میدونم که جات خوبه.مگه میشه مادر مهربون٬زجردیده و داغدیده ای مثل تو جاش بد باشه.اگه تو جات خوب نباشه ما که دیگه کلاهمون پس معرکه س!

عمه سلام من رو به مامان بزرگ هم برسون.الان پیش هم هستید؟

هی....

عمه!

رفتنت در باورم نیست...

خوب باش و خوش باش و گاهگاه من رو هم به یاد خدامون بنداز...

124. بدون شرح!

بعدا نوشت:این کانکس در یک پایانه ی مسافربری درون شهری واقع شده و در واقع محلی برای حراست پایانه و استراحت کوتاه راننده ها و نظم دادن به کار اوناس.روی درب و پنجره های هر چهار طرفش نوشته T.K که این حروف اول اسم منه!

نکنه من صاحب پایانه هستم و خبر ندارم؟

 

خدافظ!

123. زنجیره ای


قتل های زنجیره ای

 

بله درست خوندین.

 

یادتونه چند وقت پیش گفتم اینجا پنج تا خانومو کشتن؟

چند روزه که هی چپ و راست از درودیوار اخبار مربوط به این قتلا میرسه.

امروز از یه منبع آگاه و موثق شنیدم که آمار قتل ها به ۲۸ نفر رسیده.پلیس هنوز نتونسته کاری بکنه.

اونقدر مساله بغرنج شده که از آگاهی تهران هم کمک خواستن.

توی به قتل رسیده ها هم خانوم بوده هم آقا.

از روی علائم موجود تشخیص دادن که احتمالا در عاملان قتل ها٬خانوم هم هست.

توی ماشین هایی که برای دزدی استفاده کردن٬تاکسی هم بوده.که معلوم شده ساختگی بوده.تمام شهر استرس و حرف این جریانه.

تازه الان به فکر افتادن که این خبر رو توسط جراید منتشر کنن که مردم بیشتر حواسشون باشه!

یعنی باید حدود ۳۰ نفر به قتل برسن بعد به مردم آگاهی بدن؟!

دیگه تاکسی ها هم امن نیستن...

 

خیلی شرایط بدیه.به همه کس و همه چیز با سوء ظن باید نگاه کرد.کوچکترین اشتباهی میتونه به قیمت جونت تموم بشه!

خلاصه که اگه یه دفه دیدین هیچ خبری ازم نیست بدونید که ممکنه به قتل رسیده باشم!

 

بعدا نوشت:همین الان از شبکه ی استانی داره برنامه ای در مورد نقش پلیس٬امنیت و این چرت و پرتا پخش میشه.به اضافه ی یه گزارش تصویری از حضور مضاعف پلیس در این روزها.لا مصبا نمیگن چه خبره مردم حواسشونو جمع کنن!

 

یارو برگشته میگه چهار نفر(!!!)رو کشتن و جای هیچ گونه نگرانی نیست!!!!!ای خدا!!!!!!

و البته خودش هم گفت که از کارآگاهان دایره ی جنایی تهران هم کمک خواستن.مدام هم میگه "اصـــــــــــلا جای نگرانی نیست"!

122. تولدانه ی خدا

۸۸/۲/۱۱

ساعت پنج بعدازظهره٬اما آسمون اونقدر تیره س که اتاقم تاریک تاریکه.

یه تیکه طوسیه.آسمونو میگم.

برق رو روشن نمیکنم.آخه میخوام برق هر رعدوبرق رو ببینم و ازش لذت ببرم.

رعدوبرق تجسم قدرت خداس.برق ها اونقدر شدیدن که دقیقا مثل فلاش دوربین اتاقم رو روشن میکنن.

راستی یه سوال!فلاش دوربین رو از روی برق ساختن یا برق رو از روی فلاش دوربین؟

با هر رعد غرق در لذت میشم.رعد و برقای بزرگ و شدید و پرابهت رو دوس دارم.هرچی این رعدا بلندتر و قوی تر باشن حس بهتری رو بهم القا میکنن.

میشینم کنار پنجره.به بیرون زل میزنم.داره بارون میاد.اونم چه بارونی.

خدا رو میبینم.اون بالا نشسته.لبخند روی لباشه.بش زل میزنم.اونم به من نگاه میکنه.

بهم میگه: "خوبه؟راضی هستی؟اینم هدیه ی من!"

میگم:

"آره خدا!راضیم.راضی راضی.

یه آسمون ابری باشکوه.این همه رعدوبرق بی نظیر.یه بارون خوشگل.خاک نم خورده و اون بوی محشرش.یه دل عاشق.یه دنیا اراده برای دویدن و رسیدن.وخیلی چیزای دیگه.چرا راضی نباشم؟!

دستت درست آخدا!دمت هم گرم!"

بارون شدیدتر میشه و بادتندتر.جریان باد٬دونه های بارون رو به درون اتاقم راهنمایی میکنه.

من که ابایی ندارم.چشمامو میبندم و خودمو میسپارم به دونه های خنک و زندگی بخش بارون...

دوباره به خدا نگاه میکنم و میگم:

"الحق که خوب خدایی هستی.خدایی برازندته تا ته دنیا!"

میخنده.میخنده و میره.دست تکون میدم براش.داد میزنم که ...

میخواستم بگم "مواظب خودت باش خدا" .......

ولی ...

یه لحظه فکر میکنم و میگم

"مواظب خودم و عشقم و دنیای کوچیکم باش خدا!"

121. دختر زنده 11/2/65!!!

هرچی خودمو کشتم یه حرف خاص از زیر زبون مامان در مورد تولدم بیرون بکشم موفق نشدم.مثل اینکه اتفاق عجیبی رخ نداده.منم بدنیا اومدم مثل همه ی شما نازنینا!

و من هم زندگی کردم مثل همه.هرگز آغوشم رو به روی دنیا و قشنگیاش نبستم.هیچوقت هم نخواهم بست.

من دختر بهارم

همیشه از قشنگیا لذت بردم و  بعد از این هم!

همیشه راحت خندیدم و براش دنبال بهانه نبودم و بعد از این هم

همیشه بلندپرواز و زیاده خواه بودم و بعد از این هم!

همیشه....

گاهی هم اشتباهات بزرگی داشتم که امیدوارم هرگز تکرارشون نکنم!

به غمای زندگیم که کم هم نبودن هرگز بها ندادم.تا اینکه وقتی دیدن اینجا خریدار ندارن جل و پلاسشون رو جمع کردن و رفتن.

بهرام عزیز بهم لقب خوش خنده رو داده و به نوعی همیشه همینطوری بودم هم!

خدایا!به خاطر تمام الطاف بیکرانت٬بخاطر تمام آدمای خوب حاضر در روزگارم٬بخاطر این دوستای نازنین٬بخاطر همه ی اون چیزایی که دارم٬بخاطر تمام اون چیزایی که خواهم داشت٬بخاطر دل پر از امیدم٬بخاطر ایمانم٬بخاطر همه و همه ازت ممنونم.

نمیدونم چی بگم واقعا.چیزی برای گفتن نیست شاید.من فردا ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر ۲۳ ساله خواهم شد.

همین جا در حضور همه ی شما به خودم چند دستور میدهم و باهاش پیمان میبندم که حرف گوش کن باشه!

خود عزیزم:

امسال باید اونقدر خوب درس بخونی که سال دیگه دانشجوی ارشد  MBA یکی از دانشگاه های دولتی تهران باشی!

عاشق و شاد باش!

عاشق زندگی باش!

عاشق خودت باش!

عاشق همه ی اون چیزهایی باش که در اون ها ذره ای عشق هست.

ناراحتیا و ناراحت کننده ها رو نادیده بگیر که این کوبنده ترین جوابه!

هرگز ناامید نباش که بزرگترین بدبختیه!

خنده رو از خودت دور نکن که بزرگترین سرمایه س!

و .............

و هرروز طوری زندگی کن که فرداش افسوسش رو نخوری!

 

در نهایت:

تینای من!

خوب باش و خوش باش و عاشق باش و بخند و ببخش و بکوش و بجنگ و ... و زندگی کن!

تولدت مبارک!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تینا جان

زندگی زیباست.زندگی همیشه خود از پس می آید و مارا به پیش می راند.دخترعمویم روزی که تو چشم به جهان گشودی پرندگان زیبای آزادی  در آسمان آبی پرواز می کردند.

در آن ساعت همگی ما در محفلی بودیم و به مناسبت دو  واقعه جشنی دیدنی برپا کرده بودیم.در آن روز ما برای آزادی کارگران شعر می سرودیم و بخاطر عروسی دو تن نیز پایکوبی می کردیم.وقتیکه تو بدنیا آمدی صدای تیک تاک ساعت به ما گفت٬این روز بیاد ماندنیست.عزیزم تو در روز بسیار خوبی بدنیا آمدی

تو در اول ماه می بدنیا آمدی.تولدت مبارک.

(این رو همتون فهمیدین ماجراش چیه دیگه!هنوز این نوشته رو دارم و یکی از ناب ترین هدایای تولدمه)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و این همونیه که توی بیمارستان دور دست و پای نوزادا میبندن که با هم قاطی نشن!

روش اسم مامانمو نوشته و دختر زنده ۱۱/۲/۶۵!!!!

و بر این اساس من زنده بدنیا اومدم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگه همین!

تولدم مبارک!

 

بعدا نوشت:حسابی شرمنده م کردین همتون.

دوستتون دارم خیلی خیلی خیلی زیاد!

امید جان ٬ نیاز مهربون ٬ زهره ی خوبم ازتون ممنونم.

بهرام جان٬ پریای خودم٬  صدرای عزیزم خیلی ممنونم ازتون.

عسل رو که دیگه نگو.واقعا انتظار نداشتم ازش.

من واقعا زبونم بند اومده در مقابل این همه خوبی.

کاش لایق دوستیتون باشم.

120. خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره!

عکس فوق متعلق به یک عدد  تینا کوچولوی خوابالو می باشد!

بزودی در این مکان پست تولد کاشته خواهد شد!

119. سوتی در عصبانیت!

وقتی میخوان بگن کسی بی حیاس یا یه همچین چیزی٬بهش میگن "چشم سفید" یا "گیس بریده"

(که دومی بیشتر برای دخترا بکار میره)

حالا فکر کن که اونقدر عصبانی باشی که توی ذهنت این دو تا اصطلاح قاطی بشن و مثلا بگی

"گیس سفید"!!!!

یا به اون یکیش فکر کن.

"چشم بریده"!!!!

118. بزرگای کوچولو

ما آدم بزرگا فقط فکر می کنیم که بزرگ شدیم وگرنه هممون همون بچه هایی که بودیم هستیم.

حالا بعضیامون بیشتر٬بعضیامون کمتر(درجه ی اون کوچولو بودنو میگم)

دیدی یه بچه وقتی میخوره زمین چیکار میکنه؟

اگه چیزیش نشده باشه زودی بلند میشه و دوباره میره دنبال بازی

(البته اگه کسی حواسش نباشه٬ وگرنه خودشو لوس می کنه و میزنه زیر گریه)

اما یه وقتایی هم هست که واقعا بد می خوره زمین

مثلا زانو یا آرنجش زخمی میشه

اونوقته که چه کسی حواسش باشه و چه نباشه بغض میکنه و آسمون دلش ابری میشه

اونوقت یه (مثلا)بزرگتر باید بره دستشو بگیره٬نازشو بکشه٬بوسش کنه و از جا بلندش کنه

 

نباید بزاری احساس بی پناهی بهش دست بده

نباید خودتو به ندیدن بزنی

باید بری پیشش و برای یه لحظه هم که شده پیشش بشینی

نمی تونی دردشو کم کنی اما میتونی دل کوچولوشو آروم کنی

 

ما آدم بزرگا هم عین همون بچه هه ایم

یه وقتایی یه رنج عظیم٬یه غصه ی بزرگ٬یه بحران کاری٬یه...

چنان بهمون فشار میاره که روحمون عین بچه ها میشینه زمین و بغض میکنه

اونوقته که یکی باید بیاد که بتونه بشنوه و بشنوه و بشنوه

یه نفر با یه روح بزرگ که بدونی کم نمیاره

که بدونی اونقدر ظرفیت داره که هرچی میشنوه تو دلش نگه میداره و سرریز نمیکنه

یکی رو میخوایم که بیاد بشینه٬مهربونی کنه٬روحمونو ببوسه

و حتی اگه شده با یه لبخند آروممون کنه...

 

میبینی؟

ما هم بچه ایم

بچه های بزرگ نما

117. من و شـ.ـایان!


دیشب مهمون داشتیم.یه خانوم و آقا به همراه پسرشون!

شایان یه پسر نازنینه که من دیوونشم!آدم میبیندش ضعف میکنه بس که این پسر خواستنیه!

لطفا فکراتون رو اینور اونور نفرستین٬شایان شیش سالشه!اونقدر شیطونه که خدا میدونه.یعنی شیطون مال یه دقیقه شه!

بچه ها!من عاشق شایانم!اصولا از بچه های اینجوری که از دیوار راست میرن بالا خیلی خوشم میاد.(میگن خودمم اینجوری بودم حالا خدا میدونه!)

عرض میکردم خدمتتون!شایان یه پسر بچه ی شیطون ()خوشگله که برق اون چشمای سیاهش آدمو دیوونه میکنه(برق شیطنت!!)

القصه!شایان عزیزم دیشب مهمون ما(یعنی من)بود!نمیتونم به بلبل زبونیاش نخندم!میدونه که من همه رقمه خریدار شیطنتاشم٬تمام مدت دوروبرم میچرخید.مثلا یه دفه از پشت سرم میپرید بیرون که بترسوندم و ...یه بار که به خیال خودش پرید جلوم و منو ترسوند٬خندیدم گفتم نترسیدم!اومده میگه:"ببینم" بازوی منو گرفت بعد یه دفه زد زیر خنده گفت:

 "بابا!تینا رو ترسوندم رفته رو ویبره(!!!!)اونوقته میگه نترسیدم!"

بله؟ویبره؟

وای که اینجور بچه ها چقدر خواستنین!بچه یعنی این!

سر سریال یوسف(ع)یه قسمتی که برادرا گریه میکردن خیلی جدی برگشت گفت:

"اینا چرا عین خروس() گریه میکنن؟اهه اهه!"

دیگه مردم بس که خندیدم!

موقع رفتنش که شاهکار بود٬بعد از اینکه کفشاشو پوشید٬برگشت یه نگاه خیلی موشکافانه به من انداخت٬بعد گفت:

" تینا چقدر لاغر شدی!"

دیگه واقعا کم آوردم.فسقل بچه چه حرفا میزنه!

چه دلی ببره این از دخترای مردم!دل منو که برده حسابی!!!!

116. خودروی اسلامی!

ایران به همکاری مالزی خودروی اسلامی میسازد!

این خودرو:

هنگام حرکت صلوات می فرستد.

در سرعت بالای ۸۰ آیة الکرسی می خواند.

در صورت حادثه فاتحه می خواند.Smiley from millan.net

دوست دختر سوار کنی صیغه میخواند.Arabic Veil

هنگام عبور از چراغ قرمز می گوید استغفرا...!

115. از همه جا از همه چیز

سلام و صد و هزارتا سلام!

امروز برای اولین بار در سال ۸۸ گرمم شد(!!!)و این یعنی شروع فصل گرما!

خدایا!نمیشه یه کم دیگه بارون بیاد برف بیاد؟ خواهش!

باز کشمکش هر ساله ی من با فصل گرما داره شروع میشه.

مشکل اصلی اینه که توی خونه ی ما هیچ کس به اندازه ی من گرمایی نیست.و این هم یعنی فاجعه!

چون من همیشه کولر رو روی درجه ی زیاد میزارم و داداشم سردش میشه و صداش در میاد!

به من میگه "تو لای شنزارای کویر لوت بدنیا اومدی!"

و امروز برای اولین بار در سال ۸۸ لباسای تابستونیمو کشیدم بیرون و بعد از اینکه کلی باهاشون خوش و بش کردم(چیه خب!حدود شیش ماهه همدیگه رو ندیده بودیم!)یه سریشونو برداشتم و پوشیدم.

عاشق لباسای تو خونه ی تابستونی هستم.واقعا آدم باهاشون راحته.

تاپ شلوارک.تاپ شلوارک و باز هم تاپ شلوارک!

زندگی شیرین میشود.لباسای زمستونی رو هم دوس دارم ولی خب توی خونه دل آدم باهاشون میگیره.یکی از بحثای هر ساله ی مامان باهام اینه که من تقریبا تا آخرای پاییز زیر بار پوشیدن لباس گرم نمیرم!هی میگه "مریض میشی" و من هم هی (!!!)زیر بار نمیرم!

با لباس زیاد اونم توی خونه بخصوص٬ احساس خفگی بهم دست میده!

بله!عرض میکردم خدمتتون!یه بهارانه گرفتم با تجهیزات تابستانی .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از بزرگترین تفریحات فصل گرما بستنیه که من به هیچوجه نمیتونم ازش بگذرم!

مامان هم که از این اعتیاد من خبر داره حواسش هست که توی یخچال همیشه بستنی باشه!

همیشه هم برام بستنی لیتری میخره.من کشته مرده ی بستنی لیتری کاکائویی هستم.خوبی بستنی لیتری اینه که هر چقدر دلت بخواد میتونی بخوری!

به عبارتی میتونی اونقدر بخوری که خفه شی!(این دقیقا برنامه ی هر روزه منه!)

حالا من این همه بستنی میخورم بازم همیشه ی خدا بستنی خونم پایینه!یعنی حتی اگه همین الان هم یه تن بستنی خورده باشم بازم نمیتونم دعوت به بستنی خوری رو رد کنم!

پفکو که دیگه نگو!یه دوره اعتیادم خیلی به پفک شدید شده بود.طوری که وقتی به محل کار مامان زنگ میزدم٬همین گوشی رو برمیداشت میگفت "پفک میخوای؟" !!!!!!!

یه روز دیدم وقتی اومد خونه ۶-۵ تا بسته پفک دستشه!دوراندیشی کرده بود مثلا!که دیگه تا چند روز از پفک خریدن معاف باشه!اما مشکل اینجاس که من پفک خونم هم به اندازه ی بستنی خونم پایینه!

کاش میشد سروتونین خونمو بدم به جاش یه کم پفک و بستنی به خونم تزریق کنن که اینقدر تشنه ی این دو تا خوراکی لذیذ و دوس داشتنی نباشم!

چقدر از پفک و بستنی نوشتم!!!!

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من یه عادتی دارم که حالا نمیدونم خوبه یا بد!البته میدونم خوب نیست.چون تا حالا کلی بخاطرش بهم خندیدن و ...

خب مگه چیه؟صاف نشستن روی صندلی کامیوتر رو دوست ندارم.تازگیا هم که عادت کردم دیگه نمیتونم صاف و شق و رق بشینم روی صندلی!

توی یه جمله٬چنان روی صندلی کامپیوتر ولو میشم که هر کی صندلی رو نبینه و فقط منو ببینه فکر میکنه روی کاناپه نشستم!

من به این شیوه ی نشستاری میگم "ولو نشینی"! ("نشستاری" بر وزن "نوشتاری" به معنی نشستن!!)

همین الان هم از این قاعده مستثنی نیست.ولو بر روی صندلی٬یه لیوان چای خوشرنگ و ...خداییش زندگی یعنی همین دیگه!

اعتیادم به چای شدیدتر شده!لیوان چایم رو عوض کردم.این یکی هم بزرگتره هم خوشگلتر!

داشتم میگفتم!ولو نشینی و چای و یه آهنگ قشنگ و وبلاگ یعنی زندگی!

زندگی برای من در هر لحظه یه تعبیر خاص داره و در این لحظه٬تعبیرش همونیه که گفتم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم چرت و پرت نوشتم فقط!

ولی یه وقتایی خیلی میچسبه!میگی نه امتحان کن!

زیاد جدی نگیرید.این حرفامو بزارید به پای هذیان گوییای دخترکی که از تراکم سروتونین در خونش (بدون اینکه آگاه باشه)رنج میبره!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شدیدا به واژه ی سروتونین حساسیت پیدا کردم!دیگه کسی از این لغت استفاده نمیکنه اینجا روشنه؟!

میدونم دوروبرم اتفاقات زیادی در حال وقوعه!

هم توی فوتبال هم در عالم سیاست.هم ...

اما هیچ کدوم زندگی شخصی من رو تا حالا تحت الشعاع قرار نداده و مسلما بعد از این هم تاثیر آنچنانی در حال و روزم نخواهد داشت.

این به معنی بی تفاوتی من نیست.خبرها رو دنبال میکنم ولی تحت تاثیرشون زندگی نمیکنم در موردشون هم نمی نویسم و اعصاب و روانم رو هم مشغولشون نمیکنم چون خودم کم دغدغه ی فکری ندارم!

این به معنای سرخوشی افراطی من نیست!

که اگر هم باشه خودش یه هنر بزرگه که آدم توی چنین جوی بتونه آروم باشه!

و دیگه اینکه من اینجا رو در درجه ی اول جهت ثبت لحظاتم ساختم و مسلما هیچ کس علاقه ای به ثبت و حراست غصه هاش نداره و من هم.

پس اگه اینجا چیزی نمی نویسم به معنی این نیست که یه دیوونه ی الکی خوشم که صبح تا شب داره میخنده!                            

که توی این دوره که ما زندگی میکنیم٬حتی اگه آدم در زندگی شخصیش(بر فرض محال)هیچ مشکلی نداشته باشه٬بازم هستن نکات ریز و درشتی که اسباب آزردگی خاطرش رو فراهم کنن.

من شخصا به کسی که در مقابل مسائل و مشکلات کم نیاره همچنان خوب و خوش وراحت بتونه مسائلش رو حل کنه (و اگه به این راحتی حل نمیشن حداقل بتونه باهاشون کنار بیاد)میگم یه آدم محکم!

نه یه آدم مشکل دار الکی خوش!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب و خوش و طلایی باشید.مرسی که هستید دوستان خوبم

 

114. رنگ آرامش

همه جا امن و امان است.اگر از احوالات ما و دلمان خواسته باشید خوب است و خوبم ملالی هم ندارد و ندارم آخر شما جانان که دور نیستید تا دوریتان خاطر نازنینمان را بیازارد.ملالی هم اگر هست ...(چیه؟نمیخوام بگم!خب یه چیزی هست دیگه.تو چیکار داری؟؟؟؟)

می فرمودیم!حال ما خوب است و از روزگارمان گله ای نداریم که برایمان می چرخد بهتر از آن که میخواهیم.

دلی داریم و لقمه نانی و دوستانی و عزیزانی و عشقی و .....

دگر "و" ندارد مگر آدمیزاد چیز دیگری هم میخواهد؟!

آسمان آبی

دل ما آفتابی

همه جا پر از آبادی

روزگارمان طلایی

اموراتمان همراه با شادکامی

و خدایی که در این نزدیکیست ....

پ.ن:آقا یه زمانی کسی میخواست از مطالب کسی استفاده کنه یه اجازه ای میگرفت یا حداقل یه اطلاع میداد یا حالا هر چی مهم این "یا" نیست.مهم اینه که نوشته ی من تمام و کمال به اسم یکی دیگه ثبت شده اینجا! عجب!!!!!!!!!!!

حالا درسته که نوشته هام همچین آش دهن سوزی هم نیست ولی حداقل برای خودم ارزشمند هستن.فکر نمیکنم این کار درست باشه!

 

113. مورچه ها مدرن و پفکی میشوند!

 

عجب!

همه جورشو دیده بودم ولی عشق پفکشو ندیده بودم!

به نظرت اینو واسه کی داره میبره؟

بچه ها بی کیفیتی عکسو بخوبی خودتون ببخشید.آخه با دوربین گوشی گرفتمش.

پ.ن:همچنان در حد مرگ و تا آنجا که جان در بدن دارم بستنی کاکائویی میخورم و خیال خود را نیز با فکر عوارض احتمالی نظیر چاقی و امثالهم مشغول نمیدارم!

تا حالا که چاق نشدم بعد از این هم خدا بزرگه!

بستنی میخوری؟

پ.ن:از تمام روزها و هفته ها و ساعت هایی که مونده فقط ۱۰ روز دیگه ۲۲ ساله محسوب میشم.که اون هم به سرعت برق و باد میگذره و من نمیدونم این خوبه یا بد...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نکته سرا:مردان آفریننده ی کارهای بزرگ و زنان بوجودآورنده ی مردان هستند

                                                                                                                                        رومن رولان

112. اومد اونی که انتظارشو میکشیدم


اردیبهشت رسید و باز پر از شورم پر از شوقم 

 

یه حس خوب و عجیب

و از امروز به مدت ۳۱ روز من مالک جهانم(بعد از اون هم هستم ولی این ۳۱ روز مالک بلا منازع اون هستم)

خوبم.خیلی خوبم

همه چیز در زندگیم اونقدر خوب و قشنگ و آرومه که گاهی به شک میفتم خوابم یا بیدار.

همه چیز همونجوریه که میخوام.و من امروز عاشقم دوباره.

عاشق بوی خاک نم خورده.

عاشق رعد مهیب اون رعد و برقی که شیشه ها رو میلرزونه.

عاشق تگرگای یهویی و درشت بهاری

عاشق اون بچه ی کوچولویی که وقتی راه میره زیر کفشش روشن میشه(امروز دیدم یه مسافت طولانی آروم آروم پشت سرش راه رفتم و کیف کردم)

عاشق اون دشت سبز و اون آسمون سیاه پر از ابر

عاشق....

عاشق تمام قشنگیای بهار و علی الخصوص اردیبهشتم.

بعدا نوشت:

این قسمتی از یکی از کامنتای این پسته

وبلاگت برام جالب بود و جالب تر از اون همراهی صمیمانه دوستات
به خاطر داشتن همچین دوستانی بهت تبریک میگم

و من یادم رفت بگم که بیشتر از همه ی اون چیزایی که گفتم عاشق شما نازنینا هستم