20. یلدای ایرانی


وقتی حرف یلدا میشه٬اولین چیزی که به ذهنم میاد٬یه مادربزرگ پیره که توی یه خونه ی قدیمی زندگی میکنه.اون خونه ی قدیمی یه کرسی بزرگ داره که شبای یلدا همه دورش میشینن و به قصه های اون مادر بزرگ پیر گوش میدن...

نمیدونم چرا چنین تصوری دارم.همینجوری بی ربط!

احتمالا این ذهنیت رو از کتاب و فیلمای قدیمی که مال زمان بچگیمه گرفتم.

هر سال شب یلدا(تقریبا بدون استثنا)هممون خونه ی پدربزرگم جمع میشیم و این یکی از قانونای نانوشته ی خونواده ی منه.

کوچیکتر که بودم با چنین ذهنیتی(همون که بالا گفتم)هر شب یلدا به مرز افسردگی میرسیدم!(چون هیچ کدوم از تصورات ذهنیم به وقوع نمی پیوست)بیشتر توضیح بدم؟باشه

خب از اونجایی که من نوه ی اولم ٬مامان بزرگم اصلا پیر نیست.(این از اولیش!)خونه ی بابابزرگم هم به هیچ وجه یه خونه ی قدیمی نیست.در اون از کرسی هم خبری نیست٬از قصه های قدیمی هم همینطور!

حالا با این اوصاف حق داشتم توی عالم بچگی افسردگی بگیرم یا نه؟!

حسرت میخوردم و فکر میکردم٬توی جمع های خونوادگی همه ی دوستام٬الان مامان بزرگاشون نشستن و دارن براشون قصه میگن(!!!!)توی اون سالها کلی غصه میخوردم که چرا مامان بزرگم پیر نیست تا فقط بشینه یه گوشه و برای من قصه بگه!!!!!

از همون اول رسما خل بودم .           اونم ازنوع زیاد!!!

و الان درسته که میدونم اون تصورات یه جورایی فقط مال قصه های قدیمیه اما هنوزم که هنوزه نزدیکای شب یلدا اون تصورات به ذهنم هجوم میارن و اون آرزوی قدیمی رو توی دلم زنده میکنن!(آرزوی یه یلدای کاملا قدیمی و سنتی رو!)

با این حال بازم عاشق شب یلدا هستم(و البته عاشق تمام شبا و روزای باستانی ایرانی)و برای رسیدنش لحظه شماری میکنم.

بخشی از اصلیترین خاطراتم مربوط به دور هم جمع شدنا و بگو بخندای شب یلداس.انگار یلدا یکی از اون شباییه که(حالا متعلق به هر نسل و دوره ای باشی)برایت رنگ و بوی قدیم ترا رو داره!یه شب٬ که یادمون میندازه وسط این همه مشکل و دغدغه هنوزم میشه خوش بود و بیخیال!(هرچند ساعاتی کوتاه!)

انار و هندونه و آجیل و تنقلات٬نگاه گرم بابابزرگ و مامان بزرگ٬چهره های خندون و راضی بزرگترا٬شیطنت کوچیکترا٬ همه و همه از اجزای لاینفک یه یلدای ایرانی هستن.

و امشب بعد از یک سال پرماجرای دیگه ٬بازم اون سنت دیرینه از راه رسیده تا برامون یه خاطره ی قشنگ دیگه بسازه.

                                امیدوارم امشب یکی از بیادموندنی ترین شبای زندگیتون باشه.

         دلتون شاد

                      برق نگاتون مستدام

                                                لبتون خندون

                                                                لطفتون پایدار

 شب شیکی داشته باشید دوستای من                                         

                                                           تینا

پ.ن۱:مطمئنا روزی که برای خودم یه خونه ی مستقل داشته باشم ٬توی یکی از اتاقاش کرسی میزارم!!!!!!!

19. یک روز آروم و دوست داشتنی

من اصولا آدمی هستم که با اتفاقات خیلی کوچیک هم میتونم خوش باشم.یعنی توی دنیای شخصی من برای خوش بودن نیاز به یه اتفاق خارق العاده و خیلی خاص نیست و همین که اتفاق ناخوشایندی نیفته برام کافیه و به عبارتی تمام روز رو شنگول میمونم!

نمیخواد بگید خودم میدونم خیلیا به این میگن٬الکی خوشی!حالا اسمشو هر چی میخواین بزارین.من اینطوری هستم ٬قصد عوض شدن هم ندارم به هیچ وجه!

امروز از اون روزهای آروم و دوس داشتنی بود ٬البته این که روزت چطوری باشه تا حد زیادی به خودتم بستگی داره٬منظورمو  باز کنم؟باشه.مثلا یه وقتایی(که البته برای من زیاد پیش نمیاد)حتی حوصله ی خودمو ندارم!و تا اونجایی که ممکنه حتی از هر چی آینه س دوری میکنم تا چشمم به خودم نیفته٬چون واقعا حوصله ی خودم رو هم ندارم!!!!البته گفتم زیاد پیش نمیاد....

اما مثلا امروز از صبح که از خواب پا شدم(شاید خیلی کلیشه ای باشه ولی)یه حسی بهم میگفت امروز روز خوبیه و واقعا هم بود.البته تازگیا به این نتیجه رسیدم که تلقین هم در این زمینه خیلی موثره.اگه همه چیز و همه کس رو سیاه ببینی ٬اگه سفید هم باشن برای تو سیاه میشن و بالعکس!

از صبح تا ظهر دانشگاه بودم ٬یه سری کارای بانکی داشتم و .........حدود ساعت ۱ که داشتم میومدم خونه٬یه دفه به سرم زد که برم از کلوپ فیلم بگیرم.به چند دلیل:یکی اینکه فردا تعطیله٬شب میتونیم دور هم بشینیم فیلم ببینیم ٬کمی هم میخواستم حال و هوای خونه رو عوض کنم.خب توی پستای قبلی هم نوشتم که مامانم اینا عزادارن.با این فکر رفتم فیلم "زن دوم" به کارگردانی "سیروس الوند" رو گرفتم.بعدشم اومدم سوپر مارکت سر کوچه مون و یه عالمه چیپس وپفک خریدم!!!!!!!!!

توی راه کلی برای امروز نقشه کشیدم با خودم قرار گذاشتم خوش اخلاق باشم و کمی شرور(!!!!!!!)و کمی سربه سر داداشم بزارم!!!!!!!!!!آخه چند روزیه که به خاطر این اتفاق اخیر یا اصلا با هم نبودیم یا وقتی هم که بودیم  خیلی خسته یا کسل بودیم.کلا این هفته(حداقل تا امروز)برای هیچ کدوممون خوب نبوده.خلاصه با همه ی این افکار و اینا رسیدم و مثل بختک خراب شدم سر جناب برادر(!!!!)بنده ی خدا هم گیج شده بود (از خل بازیای من)هم میخندید!بعد از پروژه ی جناب برادر نوبت رسید به خونه!خونه که چه عرض کنم(!!!)بازار شام!

(انگار بعد از این چند روز تازه چشمام باز شده بود!)دیدم خونه چقدر به هم ریخته س(آخه این چند روز فقط به اندازه ی یه دوش گرفتن و یه لباس عوض کردن خونه بودیم و هیچ وسیله ای رو جابه جا نکرده بودیم و هر چی٬هر جا استفاده شده بود٬همون جا روی زمین بود!)خلاصه افتادم به تمیز کردن خونه.حتما میگید چرا مامانم این کارا رو نکرده روزای قبل.آخه مامانمم شاغله.و اگه من یه چند ساعتی خونه بودم٬مامانم اصلا نبوده!و از سرکار یه سره اومده خونه ی پدربزرگ.

خلاصه٬بعد از کارای خونه هم  یه شام خوشمزه درست کردم و.....

واقعا انرژی مثبت رو همه جای خونمون حس میکردم.داشتم با خودم فکر میکردم چقدر ساده آرامش رو به خونوادم هدیه کردم.مامان حوصله ی فیلم دیدن نداشت و زود رفت خوابید ولی آرامش و رضایت توی چشماش موج میزد و من اون نگاه قشنگ رو با تمام دنیا عوض نمیکنم!

امروز از اون روزا بود که الان که بهش فکر میکنم با تمام وجود خدا رو به خاطرش شکر میکنم.و من واقعا نمیدونستم توی خونمون نقش من اینقدر محوریه!!!یه امروز که من حالم خوب بود هم داداشم خوش اخلاق بود و هم بالطبع مامان راضی!

چقدر من خودخواهم که یه وقتایی وقتی میتونم (شاید)با نیم ساعت وقت گذاشتن یه فضای دلپذیر رو در خونه بسازم اون رو از خودم و خونوادم دریغ میکنم!

خدایا کمکم کن خوب باشم.کمکم کن بتونم آدم باشم

خدایا به خاطر این دلخوشی های کوچک بزرگ ازت ممنونم!

پ.ن۱:چقدر آدم بودن سخته!(البته برای من(!!!)شماها که همتون گلید!!)

پ.ن۲:عید همتون خیلی خیلی مبارک!منو از دعاتون فراموش نکنید

دوست کوچیکتون:تینا

18. تینا ؛ مریض ؛ خسته و تا حدی دپسرده!

سلام عزیزای دلم

مرسی از کامنتای گرمتون.

امروز خیلی روز سختی بود.برای بعد از ظهر که قرار بود مجلس رو برگزار کنیم ٬مسجد گرفته بودن.مسجده توی همون کوچه ی پدربزرگ بود با خودمون گفتیم خب خوبه دیگه.اینجوری راحتتریم.اما برای پذیرایی مراسم سوم میوه٬خرما٬حلوا و شیرینی شربتی تدارک دیده بودن.صبح که اینارو آوردن٬تازه کار ما شروع شد.یکی یکی بسته بندیهاشونو باز کردیم.

خرماها باید هسته هاشون بیرون میومد و به جاش گردو قرار میگرفت.میوه ها باید شسته و خشک میشد و بعد در ظروف درب دار یک بار مصرف قرار میگرفت.و بعد ٬اینها به همراه شیرینی ها و حلوا باید درون ظروف بزرگ قرار میگرفت و بر روی اونا سلفون کشیده میشد و روی سلفون باید با تور مشکی و گل تزیین میشد.

اونوقت تعداد کم هم که نبود!مثلا وقتی میوه ها رو بعد از بسته بندی شمردیم دقیقا ۲۰۰۰ بسته شد!چیزای دیگه هم کم و بیش همینقدر بود!

خونه ی پدربزرگ یه خونه ی سه طبقه س .مهمونا رو در طبقه ی اول و دوم اسکان دادیم و در طبقه ی سوم مشغول کارایی شدیم که گفتم.فکر کنید ما از ساعت حدودا ۱۰ صبح تا حدود ۱ بعد از ظهر چه جوری کار کردیم که اینا تموم شد!آخه ساعت ۲ مسجد داشتیم.البته تعدادمون کم نبود یه ده نفری بودیم ولی حجم کار خیلی زیاد بود و ..........

خلاصه٬وقتی کارها به خوبی و خوشی کامل انجام شد٬تازه کار اصلیمون شروع شد!پروژه ی انتقال همه ی این دم و دستگاه به مسجد!

حالا خونه ی پدربزرگ سر کوچه س و مسجد وسطای کوچه!تازه بدون احتساب سه طبقه پله!!!

رسما دیگه داشتیم میمردیم هممون.هیچ کدوممون وقت ناهار خوردن هم پیدا نکردیم!

یه خصلت خونوادمو خیلی دوس دارم .اونم اینکه وقتی کارای اینچنینی(حالا چه شادی چه غم)هست همه با جون و دل کار میکنن و کمک میکنن.

دقیقا راس ساعت دو بود که تا حدی وسایل رو به مسجد انتقال داده بودیم و برای حضور مهمونا آماده بودیم

جمعیت وحشتناک بود.اونقدر شلوغ شده بود که هممون سرگیجه گرفته بودیم.

مسجد مذکور یکی از بزرگترین مسجد های شهر بود ولی بطور باورنکردنی جا کم آوردیم.طوری که واقعا جا برای نشستن مهمونامون نبود!فکر کنید مهمونای قدیمی تر پا میشدن میرفتن و یه گروه جدید جاشونو میگرفتن.فقط خدا میدونه توی اون یکساعت و نیم چند بار مسجد پر و خالی شد!

قسمت آقایان هم حال و روز بهتری نداشت و این رو وقتی فهمیدم که میوه کم آورده بودیم یکی از پسرامونو صدا کردم برام میوه بیاره گفت خودشونم دارن کم میارن!وای خیلی شلوغ بود خیلی.من یه چیزی میگم شما یه چیزی میشنوید!من قبلا هم در مراسم ختم شرکت داشتم و حتی قبل از این هم یکبار جزو صاحبان عزا بودم و اینطور نیست که تا حالا چنین مراسمی ندیده باشم اما.........ازدحام جمعیت واقعا غافلگیرمون کرده بود.

خلاصه امروز هم روزی بود برای خودش.تنها چیزی که خستگی رو از تن هممون در آورد این بود که همه چیز در حد عالی بود و جای هیچ حرف حدیثی نبود و این رو از خیلی از آشناها وقتی داشتن میرفتن شنیدیم.

و اما من:

گفتم که سرما خورده بودم و گلودرد داشتم .امروز با این برو بیاها حالم بدتر شد!طوری که بعد از مراسم و بعد از این که سر مزار رفتیم مامانم دیگه نزاشت برگردم خونه ی پدر بزرگ و منو به زور فرستاد خونه.و واقعا هم بهش احتیاج داشتم حدود ساعت ۶ رسیدم.یه چیزی خوردم(گفتم که ناهارم نخورده بودم)دارو خوردم و بعد ..........نفهمیدم کی خوابم برد تا ساعت ۹ خواب بودم.

الان یه تینای تب دار ٬در حال مرگ داره اینارو میتایپه.خوبی بدی هرچی دیدین به خوبی خودتون ببخشین!

و..........امتحانا!این روزا به شدت دلهره دارم!خدا خودش آخر عاقبتمو بخیر کنه!در این سه سال و اندی هر ترم نزدیک امتحانا٬گفتم:"خدایا٬این ترم بگذره.از ترم دیگه از اول ترم خوب درس میخونم".اما درسم داره تموم میشه و هنوز اون ترمی که من میخوام در اون خوب درس بخونم نرسیده!

پ.ن:اگر در جمله بندیهام یا هر چیز دیگه اشکالی هست به خاطر اینه که این متن رو روی کاغذ ننوشتم و از اول وارد بلاگفا کردمش.ببخشید

17. بزرگترامون ؛ پشت و پناهمون ؛ همه ی داروندارمون...

در آداب و سنن ما بنابه٬ اعتقاد به تقدس عدد هفت٬خیلی از مراسم هفت دوره دارد.از جمله مراسم شادی و سوگواری!

که در مراسم شادی هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برقرار است و در مراسم سوگواری تا هفت شب صاحب عزا را تنها نمی گذارند و با او اظهار همدردی کرده و خود را در غم وی شریک میدانند...

اما........از این هفت تا آن هفت ٬فاصله بسیار است.هفت اولی بسان ثانیه ای و هفت دومی به قاعده ی یکسال شاید هم بیشتر به طول مینجامد!

                                           -------------------------------------

این روزا برای خونواده ی من روزای قشنگی نیست.روزای عزا٬روزای غم٬روزای برنامه های دقیقه ی نود٬کار فشرده و .............

چهارشنبه بیستم آذر ٬اواخر غروب به ما خبر دادن که پدر پدربزرگم(یعنی پدر بزرگ مامانم)فوت کرده.زیاد غافلگیر نشدم.چون یه جورایی هممون انتظارشو داشتیم.حدود دو سال بود که ایشون در بستر بیماری بودن.

اما...........با اینکه از چندی پیش این روز را پیش بینی میکردیم٬بغض نهفته در صدای مادرم حکایتی دیگر داشت........

همون چهارشنبه شب اقوام درجه یک(یعنی فرزندان و نوه های اون مرحوم)در خونه ش جمع شدن.اما این خبر رو علنی نکردن تا سه تا از پسراش که در آلمان اقامت دارن برسن٬که متاسفانه فقط یکیشون تونست بیاد.

در روز پنجشنبه بیست و یکم آذر٬مسافرمون رسید.و خبر فوت مرحوم رو در میان اقوام و آشنایان اعلام کردن...

پنجشنبه شب یعنی شب جمعه ٬خونه ی مرحوم غلغله بود ٬آخه ایشون علاوه بر اینکه بزرگ خانواده بود٬بزرگ خاندان هم محسوب میشدو حتی در تمام آگهی های ترحیمش٬زیر اسمش٬عبارت "بزرگ خاندان" به چشم میخوره.

شاید عبارت "بزرگ خاندان" توی این دوره زمونه کمی عجیب غریب باشه٬اما خونواده ی من از بعضی لحاظ بافت سنتی و آداب و رسومش رو دست نخورده حفظ کرده و این آداب هم در مراسم سوگواری و هم در مراسم شادیمون به چشم میخوره.(بعدا بیشتر در موردش توضیح میدم)

روز جمعه صبح مراسم تشییع جنازه برگزار شد.من اولین بار بود که در یک تشییع جنازه شرکت میکردم٬اما مطمئنم مراسمی شبیه آنچه ما داشتیم کمتر برگزار میشه و اینو از نگاه بهت زده ی مردم توی خیابون هم میشد خوند.

بین امامزاده ای که میت رو برای نماز میت و دیگر مراسم بردن٬تا آرامگاه حدود سه تا خیابون فاصله بود.پس از خوندن نماز و طواف دور امامزاده ٬دیگه تابوت رو توی آمبولانس نذاشتن و اون رو پیاده به سمت آرامگاه حرکت دادن.

تمام خیابون از خیل جمعیت همراه ما بسته شده بود و مردم در ماشینها با کنجکاوی به مراسم ما نگاه میکردن.خب بیچاره ها چیکار میکردن٬راهشونو که بسته بودیم اونا هم نگاه میکردن دیگه!

جمعیت خیلی زیاد بود خیلی.طوری که وقتی من مامانمو گم کردم هیچ آشنایی دور و برم نبود.یعنی تعداد کسانی که فامیل نبودن و به عبارتی٬غریبه ها چندین برابر آشنایانم بود!طوری که حتی یه لحظه شک کردم نکنه اینا مال مراسم ما نیستن و من جماعت خودمونو گم کردم!

چیزی که خیلی توجهمو جلب کرد حضور یه عده جوون٬با ظاهر دراویش(موها و ریشهای بلند و البته کاملا مرتب)بود که همشون تنبور به همراه داشتن!بعدا فهمیدم که همشون نسبت به اون مرحوم ارادت خاصی داشتن.

بدترین لحظات٬لحظات خاکسپاری بود.هیچ وقت فراموش نمیکنم.فکر میکردم از دیدن یک پیکر کفن پوش خواهم ترسید اما تنها حسی که در اون لحظه داشتم غمی عظیم و تمام نشدنی بود.

در طی دو سه روز گذشته هیچ حس خاصی نداشتم٬چون ایشون نودو اندی سن داشتن و خب گفتم مدتی بود که انتظار این اتفاقو داشتیم.اما.............وقتی پدربزرگ چون کوهم را در حالی دیدم که شانه های تنومندش به آرامی تکان میخورد و وقتی حلقه ی اشک را در چشمان دوست داشتنیش دیدم٬به راستی شکستم....و چنان گریه ای سر دادم که هنوز از آن هجوم احساسات در عجبم...........

و مامانم و بقیه وای..........خیلی بد بود خیلی.همه ی عزیزام داشتن گریه میکردن و من واقعا ظرفیت اون همه غم و اندوهو نداشتم...

اما......لحظه ای اندیشیدم اگر من به جای مادرم بودم و او...........و او..........پدربزرگ من بود........مطمئنا میمردم.............به خداوندی خدا که از جان شیرین دوست تر میدارمش...........!

بدترین تجربه ی زندگیم بود.به هر طرف که نگاه میکردم یه تلخی میدیدم.گوشه ای دختری که غش کرده بود......بر سر مزار٬پدربزرگم که خواهر کوچکترش را در آغوش گرفته بود تا صدای گریه اش به گوش نامحرمان نرسد و این در حالی بود که خودش چون ابر بهار میگریست......آن طرف تر برادری دیگر٬مردی که با حدود پنجاه سال سن بر سر مزار پدر چمباتمه زده و قادر به جلوگیری از ریزش اشکش نیست و ...........

                                           -------------------------------------

چقدر از صاحبان عزا بودن سخته٬انگار با هر تسلیت یا با هر "بقای عمر شما باشه" مصیبت وارده رو بهت یادآوری میکنن.

اینان چه ساده اند

              که با "بقای عمر شما باد"

                                        بر من گواهی فوت تو میدهند

                                                                          نه تو نمرده ای

                                                                                       تو زنده در وجود من و اهل خانه ای

                                           -------------------------------------

دیشب هم شبی بود برای خودش .مراسم شام غریبان رو برگزار کردیم و ...........

فردا هم مراسم سوم رو داریم و یه روز سخت و پرکار دیگه!

و من در تمام مدت به این می اندیشم که پس از این هفت روز که اهالی خانه تازه به خود می آیند و خود را تنها و بی یار و یاور می بینند٬چگونه مصیبت وارده را تاب خواهند آورد..........

اما یه چیزی فهمیدم اونم اینکه میزان غم و اندوه یک خانواده در مورد وقوع یک مرگ به سن وسال تازه درگذشته ارتباطی نداره.

                                           -------------------------------------

و خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمیکنم :

دقیقا لحظه ای که میت رو از تابوت بیرون آوردن ٬پسر بچه ای داشت رد میشد با دیدن اون با حسرت گفت:"خوش به حالش چه قدی داره!"(اون جلو خلوت نبود ها!در کنار  قبر ها سکو مانندهایی برای رفت و آمد وجود داشت و اون پسر در حال گذر از اونجا بود)و نمی دانست که با این حرف دل خون دختران آن مرحوم را چگونه تکه تکه کرد!

                                           -------------------------------------

و قضیه ای خنده دار:

یکی از نوه عموهای مامانم (که مثل من نتیجه ی اون مرحوم به حساب میاد)یه دختر چهار ساله ی خیلی شیرین و دوست داشتنیه٬که از قضا اسمش هم "تینا"هستش.

دیده بود که همه منو تینا صدا میکنند٬اومده یه گوشه به من میگه :"اسم تو چیه؟" گفتم :"تینا" گفت:"نه! اسم "تو" چیه؟" گفتم:"تینا"بعد گفت:"چرا به اسم من گیر دادی؟!"     و من واقعا نمیدونستم چه جوابی به اون بچه ی سرتق بدم!!!!!!!!!!!

                                           -------------------------------------

حالم خوب نیست.اونقدر دیروز بالا  پایین رفتم و هی از گرما به سرما و از سرما به گرما رفتم ٬سرما خوردم و گلودرد دارم. و بدتر از همه اینه که امتحانا نزدیکه و من واقعا نمیدونم با این حجم درسا چیکار کنم!

خب دیگه حرف برای گفتن زیاد دارم ولی حتی شک دارم تا اینجاشو کامل خونده باشین البته اگه نخوندین هم حق رو به شما میدم....

راستی!یه چیزی هم جالب و بدیع بود٬اینکه هیچ کدوم از فرزندان اون مرحوم(بنا به وصیت پدر)لباس مشکی نپوشیده بودن.

همتون خوب باشید و خوش و خندون                   تینا

پ.ن:میخواستم کامنت این پست رو ببندم ٬چون نمیخوام از هیچ کدومتون عبارات تسلیت بشنوم.ولی بعد فکر کردم شاید چیز دیگه ای به جز تسلیت به ذهنتون برسه برای همین نبستمش.

خواهشا...........خواهشا.........بهم تسلیت نگید

بعد از پ.ن:اگه برای این پست  اصلا  نخواید کامنت بزارید کاملا برام قابل درکه....پس اگه خواستین نزارین.راحت باشید.    مرسی

                                                

16. مرز باریک بین کودکی و بزرگسالی!!!

اصولا من آدمی هستم که علایق خاصی دارم و گاهی اوقات این علایق(که به نظر بعضیا مضحکه)باعث میشه مورد خنده و تمسخرشون قرار بگیرم!

اما من میگم بی خیال٬مهم نیست.مهم اینه که من اینجوری خوشم.البته اینم بگم ٬درسته که بهم میخندن اما خیلیاشون با دیدن این خلق و خوی من دارن به راه راست هدایت میشن و مثل خودم میشن!              خنده ای متکبرانه از نوع خیلی زیاد!!!!

                                          -----------------------------------------

مثلا توی جامدادی من پر از خودکار رنگیه(صورتی٬بنفش٬نارنجی٬آبی کمرنگ و ........)

اکثر دوستام فقط با خودکار آبی جزوه مینویسن٬اما جزوه های من همیشه مثل دفتر نقاشی بچه ها رنگ و وارنگه!برای همین منو دست میندازن!

نمیفهمم........

خب اینجوری جزوه هام قشنگ ترن و از دیدنشون لذت میبرم!چرا باید خودمو از چنین لذتی محروم کنم؟!چون بزرگ شدم؟!

                                          -----------------------------------------

یا اینکه کتاب های من٬اعم از کتابهای درسی یا غیر درسی٬روکش پلاستیکی دارن.به عبارتی جلدشون میکنم.(البته به جز کتابای جلد تخته ای)

و این یکی دیگه از دست مایه های دوستام برای خندیدن به منه.میگن عین بچه ها میشینم کتاب جلد میکنم....

چرا من نباید کتابامو جلد کنم؟چرا نباید براشون ارزش قائل بشم؟چرا نباید دوسشون داشته باشم و سالم موندنشون برام مهم باشه؟چون بزرگ شدم؟!

                                          -----------------------------------------

یا اینکه من از دیدن کارتون لذت میبرم(البته نه کارتونای مزخرفی که ایران ساخته یا کارتونای خشنی مثل دیجیمون!)

ولی از دیدن کارتونای قدیمی لذت میبرم.و حتی خیلی از کارتونای جدید.من تمام قسمت های "شرک" رو دیدم.من دو قسمت از "گارفیلد" رو تو خونه دارم.

برادرم بهم میخنده٬میگه تو کی میخوای آدم بشی؟کی میخوای بزرگ بشی؟!

چه اشکالی داره من از دختر خاله ی هفت سالم سی دی کارتون قرض بگیرم.یا در موردش باهاش حرف بزنم؟زشته؟چرا؟

خیلیا عاشق کارتون هستن ولی به خاطر همین حرفا خودشونو از این لذت محروم میکنن.چرا نباید از کارتون دیدن لذت ببرم؟چون بزرگ شدم؟

                                          -----------------------------------------

پ.ن۱:در بعضی موارد هیچ مرزی بین دنیای کوچیکا و بزرگا وجود نداره.مثلا من و دختر خاله ی هفت ساله م هر دو از حرف زدن در مورد کارتون لذت میبریم.البته مسلما اون بیشتر!و من هم وقتی میبینم اینقدر با من احساس نزدیکی میکنه کاملا صمیمی به حرفاش گوش میدم یا یه وقتایی میشینم باهاش کارتون میبینم(!!!!)و این باعث میشه که برای همیشه به عنوان یه دوست توی ذهنش بمونم و چند سال دیگه اگه مشکلی داشت به جای رفتن پیش یه غریبه٬یه راست بیاد پیش من!

پ.ن۲:معنای بزرگ شدن و بزرگ بودن محرومیت از خیلی از لذات زندگی نیست.

پ.ن۳:بزرگی به استفاده از خودکار آبی یا کتاب بدون جلد ربطی نداره.بزرگی به نگرشت نسبت به زندگی مربوطه.

پ.ن۴:هر چی گفتم فقط مثالهایی کوچیک ٬برای راحتتر رسوندن منظورم بود.امیدوارم منو یه آدم کوته بین و کوته نظر نبینین......

15. نمیدونم چرا میخندن؟!

توی هر دوره ای ٬در هر مکانی که رفت و آمد داشتم(مثل مدرسه٬آموزشگاه ٬کلاس زبان٬ورزش و ...و دانشگاه)اتفاقاتی افتاده که هم برای خودم بیاد موندنی شده٬هم برای کسانی که از دوستانم بودن و در اون محل هم حضور داشتن.البته بهتره حرفمو اصلاح کنم برای خودم خاطره شده و برای دیگران سوژه ی خنده!!!!!!!! ولی من هیچ وقت نفهمیدم چرا میخندن !

حالا چند نمونه ش رو مینویسم ٬بعد شماها اگه فهمیدین چرا میخندن بهم بگید باشه؟!

مثلا اون روزی که نماز جماعت رو کلا به هم زدم:

راهنمایی بودم.از اونجایی که صدای بلندی دارم که برای جیغ و داد و اینا مناسبه(!!!!!!)امور تربیتیمون بهم گیر داده بود که برم جلوی صفوف نماز جماعت و ذکرای وسط نماز رو بگم!هی از اون اصرار از من انکار!آخه بلد نبودم!(یه وقت فکر نکنید نمازخون نیستما ولی خب گفتن اون اذکار٬کار هرکسی نیست!باید آدم خیلی مسلط باشه)تا بالاخره یه چند باری در مراسم پرفیض نماز جماعت شرکت کردم (نماز فرادا رو ترجیح میدم)و به خیال خودم یه چیزایی یاد گرفتم!

هیچوقت یادم نمیره روزی که انجام این فریضه ی الهی رو به عهده گرفتم٬تمام ذکرا رو با هم قاطی کردم و همه رو غلط غولوط و جابه جا گفتم!یک وضعی شده بودا!وسط نماز حتی معلم ها به خنده افتاده بودن!فقط یه چیز رو هیچوقت نفهمیدم  اونم اینکه امور تربیتیمون که اونقدر مشتاق حضور من بود ٬بعد از اینکه دعوتشو لبیک گفتم ٬چرا دیگه سراغمو نگرفت؟!عجب!!!!!!!!!!!!!

                                           --------------------------------------------

یا اون روزی که از ناظم دبیرستانمون خواستم من رو به عنوان انتظامات انتخاب کنه:

من در دوران مدرسه هیچوقت بچه ی آرومی نبودم .همیشه در صف اول شلوغ ترین ها حضوری فعال و موثر داشتم(!!!!!)آرزو به دل مامانم موند یه بار به مدرسه ی من بیاد و به خاطر شلوغی و سر به هوایی من گلایه نشنوه!دیگه براش عادی شده بود طوری که "تینا خیلی شلوغه" براش معادل بود با "تینا امروز اومده مدرسه"!

البته هیچوقت این اعتراضات صورت رسمی به خودش نگرفت.به دو دلیل .یکی اینکه همیشه درسم خوب بود و دیگه اینکه این شیطنت ها هیچ وقت شکل گستاخی و حالت آزار دهنده  به خودش نگرفت.و باعث بیزاری معلم ها و مسئولین نشد٬با پررویی تمام فکر میکنم که حتی دوسم هم داشتن!من جزو معدود دانش آموزانی بودم که هیچ وقت با نام فامیل صداش نکردن و برای همه (از هم کلاسیها گرفته تا مدیر)همیشه "تینا"بودم!

سال سوم دبیرستان بودم. اول سال بود.به چند دلیل از ناظممون خواستم که منو انتظامات کنه.یکی اینکه حوصله ی سر صف رفتن نداشتم و دیگه اینکه اگه خودم انتظامات میشدم دیگه کسی نبود که اسمم رو ببره دفتر و انضباطمو کم کنه!!!!!!!

مطمئنم تا آخر عمرم هم اون نگاه پر از بهت و شک ناظممون رو یادم نمیره!با چشماش داشت میگفت باز چه کاسه ای زیر نیم کاسه ته!!!!!! و من مظلوماانه فقط بهش لبخند زدم!!!!(خنده از نوع خیلی خیلی زیاد!!!!)قبول کرد و من انتظامات شدم و تا ماهها این قضیه جزو چند سوژه ی صدر جدول (در مدرسه)بود که در موردش حرف میزدن و میخندیدن که: "تینا(!!!!)انتظامات شده"!!!

ولی خدایی خوب از پسش بر اومدم آخه همه ی بچه شیطونا دوستای خودم بودن و رگ خوابشون دستم بود!!!!

                                           --------------------------------------------

یا اون روزیکه توی دانشگاه به خاطر لج و لج بازی سر یه قضیه ای با دوستام تصمیم گرفتیم بریم عضو بسیج بشیم!!!!!

اینو دیگه خودمم یادم میفته کلی میخندم!

سال اول بودیم و هنوز همه جای داانشگاه رو خوب بلد نبودیم.

اولین سالیکه من دانشجو بودم٬هنوز دانشگاه ٬آزاد بود و این سختگیری های الان اعمال نمیشد.

شما فکر کنید من و سه تا از دوستام با مانتوی کوتاه٬کیف کولی آویزون٬و موهای مدل آناناسی(یا همون خروسی٬اون سال مد بود)و............خلاصه سرو وضعی آراسته(!!!!!!)با خنده و شوخی در دفتر بسیج کل رو باز کردیم و رفتیم داخل!

در حین ورود ما٬چند تا پسر و دختر توی راهرو با هم واستاده بودن و با دیدن ما که داشتیم میرفتیم بسیج ٬نیششون تا بناگوش باز شد(!!!)فکر کردم چون با اون ریخت داریم میریم اونجا میخندن٬گفتم بی خیال!

توی دفتر دو-سه تا برادر(!!!!!!) نشسته بودن.(از اینا که پیرهن سفید ٬یقه ی تا چونه بسته٬روی شلوار مشکی و اینا!)

نمیدونید چه جوری سرشونو انداخته بودن پایین!به طوری که فکر کنم به راحتی دیوار پشت سرشونو میدیدن!!

من هم عصبی شدم.یعنی چی؟به نظر من این توهینه وقتی کسی باهات حرف میزنه باید به صورتش نگاه کنی نه به دیوار پشت سرت٬اونم با اون وضع اسفناک!

رفتم جلوی یکیشون واستادم زل زدم بهش(بیچاره!یادم میفته دلم براش میسوزه!!)و داشتم میگفتم برای عضویت اومدیم که........بد بخت با تته پته گفت :"بسیج خواهران دو تا در اون ور تره"!!!!

وای!!!!!!پرت زدم زیر خنده!و بعد از معذرت خواهی اومدیم بیرون.همینکه در اتاق رو بستم سقف دانشکده مون از صدای قهقهه ی خنده ی دوستام در معرض ریزش قرار گرفت!!!!اون دختر پسرای توی راهرو اول جلوی خودشونو گرفتن ولی وقتی دیدن که ما٬خودمون عین خیالمون نیست٬بدتر از ما شروع کردن به خندیدن!

تا عصرش تمام دانشکده که چه عرض کنم٬دوستامون از دانشکده های دیگه هم از گندی که ما زده بودیم خبر داشتن(!!!)و هر کی ما رو میدید نیشش باز میشد!!!! و میخندید از نوع خیلی خیلی زیاد!!!!!

                                           --------------------------------------------

یادش بخیر چه روزایی بود!خاطره زیاد دارم.حالا به مرور براتون مینویسم.البته اگه به نظرتون خسته کننده نیست!

پ.ن:هنوزم که هنوزه نمیدونم چرا بهم میخندیدن و میخندن!!!!!! تعجب و سردرگمی از نوع زیاد!!!!!

14. به به!   به به!

به به چه خواب خوش آیندی!چه آسمون خوشگلی!چه هوای دل انگیزی!چه تینای خوش تیپی!چه دانشگاه بی دروپیکری!(ببخشید!یعنی چه دانشگاه مرتب و سیستماتیکی!چه امتحانی٬چقدر گرم وصمیمی!چه پلیس آشغالی!ببخشید(با تته پته)چه پلیس مهربان و مردم داری!!!و از همه مهمتر چه تینای خل و چلی!به به!

فکر کنم دستتون اومده چه چیزایی میخوام بنویسم.پس شروع میکنم.

سه شنبه صبح ها حدود ساعت ۶:۳۰ از خواب بیدار میشم.آخه ساعت ۸ دانشگاه کلاس دارم.امروز علاوه بر کلاس صبح ٬ساعت ۱۰ امتحان داشتم و از اونجایی که دیشب همچون یک حیوان درازگوش تا نزدیک صبح درس میخوندم٬کلاس ساعت ۸ رو با اجازه ی خودم تعطیل کردم(!!!)و تا ساعت ۸ خوابیدم(به به!  چه خواب خوش آیندی!)بعد طبق عادت هر روز پنجره رو باز کردم تا ببینم هوا چطوره(به به!  چه آسمون خوشگلی!)واقعا حظ کردم.ابرای پفکی که لایه لایه روی هم قرار داشتن٬هر گوشه اش هم یه رنگ بود٬خاکستری٬سفید٬طوسی.خورشید هم که نبود چشممو اذیت کنه(به به!)

کم کم حاضر شدم که از خونه بیام بیرون.از اونجا که مامان نازنینم دیشب بخاری رو تا آخر زیاد کرده بود(منم که گرمایی!!!)مثل یه کوره ی متحرک شده بودم(داغ داغ)بنابراین وقتی پنجره رو باز کردم سردم نشد و فکر کردم پالتو لازم نیست٬یه ژاکت قهوه ای کوتاه خوشگل دارم٬که خیلی بهم میاد٬اونو پوشیدم و یه نگاه از سر رضایت توی آینه به خودم انداختم و یه لبخند به خودم تحویل دادم و اومدم بیرون!(به به !چه تینای خوش تیپی!)کم کم سردم شد اما به خودم دلداری دادم و گفتم((خونه گرم بوده ٬برای همین سردمه!))و با پررویی تمام برنگشتم پالتو بردارم!سوار ماشین شدم و .......رسیدم دانشگاه.......چشمتون روز بد نبینه(دانشگاه در یه جای تقریبا مرتفع شهر واقع شده)چنان بادی میومد که نگو..........(با لرز بخونید)(به به!  چه هوای دل انگیزی!)خلاصه تا به دانشکده رسیدم هرچی بدوبیراه بلد بودم نثار خودم کردم!زیاد بد هم نشد٬یه بار دوره شون کردم٬خیلی وقت بود به کار نگرفته بودمشون!

القصه.........راه افتادم طرف سالن امتحانات ولی دیدم یه گروه دیگه دارن اونجا امتحان میدن٬با تعجب رفتم سر کلاسمون٬داشتم فکر میکردم استاد میخواد چیکار کنه ٬ما که اینجا جا نمیشیم.........که خودش سروکله ش پیدا شد.بچه ها رو یکی در میون نشوند و صندلیهای باقی مونده رو برد توی راهرو و نصف بچه ها توی راهرو امتحان دادن!این در حالی بود که ما حدود ۶۰ نفر و گروهی که توی سالن امتحانات بودن ۳۰ نفر هم نبودن!(به به!  چه دانشگاه بی در و پیکری!  ببخشید!یعنی چه دانشگاه مرتب و سیستماتیکی!)خلاصه امروز کلی اسباب خنده و تفریح تمام دانشکده رو فراهم کردیم با این امتحان دادنمون!استاد بدبخت سرگیجه گرفته بود نمیدونست مواظب سالن باشه یا کلاس!و من کلی از دست خودم حرص خوردم که چرا نمیتونم تقلب کنم٬آخه من اگه فقط فکر تقلب به سرم بزنه چنان رنگ و روم میپره که حتی خواجه حافظ شیرازی هم میفهمه من میخوام تقلب کنم!!!!(به به!  چه امتحانی!چقدر گرم و صمیمی!)

بعد از امتحان بلافاصله راه افتادم طرف خونه.(بگی نگی سردم بود.)

سر یه چهارراه واستاده بودم چراغ قرمز بشه و رد بشم که دیدم از سر خیابون یکی از این موتور سوارای پلیس(از اینا که موتور سبز و سفید خوشگل دارن با لباس فرم)داره میاد. وقتی نزدیک من رسید با کمال تعجب سرعتشو کم کرد ٬سرشو به علامت سلام تکون داد و چشمک زد!!!!هاج و واج مونده بودم که چه عکس العملی نشون بدم که تا من به خودم بیام اون رفته بود.از صدقه سر اون پلیس مهربون(!!!!)تا دقایقی ٬نگاههای کنجکاو مردم و لبخند معنی دار چند جوون بیکار همراهم بود.یاد این ضرب المثل افتادم که:((ما را به خیر تو امید نیست٬شر مرسان!!))واقعا وصف حال ما با این پلیسای وظیفه شناسه!!!!!(به به !چه پلیس آشغالی!ببخشید یعنی چه پلیس مهربون و مردم داری!)

عصری هم توی خونه نقش کوزت ۲۰۰۸ رو بازی کردم!خونه رو تمیز کردم٬تدارک شام رو دیدم و ...........

حالا چرا ۲۰۰۸؟چون اولا هدفون توی گوشم بود و مطمئنا کوزت از این چیزا نداشت!و از ابزار مدرنی همچون جارو برقی و .........برخوردار بودم و...........

وای چقدر زیاد شد!

ببخشید

همه ی شما را دوست میدارم از نوع خیلی زیاد!!!!!!!!!!!!!

تا بعد!

پ.ن:کسی نمیدونه من امروز چرا اینقدر چرت و پرت به هم بافتم؟!

13. بابا...

بابا آمد.بابا در باران آمد.

                             بابا آب داد.بابا نان نداد.

                                                            بابا کار نداشت.بابا پول نداشت

مادر پول خواست.بابا باز هم و باز هم و باز هم پول نداشت.

                                                                           مادر گریه کرد.مادر خسته شد.مادر رفت...

                                           **************** 

آن مرد آمد.آن مرد در باران آمد.

                                       آن مرد تنها نیامد.آن مرد با دو مامور آمد.

آن مرد در زد.آن مرد پول خواست.بابا پول نداشت.

                                                               بابا وقت خواست.آن مرد وقت نداشت.آن مرد وقت نداد.

                                 آن مرد رفت.آن مرد با بابا رفت.بابا را بردند...

                                         *****************

آن شب سرد بود.آن شب بارانی بود.

                                                مادر رفت.آن مرد رفت.بابا رفت.

                                                                                        من تنها ماندم...

                                        *****************

من گریه کردم.

                  ترسیدم.گریه کردم.

                                          سردم شد.گریه کردم.

                                                                      گشنه بودم.گریه کردم.

گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم و ........... خوابیدم...

                                       ******************

12. خدا اجازه!میشه من بچه بمونم؟

یادش بخیر.چه روزایی بود.توی دنیا هیچ غم و غصه ای نبود.هیچ چیز زشتی وجود نداشت.دنیا همیشه رنگی بود٬هیچ وقت سیاه و سفید نمیشد هیچ وقت تمام آدمای دور و برم خوب بودن٬همه بدون استثنا.اصلا توی دنیا آدم بد وجود نداشت انگار!!!

تمام پسر ٬دخترایی که میشناختم ٬همه با هم دوست بودن.همدیگه رو دوس داشتن.نه به خاطر اینکه اون یه پسره و من یه دخترم٬به خاطر اینکه اون یه آدمه منم یه آدمم!!!

چقدر دوستیا ساده شروع میشد٬توی پارک جلوی اولین کسی رو که میدیدم٬میگرفتم میگفتم:"اسم من تایناس.اسم تو چیه؟میای با هم دوست بشیم؟!"

به همین سادگی .به همین قشنگی.چه روزایی بود .یادش بخیر.

حالا بزرگ شدم ٬یعنی میگن بزرگ شدی!اما بزرگ بودن رو دوس ندارم.چون حالا دیگه همه به نظرم آدمای خوبی نیستن.چون حالا دیگه دنیام رنگی نیست حداقل همیشه نیست!حالا دیگه نمیتونم به اون راحتی جلوی کسی رو بگیرم و باهاش دوست بشم.آخه دیگه بزرگ شدم!!!و .........خیلی "حالا دیگه"های دیگه!!!

دلم گرفته از این همه دورویی٬از این همه پلشتی.از این همه کثیفی دیگه حالم داره بهم میخوره.چرا دنیامون اینقدر عوض شده؟شاید هم دنیا عوض نشده این منم که عوض شدم.نه!من عوض نشدم ٬تغییر کردم.همون تغییری که بهش میگن"بزرگ شدن"!!!

چقدر دردناکه بزرگ شدن.چقدر عجیبه بزرگ بودن.آیا من بزرگ شدم؟

خدا!!!نه!!!من نمیخوام دچار این تحولی که ناشی از "بزرگ شدنه"بشم!!!

آخه اینجوری دیگه نمیتونم دنیا رو رنگی ببینم.دوست دارم متفاوت باشم.دوست دارم بچه باشم...

یه دفه به یکی از دوستام گفتم من هنوز یه بچه هستم٬بزرگ نشدم.بهم خندید.گفت:"اول برو یه نگاهی توی آینه بنداز٬بعد این حرفارو بزن!"منظورمو نفهمید.شایدم من نتونستم منظورمو برسونم.

حالم خوش نیست نمیدونم چرا اینجوری شدم.دلم میخواد داد بزنم٬گریه کنم ٬راه برم٬بخندم...

میبینی؟!انگار خودمم نمیدونم میخوام چیکار کنم!

فقط میدونم که میخوام دنیام به اندازه ی دنیای بچگیام پاک و قشنگ بمونه...

چقدر سخته تقلا کردن برای یه جور موندن٬برای عوض نشدن...

انگار همه خودشونو گم کردن.هیشکی دیگه خودش نیست.یکی همه ی دنیا رو پول میبینه ٬به نظر اون یکی همه فاسدن و باید ارشاد بشن.این یکی از همه بدتره٬داره مثل جارو برقی حق من و تو و اون و همه رو بالا میکشه.از نظر اونیکه اون گوشه واستاده هم ٬دنیا فقط یه تقسیم بندی داره: زن!مرد!پس آدم بودن چی میشه؟....

چقدر دنیا شلوغه.............

                                      خدایا کمکم کن.........

                                                                   دلم گرفته..........

                                                                                            دارم خفه میشم...........

11. خاله!!!!!!!!!این آقاهه رو ببین!!!!!!!!!!!

جاتون خالی.چقدر خندیدم!!!

ماجرا از این قرار بود که توی پیاده رو داشتم میرفتم تقریبا هم قدم با من یه خانم٬ با یه دختر ۴-۵ ساله هم داشتن حرکت میکردن.یه دفه صدای انفجار خنده ی دخترک خیابونو پر کرد بعد شم با حالتی شبیه داد ٬شروع کرد به حرف زدن.

"خاله!!!این آقاهه رو ببین.کلاهش چقدر بزرگه!!!!!!!!"

به روبرو نگاه کردم ببینم دخترک به چی اینجوری میخنده.دیدم از دور یه آخوند(ببخشید!یه روحانی!!!!!!)داره به سمتمون میاد.داشتم به دخترک فکر میکردم که دوباره صداش (با یه شگفتی مضاعف)بلند شد

"خاله!!!آقاهه مانتو پوشیده!!!!!!!!" 

اینو که گفت دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده.

"خاله!!!مانتوی آقاهه دکمه نداره!!!"

اینارو میگفت و میزد رو پاش و غش غش میخندید.تمام کسایی که اون دور و بر بودن ٬از دست اون فیسقیل بچه به خنده افتاده بودن

"خاله!!!آقاهه چرا دمپایی پوشیده؟پول نداره کفش بخره؟"

اونقدر این حرفارو با آب و تاب میگفت و چنان میخندید که حتی اگه فقط صداشو بدون تصویر هم داشتی کلی میخندیدی! آخونده(ببخشید!روحانیه!) دیگه نزدیک شده بود و صدای اون وروجک خانومو میشنید ولی اصلا به روی خودش نمیاورد.دخترک داشت تقلا میکرد دستشو از توی دست خاله ش در بیاره.خاله ش گفت کجا میخوای بری؟

(با همون حالت داد)"میخوام برم ازش بپرسم کلاشو از کجا خریده٬منم میخوام!"

اینو که گفت جمعیت از خنده منفجر شدن!!!بعد خاله ش فوری ماشین گرفت و رفتن.

اما یه چیزی خیلی جالبه!یعنی این بچه تا حالا یه دونه آخوند هم ندیده بود؟!

10. "ترین ها"ی زندگی من

من از طریق یکی از دوستان خوبم به یه بازی وبلاگی دعوت شدم که در اون " اولین ها"ی زندگیمو بنویسم٬این بازی با نوشتن "بهترین ها"ادامه پیدا کرده و تا اونجایی که خبر دارم قراره بعد از اون هم بازی"بدترین ها"پی گرفته بشه.من تصمیم گرفتم این دو تا بازی آخر رو با هم ادغام کنم و "ترین ها"ی زندگیمو بنویسم.

قبل از اینکه شروع کنم یه چیزی باید بگم اونم یه معذرت خواهی زودهنگام از همه ی کساییه که این متن رو میخونن.چون فکر کنم مطالب خیلی پراکنده س و پیوستگی آنچنانی نداره.آخه میدونید اینارو کجا نوشتم؟عرض میکنم...من از خونه تا محل کارم حدودا نیم ساعت فاصله س و معمولا در این فاصله هدفون توی گوشمه و آهنگ گوش میدم.در این چند روز اخیر علاوه بر هدفون که توی گوشمه یه دفترچه هم روی پام بوده و هر "ترین"که به فکرم رسیده نوشتم.یعنی همه شو یه جا ننوشتم که مرتب و پشت سر هم باشه.خب دیگه شروع میکنم:

قشنگ ترین هدیه ای که گرفتم یه بسته مداد رنگی ۲۴ رنگ توی جشن تولد ۵ سالگیم ٬از طرف مامانم بود.هیچ وقت یادم نمیره که اون روز چقدر به وجد اومده بودم.۱۷ سال و اندی از اون روز میگذره ولی تا حالا هیچ هدیه ای نتونسته اونقدر خوشحالم کنه

بهترین دوستی که تا حالا داشتم (البته هنوزم دارمش)عزیزیه که سال اول دبیرستان باهاش همکلاس بودم.فقط یه سال همکلاس بودیم چون بعدش من رشته ی ریاضی رو انتخاب کردم و اون تجربی رو.بعد هم در دو تا شهر مختلف دانشگاه قبول شدیم.۹ سال از  شروع دوستیمون میگذره ولی هنوزم که هنوزه بهترین دوستای همدیگه هستیم.

بهترین تابستونم ٬تابستونی بود که سال اول دبیرستان رو تموم کرده بودم.قرار بود یه همایش کشوری ورزشی توی شهرمون برگزار بشه و ما برای مراسم افتتاحیه ش انتخاب شده بودیم.تمام تابستونو(توی برنامه های آمادگی برای برنامه ی اصلی) با دوستام توی سروکله ی هم زدیم و در شهریور یه اردوی سه روزه در یکی از بهترین اردوگاههای کشور عیشمونو کامل کرد.

سیریشترین پسری که تا حالا بهم گیر داده٬مال زمانی بوده که سوم دبیرستان بودم٬اون دانشجو بود ٬بیشتر از یک سال تقریبا هر روز خونه مون زنگ میزد تا مثلا منو خر کنه!(بلانسبت همگی)جالب این بود که دقیقا وقتایی زنگ میزد که من خونه تنها بودم نمیدونم چه جوری این قدر دقیق آمار منو داشت!بعدش هم ما خونمونو عوض کردیم و از دستش خلاص شدم.

دوست داشتنی ترین خویشم ٬بعد از مامانم (که همه ی زندگیمه)پدربزرگمه.اگه جونم رو هم بخواد براش میدم.میدونم که اون هم نسبت به من چنین حسی رو داره چون اگه حداقل هر دو هفته یه بار نرم دیدنش با عصبانیت زنگ میزنه که((چرا نمیای؟!))خب اینم از مزایای نوه ی بزرگ بودنه دیگه!!!!!!!!!!

یکی از بزرگترین تحولات زندگیم دانشگاه قبول شدنمه.تمام کسانی که با یک فاصله زمانی(حداقل چند ماهه)بعد از قبول شدنم منو دیدند٬به اتفاق معتقد بودند که خیلی تغییر کردم.البته خودم به هیچ وجه چنین تغییری رو حس نکردم!

بزرگترین اتفاق بعد از دانشگاه شاید شاغل شدنم باشه.الان حدود ۴ ماهه که دارم سرکار میرم.البته هنوز به اون جایی که باید برسم ٬نرسیدم.ولی مطمئنم تا لیسانسمو بگیرم توی شرکت هم به جایگاه خوبی میرسم.گفتم بزرگترین اتفاقه چون چند وقتی بود که نسبت به خودم احساس بدی داشتم (یه حس رخوت)چون بعد از دانشگاه تقریبا میشه گفت راکد بودم و هیچ کاری نکرده بودم.محیط کار نه تنها این حس رو از بین برد بلکه حس مفید بودن و یه اعتماد به نفس مضاعف رو بهم القا کرد.

بیاد ماندنی ترین ظاهرم (که نظر همه رو جلب کرد یعنی هر کس منو میدید جا میخورد٬که یعنی این تیناس؟!)مال دو سال پیشه.جشن عروسی یکی از نزدیکانم بود و من برای اولین بار لباس شب پوشیده بودم٬با اینکه پیراهنم ساده و دخترانه بود ولی هر کی منو میدید در نگاه اول شگفت زده نگاهم میکرد .آخه قبل از اون همیشه توی تمام مراسمات لباس اسپرت پوشیده بودم و هیچکس(حتی خودم)به فکرش هم نمی رسید که من با عوض کردن مدل لباس پوشیدنم اینقدر تغییر کنم!!!!!

قشنگترین فیلمی که تا حالا دیدم فیلم برباد رفته(اثر معروف مارگارت میچل )بوده.من در کتاب خوندن و فیلم دیدن یکی از چیزایی که برام مهمه اینه که فیلم یا کتاب طولانی باشه.چون میتونم بگم با هر فیلم یا کتابی(با شخصیت هاش)یه بار زندگی میکنم.واین فیلم این نیازمو برطرف کرد چون ۱۰ تا سی دی بود(!!!)(یعنی حدود ۱۲-۱۳ ساعت)البته هر فیلمی رو نمی بینم هر کتابی رو هم نمیخونم.           فیلم هفت با بازی برادپیت هم برام خیلی جالب بودقبل از دیدنش کتاب کمدی الهی دانته رو هم خونده بودم برای همین ٬موضوعاتی که توی فیلم مطرح میشد برام ملموس تر بود.با دیدن این فیلم به ایرانی بودنم نازیدم چون مدیر فیلمبرداری اون یک ایرانی(داریوش خونجی)هستش و یکی از دلایل معروفیت این فیلم ٬فیلمبرداری بی نظیرشه.

بهترین کتابی که خوندم کتاب دوستی با خدا نوشته ی نیل دونالد والش هستش و خوندنش رو به همه ی شما هم توصیه ی اکید میکنم.

یکی از هنرمندانه ترین رمان هایی که خوندم رمان کنت مونت کریستو بود که واقعا جای حرف زدن نداره.باید بخونیدش(البته اگه هنوز نخوندینش)تا بدونید چی میگم.

بدترین اتفاقی رو که توی زندگیم افتاده ٬ترجیح میدم نگم چون اگه بخوام بگم باید روزها در موردش بنویسم و حاصلی جز ناراحتی و افسردگی برام نخواهد داشت.اما اینو میگم که این اتفاق یکباره پیش نیومد و حدود ۴-۵ سال طول کشید تا کامل شد و این تدریجی بودنش در یه برهه ی زمانی بدجوری خوردم کرد.طوریکه وقتی خود اون اتفاق با تمام بزرگی و ابهت وحشتناکش رخ داد فقط خوشحال بودم که بالاخره تموم شد ٬غافل از این که آثارش مثل یه سایه تا آخر عمرم باهامه....

بدترین حس عجز و ناامیدیه چون تا وقتی امیدواری هر کاری شدنیه اما وقتی نومیدی به سراغت میاد چنان روحتو از درون نابود میکنه که یه دفه به خودت میای و میبینی هیچی ازت نمونده.

خوشمزه ترین غذا:این یکی خیلی سخته٬چون من دختر شکمویی هستم(پر خور نیستما!)تقریبا همه ی غذاها رو دوس دارم اما قورمه سبزی یه چیز دیگه س.چون علاوه بر اینکه خوشمزه س خیلی هم خوب بلدم درستش کنم!

بدمزه ترین غذا بورانی اسفناجه..اه(با فتحه بخونید!)حالم بهم خورد.

از بین رنگها نارنجی برام محبوبترینه.چون واقعا رنگ شور و نشاط و زندگیه.

بزرگترین هدفم(البته در حال حاضر)قبولی در آزمون ارشد ۸۸(امسال شرکت نکردم)اون هم در یه دانشگاه خوب مثلا امیر کبیر یا تربیت مدرس میباشد!

و یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که بتونم در رشته ی تحصیلیم(که آماره)و کارم(که تا چند وقت دیگه قراره در پروژه های آماری هم شرکت کنم)اونقدر رشد کنم و چنان بزرگ بشم که یکی از صاحبنظران در زمینه ی آمار به حساب بیام.

بزرگترین عیب من اینه که یکی از استادان بزرگ در زمینه ی وقت تلف کردن و هرز تابیدن میباشم!خدایا تاینا ر ا به راه راست هدایت فرما!بگو آمین    د بگو دیگه!

و یکی از بزرگترین حسن های من اینه که وقتی پیگیر کار یا قضیه ای میشم٬اونقدر سماجت به خرج میدم و اونقدر دنبالشو میگیرم تا بالاخره به سرانجام برسه و با جواب رد شنیدن از این و اون ٬به این راحتیا ناامید نمیشم.

بزرگترین تفریحاتم[کتاب٬فیلم ٬جدول و..........وبلاگمه!!(آهنگ گوش دادن رو هم اضافه کنید به جز وقتایی که درس میخونم تقریبا همیشه هدفون تو گوشمه!)

مهمترین وسیله ی شخصیم هم(مثل اکثر شماها)گوشی همراهمه.طوری که وقتی دارم از خونه در میام احتمال اینکه روسری سر کردن یادم بره از احتمال اینکه گوشیمو جا بزارم بیشتره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

        و در آخر با اطمینان میگم که من یکی از خوشبخت ترین دخترای روی زمین هستم!!!

پ.ن:چقدر طولانی شده!!!!!!!!!میگم چرا دست و کمرم درد گرفته!!!!!!!!!!