در آداب و سنن ما بنابه٬ اعتقاد به تقدس عدد هفت٬خیلی از مراسم هفت دوره دارد.از جمله مراسم شادی و سوگواری!
که در مراسم شادی هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برقرار است و در مراسم سوگواری تا هفت شب صاحب عزا را تنها نمی گذارند و با او اظهار همدردی کرده و خود را در غم وی شریک میدانند...
اما........از این هفت تا آن هفت ٬فاصله بسیار است.هفت اولی بسان ثانیه ای و هفت دومی به قاعده ی یکسال شاید هم بیشتر به طول مینجامد!
-------------------------------------
این روزا برای خونواده ی من روزای قشنگی نیست.روزای عزا٬روزای غم٬روزای برنامه های دقیقه ی نود٬کار فشرده و .............
چهارشنبه
بیستم آذر ٬اواخر غروب به ما خبر دادن که پدر پدربزرگم(یعنی پدر بزرگ
مامانم)فوت کرده.زیاد غافلگیر نشدم.چون یه جورایی هممون انتظارشو
داشتیم.حدود دو سال بود که ایشون در بستر بیماری بودن.
اما...........با اینکه از چندی پیش این روز را پیش بینی میکردیم٬بغض نهفته در صدای مادرم حکایتی دیگر داشت........
همون چهارشنبه
شب اقوام درجه یک(یعنی فرزندان و نوه های اون مرحوم)در خونه ش جمع شدن.اما
این خبر رو علنی نکردن تا سه تا از پسراش که در آلمان اقامت دارن برسن٬که
متاسفانه فقط یکیشون تونست بیاد.
در روز پنجشنبه بیست و یکم آذر٬مسافرمون رسید.و خبر فوت مرحوم رو در میان اقوام و آشنایان اعلام کردن...
پنجشنبه شب
یعنی شب جمعه ٬خونه ی مرحوم غلغله بود ٬آخه ایشون علاوه بر اینکه بزرگ
خانواده بود٬بزرگ خاندان هم محسوب میشدو حتی در تمام آگهی های ترحیمش٬زیر
اسمش٬عبارت "بزرگ خاندان" به چشم میخوره.
شاید عبارت
"بزرگ خاندان" توی این دوره زمونه کمی عجیب غریب باشه٬اما خونواده ی من از
بعضی لحاظ بافت سنتی و آداب و رسومش رو دست نخورده حفظ کرده و این آداب هم
در مراسم سوگواری و هم در مراسم شادیمون به چشم میخوره.(بعدا بیشتر در
موردش توضیح میدم)
روز جمعه صبح
مراسم تشییع جنازه برگزار شد.من اولین بار بود که در یک تشییع جنازه شرکت
میکردم٬اما مطمئنم مراسمی شبیه آنچه ما داشتیم کمتر برگزار میشه و اینو از
نگاه بهت زده ی مردم توی خیابون هم میشد خوند.
بین امامزاده
ای که میت رو برای نماز میت و دیگر مراسم بردن٬تا آرامگاه حدود سه تا
خیابون فاصله بود.پس از خوندن نماز و طواف دور امامزاده ٬دیگه تابوت رو توی
آمبولانس نذاشتن و اون رو پیاده به سمت آرامگاه حرکت دادن.
تمام خیابون
از خیل جمعیت همراه ما بسته شده بود و مردم در ماشینها با کنجکاوی به مراسم
ما نگاه میکردن.خب بیچاره ها چیکار میکردن٬راهشونو که بسته بودیم اونا هم
نگاه میکردن دیگه!
جمعیت خیلی
زیاد بود خیلی.طوری که وقتی من مامانمو گم کردم هیچ آشنایی دور و برم
نبود.یعنی تعداد کسانی که فامیل نبودن و به عبارتی٬غریبه ها چندین برابر
آشنایانم بود!طوری که حتی یه لحظه شک کردم نکنه اینا مال مراسم ما نیستن و
من جماعت خودمونو گم کردم!
چیزی که خیلی
توجهمو جلب کرد حضور یه عده جوون٬با ظاهر دراویش(موها و ریشهای بلند و
البته کاملا مرتب)بود که همشون تنبور به همراه داشتن!بعدا فهمیدم که همشون
نسبت به اون مرحوم ارادت خاصی داشتن.
بدترین
لحظات٬لحظات خاکسپاری بود.هیچ وقت فراموش نمیکنم.فکر میکردم از دیدن یک
پیکر کفن پوش خواهم ترسید اما تنها حسی که در اون لحظه داشتم غمی عظیم و
تمام نشدنی بود.
در طی دو سه روز گذشته هیچ حس خاصی نداشتم٬چون ایشون نودو اندی سن داشتن و خب گفتم مدتی بود که انتظار این اتفاقو داشتیم.اما.............وقتی پدربزرگ چون کوهم را
در حالی دیدم که شانه های تنومندش به آرامی تکان میخورد و وقتی حلقه ی اشک
را در چشمان دوست داشتنیش دیدم٬به راستی شکستم....و چنان گریه ای سر دادم
که هنوز از آن هجوم احساسات در عجبم...........
و مامانم و بقیه وای..........خیلی بد بود خیلی.همه ی عزیزام داشتن گریه میکردن و من واقعا ظرفیت اون همه غم و اندوهو نداشتم...
اما......لحظه
ای اندیشیدم اگر من به جای مادرم بودم و او...........و
او..........پدربزرگ من بود........مطمئنا میمردم.............به خداوندی
خدا که از جان شیرین دوست تر میدارمش...........!
بدترین تجربه ی زندگیم بود.به هر طرف که نگاه میکردم یه تلخی میدیدم.گوشه
ای دختری که غش کرده بود......بر سر مزار٬پدربزرگم که خواهر کوچکترش را در
آغوش گرفته بود تا صدای گریه اش به گوش نامحرمان نرسد و این در حالی بود
که خودش چون ابر بهار میگریست......آن طرف تر برادری دیگر٬مردی که با حدود
پنجاه سال سن بر سر مزار پدر چمباتمه زده و قادر به جلوگیری از ریزش اشکش
نیست و ...........
-------------------------------------
چقدر از صاحبان عزا بودن سخته٬انگار با هر تسلیت یا با هر "بقای عمر شما باشه" مصیبت وارده رو بهت یادآوری میکنن.
اینان چه ساده اند
که با "بقای عمر شما باد"
بر من گواهی فوت تو میدهند
نه تو نمرده ای
تو زنده در وجود من و اهل خانه ای
-------------------------------------
دیشب هم شبی بود برای خودش .مراسم شام غریبان رو برگزار کردیم و ...........
فردا هم مراسم سوم رو داریم و یه روز سخت و پرکار دیگه!
و من در تمام
مدت به این می اندیشم که پس از این هفت روز که اهالی خانه تازه به خود می
آیند و خود را تنها و بی یار و یاور می بینند٬چگونه مصیبت وارده را تاب
خواهند آورد..........
اما یه چیزی فهمیدم اونم اینکه میزان غم و اندوه یک خانواده در مورد وقوع یک مرگ به سن وسال تازه درگذشته ارتباطی نداره.
-------------------------------------
و خاطره ای که هیچ وقت فراموش نمیکنم :
دقیقا لحظه ای
که میت رو از تابوت بیرون آوردن ٬پسر بچه ای داشت رد میشد با دیدن اون با
حسرت گفت:"خوش به حالش چه قدی داره!"(اون جلو خلوت نبود ها!در کنار قبر ها
سکو مانندهایی برای رفت و آمد وجود داشت و اون پسر در حال گذر از اونجا
بود)و نمی دانست که با این حرف دل خون دختران آن مرحوم را چگونه تکه تکه کرد!
-------------------------------------
و قضیه ای خنده دار:
یکی از نوه
عموهای مامانم (که مثل من نتیجه ی اون مرحوم به حساب میاد)یه دختر چهار
ساله ی خیلی شیرین و دوست داشتنیه٬که از قضا اسمش هم "تینا"هستش.
دیده بود که
همه منو تینا صدا میکنند٬اومده یه گوشه به من میگه :"اسم تو چیه؟" گفتم
:"تینا" گفت:"نه! اسم "تو" چیه؟" گفتم:"تینا"بعد گفت:"چرا به اسم من گیر
دادی؟!" و من واقعا نمیدونستم چه جوابی به اون بچه ی سرتق
بدم!!!!!!!!!!!
-------------------------------------
حالم خوب
نیست.اونقدر دیروز بالا پایین رفتم و هی از گرما به سرما و از سرما به
گرما رفتم ٬سرما خوردم و گلودرد دارم. و بدتر از همه اینه که امتحانا
نزدیکه و من واقعا نمیدونم با این حجم درسا چیکار کنم!
خب دیگه حرف برای گفتن زیاد دارم ولی حتی شک دارم تا اینجاشو کامل خونده باشین البته اگه نخوندین هم حق رو به شما میدم....
راستی!یه چیزی هم جالب و بدیع بود٬اینکه هیچ کدوم از فرزندان اون مرحوم(بنا به وصیت پدر)لباس مشکی نپوشیده بودن.
همتون خوب باشید و خوش و خندون تینا
پ.ن:میخواستم
کامنت این پست رو ببندم ٬چون نمیخوام از هیچ کدومتون عبارات تسلیت
بشنوم.ولی بعد فکر کردم شاید چیز دیگه ای به جز تسلیت به ذهنتون برسه برای
همین نبستمش.
خواهشا...........خواهشا.........بهم تسلیت نگید
بعد از پ.ن:اگه برای این پست اصلا نخواید کامنت بزارید کاملا برام قابل درکه....پس اگه خواستین نزارین.راحت باشید. مرسی