توی کوچه ی ما یه ابتدایی غیرانتفاعی دخترانه هست که کادرش (مدیر و ناظم و چند تا از معلما)، کادر مدرسه ابتدایی خود من هستن در بیست سال پیش! اینجوریه که مدیر بازنشسته شده، مدرسه غیرانتفاعی زده و تمام کادر سابقش رو با خودش آورده!

این مدرسه برای من پر از حس های خوبه. تجسم یک رویاس حتی. معلم کلاس سومم که عاااااااشقش بودم ... چند وقت پیش یه فکری به سرم زد. دوست داشتم اونجا کار کنم. بدون پول! رایگان! فقط دوست داشتم اونجا کار کنم با مدیر و معلم های خودم! از طرفی چون توی کوچه خودمونه، رفت و آمدش برام هزینه بر نبود. از طرف دیگه سه چهار ساعت در هفته، حتی اگه میخواستن به من پول بدن چقدر میشد مگه؟

هم تجربه کسب می کردم. هم با با معلمایی که دوسشون داشتم کار می کردم، هم اینکه برام رزومه میشد که یک سال مشاور فلان مدرسه هم بودم.

رفتم به مدرسه و با مدیرش (مدیرمون) صحبت کردم. منو شناخت و کلی هم استقبال کرد و حالا دو هفته س که یک روز در هفته دارم توی مدرسه ی مدیر و معلمای بیست سال پیش خودم، به عنوان مشاور کار می کنم

قسمت جالب و پرخجالت ماجرا برای من زنگ های تفریح که برای صرف خوراکی همراه معلم ها به دفتر یا آشپزخونه صدام می کنن و واقعا برام سخته. به شدت احساس بچه مدرسه ای بودن می کنم این وقت ها ..

امروز رفتم سر یکی یکی ِ کلاسا و در حد دو سه دقیقه خودم و کارم رو به بچه ها معرفی کردم. چه دنیای لطیف و جذابی دارن این بچه ها ...

کلاس پنجمیا خط داشتن. قبل از معلمشون رفتم سر کلاس. یهو یکیشون با ذوق گفت "از این به بعد معلم ما شما هستی؟" به زور خندمو کنترل کردم و شروع کردم به صحبت کردن.

یا زنگ های تفریح که محو تماشای دختربچه ها میشم. دختر کوچولوهایی که هر کدوم مقنعه شون رو یه طرف شوت کردن و با موهای بافته، دم اسبی یا خرگوشی دنبال هم میدون! بلندبلند میخندن یا به خاطر یه چیز خییییییییییییلی کوچیک مثل ابربهار گریه می کنن ...

هنوز با مساله جدی ای مواجه نشدم. امیدوارم از پسش بربیام.

 

+ نتونستم با بلاگ اسکای رابطه برقرار کنم.