اولین بار توی شهرکتاب بودم که چشمم به "خانوم" افتاد. یه نگاه به قیمت 24000 تومنیش برق سه فاز رو از سرم پروند و از خریدنش منصرف شدم! مسعود بهنود رو نمی شناختم. ازش کتابی نخونده بودم. ولی نمیدونم چطور اسمش برام آشنا بود.
بار دوم توی نشر مولا، توی انقلاب بود. قیمتش رو 20000 تومن زده بودن و یه حسی بهم میگفت "این از اون خوندنیاس!!!"
خریدمش. اعتراف می کنم با این حس که اگه خوشم نیاد چی؟ نکنه بسوزم برای پولی که براش دادم!!!
القصه ...
از صفحات اولش غـــــــــــــرق شدم توی داستان ِ شاهزاده خانومی که نوه ی مظفرالدین شاه و خواهرزاده ی محمدعلی شاه و بعدها، نامزد و شیرینی خورده ی پسرداییش احمدشاه شد.
220 صفحه از 639 صفحه ش رو خوندم و مدام به خودم و حسم درود میفرستم برای خریدنش!!
کتاب پر از روایات مختلف از زندگی شخصیت های گوناگونه. روایاتی که در عین حکایت کردن گوشه هایی از تاریخ کشورمون، اونقدر جذاب و داستان وار هست که به راحتی خواننده رو با خودش همراه کنه ..
گوشه هایی از این کتاب بی نظیر رو با شما شریک میشم:
-- همیشه حرف هایم را، دغدغه هایم را می شنید آن وقت تکه ای از یک کتاب را می خواند. نقلی از یکی از حکیمان بزرگ فرنگی می کرد. یک روز گفت زندگی مثل رودخانه ای است. یکجا نمی ماند. فقط دیوانه ها فکر می کنند زمان متوقف است و غم و غصه ها جاودانه ..
--پس از رفتن مهمانها، یک هفته کار اهل خانه شستشو و آب کشیدن ملحفه ها و تشک ها بود. و همانجا بود که وقتی یکی از پیشخدمت ها داشت پشت سر میهمان ها بدی می گفت و متوجه نبود که ملکه می شنود، جمله ای از او شنیدم که یادم مانده. همینطور که لحاف و تشک را می شویید و فرش ها را آب می کشید، نقل گذشته و آدم ها را هم بشویید و دور بریزید. این حرف را شب های عید هم می گفت ..
.
.
حرف آخر اینکه بسی لذت بردیم و می بریم و خواستیم شما را هم شریک نماییم :)
+ چه اشکالی داره اگه یهو هوس کنم اینجوری به روند سابق بنویسم؟ دستم رو بدون فکر قبلی روی کیبورد بزارم و یه نفس بنویسم!