705

حالا گیرم که کمی هم گرد و خاک به داخل بیاید و بر میزها و صندلی ها و اصلا بر تمااااااااام زندگی، بنشیند!

مگر می شود باد بهاری را به نیش نکشید؟

مگر می شود پنجره ها را بست و بهار را مهمان خانه نکرد؟

از همین امروز!

سستی و خمودگی ممنوع!

بیحالی و سکون ممنوع!

عاشق نبودن ممنوع!

اخم ممنوع!

پنجره های بسته ممنوع!


سلام به زندگی!

به خنده های از ته دل!

به باد بهاری!

به عطر گل ها!

و حتی

سلام به آن گربه ی لم داده در آفتاب که شاید بهار را بهتر از من و تو "زنده" گی می کند :)


704

شوخی یعنی از طبقه ی چهارم، به جای اینکه همراه بقیه از آسانسور بیای پایین، بدو بدو از پله ها بیای و به پاگرد هر طبقه که میرسی، دکمه ی آسانسور رو بزنی و به این ترتیب آسانسور توی یکی یکی طبقه ها بایسته و خودت پایین وایسی هرهر بخندی!!!!

703

امروز!

بین ساعت 6 و 7 عصر!

دختری که سر تا پا، تیپ آبی و سورمه ای داشت!

در حال قدم زدن در خیابان های شهر!

هندزفری موبایل توی گوشش بود!

از باد خنک بهاری، جوانه های سبز ِ روی شاخه ها و گل های تازه کاشته شده در معابر و پارک ها، از آهنگ های شاد ِ قدیمی مثل این و این و جدیدتر مثل این و این، لذت می برد!!

اگر امروز چنین دختری در ساعت ِ مذکور دیدید که بی اعتنا به تمام آدم ها و دود و ترافیک و شلوغی، راه می رفت، نگاهش فقط بر روی گل ها و درختان و گاهگاهی صفحه ی موبایلش ثابت می ماند، لبخند آرامی هم بر صورتش جاخوش کرده و از زندگی لذت می برد، من را دیده اید.

من!

تینا!

دختر ِ خلف ِ بهار!

702

آدم هایی که درگیر ِ روابط اجتماعی زیادی می باشند، معمولا آدم های پخته تر و داناتری هستند. 

 

 

این پختگی نشأت گرفته از تجربه ی سر و کله زدن، سازگاری ایجاد کردن و زندگی با تیپ های مختلف شخصیتیه

به همین دلیله که افرادی که در خانواده های پرجمعیت، یا پر رفت و آمد زندگی می کنند، معمولا افراد صبورتر، شکیباتر و با آستانه تحمل بالاتری هستند.

آدم های تنها، آن هایی که عضوی از یک خانواده ی کم جمعیت هستند، یا زیاد در جامعه حضور ندارند، خیلی عادیست که در اکثر موارد آدم های خودخواه تر و پرمدعاتری باشند.

این افراد همیشه، "من" بودنشان،  مهم تر از سایر ابعاد زندگیشان بوده است.

این ها تفکرات و تجربه های شخصی منه. کنار اومدن با آدم های تنها سخت و اغلب بسیار سخته. چون گاها علاوه بر "من" بودن، دچار توهم ِ درک ِ بسیار، صبوری و فداکاری هم هستند!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گاهی با حرکتی کوچیک میشه برای لحظاتی هم که شده، زندگی رو با وجود تماااااام سختی ها و مشکلاتش به کام خود و دیگران شیرین تر کرد.

سوار که شدم، اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، رایحه ی ملایم و خوشی بود که توی اون سمند ِ زرد پیچیده بود. بعد از اون هم آهنگ ِ لایت ِ بی کلامی که با صدایی نه کم و نه زیاد، از ضبط تاکسی پخش میشد.

با وجودی که از اول هم حالم بد نبود و از صبح سرحال بودم، وقتی به مقصد رسیدم و از ماشین پیاده شدم، یه جور دیگه حالم خوب بود

پ.ن: یادش بخیر! یه زمانی "تاکسی نوشت" داشتم :)

701. خانوم

اولین بار توی شهرکتاب بودم که چشمم به "خانوم" افتاد. یه نگاه به قیمت 24000 تومنیش برق سه فاز رو از سرم پروند و از خریدنش منصرف شدم! مسعود بهنود رو نمی شناختم. ازش کتابی نخونده بودم. ولی نمیدونم چطور اسمش برام آشنا بود. 

بار دوم توی نشر مولا، توی انقلاب بود. قیمتش رو 20000 تومن زده بودن و یه حسی بهم میگفت "این از اون خوندنیاس!!!"

خریدمش. اعتراف می کنم با این حس که اگه خوشم نیاد چی؟ نکنه بسوزم برای پولی که براش دادم!!!

القصه ...

از صفحات اولش غـــــــــــــرق شدم توی داستان ِ شاهزاده خانومی که نوه ی مظفرالدین شاه و خواهرزاده ی محمدعلی شاه و بعدها، نامزد و شیرینی خورده ی پسرداییش احمدشاه شد.

220 صفحه از 639 صفحه ش رو خوندم و مدام به خودم و حسم درود میفرستم برای خریدنش!!

کتاب پر از روایات مختلف از زندگی شخصیت های گوناگونه. روایاتی که در عین حکایت کردن گوشه هایی از تاریخ کشورمون، اونقدر جذاب و داستان وار هست که به راحتی خواننده رو با خودش همراه کنه ..

گوشه هایی از این کتاب بی نظیر رو با شما شریک میشم:

-- همیشه حرف هایم را، دغدغه هایم را می شنید آن وقت تکه ای از یک کتاب را می خواند. نقلی از یکی از حکیمان بزرگ فرنگی می کرد. یک روز گفت زندگی مثل رودخانه ای است. یکجا نمی ماند. فقط دیوانه ها فکر می کنند زمان متوقف است و غم و غصه ها جاودانه ..

--پس از رفتن مهمانها، یک هفته کار اهل خانه شستشو و آب کشیدن ملحفه ها و تشک ها بود.  و همانجا بود که وقتی یکی از پیشخدمت ها داشت پشت سر میهمان ها بدی می گفت و متوجه نبود که ملکه می شنود، جمله ای از او شنیدم که یادم مانده. همینطور که لحاف و تشک را می شویید و فرش ها را آب می کشید، نقل گذشته و آدم ها را هم بشویید و دور بریزید. این حرف را شب های عید هم می گفت ..

.

.

حرف آخر اینکه بسی لذت بردیم و می بریم و خواستیم شما را هم شریک نماییم :)


+ چه اشکالی داره اگه یهو هوس کنم اینجوری به روند سابق بنویسم؟ دستم رو بدون فکر قبلی روی کیبورد بزارم و یه نفس بنویسم!

700

امروز تولد ِ دومین دختر ِ خاله "ز" هست. کادوش رو دو سه روز پیش داده بودیم.

صبح زنگ زدم و به جای حرف زدن با خودش، به مامانش تبریک گفتم.

به خاله م برای داشتن و تربیت ِ چنین دختر ِ باشخصیت و فهمیده ای تبریک گفتم و براش آرزو کردم که دختر ِ عزیزش روز به روز بیشتر مایه ی افتخار و مباهاتش بشه.

فکر می کنم اگر سال ها بعد فرزندی داشته باشم و  کسی در سالروز تولدش، چنین تبریکی بهم بگه، تماااااااااام خستگی ِ سال ها پرورش و تربیتش از تنم بیرون بره ..


+ سال نو مبارک رفقا