699
بالانشینی مزیت های بسیار دارد!
دیگر بچه ای نیست که مثل اسب یورتمه برود و هرلحظه احساس کنی سقف در حال خراب شدن است!
همسایه ای نیست که هفته ای هفت شب مهمان داشته باشد و همراه با لوسترها تو هم از شدت حرکاتشان ویبره بروی!!
بالاتر از تو که خانه ای نباشد، یک جورهایی مالک ِ راه پله، خودت هستی و مدام صدای پاهای در حال رفت و آمد را نمیشنوی و از آن مهم تر، مصداق آش نخورده و دهن سوخته نمی شوی که تمام شش ماه سرد سال و ایضا تمام بهار، پاگرد ورودی خانه ات از رفت و آمد همسایه های بی ملاحظه و مهمانان بی ملاحظه ترشان، با آن کفش های گِلیشان، پر از گل و شِل باشد!
و صد البته که خواب سر ظهرت هم با آرامش بیشتری توام است! آخر مگر بچه ی گستاخ ِ همسایه که خواب و آرام و قرار ندارد و مدام در حیاط یا کوچه در حال بازی ست، چقدر توان ِ کشیدن ِ جیغ های ِ بنفشی را دارد که تا طبقه ی اِنُم که تو در آن ساکنی، برسد و عیش ِ خواب نیم روزی را مُنقص کند؟!
.
.
و
.
.
بالا نشین که باشی وقتی باران با شدت شروع به باریدن می کند، همراه با باز کردن ِ پنجره و استشمام ِ بوی خاک ِ نم خورده، چشمانت را هم میبندی، سراپا گوش میشوی، همراه با لیوان چای داغ که به لب میبری، نوای باران روی پشت بام را میشنوی و لبخند میزنی.
درست مثل راه رفتن زیر باران که برخلاف همه از نظر من با چتر قشنگ است.
باران را می بینی. بویش را با ولع به ریه ها می کشی. صدایش را هم میشنوی. و زیر لب میخوانی:
باز باران بارید
خیس شد خاطره ها
مرحبا بر دل ابری هوا
هر کجا هستی باش
آسمانت آبی
و تمام دلت از غصه ی دنیا خالی![]()