692
پشت ویترین فروشگاه ایستاده بودم و با نگاه کردن به اجناس در حال وقت کشی بودم تا مامان بیاد و با هم به خونه بریم
پسر بچه ای که شاید به زور 7 سالش بود به سمتم اومد.
لباس ها کاملا ژنده و کثیف!
موها ژولیده و کدر!
قیافه کاملا ملتمسانه و آماده ی گریه!
یه مشت فال حافظ دستش بود.
"خاله بخر دیگه!" گفتم "نمیخوام"
با لحنی که انگار با خودش حرف میزنه گفت "امروز هیچی نفروختم"
سرشو انداخت پایین و رفت به سمت آقایی که چند متر اون طرف تر ایستاده بود. حالتش طوری بود که احساس کردم هرلحظه ممکنه بزنه زیر گریه.
با صدای بلند گفتم "چند میفروشی فال هاتو؟"
با اینکه میدونستم فال خریدن من دردی ازش دوا نمیکنه و قطعا پولش هم دستش خودش نمیمونه، تصمیم گرفته بودم یکی از فال هاشو بخرم. شاید به دنبال آروم کردن وجدان خودم بودم ... در هر حال پول یه برگ فال نه من رو پولدار میکرد و نه گدا!
دوباره اومد به سمتم و گفت "دو تا هزار"
هاج و واج مونده بودم مگه فال رو هم دو تایی میفروشن؟! عجب!
گفتم یه دونه نمیدی؟ در حالی که سرشو به علامت "نه" تکون میداد، راه افتاد و رفت.
اولین واکنشم و فکری که از سرم گذشت یه حالت سردی و بی اعتنایی بود که حتما از صبح همینجوری رفتار کردی که همه فال هات مونده.
و مسئله ی بعدی که به جوابش هم نرسیدم این بود که آیا بزرگتر احمقش بهش دیکته کرده بود دوتایی بفروش یا خودش با ذهن بچه گانه ش به این فکر کرده بود که اینجوری زودتر تموم میشه و نتیجه ی عکس گرفته بود ...

چند روز و شب میگذره و من هنوز نتونستم از فکر ِ اون لحن ِ پر از تضرع و بدبختی ِ پسرک بیرون بیام ...
یعنی این بچه و امثالش چند سال دیگه چه خواهند شد؟