691
باورم نمیشه بالاخره تابستون به انتها رسید و پاییز دوست داشتنی از شنبه شروع میشه!
بچه که بودیم، پاییز بود و کتاب درسیای نو و دفترای خوشگل ِ خط کشی شده با خودکار قرمز و کیف جدید و دفترچه ها و خودکارای رنگی و وه که چه دنیایی بود.
روزای آخر شهریور که میرسید علاوه بر خط کشی دفترای خودم و جلد کردن کتابام، دفتر و کتابای داداشه و پسرعموی هم سن و دایی دوسال کوچیکتر و دایی دو سال بزرگتر رو هم سر و سامون میدادم.
اصلا اینجوری روزا برام زودتر و راحت تر میگذشت. روزای آخر دیگه بال بال میزدم برای مدرسه!!! صدبار لباس فرمم رو میپوشیدم و جلوی آینه رژه میرفتم. جای وسیله ها رو توی کیف جدید عوض میکردم و هربار یه جور میچیدمشون. توی لوازم التحریری ها میگشتم و برای دفترام کاغذکادو انتخاب میکردم. (دفترای فانتزی ِ آماده ی الان، ظلم در حق بچه هامون نیست؟ اونا هیچوقت لذتی رو که ما توی این انتخاب های کوچیک میبردیم، نمیبرن) تمااااااااااااام داستان های کتاب فارسی رو صد بار میخوندم تا وقتی مدرسه شروع میشد. و هزار تا کار از سر شوق ِ دیگه.
اونوقت بچه های الان ...
یکی از آهنگای داریوش داشت برای خودش میخوند و هر کسی توی حال و هوای خودش بود و یه کاری انجام میداد. دخترخاله م که به عبارتی امسال دانش آموز کلاس ششم ابتداییه میگه "آهنگ غمگین نزارید. یاد مدرسه میفتم"! :|







