660. ورود گوسفند، ممنوع؟

کاش میشد به بعضیا حالی کرد "جدایی نادر از سیمین" و "درباره الی" و "ُسعادت آباد" و امثالهم، هیچ ربطی به "چارچنگولی" و "آژانس ازدواج" و امثالهم ندارن!

سعادت آباد رو دیدم ...

دو تا خانوم همردیف ما نشسته بودن

لیلا حاتمی شام درست کرد، اینا خندیدن و گفتن "چقدر طولش میده"
حامد بهداد آواز خوند اینا خندیدن و گفتن "قیافشو"
امیر آقایی، مهناز افشار رو کتک زد اینا بلندتر خندیدن
دو نفر وسط فیلم اومدن توی سالن اینا خندیدن و گفتن "چه وقت اومدنه"
مهناز افشار گریه کرد اینا خندیدن
چند نفر بلند شدن و از سالن رفتن اینا خندیدن و گفتن "اینا هنوز نیومده رفتن"
به تک تک دیالوگا با صدای بلند خندیدن
عصبی شدم و تذکر دادم "خانوما اومدین سینما. رعایت کنید لطفا"
عین کبری جیغ جیغو صداشون رو انداختن روی سرشون که "اومدیم سینما! مسجد نیومدیم که! جاتو عوض کن!"
و من فهمیدم در سینما باید بلند بلند خندید و حتی به پشه ی در حال پرواز متلک انداخت!
آخرش هم در حالیکه مانتوشون رو از گرد پفک و چیپس میتکوندن، اظهار فرمودن "چقدر مزخرف بود!"

عزیزان من به خدا فیلمایی مثل "اخراجی ها 3" و "افراطیها" و "تاکسی نارنجی" و غیره و ذلک رو فقط و فقط برای شما میسازن. تا راحت برید عقده گشایی کنید

دیگه چرا عرصه رو به ما تنگ می کنید، اونم وقتی شاید سالی یه فیلم به مذاقمون اکران میشه؟!
تمام سال سینما برای شما!
این یه فیلم چرت مثل سعادت آباد (!!!) رو به من و امثال من ببخشید و سینما نیاید!
عزیزم نیا!
جانم نیا!
سر ِ جدّت نیا!

659. آفتاب در حجاب ...


زینب! همه ی تکیه گاه های تو باید فرو بریزد، همه ی پیوندهای تو باید بریده شود، همه ی دست آویزهای تو باید بشکند، همه ی تعلقات تو باید گشوده شود تا فقط به او تکیه کنی. فقط به ریسمان حضور او چنگ بزنی و این دل ِ بی نظیرت را فقط جایگاه او کنی.
تا عهدی را که با همه ی کودکی ات بسته ای، با همه ی بزرگی ات پایش بایستی.
پدر گفت: "بگو یک!"
و تو تازه زبان باز کرده بودی و پدر به تو اعداد را می آموخت.
کودکانه و شیرین گفتی: "یک!"
پدر گفت: "بگو دو!"
نگفتی!
پدر تکرار کرد: "بگو دو دخترم!"
نگفتی!
و در پی سومین بار چشمهای معصومت را به پدر دوختی و گفتی: "بابا! زبانی که به یک گشوده شد چگونه می تواند با دو دمسازی کند؟"

و حالا بناست تو بمانی و همان یک! همان یک ِ جاودانه و ماندگار ...
بایست بر سر حرفت زینب!
که این هنوز اول عشق است ...

"آفتاب در حجاب"
عاشقانه ای بی نظیر از "سید مهدی شجاعی"
چاپ نوزدهم
التماس دعا ...

658. خوراک لحظه های عاشقانه

اسمس های لطیف و رمانتیک خوراک لحظه های عاشقانه اند.

هربار که اسمسی این چنینی دریافت کنم، سریع به سراغ شماره و نام های دوستانم میروم و آن را برای چند تن از آنان که درگیر روابط عاشقانه اند میفرستم.

بعد می نشینم و فکر میکنم و قند در دلم آب میشود از لحظه ی بی نظیری که به دوستم و نامزدش یا شوهرش (کلا همراهش! هر لقبی که دارد!) هدیه داده ام.

می توانم تصور کنم که اسمس مذکور با سرعت نور از گوشی ِ دوستِ بیدلِ من روانه ی گوشی دلدار میشود و بعد پاسخی لطیفتر برایش برمیگردد و لبخندی که بر اعماق جان هردویشان می نشیند.


بی دریغ محبت کنیم. آنگاه است که بی دریغ محبت خواهیم دید. شاید درست در لحظه ای که بیش از همیشه به آن محتاجیم.

657. مامان ِ خوبم


دیشب در حالی که داشت چادرشو روی سرش مرتب میکرد تا نماز بخونه، نگاهی به من و برادرم انداخت و گفت:

خدایا! توی این روزگار که همه میدَوَن تا زنده بمونن، به بچه های من نیرویی عطا کن که آروم آروم قدم بردارن و زندگی کنن ...


656

اصولا خانه نشین که باشی٬ چیزهایی را کشف میکنی که در مواقع دیگر امکان ندارد حتی لحظه ای فکرت مشغولشان بشود

حالا فرقی ندارد که این خانه نشینی از روی تنبلی و رخوت باشد یا از روی اجبار جهت دورخیز برای اهداف بزرگتر!

البته چرا! هدفند که باشد٬ تیزتر میشوی.

اصلش چون مدام در حال کار کشیدن از ذهن بینوا و چپاندن انواع و اقسام اطلاعات (از انواع روش های پارامتری و ناپارامتری بگیر٬ تا نیاز به خودشکوفایی و فراآسیب ها و فراانگیزش ها!) در آن ذهن باز هم بینوا هستی٬ با چشم بازتر میبینی و ریزتر می اندیشی.

البت که آن ذهن بینوا همچین بینوا هم نیست! از خدا که پنهان نیست از بنده ی خدا هم پنهان نباشد که کلی هم عشق می کند از اینکه بالاخره مجال بال و پر زدن و اوج گرفتن و رشد کردن پیدا کرده است.

داشتم میگفتم

از موضوع پرت نشویم

این روزها خیلی ریزتر و ظریف تر می بینم و به کشفیات مهمی هم نائل آمده ام

آخرین کشفم هم مربوط به امروز صبح بود

برای خودم لیوانی چای ریخته بودم و همراه با بیسکوییت ساقه طلایی حظ دنیا را می بردم

یکی از عادت هایی که از کودکی تا به امروز و احتمالا تا فردا و فردای فردا هم همراه من است٬ عادت خیس کردن بیسکوییت با چای یا همان فرو بردن بیسکوییت در لیوان چایی و بعد آرام آرام خوردن آن است. در اکثر قریب به اتفاق مواقع ِ خوردن بیسکوییت مذکور هم٬ به یاد کارتون بینهایت زیبای گربه های اشرافی میفتم. که در آنجا هم (دقیقا خاطرم نیست) بچه موشی یا بچه گربه ای بود که یک بیسکوییت گرد را در ظرف شیر فرو میکرد و بعد با ولع و لذت تمام مشغول خوردن آن میشد!

القصه! در حالیکه نظریه ی انسانگرایی مزلو را دوره میکردم٬ بیسکوییتم را بر طبق عادت به سمت لیوان چای بردم و در کمال شگفتی دیدم بیسکوییت ساقه طلایی گِردم٬ به راحتی از دهانه ی لیوان گذشت و به دورن چای رفت. در حالیکه دیروز که همین جریان تکرار شده بود٬ بیسکوییت در همان لبه ی لیوان گیر کرد و به چای نرسید. و بنده امروز کشف کردم که دانه های بیسکوییت های ساقه طلایی با هم٬ هم اندازه نیست!

اخم هایت را باز کن!

کشف مهمی ست!

به جان خودم!