631

روز باباهای ِ خوب وبلاگستان مبارک

البته فقط باباهای خوب!

باباهای غیر خوب لطفا برن سماق بمکن تا پست بعدی!

630. تاکسی در ایران



629. نمایی از زندگی در پایتخت!

628


تراژدی اسف باریست نقل مجالس خاله زنکی شدن

خبرش را بعدترها شنیدن

یه چیزی هم بدهکار شدن

!!!


627

این شما و این هم مهمترین رهاورد ِ تینا از نمایشگاه کتاب امسال!


مهم نیست که کتاب ِ کودکانه!

مهم نیست که فقط ۱۰ صفحه س!

مهم نیست که هر صفحه فقط دو خط نوشته داره!

مهم اینه که اسمم روشه! اسم ِ شخصیت اصلی داستان! و این که اسمم توی تمام صفحات به کَرات تکرار شده!

و ایضا اصلا مهم نیست که بخاطرش، دیوونه و خودشیفته لقب گرفتم!

مهم اینه که الان یه جای خوب توی کتابخونه م، کاملا جلوی چشم، یه کتاب هست که جز به جزش مزین به اسم زیبای منه!

626

گاهی درد میگیری!

این درد مخصوص قسمت خاصی از بدنت نیست که مثلا بگویم دستت یا پایت، سرت یا دلت درد میگیرد! خودت درد میگیری! کلهم اجمعین تمام وجودت!

فکر میکنی هنوز هستی! هر چند دور! دورتر از قبل! انگار میکنی که هنوز به حرمت خاطره های پیشین به حسابت می آورند!

اما زهی خیال باطل!

مثل غریبه ترها در بی خبری مانده ای!

البت! شاید هم جزو همان ها باشی و خودت غافلی!

و چه خوش خیال بوده ای رفیق!

خودم را میگویم!

مگر نمی شود آدم خودش ، رفیق خودش باشد؟!

گاهی اینگونه بهتر است!

بفهم!