500
اون زمانی که دخترک من، تیناک من بدنیا اومد کجا از این قرتی بازیا بود؟! اون موقع من بودم و دلم و یه تیناک و یه عالمه فکر و عشق که همین جوری صاف و ساده از روی قلبم میرفت توی ذهنم و از اونجا هم میومد روی نوک انگشتام و منتقل می شد به دگمه های کیبورد و بعد هم میشد یه پست که حظشو میبردم و دیگه برام مهم نبود که اولیه یا دومی یا شونصدمی!
منم مثل بقیه ی بلاگرا واسه دخترکم آرزوها داشتم و دارم. می خواستم بزرگ شدنشو ببینم. قد کشیدنشو. به حرف افتادنشو. تاتی تاتی راه رفتنشو. دوست پیدا کردنشو و ... خلاصه که رشد و بالندگیشو!
خدا رو شکر که تا الان هم خوب آبرومو حفظ کرده و همیشه برام دختر ِ خَــلَفی بوده! خدا رو شکر!
یه مدت که گذشت دیدیم نه بابا! همین جوری هم نیست! مردم چه کارا که واسه بچه هاشون نمیکنن! واسه پست صد و دویستش ویژه نامه می نویسن! اونوقت دخترک من با این همه کمالات باید انگشت حسرت به دهن می گرفت و می نشست یه گوشه نگاه می کرد؟!
این بود که چادرمو بستم به کمرم و آستینا رو بالا زدم و نشستم از اون روز اولشو شماره زدم! الکی که سند شیش دنگ بهشت رو به نام من ِ مادر نزدن! بالاخره باید یه سختی هایی رو هم بکشم دیگه!
که منم کشیدم و دونه دونه سر صبر و حوصله واسه دِلی های یکی یدونه دخترم شماره زدم تــــــــــــــــا رسیدم به اینجا و شماره ی 500! و با خودم گفتم حالا که این دخترک همه جوره مهربونی رو در حقم تموم کرده و هیچوقت اذیتم نکرده، واسش یه جشن کوچولو بگیرم و ...
الان هم از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، رفته لباس خوشگلاشو پوشیده، موهای بلند قشنگشو شونه کرده و منتظرم وایساده تا برم ازش عکس یادگاری بندازم
چقدر خوبه که تونستم یه بار دیگه برق شادی رو به چشماش بیارم
مبارکت باشه دخترکم
پ.ن: اینم اون عکس یادگاری
پ.ن۲: چه سوت و کوره اینجا. همش چند روز نبودم. رسم روزگاره دیگه!![]()


حالا
من جیــــــــــــــــــــــــغ! ذوق مــــــــــــــــرگ! هیچی دیگه!
قرار شد همدیگه رو ببینیم که اگه بی خبر از من میومد و می رفت٬ خونش حلال
بود و گردن خودش!






