405. شب دراز است و قلندر بیدار!
404. آقا آیدین
موضوع بازی:
اگر شما به جنس مخالف خودتون تبدیل بشید،5 تا کاری که دوست دارین انجام بدید چیه؟
از مامان پرسیدم که اگه من پسر میشدم٬ اسممو چی میزاشتی؟
گفت: آیدین
یعنی ممکن بود من الان آیدین باشم (آقاشو ننداز! آقا آیدین!
)
اگه من آقا آیدین بودم:
اول بزارید خصوصیات ظاهریمو بگم. از اونجایی که از بچگی به بسکتبال و سایر ورزش ها مشغول بودم٬ قدم بالای ۱۸۰ بود. چارشونه هم می بودم! اوهوم!![]()
۱- فردین بازی زیاد داشتم. یعنی اگه می دیدم یه بچه قرتی توی خیابون مزاحم یه خانوم محترم شده٬ حالشو می ریختم توی قوطی!![]()
۲- هر روز اصلاح می کردم و همیشه ترتمیز مرتب بودم. اصلا از ریش سبیل خوشم نمیاد. البته ریش پروفسوری استثناست. ممکن بود گاهی فقط گاهی واسه تنوع ریش پروفسوری بزارم.
۳- توی عالم نوجوونی امکان داشت که شلوار لی و اینا بپوشم. اما مسلما وقتی به سن الانم می رسیدم٬ همیشه مردونه لباس می پوشیدم. اصلا هم با این پسرای جلف رفاقت نمیکردم! (پسرای جلف اینایی هستن که شلوار لی فاق گشاد و فاق کوتاه و تی شرتای کوتاه و تنگ می پوشن و فکر میکنن الان خیلی دخترکُش شدن!
)
۴- دوس دختر؟ نمیدونم! این کارا کار دله! شاید اگه یه خانوم آروم و باوقار سر راهم قرار می گرفت٬ منم آره!![]()
۵- به هیچ وجه من الوجوه زیر بار سربازی و کچل شدن نمی رفتم
بالاخره به یه طریقی معاف میکردم خودمو. آخر آخرش این بود که می موندم تا سنم بره بالا بعد معافی اون مدلی بگیرم! میگن سربازی پسرا رو میسازه اما از اونجا که من قطعا پسر خودساخته ای می بودم٬ نیازی بهش نداشتم.
حاضرم بمیرم و کچل نشم! ایییییییییییییی!![]()
بیخ نوشت: چون پسر جلفی نیستم از (
) اصلا استفاده نکردم!![]()
زیر بیخ نوشت: آقا آیدین بچه بامرامه! هرکی عشقش میکشه میتونه بازی کنه! چاکر هرچی بر و بچس بامرامه!
403. دانه نمان!
دانه ای کوچک بود
آن که افتاد به خاک
و به خود می پیچید
و در این دار غریب هیچ همراه نداشت
دانه ای کوچک بود
که نگاه گل خورشید به رویش افتاد
و در آن نقطه بمانْد
و در آن چشم خمار٬ مست و پر وجد بدید
آنچه باید می دید
دانه آنگونه نماند
چشم دل باز نمود
و درون خود را٬ با همان نور و نگاه از ملکوت
پُر و کامل نگریست
آن چه باید می دید
آن چه باید می بود
همه برپایی و زیبایی بود
و تو نیز٬ از نگاه گل خورشید بچین
و درون خود را نیک ببین
پس از آن سیر عظیم
ذات خود را به تقلا افکن
آن که دیروزت و امروز نشد
شعر فردایت کن
تا بسازی بر خود
غزل ناب سرافرازی را
۱۴/۱/۸۹
398. بازی؟!؟
به یه بازی دعوت شدم
اولین بازی سال ۸۹ به دعوت جانان عزیزم
بازی از این قراره که باید اولین مطلبی رو که توی وبلاگ چند تا از دوستان خوندی بگی + ویژگی خوب و بدی از اونها
اول بگم تا یادم نرفته٬ هرکسی که دوست داره بازی کنه از طرف من دعوته.
خب بزارید یه اعترافی بکنم. سخته ولی خب .... . واقعا نمیدونم اینجا اسم کیا رو بنویسم. به چند دلیل! تعداد دوستان زیاده. با خیلیاتون از پست اول وبلاگتون همراه بودم. خیلیا رو هم از آبان ماه می شناسم. بعد از جایزه ی پرشین بلاگ که اسمم توی لینک هاشون٬ حجم زیادی از دوستان رو برام به همراه داشت. خیلی از دوستی هام در این محیط مجازی دیری نپایید. بعضیاشون با جنجال و سروصدا بعضیاشونم بی صدا تموم شد. دوستایی که روی بعضیاشون حساب ویژه باز کرده بودم. از همونا که روی خیلی از شماها باز کردم.
اعتراف میکنم که توی یه برهه ی زمانی بدجور دلم گرفته بود. احساس میکردم وبلاگم دیگه امن و گرم نیست. احساس می کردم دیگه نقلی و جمع و جور نیست. دیگه احساس راحتی نمی کردم. اما خدا رو شکر که اون دوره گذشت و الان دوستایی دارم بهتر و پاک تر از آب روان.
پستی رو که برای نوروز ۸۸ نوشته بودم دیدی آیا؟
یکی یکی از دوستان اسم برده بودم و برای هر کدومشون آرزویی دوستانه ... در حین خوندن اون پست دلم گرفت. چون خیلیاشون دیگه نبودن. یا اینکه بودن و هستن و دیگه جزو دوستانم نیستن. میدونی٬ یه وقتایی خوش بینی زیاد کار دستت میده. همه ی آدما نقاب دارن. کم یا زیاد. وقتی رودررو باشی میتونی دیر یا زود بفهمی که طرف چند مرده حلاجه. اما اینجا توی این دنیای مجازی نقاب در نقابه! خیلی باید حواست جمع باشه. اینجا یه ماکت از دنیای واقعیه.
امسال دیگه این کار رو نکردم. آرزوها رو توی دلم نگه داشتم تا اگه روزی ... هیچی!
دلم نمیخواد از کسی مشخصا اسم ببرم از کجا معلوم اونایی که بدون وبلاگ هستن و ارتباطمون یه طرفه س و فقط اونا به دیدن من میان٬ یه دفه ترک اینجا نکنن؟ از کجا معلوم؟
از کجا معلوم تویی که امروز جزو بهترین دوستای وبلاگیم هستی فردا یهو به سرت نزنه و وبلاگتو حذف نکنی! اونوقت من از کجا میخوام پیدات کنم؟ چطوری دادمو سرت خالی کنم که "آخه بی انصاف پس سهم من از این دوستی چی میشه؟ یه تنه زدی لت و پارش کردی!"
ترجیح میدم ننویسم تا وقتی سال بعد این موقع برگشتم و خوندم اگه حتی یکیتون رفته بودین٬ حسرت و غمی برام بر جا نمونه.
بی رحمیه؟ به خدا که نیست!
یه روزی٬ اوایل تابستون ۸۸ اون روزا که هنوز وبلاگ نداشتم٬ خواننده ی خاموش خیلی از خواننده های الانم بودم. چقدر که بنظرم آدمای خاصی میومدن ( و البته هستن) حالا خودم شدم یک وبلاگنویس با یکسال و اندی سابقه! یکسال و اندی خاطره!
میدونی چقدر لذت بخش بود لحظه هایی که یکی از همون کهنه کارای بلاگ نویس٬ بهم پیشنهاد تبادل لینک میدادن یا بهم سر میزدن؟ یا اون دوستایی که توی یه برهه ی زمانی با هم شروع کردیم و پیش اومدیم و زدیم توی سر و کله ی هم تا بزرگ شدیم ( وبلاگامون بزرگ شدن نه خودمون! ) البته چرا! خودمون هم بزرگ شدیم. توی این یکسال و اندی٬ اونقدر اینجا تجربه کسب کردم که خدا میدونه! بزرگ شدم پخته و آبدیده شدم به اندازه ی سالیان! البته فقط خدا میدونه چه روزهای دیگه ای هم در انتظارمونه.
میدونی؟ این جا فقط روزای خوش نبوده. همینجا هم ما سختی کم نکشیدیم. البته خوبه ها! حالا دیگه یکی از مادربزرگای وبلاگستان شدم یه جورایی! آره مادر! بیا بشین تا برات از اون روزا بگم!![]()
خیلی حرف زدم. آخر اینکه از جانان عزیزم ممنونم. بابت این بازی که باعث شد سری به گوگل ریدرم بزنم و خوب فکر کنم که چی و از کی بنویسم. اما جزو معدود دفعاتیه که دوست دارم سکوت کنم
بر لب جوی بنشینم و همراه با گذر عمر نیم نگاهی به دیروز و نگاهی هوشیارانه به امروز بندازم و جدی تر به روابط و دوستی هام فکر کنم
و اما واقعا
قصه از کجا شروع شد؟!
393. اجی مجی!
تا حالا کنار خیابون اینجوری کفش دیده بودی؟ انگار جلوی در خونه س. طرف درآورده رفته داخل!!!!
به چند تا احتمال در موردش رسیدم:
۱. طرف یه آدم قدبلنده. شنل نامرئی هری پاتر رو پوشیده. اما به دلیل درازی بی حد و حصرش پاهاش بیرون مونده و به این ترتیب فقط یه جفت کفش قابل رویته و یه بی جنبه مثل من پیدا میشه که نگاه کنه و هرهر بخنده!!
۲. به قول یکی از دوستان طرف تُرک (همون آذری البته با عرض پوزش) بوده اومده سوار تاکسی بشه٬ قبل از سوار شدن کفشاشو درآورده!
۳. سریال مسافران رو یادتونه؟ طرف یهو سر راه سرهنگ ناهید قرار گرفته. اونم عصبانی شده تبخیرش کرده!
۴. همینجوری هوس کرده کفشاشو توی خیابون جا بزاره ببینه فضولش کیه! (منم!
)
۵. دوربین مخفی بوده و بعید نیست توی همین برنامه های مفرح (!!!) نوروزی پخش بشه و شما یک عدد تینا رو ببینید که یه نگاهی به دور و برش میندازه و وقتی میبینه کسی نیست٬ خیلی ریلکس وایمیسته عکس میندازه! ولی ... ای دل غافل! سوژه شدیم رفت!
نظر تو چیه؟
دُرّی گوهری چیزی نداری در این مورد بیافشانی؟![]()
1.386 - 89
سلام سلام سلام
عیدتون مبارک