354. من فقط عاشق اینم

رعد رو دوست داری! هر چقدر بلندتر باشه بیشتر دوسش داری!

چی خیال کرده؟! آسمونو میگم! فکر کرده اینجوری میترسی!

نه جانم!

تازه این میشه برات یه دست آویز. یه بهونه برای عاشقی شاید! رعدی بلند و جیغ ریز تو و پناه آغوش اون! هر چقدر بلندتر میزنه بیشتر کنج بغلش فرو میری!

اون که صورت تو رو نمی بینه! فکر میکنه واقعا ترسیدی و تو بدون اینکه به روی خودت بیاری عاشق رعد و برقی٬ سعی میکنی بلرزی تا ترست واقعی تر جلوه کنه!

رعد میزنه و اون دستشو روی صورتت میزاره و آروم آروم برات نجوا میکنه تا مثلا آروم بگیری!

و تو در حالی که پر شدی از حس قهقهه٬ بیشتر تظاهر به ترس میکنی تا بیشتر قربون صدقه ت بره!

بهتر از این هم هست آیا؟!

چشاتو میبندی و ...

یه حس امن! یه حس ناب! یه حس گرم!

رعد رو دوست داری! هر چقدر بلندتر باشه بیشتر دوسش داری ...!

353. کلید طلایی


ادامه نوشته

352. با من این گونه متاب


ادامه نوشته

351. نونوار می شویم!

ادامه نوشته

350. ولنتاین و اینا!

ادامه نوشته

349. خاک گرفته!

ادامه نوشته

348. سقوط آزاد!!!

ادامه نوشته

347. سطل فلزی کوچک!


این روزها سطل زباله ی گوشه ی اتاقم از بیکاری و خمودی درآمده است. بسیار فعال شده و حتی شب ها نیز تا دیروقت اضافه کاری می کند.

مدام پر و خالی میشود از برگه هایی که من با اراجیف و خیالاتم چرکشان کرده ام.

فقط این وسط من مانده ام که چگونه میخواهم حق الزحمه ی این ماهش را بپردازم!

346. صلوات!

ادامه نوشته

345. چرا؟!

ادامه نوشته

344. حواست هست؟

خیلی باید مواظبش باشی. باید نازشو بکشی. مدام نوازشش کنی. مبادا که از ترس غریبی و دوری اشک گوشه ی چشماش بشینه.

دلش خیلی کوچیکه. مدام نگاهش به چشماته که ببینه کجا رو نگاه میکنی. حواست بهش هست یا نه!

مبادا لحظه ای به حال خودش رهاش کنی! باید تربیتش کنی. بهش خط بدی. از همون اولین لحظه ی تولدش تا ... اصلا تا نداره!

فکر نکنی چار سال تربیتش میکنی بعد ولش میکنی به امون خدا ها! نه جانم! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست! وقتی یاعلی گفتی و اومدی جلو باید تا آخرش باشی!

مدام باید مواظبش باشی. مبادا که یک قدم رو اشتباهی به چپ یا راست برداره. اونوقت یهو چشم باز میکنی و می بینی بعد از قدم کج اول٬ شروع کرده به دویدن به سمت ناکجاآباد و ... مرغ از قفس پرید!

.

.

اومدن توی این راه٬ داشتن این جونی٬ دل شیر میخواد. مسخره بازی که نیست! این روزا هر جوجه ای که سر از تخم درمیاره بادی به غبغب میندازه و میگه منم آره!

هه! بیخیال بابا!

.

.

مخلص کلوم این که

این کارا سختی داره

جاده آسفالت نیست. چاله چوله هم زیاد داره

اما اگه مرد راه و یار غار شدی٬ خاک زمین طلا میشه

.

.

حواست هست؟

 

 

بعدانوشت: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد

343. توصیه های ایمنی

ادامه نوشته

342. طناز خاتون

ادامه نوشته

341. من و مامان

ادامه نوشته

340. تاریخ تکرار می شود!

 

ادامه نوشته

339. ایـــــــنگیـــــــلیــــــسیـــــــدان!!!!!

ادامه نوشته

338. گارفیلد

دو سه روز پیش گارفیلد رو دیدم. حسابی هم با هم دوست شدیم.

 

 

اولش حواسش به من نبود. نمیدونم داشت کجا رو نگاه میکرد. اما همین که اولین عکس رو ازش گرفتم منو دید. فوری نشست و یه ژست گرفت و شروع کرد به زیرچشمی پاییدن من!

همون موقع بود که دومین عکس رو ازش گرفتم

 

 

 انگار خوشش اومده بود! البته نیازی به گفتن نیست و همتون میدونید این مارموز چقدر از خود راضیه! وقتی دید دارم تند و تند ازش عکس میگیرم کاملا خجالت رو گذاشت کنار و بهم زل زد و نیششو تا بناگوش باز کرد!

نتیجه شد این!

حیف که عجله داشتم و مجبور شدم زود ازش جدا بشم.به همتون سلام رسوند!

337

ادامه نوشته

336. لعنت به تو!

ادامه نوشته

335. اینگونه تاینا و بعد تینا شدیم!

ادامه نوشته

334. خوابیدی بدون لالایی و قصه

 

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

خـــــــــــواب ... پیـــــــــــش

333. خاطرات شمال محاله یادم بره.اون همه شور و حال محاله یادم بره!!!

ادامه نوشته

332. نفس عمیــــــــــــــــق! یه روز عـــــــــالی!

ادامه نوشته

331. عقاید یک دلقک از دریچه ی چشم یک تینا!


ادامه نوشته

330


ادامه نوشته

329. نمره ی خوشه ای پله ای!

ادامه نوشته

328. روزم + بعدانوشت

 

ادامه نوشته

327. چرت و چولا!

ادامه نوشته

326. میتینگ خط خطی!

تصمیم گرفته ایم برای ارشد نیز آمار بخوانیم.آخر باید این همه برگه چرکنویسی که مادرمان برایمان آورده است تمام شود.چه چیزی بهتر از قضایا و مسائل بدردنخور آماری؟!

حالا قضیه از چه قرار است؟!

یک بار ما در حضور مادر گراممان آه و فغان نمودیم که برگه های چرکنویسمان رو به پایان است ( که ای کاش زبانمان لال میشد و نمی گفتیم ) مادرمان در اندیشه فرو رفت و بعد از چندی انجام این رسالت مهم را (که همانا رساندن برگه های چرکنویس ِ همچون آب حیات به ما است ) ٬ برعهده گرفت.

آن روز نفس راحتی کشیدیم که مصائب و خیالات و کمبودها به پایان رسید (که ای کاش می مردیم و نمی کشیدیم )

 و بعد از آن روز ما نه تنها رنگ کمبود ورق را ندیدیم بلکه از شدت رفاه در این زمینه٬در آستانه ی خفگی هستیم!هر روز مادر عزیزتر از جانمان با یک بسته ی چند صد کیلویی اوراق چرکنویس به نزدمان می آید!

کمد محترم و مکرم ما تبدیل به زباله دان شرکت مادر جان شده است٬ و تمام برگه قراردادهای تاریخ گذشته٬ پرینت های کج و معوج و قس علی هذا٬به جای سطل زباله شرکت سر از کمد بخت برگشته من در می آورند!

رقمشان نجومی شده و از دستمان در رفته است! بس که زیادند٬ تنها راهی که برای چرک کردنشان به ذهنمان می رسد همانا خط خطی کردنشان می باشد! جهت انجام این مهم به چند رفیق شفیق نیازمندیم.

بدین وسیله شما را به میتینگ خط خطی دعوت می کنیم.علاقمندان می توانند در کامنتینگ همین پست ثبت نام به عمل آورند!

بیخ نوشت:ما غلط می کنیم برای ارشد آمار بخوانیم. خط خطی می کنیم اما آمار نمی خوانیم!

زیر بیخ نوشت:اگر بگویند یا بمیر یا آمار بخوان٬ با افتخار می میریم!

325. خاله ای که فقط خاله نبود و نیست!

ادامه نوشته

324. مرا بشناس

اول نوشت:به دعوت الهام عزیز به یه بازی دعوت شدم. روال اون به این ترتیبه که باید رزومه ای از عمری که گذشت بنویسم به علاوه ی خواستم از شریک آینده م!

من از سیلوئت ٬ تیردخت ٬ دافی نگار ٬ معصومه ی عزیزم ٬ هدیه و نیلوفرم دعوت میکنم بازی رو پی بگیرن.(برشما واجب است بازی کنید.وگرنه بلاشک سوسک می شوید!!)

 

تینا

اولین سند ثبت شده از حضور وی در تاریخ بشریت مربوط به یک ساعت بعد از ولادتش است. عکسی که تینای یکساعته را در آغوش پدر به نمایش میگذارد. پدر با شگفتی تمام به اولین فرزندش خیره شده است. اولین وجود شکستنی و ظریفی که از او حیات یافته ... و در همین حین تینای کوچک را میبینی که با اعتماد بنفس تمام به دوربین زل زده است.دخترکی یکساعته که از همان آغاز از تمام دنیا طلبکار است! با آن چشمان کوچک و کنجکاو فریاد میزند انگار

 " من آمده ام تا باشم! پس هستم! به رسمیتم بشناس! "

 دوران کودکی پر شر و شور و خاطره ای داشت. دخترکی عزیزکرده که نه تنها فرزند اول ٬ که نوه ی اول و نتیجه ی اول یکی از خانواده های نامی شهر بوده و هست.
شیرین زبانی های پی در پی٬ او را بیش از پیش در دل همگان جای می داد و این تا آنجا پیش رفته بود که در کنار "یه توپ دارم قلقلیه" و "عروسک قشنگ من قرمز پوشیده"٬ شعر پریای احمدشاملو و آهنگ نازنین مریم  ِ محمدنوری را با همان لحن کودکانه برایت از حفظ می خواند.

از شیطنت ها و بازیگوشی های بی شمارش همین بس که حتی در سن ۲۳ سالگی ضربدری (هرچند کوچک) کاملا نمایان در زیر چانه دارد.یادگاری بر جای مانده از بخیه که یکی از همان هزاران شیطنت کودکی بر چهره اش نقش زده است.

اگر از خودش راجع به دوران تحصیلش بپرسی٬ بی شک تنها بخش طلایی آن دوران را دبستان می خواند.دوران راهنمایی و دبیرستان (با آن که همواره ممتاز بود) برایش جز لکه ای سیاه هیچ نبوده و نیست. دوران سیاهی که از یادآوری اش چین بر پیشانی میندازد٬ هیچ نمی گوید و با سرسختی تمام بر آن چشم می بندد!

دوران نوجوانی و جوانی تازه از راه رسیده٬ (اگر از بخش تحصیلی آن چشم بپوشی) نقاط روشن و درخشان کم نداشته و ندارد.

می خواند. می نویسد. با مجلات گوناگون جدول الفتی دیرینه دارد. موسیقی و فیلم نیز از اجزای لاینفک زندگیش هستند و ...

این روزها چشم به دوردست ها دارد و انتخاب بزرگ و سرنوشت سازی در پیش رو!

امیدوار است. چشم دلش روشن است. جوان است و مطالباتش بسیار!

و اما همسفر!

آن که می خواهد بیاید و بماند و شریک تمام اشک ها و لبخندها شود! هیچ نمی خواهد از او جز آن که وی را همان طور که هست ببیند و بخواهد و دوست بدارد.

روزگاری که گذشت پر از تجربه بود. پر از لحظات شیرین و تلخ که اگر وزنشان کنی و بر مقیاس کیلوگرم حساب کنی٬ تلخی هایش دو صد چندان ورای شیرینی هایش بوده و هست. اما اگر چرتکه بیندازی و یا حتی با یک حساب سرانگشتی ساده٬ به درستی اذعان می داری که شیرینی هایش به تمامی بر تلخی هایش می چربد.
تجاربی که شاید گاهی بیش از ظرفیت و توانش بوده لکن او را خوب آبدیده کرده است!

و او هنوز در آغاز راهست.راهی پر فراز و نشیب و بس طولانی!

و در پایان همان که در آغازین ساعت بودنش گفت!

" من آمده ام تا باشم! پس هستم! به رسمیتم بشناس! "

323. جانم! عزیزم!

داره بارون میباره!

کار این آسمون و باریدناش مثل قضیه ی گریه ی اون بچه ی شیرخواره س!

که هر گریه ش یه معنی داره و هیشکی به جز مادرش نمیفهمه چی میگه و چی میخواد

آسمون هم همینطوره.داره بارون میباره و تا اهل دل نباشی نمیتونی بفهمی چی میگه و چی میخواد!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آی آسمون میشنوی؟

کوچیک که بودم با هر باریدنت قند توی دلم آب میشد و هرچقدر هم که تند میباریدی با شوق می دویدم و خودمو به خنکای لذت بخشت می سپردم.بدون اینکه حتی به ذهنم خطور کنه تو چه مرگته؟چرا میباری؟میباریدی و می دویدم.تندتر میباریدی و تندتر می دویدم!

بزرگتر که شدم(همین چند وقت پیشا بود) باریدی و با وجد زل زدم به خودت و اون دونه های کوچولو و خوشگل و با خودم گفتم چند تا فرشته ی شیطون اون بالا بالاها دارن آب بازی میکنن!باریدی و خندیدم.تندتر باریدی و بلندتر خندیدم!

امروز هم باریدی.بازم نگاهت کردم.اما این بار ندویدم نخندیدم.نگاهت کردم.فقط نگاهت کردم.در سکوت نگاهت کردم.زیرلب گفتم "نکنه غصه داری؟" باریدی و قربون صدقه ت رفتم تندتر باریدی و بیشتر قربون صدقه ت رفتم و کم کم آروم شدی!

میدونی چیه؟

حالا امروز خیلی چیزا ازت میدونم.میدونم بعضی وقتا باریدنت از سر شوقه و گاهی هم ...

بالاخره می شناسمت.بالاخره منم بزرگ میشم

یه روزی می شناسمت.یه روزی منم قشــــــنگ بزرگ میشم...