اول نوشت:به دعوت الهام عزیز به یه بازی دعوت شدم. روال اون به این ترتیبه که باید رزومه ای از عمری که گذشت بنویسم به علاوه ی خواستم از شریک آینده م!
من از سیلوئت ٬ تیردخت ٬ دافی نگار ٬ معصومه ی عزیزم ٬ هدیه و نیلوفرم دعوت میکنم بازی رو پی بگیرن.(برشما واجب است بازی کنید.وگرنه بلاشک سوسک می شوید!!
)

اولین سند ثبت
شده از حضور وی در تاریخ بشریت مربوط به یک ساعت بعد از ولادتش است. عکسی
که تینای یکساعته را در آغوش پدر به نمایش میگذارد. پدر با شگفتی تمام به
اولین فرزندش خیره شده است. اولین وجود شکستنی و ظریفی که از او حیات یافته
... و در همین حین تینای کوچک را میبینی که با اعتماد بنفس تمام به دوربین
زل زده است.دخترکی یکساعته که از همان آغاز از تمام دنیا طلبکار است! با
آن چشمان کوچک و کنجکاو فریاد میزند انگار
" من آمده ام تا باشم! پس هستم! به رسمیتم بشناس! "
دوران کودکی
پر شر و شور و خاطره ای داشت. دخترکی عزیزکرده که نه تنها فرزند اول ٬ که
نوه ی اول و نتیجه ی اول یکی از خانواده های نامی شهر بوده و هست.
شیرین
زبانی های پی در پی٬ او را بیش از پیش در دل همگان جای می داد و این تا
آنجا پیش رفته بود که در کنار "یه توپ دارم قلقلیه" و "عروسک قشنگ من قرمز
پوشیده"٬ شعر پریای احمدشاملو و آهنگ نازنین مریم ِ محمدنوری را با همان
لحن کودکانه برایت از حفظ می خواند.
از شیطنت ها و
بازیگوشی های بی شمارش همین بس که حتی در سن ۲۳ سالگی ضربدری (هرچند کوچک)
کاملا نمایان در زیر چانه دارد.یادگاری بر جای مانده از بخیه که یکی از
همان هزاران شیطنت کودکی بر چهره اش نقش زده است.
اگر از خودش
راجع به دوران تحصیلش بپرسی٬ بی شک تنها بخش طلایی آن دوران را دبستان می
خواند.دوران راهنمایی و دبیرستان (با آن که همواره ممتاز بود) برایش جز لکه
ای سیاه هیچ نبوده و نیست. دوران سیاهی که از یادآوری اش چین بر پیشانی
میندازد٬ هیچ نمی گوید و با سرسختی تمام بر آن چشم می بندد!
دوران نوجوانی و جوانی تازه از راه رسیده٬ (اگر از بخش تحصیلی آن چشم بپوشی) نقاط روشن و درخشان کم نداشته و ندارد.
می خواند. می نویسد. با مجلات گوناگون جدول الفتی دیرینه دارد. موسیقی و فیلم نیز از اجزای لاینفک زندگیش هستند و ...
این روزها چشم به دوردست ها دارد و انتخاب بزرگ و سرنوشت سازی در پیش رو!
امیدوار است. چشم دلش روشن است. جوان است و مطالباتش بسیار!
و اما همسفر!
آن که می
خواهد بیاید و بماند و شریک تمام اشک ها و لبخندها شود! هیچ نمی خواهد از
او جز آن که وی را همان طور که هست ببیند و بخواهد و دوست بدارد.
روزگاری که
گذشت پر از تجربه بود. پر از لحظات شیرین و تلخ که اگر وزنشان کنی و بر
مقیاس کیلوگرم حساب کنی٬ تلخی هایش دو صد چندان ورای شیرینی هایش بوده و
هست. اما اگر چرتکه بیندازی و یا حتی با یک حساب سرانگشتی ساده٬ به درستی
اذعان می داری که شیرینی هایش به تمامی بر تلخی هایش می چربد.
تجاربی که شاید گاهی بیش از ظرفیت و توانش بوده لکن او را خوب آبدیده کرده است!
و او هنوز در آغاز راهست.راهی پر فراز و نشیب و بس طولانی!
و در پایان همان که در آغازین ساعت بودنش گفت!
" من آمده ام تا باشم! پس هستم! به رسمیتم بشناس! "