54. دور شیراز در ده روز!(قسمت چهارم)
یکشنبه ۲۰/۱۱/۸۷
به محض اینکه از خواب پا شدم عزمم رو جزم کردم که امروز به دیدن حافظ هم برم!البته قبلش با آقای میزبان یه سر رفتم کافی نت برای حذف و اضافه کردن.کارم گیر کرد.سیستم آموزشی دانشگاه هی انتخابامو ارور میداد و میرفت رو اعصابم.من هم بعد از کلی کلنجار رفتن با کمال پررویی و با اعتماد بنفس کامل زنگ زدم به مدیر گروهمون و ازش کمک خواستم.حالا فکر کنید توی اتاق مدیر گروه بچه ها برای اینکه زودتر نوبتشون بشه و مشکلاتشون رو رفع کنن دارن میزنن توی سروکله ی همدیگه٬اونوقت من تلفن زدم!ولی خداییش خیلی کیف داد!بعدشم که پست دختر شیرازی رو نوشتم و خوش و خندون اومدم بیرون.
رفتیم سوار ماشین شدیم .آقای میزبان گفت :"کجا..........."نزاشتم حرفش کامل بشه گفتم حافظیه!!همین من گفتم حافظیه٬آه از نهاد داداشم در اومد که "حافظو کچل کردی.چند بار میری حافظیه!"اما من اصلا به عشق حافظ اومده بودم شیراز!
و طبق فرمان بنده رفتیم حافظیه!نسبت به جمعه خلوت تر بود.با یه دل لرزون و پر هیجان از پله های آرامگاهش رفتم بالا براش یه فاتحه خوندم.یه چند لحظه همونجوری ایستادم.نگاه کردم.چشمامو بستم حسش کردم.باهاش حرف زدم و.......
میخواستم فال بگیرم اما میخواستم جایی این کار رو انجام بدم که هیچ کس پیشم نباشه.
محوطه ی اصلی حافظیه دیوار بندیش با آجر های قدیمیه و هر حدودا ۲ یا ۳ متر رو به شکل یه هشتی درآوردن و در بالای اون هشتی ها بر روی کاشی های آبی و پرنقش و نگار اشعار خود حضرت با یه خط خوش نوشته شده و دو تا در هم هست که به محوطه هایی کوچیکتر باز میشه و تقریبا حالت پارک داره.درخت و چمن و نیمکت و اینا.رفتم روی یکی از اون نیمکتا که رو به مقبره ی حضرته نشستم.
به یکی از دوستام قول داده بودم که اولین فال رو توی حافظیه(قبل از خودم)برای اون بگیرم.فالشو باز کردم و با اس ام اس فالشو و هر چی رو که از اون فهمیده بودم براش فرستادم.و بعد هم برای خودم تفال زدم و با لذت خوندمش.
به هیچ وجه نمیتونم بگم چه احساس خوبی داشتم.یه آرامش محض!
البته فکر کنم این حس مختص کسیه که عاشق حافظ باشه چون برادرم به اونجا هیچ حسی نداشت و هر وقت من میگفتم بریم حافظیه عزا میگرفت!
اصلا دلم نمیخواست از حافظیه بیام بیرون.دلم میخواست واسه خودم راه برم شعراشو بخونم.به مقبره ش زل بزنم و........اصلا دلم میخواست بشینم و فقط نگاه کنم به اون محیط پر از انرژی مثبت!
البته اینم بگم که اراذل اوباش هم کم نبودن!ولی خب من اونقدر در خودم و اون همه جاذبه های اونجا غرق بودم که اصلا نمیدیدمشون چه برسه که بخوان اعصابمو خورد کنن!
یه دو ساعتی اونجا بودیم و به اجبار دل کندم و راهی سعدیه شدیم.توی راه برادرم کلی حرف زد که سعدیه خیلی قشنگ تره و و و ....رسیدیم.سعدیه از حافظیه خیلی بزرگتره اما به نظر من اون اصالت حافظیه رو نداره
تمام محوطه ش چمن و گل و درخت بود.چند تا نخل خیلی خوشگل هم بود منم که عقده ایه نخل ندیده!یه گوشه کمین کردم همین باغبونه رفتم پریدم تو چمنا و پای یه نخل نشستم و چند تا عکس انداختم!بعد هم بدوبدو اومدم بیرون.منو ندید.شانس آوردم!دوباره ژست یه خانوم موقر و باکلاس رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن!داداشم از این اداهای من غش کرده بود از خنده.هر چی هم میگفتم نخند بیشتر میخندید!نمیدونم چرا به هر کی میگم نخند بدتر میخنده!دوستام هم همینطورن!
از سعدیه که اومدیم بیرون حدود یک بعدازظهر بود.آقای میزبان گفت بریم خونه ناهار بخوریم اما من دوس نداشتم بریم خونه.آخه عصری مهمون داشتن قرار بود خونواده ی برادر خانوم میزبان بیان اونجا تلپ شن(حالا انگار خونه ی من میخواستن بیان که اینجوری حرف میزنم!)از اونجا که بنده یه مهمون عزیز بودم(!!!) و حرفم هم به اندازه ی کافی برش داشت فرمودم که ارگ کریم خانی هم بریم بعد بریم خونه!
اون بنده ی خدا هم جیک نزد!
ارگ کریم خانی با اون نمای قدیمی و قلعه مانندش کاملا تداعی کننده ی یه پادگان قدیمی یا یه دژ جنگیه!میگفتن که ارگ کریم خانی زندان بوده.رفتیم داخل
یه فضای بزرگ و سرسبز و بسیار بسیار قشنگ.که دورتادورش رو یه عمارت قدیمی بسیار باشکوه احاطه کرده بود.وارد عمارت اصلی شدیم.یه لحظه خشکم زد!و دیدم:
یه اتاق بسیار آراسته که در مرکز اون مردی با لباس و سرووضع آراسته بر یک صندلی بزرگ و قشنگ نشسته بود.دور تا دور اتاق با پرده های زرشکی نسبتا اشرافی پوشیده شده بودد.در اطراف اون مرد تختهایی قرار داشت که بر روی اونا هم کسانی به فراخور مقامشون نزدیک اون نشسته بودن.و مردی که موهای بور بلند ی داشت یه فراک پوشیده بود و روبروی اون مرد بزرگ تعظیم کرده بود.در زیر پاشون هم فرشی قشنگ خودنمایی میکرد.
بچه ها! خیلی طبیعی بود خیلی.این مثلا مجلس بارعام کریم خان٬و اون مرد هم یه تاجر فرانسوی بوده!
اونطور که فهمیدم ارگ کریم خانی منزل شخصی کریم خان زند بوده .در زمان رضا شاه ٬وی به تمامی مسئولین شهر ها دستور میده که در شهرشون زندان بنا کنند .در شهر شیراز عمارت ارگ کریم خانی موجود بوده و حاکم شیراز دستور میده که فقط بر روی گچ بری ها و نقش و نگارها رو با گچ بپوشونن تا اون به شکل زندان در بیاد!
جنایت!ببینید چه کسانی حکومت میکردن چه ابلهانی!شاید هنوز هم...
و بعد از زمان پهلوی مرمت کاران کم کم با تلاش٬ اون نقش و نگارها رو از زیر گچ درآوردن و به اون شکل قدیمی ارگ رو بخشیدن(هر چند هنوز هم خیلی از اون ها در زیر گچه!)
در یه سمت دیگه ی عمارت اتاقی بود که پر از عکس بود.این عکس ها قدیمی بودن اما خود عکس ها جدید و در سایزهای بزرگ بود.مثلا قد عکس اندازه ی من بود شاید هم کمی بلندتر!البته اینم بگم که عکس ها بر روی پایه قرار داشت
بعضیاشون خیلی بامزه بود و من اونجا بدجور شیطنتم گل کرده بود!!!کنار عکسا وای میستادم اداشونو در میاوردم و از داداشم میخواستم ازم عکس بگیره!مثلا یه عکسی بود که یه پسره عبوس رو نشون میداد که دسنش زیر چونه ش بود.خب منم دستمو زدم زیر چونه م و با یه نیش باز کنار عکسه ٬عکس گرفتم.خیلی خنده دار شده.خودم که هردفه میبینم یه ساعت میخندم!
یه سمت دیگه ی عمارت هم یه حمام بود که شامل خزینه و امثالهم بود.
حدود ساعت ۳ بود که با یه دل به غاروغور افتاده برگشتیم خونه!ناهار رو خوردیم و یه یک ساعت خوابیدیم.بعدازظهر هم اتفاق خاصی نیفتاد.الکی واسه خودم توی خونه ول گشتم و ....
شب هم برادر خانوم میزبان به همراه همسر و پسرش اومد اونجا و ما رو برای شب بعدش یعنی دوشنبه شب به شام دعوت کرد.در واقع این دعوت از من و برادرم بود برای همین نتونستم از زیرش در برم.کلی هم حرصم دراومد.چه معنی داره آدم کسی رو که تا حالا یه بار هم به عمرش ندیده شام دعوت کنه!
ای خدا!من نمیخوام برم!!!!!!!!!!!!!!!
اما انگار چاره ای نیست!میخواستم دوشنبه شب برم جشنواره فیلم "بی پولی" رو ببینم که با این دعوت بیربط اون هم مالید!!!!!
ادامه دارد...

اما از قضا هیچ کلاسی تشکیل نشده بود .میدونستم تشکیل نمیشن و این هفته این اولین بار بود میرفتم.
دانشگاه ما آخر یه خیابونه که یه جورایی از یه طرف شهر آخر شهر به حساب میاد.برای همین اون خیابون خیلی خلوته همیشه .
فکر کنید!!!!!!!!!بیخیال سلام دادن شدم آخه واقعا خنده م گرفته بود!
درختایی که با هر وزش باد از یه سمت به سمت دیگه متمایل میشدن و............

نیمه
ی بچه مثبت میگفت "تو که هم پالتو داری هم ژاکت هم سوویشرت.دیگه اینو لازم
نداری." نیمه ی شیطانی جواب میداد "جون شما اصلا راه نداره!
میدونید
بی جنبه بازی یعنی چی؟یعنی حرکت دیروز من!که هیچی نمیخواستم بخرم ولی همه
چیز خریدم!پوتین ٬بولیز و ... قیمتا اونقدر پایین بود که اول فکر میکردی
اشتباه شنیدی!بعدش که مطمئن میشدی درست شنیدی به عقل فروشنده شک میکردی!
)و بعد رفتیم خونشون.
بیخیال شدیم و یه سره رفتیم آزادی.
که
برم یه چیزی بگم اما دیدم اونوقت من با اونا فرقی نخواهم داشت!یعنی واقعا
نفهمید که وقتی مودبانه دارن میگن دیگه اینجا نیا٬احترام خودشو نگه داره؟!
همیشه دلم میخواست پرواز کنم.بالاخره به آرزوم رسیدم.یه چرخی بالای سر بدنم میزنم!الهی قربون خودم برم .خدایی خوشگل بودما!

تو حلق مردم میریزن سر به فلک میکشه!احتمالا یه چهل پنجاه نفر دیگه مثل
اون خانوم همسایه پیدا میشه!اونایی هم که دست رد به سینشون زدم الان حسابی
دلشون خنک شده!
پیدا
میشه.وصیت کردم عکسم رو روی آگهی ترحیم چاپ کنن.اما همه میگن بیخیال از سر
بچگی یه چیزی گفته!منم عصبانی همه ی اینارو نگاه میکنم!
اون بدبختا هم که منو نمیبینن.الان هم دارن از ترس میمیرن!
.و
پسرا از این غفلت بزرگترا استفاده میکنن٬چشمای دخترا رو از کاسه در
میارن.این وسط یه چندتایی هم شماره تلفن ردوبدل میشه!نمیگن با این کاراشون
تن من تو گور میلرزه!هر چند اینا الان اصلا یاد من نیستن که!ای بابا!
< td>رو تحمل کنم.آخه میدونید که من خیلی گرمایی هستم اگه تو تابستون میمردم واقعا مکافات بود!
< td>
< td>
رخ داد...رخ داد...رخ داد...ای بابا.چیکار کنم بچه ها؟هنگ کرده!
< td>اااااااا(با کسره)چرا آیکونه شکل واقعی خودم شد؟



بلند بگو آمین!)بگه که یارو در بستر مرگ بوده و نمیتونسته بیاد سر جلسه!



< td>و همش توی دلم به خودم میگفتم "فرشته خفه شو!دیگه خفه شو!"
< td>
.ساعت ۳ صبح بود و نمیشد بلند بخندم.داشتم از خنده خفه میشدم!
< td>