54. دور شیراز در ده روز!(قسمت چهارم)

یکشنبه ۲۰/۱۱/۸۷

به محض اینکه از خواب پا شدم عزمم رو جزم کردم که امروز به دیدن حافظ هم برم!البته قبلش  با آقای میزبان یه سر رفتم  کافی نت برای حذف و اضافه کردن.کارم گیر کرد.سیستم آموزشی دانشگاه هی انتخابامو ارور میداد و میرفت رو اعصابم.من هم بعد از کلی کلنجار رفتن با کمال پررویی و با اعتماد بنفس کامل زنگ زدم به مدیر گروهمون و ازش کمک خواستم.حالا فکر کنید توی اتاق مدیر گروه بچه ها برای اینکه زودتر نوبتشون بشه و مشکلاتشون رو رفع کنن دارن میزنن توی سروکله ی همدیگه٬اونوقت من تلفن زدم!ولی خداییش خیلی کیف داد!بعدشم که پست دختر شیرازی رو نوشتم و خوش و خندون اومدم بیرون.

رفتیم سوار ماشین شدیم .آقای میزبان گفت :"کجا..........."نزاشتم حرفش کامل بشه گفتم حافظیه!!همین من گفتم حافظیه٬آه از نهاد داداشم در اومد که "حافظو کچل کردی.چند بار میری حافظیه!"اما من اصلا به عشق حافظ اومده بودم شیراز!

و طبق فرمان بنده رفتیم حافظیه!نسبت به جمعه خلوت تر بود.با یه دل لرزون و پر هیجان از پله های آرامگاهش رفتم بالا براش یه فاتحه خوندم.یه چند لحظه همونجوری ایستادم.نگاه کردم.چشمامو بستم حسش کردم.باهاش حرف زدم و.......

میخواستم فال بگیرم اما میخواستم جایی این کار رو انجام بدم که هیچ کس پیشم نباشه.

محوطه ی اصلی حافظیه دیوار بندیش با آجر های قدیمیه و هر حدودا ۲ یا ۳ متر رو به شکل یه هشتی درآوردن و در بالای اون هشتی ها بر روی کاشی های آبی و پرنقش و نگار اشعار خود حضرت با یه خط خوش نوشته شده و دو تا در هم هست که به محوطه هایی کوچیکتر باز میشه و تقریبا حالت پارک داره.درخت و چمن و نیمکت و اینا.رفتم روی یکی از اون نیمکتا که رو به مقبره ی حضرته نشستم.

به یکی از دوستام قول داده بودم که اولین فال رو توی حافظیه(قبل از خودم)برای اون بگیرم.فالشو باز کردم و با اس ام اس فالشو و هر چی رو که از اون فهمیده بودم براش فرستادم.و بعد هم برای خودم تفال زدم و با لذت خوندمش.

به هیچ وجه نمیتونم بگم چه احساس خوبی داشتم.یه آرامش محض!

البته فکر کنم این حس مختص کسیه که عاشق حافظ باشه چون برادرم به اونجا هیچ حسی نداشت و هر وقت من میگفتم بریم حافظیه عزا میگرفت!

اصلا دلم نمیخواست از حافظیه بیام بیرون.دلم میخواست واسه خودم راه برم شعراشو بخونم.به مقبره ش زل بزنم و........اصلا دلم میخواست بشینم و فقط نگاه کنم به اون محیط پر از انرژی مثبت!

البته اینم بگم که اراذل اوباش هم کم نبودن!ولی خب من اونقدر در خودم و اون همه جاذبه های اونجا غرق بودم که اصلا نمیدیدمشون چه برسه که بخوان اعصابمو خورد کنن!

یه دو ساعتی اونجا بودیم و به اجبار دل کندم و راهی سعدیه شدیم.توی راه برادرم کلی حرف زد که سعدیه خیلی قشنگ تره و و و ....رسیدیم.سعدیه از حافظیه خیلی بزرگتره اما به نظر من اون اصالت حافظیه رو نداره

تمام محوطه ش چمن و گل و درخت بود.چند تا نخل خیلی خوشگل هم بود منم که عقده ایه نخل ندیده!یه گوشه کمین کردم همین باغبونه رفتم پریدم تو چمنا و پای یه نخل نشستم و چند تا عکس انداختم!بعد هم بدوبدو اومدم بیرون.منو ندید.شانس آوردم!دوباره ژست یه خانوم موقر و باکلاس رو گرفتم و شروع کردم به قدم زدن!داداشم از این اداهای من غش کرده بود از خنده.هر چی هم میگفتم نخند بیشتر میخندید!نمیدونم چرا به هر کی میگم نخند بدتر میخنده!دوستام هم همینطورن!

از سعدیه که اومدیم بیرون حدود یک بعدازظهر بود.آقای میزبان گفت بریم خونه ناهار بخوریم اما من دوس نداشتم بریم خونه.آخه عصری مهمون داشتن قرار بود خونواده ی برادر خانوم میزبان بیان اونجا تلپ شن(حالا انگار خونه ی من میخواستن بیان که اینجوری حرف میزنم!)از اونجا که بنده یه مهمون عزیز بودم(!!!) و حرفم هم به اندازه ی کافی برش داشت فرمودم که ارگ کریم خانی هم بریم بعد بریم خونه!

اون بنده ی خدا هم جیک نزد!

ارگ کریم خانی با اون نمای قدیمی و قلعه مانندش کاملا تداعی کننده ی یه پادگان قدیمی یا یه دژ جنگیه!میگفتن که ارگ کریم خانی زندان بوده.رفتیم داخل

یه فضای بزرگ و سرسبز و بسیار بسیار قشنگ.که دورتادورش رو یه عمارت قدیمی بسیار باشکوه احاطه کرده بود.وارد عمارت اصلی شدیم.یه لحظه خشکم زد!و دیدم:

یه اتاق بسیار آراسته که در مرکز اون مردی با لباس و سرووضع آراسته بر یک صندلی بزرگ و قشنگ نشسته بود.دور تا دور اتاق با پرده های زرشکی نسبتا اشرافی پوشیده شده بودد.در اطراف اون مرد تختهایی قرار داشت که بر روی اونا هم کسانی به فراخور مقامشون نزدیک اون نشسته بودن.و مردی که موهای بور بلند ی داشت یه فراک پوشیده بود و روبروی اون مرد بزرگ تعظیم کرده بود.در زیر پاشون هم فرشی قشنگ خودنمایی میکرد.

بچه ها! خیلی طبیعی بود خیلی.این مثلا مجلس بارعام کریم خان٬و اون مرد هم یه تاجر فرانسوی بوده!

اونطور که فهمیدم ارگ کریم خانی منزل شخصی کریم خان زند بوده .در زمان رضا شاه ٬وی به تمامی مسئولین شهر ها دستور میده که در شهرشون زندان بنا کنند .در شهر شیراز عمارت ارگ کریم خانی موجود بوده و حاکم شیراز دستور میده که فقط بر روی گچ بری ها و نقش و نگارها رو با گچ بپوشونن تا اون به شکل زندان در بیاد!

جنایت!ببینید چه کسانی حکومت میکردن چه ابلهانی!شاید هنوز هم...

و بعد از زمان پهلوی مرمت کاران کم کم با تلاش٬ اون نقش و نگارها رو از زیر گچ درآوردن و به اون شکل قدیمی ارگ رو بخشیدن(هر چند هنوز هم خیلی از اون ها در زیر گچه!)

 در یه سمت دیگه ی عمارت اتاقی بود که پر از عکس بود.این عکس ها قدیمی بودن اما خود عکس ها جدید و در سایزهای بزرگ بود.مثلا قد عکس اندازه ی من بود شاید هم کمی بلندتر!البته اینم بگم که عکس ها بر روی پایه قرار داشت

بعضیاشون خیلی بامزه بود و من اونجا بدجور شیطنتم گل کرده بود!!!کنار عکسا وای میستادم اداشونو در میاوردم و از داداشم میخواستم ازم عکس بگیره!مثلا یه عکسی بود که یه پسره عبوس رو نشون میداد که دسنش زیر چونه ش بود.خب منم دستمو زدم زیر چونه م و با یه نیش باز کنار عکسه ٬عکس گرفتم.خیلی خنده دار شده.خودم که هردفه میبینم یه ساعت میخندم!

یه سمت دیگه ی عمارت هم یه حمام بود که شامل خزینه و امثالهم بود.

حدود ساعت ۳ بود که با یه دل به غاروغور افتاده برگشتیم خونه!ناهار رو خوردیم و یه یک ساعت خوابیدیم.بعدازظهر هم اتفاق خاصی نیفتاد.الکی واسه خودم توی خونه ول گشتم و ....

شب هم برادر خانوم میزبان به همراه همسر و پسرش اومد اونجا و ما رو برای شب بعدش یعنی دوشنبه شب به شام دعوت کرد.در واقع این دعوت از من و برادرم بود برای همین نتونستم از زیرش در برم.کلی هم حرصم دراومد.چه معنی داره آدم کسی رو که تا حالا یه بار هم به عمرش ندیده شام دعوت کنه!

ای خدا!من نمیخوام برم!!!!!!!!!!!!!!!

اما انگار چاره ای نیست!میخواستم دوشنبه شب برم جشنواره فیلم "بی پولی" رو ببینم که با این دعوت بیربط اون هم مالید!!!!!

                                                                                              ادامه دارد...

53. تینا خسته  ،  تینا تنها

میخواستم امشب از روز چهارم و پنجم شیراز بنویسم.اما واقعا خسته هستم .نمیتونم تمرکز کنم.

از وقتی برگشتم روزای پرکاری رو گذروندم کلی کار عقب افتاده دارم.

کسل و بی حوصله هستم (البته فقط یه ذره)

بیشتر خوابالو میباشم!

حدس میزنم که ماجراهای شیراز هم خسته تون کرده.سعی میکنم کلی تر بنویسم فردا سه روزش رو با هم مینویسم تا بمونه فقط سه روز آخرش.خلاصه تر مینویسم.قول شرف میدم!

تا فردا

شب بخیررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

 

 

52. "سپندار مذگان" ،روز عشق باستانی و اصیل ایرانی مبارک!

كمتر كسي میدونه که توی ايران باستان، نه مثل روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده !

جالبه بدونيد كه اين روز توی تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز بعد از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده كه در ايران باستان هر ماه رو سي روز حساب مي كردن و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتن، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتن. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، "روز بهمن" ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداونده، روز سوم "ارديبهشت" يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداونده، روز چهارم "شهريور" يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده. سپندار مذ لقب ملي زمينه. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشقه چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزه. زشت و زيبا را به يك چشم مي بینه و همه را مثل مادر در آغوش خودش امان مي ده. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي دونستن. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده  كه در همون روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني متناسب با نام آن روز و ماه ترتيب مي دادن. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، “مهرگان” لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. یعنی جشن سپندار مذگان!

که در تقویم های امروزی ما ٬این روز (یعنی سپندار مذگان)مقارن با ۲۹ بهمنه!یعنی امروز!

هیچ وقت نفهمیدم چرا باید ولنتاین رو به هم تبریک بگیم.هر چند که خودم هم در تب ولنتاینی(!!!) شرکت کردم و برای خیلیا اس ام اس تبریک فرستادم.اما واقعا هیچ حسی بهش نداشتم و ندارم.به نظرم جشن گرفتن روزی که هیچ ربطی به ما و فرهنگ و ریشه ی ما نداره (یعنی ولنتاین)کار خیلی لوسیه.دقیقا مثل کار بعضی از دوستام که کریسمس رو به هم تبریک میگن!

ما خودمون "سپندار مذگان" رو داریم که ۲۳ قرن از ولنتاین قدیمی تره!

این یعنی ۲۳ قرن فرهنگ۲۳٬قرن قدمت٬ ۲۳ قرن سنت و آداب و رسوم و همه ی جیزهای اینچنینی.

یکی از دلایلی که ما اینقدر خودمون رو دست کم میگیریم اینه که نمیدونیم کی هستیم!و این خیلی بده!بیاین با کمک همدیگه خودمون رو بشناسیم و اسباب بالیدن به خودمون رو پیدا کنیم!

و این واژه ی قدیمی ودلنشین رو دوس دارم و نسبت به اون احساس خوبی دارم چون میدونم ریشه ی اون مال جاییه که من هم مال همون جا هستم.مال خودمه!

پس........

                                     سپندار مذگان رو به یکی یکیتون تبریک میگم!

51. دور شیراز در ده روز!(قسمت سوم)


شنبه ۱۹/۱۱/۸۷

حدود ساعت ۷ از خواب بلند شدم.یه کم سر و وضعم رو مرتب کردم و برای صبحونه رفتم پایین.دیدم بنده ی خدا خانوم میزبان ناهار رو هم حاضر کرده که دیگه توی خونه کاری نداشته باشه و تا ظهر منو ببره بگردونه!حسابی کیفور شدم از این همه توجه!

حدود ساعت ۹ صبح از خونه اومدیم بیرون.مقصدمون بازار وکیل بود.بازار وکیل و سرای مشیر در یه محله ی پایین شهر و شلوغ شیراز واقع شدن.هر دو به نوعی بازار هستن که به هم راه دارن.یعنی به هم چسبیده هستن.و تا حد زیادی بافت سنتی خودشون رو حفظ کردن.یعنی هنوز چارچوب و ویترین مغازه هاشون چوبیه.اکثرشون  بالاتر از سطح زمین هستن و جلوشون ٬دو یا سه تا پله ی بزرگ و بلند سنگی قرار داده بودن.

اکثر مغازه ها در سرای مشیر(یعنی تقریبا همشون)صنایع دستی٬سنتی و آثاری با ظاهر قدیمی ٬به عنوان سوغاتی میفروختن. و در بازار وکیل به همین نسبت پارچه فروشی زیاد بود.

جلوی بعضی از پارچه فروشی ها هم مانکن پلاستیکی گذاشته بودن که لباسای سنتی زنای فارس تنشون بود.عین این ندید بدیدا میرفتم وایمیستادم نگاه میکردم!حتی با یکیشون که خیلی خوشگل بود واستادم عکس انداختم!

دیگه خودتون حساب کنید مغازه هایی به سبک قدیم که کارشون هم فروش سوغاتی و اینا بود چه جو باحالی رو ایجاد کرده بود.خیلی خوب بود.

تنها چیزی که با اون جو مطابقت نداشت ٬حضور ما٬آدم های این دوره بود!سر و وضع و لباس مردم و توریست ها و فروشنده ها اصلا مناسب اون فضا نبود.

به نظر من فروشنده های اون بازار باید از این لباسایی که شبیه عباست بپوشن و کمرشون رو هم با شال ببندن و از این کلاهای بلند که شبیه یه قیف برعکسه بزارن!

چیزی که خیلی توجهمو جلب کرد(مثل همه ی دخترا!)این بود که مغازه های زلم زیمبو فروشی اونجا خیلی زیاد بود.اونم با قیمتای پایین!مثلا دستبند یا گردنبند تیتانیوم فقط دو هزار تومن!البته اکثرشون خوشگل نبودن ولی اگه سر حوصله میگشتی چیزای خوب هم میشد توشون پیدا کرد.

ورودی بازار مشیر یه سردر خیلی خوشگل داشت.یه در چوبی قدیمی دو لنگه ی بزرگ.که هر دو تا لنگه ش باز بود.و بالاش هم تقریبا هشتی و خاکی رنگ بود.و با یه خط خیلی قشنگ به همون رنگ(برجسته تر)نوشته بود "سرای مشیر".هر جا که میشد عکس انداختم.مثلا روی پله ی جلوی یکی دو تا مغازه که دیگه نماشون خیلی قدیمی بود نشستم و از خانوم میزبان خواستم ازم عکس بگیره!

این گشت و گذار تا حدود ساعت ۲ بعدازظهر ادامه داشت و بعد به سان یک جنازه ی متحرک به خونه ی آقا و خانوم میزبان برگشتیم.

خانوم میزبان رفت ناهار رو حاضر کنه که من یه دفه یاد جشنواره افتادم.از آقای میزبان در موردش پرسیدم اظهار بی اطلاعی کرد.زنگ زدم ۱۱۸ و شماره ی چند تا سینمای بزرگشون رو گرفتم.یکی یکی زنگ زدم تا بالاخره فهمیدم دو تا از سینماهاشون به جشنواره اختصاص داده شده.بلند شدم یه کم به خانوم میزبان کمک کردم و بساط ناهار رو آوردم.بعد از خوردن ناهار و جمع کردن ظرفا نشستیم در مورد عصر و برنامه ی بعداز ظهرمون حرف زدیم.قرار شد من و خانوم میزبان بریم به سینماهای مذکور٬ته و توی برنامه های جشنواره رو در بیاریم و بعد بریم حافظیه. و شب داداشم و آقای میزبان ٬هر جا که ما بودیم بهمون ملحق بشن.

القصه!حدود ساعت ۴ بود که از خونه اومدیم بیرون.اسم اون دو تا سینما  "سینما ایران" و "سینما سعدی" بود.اول به سینما ایران رفتیم.وقتی رسیدیم با منظره ی جالبی روبرو شدم.عکس هیچ فیلمی بالای سر در سینما نبود و به جای اون پارچه ای با آرم جشنواره قرار داشت.روی در و دیوار سینما هم همینطور!و چیز دیگه ای که جلب توجه میکرد ٬صف طویلی بود که برای تهیه ی بلیط تشکیل شده بود!البته میدونم که وضعیت نسبت به تهران خیلی بهتر بود و برای تهیه بلیط هر فیلم اگه حدود دو ساعت قبل از نمایش فیلم اونجا میبودی میتونستی بلیط تهیه کنی!چیز دیگه ای که جالب بود قیمت بلیط ها بود.در تهران هر قطعه بلیط به قیمت ۴۰۰۰ تومن(صرفنظر از بازار سیاه)به فروش رسید اما توی شیراز قیمت هر قطعه بلیط فقط هزار تومن بود!

برنامه ی پخش فیلم ها در هر دو سینمای ایران و سعدی رو هم به در ورودی نصب کرده بودن.کلا در سه سانس (۴و۶و۸ بعدازظهر)نمایش فیلم داشتن.و هر فیلم دوبار نمایش داده میشد.که بعضیاشون یه بار توی ایران یه بار توی سعدی و بعضیاشونم فقط در یکی از سینماها در ساعت های مختلف نمایش داده میشد.و توی برنامه ی مذکور کل برنامه تا آخر جشنواره مشخص نشده بود و برنامه ها دو روز جلوتر اعلام میشد.

من در مورد بعضی فیلما شنیده بودم و برای دیدنشون هم بالطبع مشتاق.

پستچی سه بار در نمی زند.تردید.بی پولی.زاد بوم.دربار الی.

توی برنامه ای که اون روز دیدم قرار بود فیلم "پستچی سه بار در نمی زند" توی سانس ساعت ۸ در سینما سعدی نمایش داده بشه.

یه نگاهی به ساعتم انداختم.ساعت ۵:۳۰ بود .اگه میخواستم برم فیلم ببینم باید اون روز قید حافظیه رو میزدم(آخه حافظیه فقط تا ۹ شب بازه)خلاصه!تصمیم گرفتم حافظیه رفتن رو به فردا موکول کنم.

بین سینما سعدی و سینما ایران ۳-۴ تا خیابون فاصله س.پیاده به سمت سینما سعدی راه افتادیم و تمام مغازه های بین راه رو هم گشتیم.و سرانجام نیت خرید برای خانوم میزبان رو عملی کردم و با سلیقه ی خودش براش یه روسری خریدم(هر چند که به زور پولشو حساب کردم!نمیزاشت من حساب کنم!)

حول و حوش ساعت ۶ بود که به سینما رسیدیم.با اینکه برای سانس ساعت ۸ بلیط میخواستیم حداقل ۲۰ نفری جلومون بودن.از اونی که جلومون بود خواستیم نوبت ما رو هم نگه داره .رفتیم تا ۷ گشتیم و برگشتیم بلیط گرفتیم به آقای میزبان زنگ زدیم که با داداشم بیاد و به ما ملحق بشه.

فیلمش بد نبود.اما خیلی هم قوی نبود.چون نتونسته بودن حرفاشو توی متن فیلم در بیارن و تمام پیام فیلم ٬آخرای داستان از زبون محمدرضا فروتن و باران کوثری مستقیما بیان میشه و این به نظر من جالب نبود.هر چند که نمیشه بازی خوب این دو تا بازیگر رو نادیده گرفت.گریم محمدرضا فروتن از همیشه متفاوت بود و حضورش در یه نقش نه چندان مثبت (برخلاف همیشه)برام جالب بود.

اون شب هوا سرد بود اما بدجور هوس بستنی کرده بودم.تا حالا شده در حالیکه سردته بستنی بخوری؟خیلی میچسبه!

نزدیک ساعت ۱۱ بود که رسیدیم خونه شون.داداشم و آقا و خانوم میزبان میخواستن شام بخورن.اما من گشنه م نبود و از شدت خستگی چپه شدم! و به قول معروف قبل از اینکه سرم به متکی برسه خوابم برده بود!

                                                                                                  ادامه دارد...

پ.ن: فردا روز "سپندار مذگان" ٬روز عشق باستانی ایرانیه.پیشاپیش بهتون تبریک میگم.حتما فردا براش پست میزارم.

50. کنترل!

مرد:وقتی دعوامون میشه چرا عصبانی نمیشی؟        

زن:خودمو کنترل میکنم.

مرد:چه جوری؟

زن:کاسه ی توالت رو میشورم.

مرد:چه ربطی به دعوای من و تو داره؟

زن: آخه با مسواک تو میشورمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خنده از نوع ریسه رفتن٬غش کردن٬انفجار و اینا!

49. دور شیراز در ده روز!(قسمت دوم)

جمعه ۱۸/۱۱/۸۷

ساعت ۶:۳۰ صبح مثل خروس از خواب پریدم و هر کاری کردم دیگه خوابم نبرد.خسته بودم اما دیگه نتونستم بخوابم.بعد از کلی اینور اونور شدن ساعت ۷ بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم.سر و وضعمو مرتب کردم .و رفتم پایین.صبحونه خوردیم و یه کم حرف و خوش و بش و اینا.

تصمیم داشتیم بریم تخت جمشید و خانوم میزبان داشت برای ناهار تدارک میدید.آخه تخت جمشید داخل خود شیراز نیست و حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم با شهر فاصله داره.میخواستیم ناهارمون رو هم ببریم و تا بعدازظهر اونجا باشیم.

در همون حین که خانوم میزبان داشت تدارک ناهارو میدید من و برادرم و آقای میزبان از خونه اومدیم بیرون تا یه دوری توی شهر بزنیم.آقای میزبان از من پرسید "دوس داری کجا بریم؟" و من هم بدون کوچکترین مکثی گفتم "حافظیه!"

دم در ورودی حافظیه ۴ـ۳ نفر واستاده بودن که فال حافظ میفروختن.برام عجیب بود که یعنی کسی ممکنه دم در حافظیه فال آماده بخره؟!

تمام عشقش ٬تمام قشنگیش به اینه که بری بشینی باهاش حرف بزنی(حضرت حافظ رو میگم)حس بگیری.یه نیت رو از بند بند وجودت بگذرونی و براش تفال بزنی.بعد شعری رو که انگار فقط و فقط برای تو گفته بخونی٬مزه مزه ش کنی٬و با تمام وجودت حسش کنی.و این یعنی زندگی...

وارد حافظیه شدیم.قلبم میلرزید.دلم از شوق لبریز بود و تمام وجودم یکپارچه چشم بود.آخ که چقدر منتظر این لحظه بودم.

"سلام حضرت عشق!اومدم زیارتت.منو بپذیر که با تمام وجودم اینجام"

حال عجیبی بود.یه بغض نهفته با دلی پر از خنده.خیلی خوب بود.

وارد شدیم.اولین چیزی که نظرمو جلب کرد فضای سرسبز و سنتی اونجا بود.خیلی آرامبخش و خیلی دلنشین...خیلی خیلی دلنشین...

دوس داشتم اولین باری که سر مقبره ی حافظ میرم ٬اولین فالی که توی حافظیه میگیرم وقتی باشه که دور مقبره ش خلوت باشه.اما این طوری نبود.شلوغ بود و من اصلا جلو نرفتم.فال هم نگرفتم.حدود یکساعتی توی محوطه ی حافظیه چرخیدم.شعرای حضرت رو روی در و دیوار خوندم.به هر گوشه و کناری سرک کشیدم(عین یه محیط آشنا) و بعد برگشتیم.خب چیکار کنم نمیخواستم اولین ملاقاتم با حضرت سرسری باشه.میخواستم سرش خلوت باشه!

حدود ساعت ۱۰:۳۰ بود که برگشتیم خونه.بار و بندیل رو گذاشتیم پشت ماشین و راه افتادیم طرف تخت جمشید.جاده خیلی قشنگ بود.یه تیکه کوه.روی تمام کوها هم سبز سبز.اصلا انگار نه انگار زمستونه!

ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم .ماشین رو یه جا پارک کردیم و بساطمون رو پهن کردیم.قرار شد من و داداشم و آقای میزبان بریم بالا (تخت جمشید) و برگردیم.به خیال خودشون نیم ساعته میچرخیدیم و میومدیم پایین.اما...

زهی خیال باطل آقا و خانوم میزبان!

حدودا ۱۰۰ متر قبل از خود محوطه ی تخت جمشید دیگه ماشین رو نبود..یعنی جلوشو با زنجیر و اینا بسته بودن.پیاده راه افتادیم.روبرومون دو تا ستون بلند بود که قشنگ نشون میداد کجا داریم میریم!یه کم جلوتر دو تا سنگ بزرگ کتیبه مانند بود که روش شیشه بود و روی شیشه با حروف چاپی مشکی متنی نوشته شده بود که ازش خوشم اومد برای شما هم مینویسمش:

در سال ۸۱۵ ق.م و همزمان با اوج اقتدار فرمانروایی پارس٬داریوش اول به منظور نمودن شکوه و قدرت امپراطوری خود و نیز برای برپایی جشن های ملی و مذهبی چون نوروز دستور داد تا صفه ای (تخت گاهی)بر دامنه کوه رحمت(مهر)به وسعت ۲۵ هزار متر مربع تسطیح و بنا کنند.ابتدا کاخ آپادانا به عنوان سرآغاز مجموعه ی تخت جمشید ساخته شد و ۱۲۰ سال یعنی دوران حکومت ۴ پادشاه طول کشید تا سایر قسمتهای تخت جمشید ساخته و تکمیل شوند.

تخت جمشید نامی است که مورخین اسلامی بر این مجموعه نهاده اند اما براساس کتیبه های موجودنام اصلی این مکان "پارسه"و یا به قول یونانیان "پرسپولیس"(شهر پارسه)بوده است.

 و یه سری توضیح در مورد خود بنا و معماریش و در آخر:

امپراطوری هخامنشیان به تدریج راه زوال پیمود تا سرانجام در عهد داریوش سوم به دست اسکندر مقدونی منقرض گردید و تخت جمشید طعمه ی آتش شد.

یه چیز خنده دار!برادرم میگفت: "تخت جمشید از همین پایین قشنگه.بالا که بری فقط ۴ تا کلوخه!!!اونوقت این در حالی بود که از پایین فقط دو تا ستون معلوم بود!

از یه گذرگاه گذشتیم و یه کتیبه ی دیگه.چیزی که برام جالب بود متنی بود که در مورد دو ردیف پله بود که در سمت چپ و راستم قرار داشت(که به محوطه ی اصلی پارسه میرسید):

دو ردیف پلکان قرینه راه اصلی ورود به تخت جمشید را تشکیل میدهند.هر ردیف پلکان مجموعا دارای ۱۱۱ پله بطول ۹۰/۶متر و عرض ۳۸ سانتیمتر و ارتفاع ۱۰ سانتیمتر است.پلکان های هر طرف احتمالا برای عبور گروه های خاصی بوده اند.ردیف کنگره های جان پناه در جهت آزاد پلکان از سقوط احتمالی میهمانان جلوگیری می کرده است.بزرگان و سران کشور و همچنین میهمانان شرکت کننده در جشن پیاده و بصورت گروهی از پله ها بالا میرفته اند.علت کوتاهی پلکان برخلاف نظر عامه رفتن سوار بر اسب به داخل کاخ نبوده است بلکه پیروی از جنبه ی تشریفاتی و مهمان نوازی بوده است.چه پله های کوتاه اجازه میداده است که بزرگان ایرانی و ماموران و نمایندگان ملل تابع٬دسته دسته وگفتگوکنان همه در لباسهای فاخر و بلند و با وقاری درخور بارعام میهمانی شاهانه آهسته آهسته از پایین به بالای تخت (همون بنای تخت جمشید)بروند.

با خوندن اون کتیبه دوباره این تخیل من کار دستم داد.و دیدم:

خانومایی که با لباسای بلند و اشرافی خرامان خرامان داشتن از پله ها بالا میرفتن.آروم آروم میخندیدن و با هم حرف میزدن.چقدرم که همشون خوشگل بودن.آقایونی که در کنار این خوشگل خانوما گام برمیداشتن همشون لباسای شیک آنچنانی تنشون بود.سعی میکردن جذابتر و موقرتر از همیشه به نظر برسن و ...........

یه دفه همه ی اینا ناپدید شد و برادرم رو دیدم که داشت دستمو میکشید. "تینا!بیا دیگه!"

از همون پله ها رفتم بالا ٬با این احساس که دارم جایی قدم میزارم که روزی بزرگان این سرزمین هم ازش عبور کردن.خیلی قشنگ بود و خیلی باشکوه.هر چند اون  چیزایی که ما دیدیم فقط خرابه هایی از اون ابنیایی بود که روزی پادشاهان آریایی ایران زمین برپا کرده بودن.در مقابل هر کنده کاری واستادم.به هر مجسمه خیره شدم .از تمام گذرگاه ها و دروازه هاش گذشتم و لذت بردم از آنچه که روزی هم وطنانم بنا کرده بودن.

و لحظه لحظه پر از غرور بودم به خاطر ایرانی بودنم.به خاطر آریایی بودنم.لبریز از غرور و پر از عشق و بغضی غریب از اون همه ابهت...

دیوارهایی پر از کنده کاری با نوشته های به خط میخی٬صحنه های جنگ حیوانات افسانه ای٬تصاویر پادشاهان هخامنشی و ...و...و....

و پر از شکوه...جلال...عظمت...اوج هنر آریایی و.... واقعا هنر نزد ایرانیان است و بس...

واقعا نمیدونم چه جوری حسمو منتقل کنم.چون حتی خودم هم دقیقا نمیدونم این چه حسیه.اما هر چی هست قشنگه خیلی قشنگ....

توی خود تخت جمشید یه موزه هم بود که برادر ارجمندم باز هم براش یه تز ارائه داد و گفت: "هیچی نداره چند مدل سنگه فقط"!

و من این ها رو توی موزه دیدم:

- گردنبند و دستبند از مهره های سنگی   

 - گوش مجسمه های سنگی (که توی خود پارسه کشف شده بود)

- یه سری سنگ ریز ریز که روشون نقش های خیلی ریز حک شده بود رنگاشون یکی نبود.قهوه ای آبی صدفی مشکی.شکلاشونم یکی نبود.مربع مستطیل استوانه ای بیضی.که از قضا مهر بودن!

- انواع عطردان که شکلایی کوزه مانند و بزرگ داشت.

- لیوان سنگی که بیشتر شبیه قیف بود تا لیوان!

- انواع بشقاب از سنگ مرمر.۵ تا بشقاب.۴ تا در گوشه یکی وسط.وسطیه پایه داشت و ۴ تایی که در دور قرار داشتن به شکل ایستاده گذاشته بودنشون٬که شکلاشونم یکی نبود.بزرگ کوچیک گود تخت.

- گل سرهای طلا.میخ طلا!

- مجسمه های کوچولویی که اندازه ی کف دست هم نبود.

-پنجه ی یه شیر سنگی.اونقدر بزرگ بود که دو تا تینا هم نمیتونستن بلندش کنن!

و... خیلی چیزای دیگه!من نمیدونم چطور اینا از دید داداش من فقط دو تا سنگن!جاتون خالی کلی بخاطر این حرف دستش انداختم!

نزدیکای ساعت ۴ بود که دیگه کم کم راضی شدم برگردیم و ناهار بخوریم!توی تمام مدت گشت و گذارم توی پارسه یه دفترچه و یه خودکار دستم بود و هر چی رو میدیدم مینوشتم.وقتی داشتیم میومدیم پایینن داداشم بهم گفت: "کوروش تو تمام عمرش اینقدری که تو توی این سه ساعت نوشتی ننوشت"!!!!!

یه چیز با مزه ی دیگه.در همون حال یکی از دوستام اس ام اس زد که تا روی در و دیوار پارسه یادگاری ننوشتی بیرون نمیایا!(البته شوخی بود ولی بامزه بود)

توی تمام پارسه مقر هایی گذاشتن که نگهبان داره و مواظبن مردم روی آثار ننشینن یا هر چیز دیگه.

خلاصه!اومدیم پایین.بنده ی خدا خانوم میزبان زیر پاش علف سبز شده بود از بس انتظار کشیده بود.بعد از ناهار هم کم کم برگشتیم سمت شیراز.یه بستنی خوردیم و حدودا غروب بود که خسته ولی نسبتا راضی برگشتیم خونه شون!

                                                ادامه دارد...

48. دور شیراز در ده روز!(قسمت اول)

من واقعا موندم که چه جوری دور دنیارو در هشتاد روز گشتن!من ۱۰ روز شیراز بودم تقریبا همش بیرون بودم با این وجود نرسیدم شیراز رو کامل ببینم!

اما چه حس خوبی داره توی خونه بودن.توی خونه نفس کشیدن.توی محله های آشنا قدم زدن.

جایی که احساس نمیکنی یه غریبه ای.جایی که مال خودته.جایی که از گوشه گوشه ش خاطره داری.محله ای که در اون هیشکی جرات نداره بهت بگه بالای چشمت ابرو!چون حق آب و گل داری!

آخ!که چه دلنشینه توی خونه بودن!دلم برای خونه پر میکشید اونم از نوع خیلی خیلی زیاد!!!!دلم برای لیوان قرمز چایم ٬برای گوشه گوشه ی اتاقم برای همه چیز و همه چیز تنگ شده بود.

خونه!!!!!!!!!!!!!عااااااااشقتم!!!!!!!!!!!! 

مرسی خدا!مرسی به خاطر خونه!مرسی به خاطر همه ی اون چیزایی که فقط و فقط مال منه!


وسط نوشت:بسیار بسیار خسته تشریف داریم.اما از آنجا که وبلاگ و دوستان وبلاگی هم از اعضا و پاره های تنمان هستند٬ می نویسیم تا یادگارهایشان برسد و ما غرق در خوشی و لذت شویم!حال داد میزنیم و میگوییم با تمام وجودمان دوستتان داریم و از شدت دلتنگی همچون نوباوگان دلبند پای بر زمین میکوبیدیم!

ای جان!چه باحال نوشتم!آقا جان ختم کلام!داشتم میمردم از دلتنگیتون!!!!


پنج شنبه ۱۷/۱۱/۸۷

قرار بود توی شیراز بریم خونه ی یکی از دوستان خیلی صمیمی خونوادگی بمونیم.

پروازمون ساعت ۱۷:۳۰ بود و برای اینکه به موقع برسیم باید حدود ساعت ۲ از قزوین راه می افتادیم.صبح به قصد خریدن سوغاتی برای آقا و خانوم میزبان از خونه اومدم بیرون.شیرینی فروشی که میخواستم ازش خرید کنم بسته بود.با خودم فکر کردم توی این فاصله برم دوربینمو فیلم بندازم.یه حلقه فیلم ۳۶ تایی توی دوربین انداختم و به شیرینی فروشی مذکور برگشتم اما بازم بسته بود.از اونجایی که وقت انتظار کشیدن نداشتم٬به یه جای دیگه رفتم و براشون یه بسته باقلوا و یه کیلو پسته ی قزوین خریدم.تصمیم داشتم برای خانوم میزبان یه روسری هم بخرم اما وقتی به مغازه ی موردنظرم رسیدم دیدم دارن اسباب کشی میکنن و روسری فروشی دیگه وجود خارجی نداره!

راه افتادم طرف خونه و توی دلم داشتم به خانوم میزبان میگفتم "شانس نداری به من چه؟من که وجدانم راحت راحته!مهم نیت خرید بود!"

 مامان همش میترسید که ما از پروازمون جا بمونیم.برای همین زود راهیمون کرد.حدود ۱:۳۰ از خونه اومدیم بیرون.رفتیم ترمینال ماشین گرفتیم و به سمت تهران راه افتادیم.حدود ساعت ۲:۱۵ بود که افتادیم توی اتوبان.از اول با راننده هه طی کرده بودیم تا مهرآباد برسوندمون که دیگه مجبور نباشیم ماشین عوض کنیم و اینا.

داداش بداخلاقم هم مثل همیشه اخماش تو هم بود.یکی دوبار باهاش حرف زدم با یه لحن بد گفت: "چقدر حرف میزنی!" خب منم ترجیح دادم رومو برگردونم و بیرون رو نگاه کنم که اوقاتم تلخ نشه.انگار نه انگار که مثلا داشتیم میرفتیم مسافرت!خدا آخر عاقبتمو با این پسر عنق بخیر کنه.با خودم کتاب "عشق سالهای وبا" نوشته ی "گابریل گارسیا مارکز" رو برده بودم.تصمیم گرفتم کتاب بخونم ولی بعد منصرف شدم.آخه با اون آهنگای گوش خراشی که راننده هه میزاشت محال بود بشه تمرکز کرد.تا خود تهران ایرج قادری و جواد یساری گوش دادیم!دو بار هم(به جز عوارضی)وسط جاده نگه داشت٬پیاده شدسیگار کشید.دیگه واقعا دلم میخواست خفه ش کنم!

بالاخره با تمام این اوصاف رسیدیم فرودگاه.نسبتا زود رسیدیم.حدودا ساعت ۴ بود.توی محوطه ی اصلی نشستیم و تقریبا ساعت ۴:۴۵ رفتیم به سمت ورودی برای بازرسی و صدور کارت پرواز و این حرفا.ساعت پنج بود که این تشریفات هم تموم شد و وارد سالن ترانزیت شدیم.قبل از اینکه منتظر بشینیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن٬رفتم از یکی از مسئولین اطلاعات پرسیدم که پروازمون تاخیر داره یا نه.گفت: "نه خانوم چیزی اعلام نکردن".ساعت پروازمون ۵:۳۰ بود و اگه پرواز بدون تاخیر انجام میشد باید دیگه کم کم سوار میشدیم ولی تا ساعت ۵:۲۰ دقیقه هم هیچ خبری نشد.دوباره رفتم پرسیدم که "آقا پرواز شیراز شماره ی ۳۲۵ تاخیر داره؟"

سه نفر بودن.همین من اینو گفتم٬یکیشون در حالیکه میخندید زد روی شونه ی اون یکی و گفت : "بازم شیراز.جواب بده!" نفر دوم هم خنده ش گرفته بود ولی خنده شو خورد و با یه لحن جدی و مودبانه شروع به صحبت کرد.ته خنده توی چهره ش بود و معلوم بود واقعا به زور جلوی خودشو گرفته.

منم که با یه تلنگر نیشم باز میشه.دیگه اون قیافه ی مضحک اونا جای خود داشت!خلاصه نفر دوم گفت: "خانوم پروازتون تاخیر داره.بفرمایید بشینید اعلام میکنیم." گفتم: "تاخیر یعنی چقدر؟" گفت: "معلوم نیست شاید نیم ساعت شاید یه ساعت . هواپیما آماده نیست" تشکر کردم و برگشتم پیش داداش عبوسم!

خیلی گشنه م بود آخه ناهار هم نرسیده بودم درست حسابی بخورم.بلند شدم دو تا آبمیوه پاکتی پرتغالی خریدم.یکیشو خودم برداشتم.یکیشم گرفتم طرف جناب برادر.بدون اینکه نگام کنه گفت: "نمیخورم" گفتم: "بخور دیگه" گفت: "اگه چیزی بخوام خودم میرم میگیرم!" دیگه هیچی نگفتم هر چند فوق العاده از دستش کلافه شده بودم.هر کی ما دوتا رو میدید فکر میکرد همین چند دقیقه ی پیش یه دعوای حسابی داشتیم!

حدود ساعت ۶ بود که شماره ی پرواز مارو اعلام کردن و گفتن که پرواز با تاخیر در ساعت ۸:۳۰ انجام میشه!!!

خدایا من دو ساعت و نیم دیگه اینجا چیکار کنم؟!خیلی خسته بودم جون دیشبش هم کم خوابیده بودم ظهر هم استراحت نکرده بودم و سرم درد میکرد.

منتظر نشستیم تا شماره ی پروازمون رو اعلام کنن.پسر بچه ای توجهم رو جلب میکنه.به زور سنش به ده سال میرسه.یه جفت کتونی کهنه پوشیده با یه شلوار گرم کن سبز خاکی و یه کاپشن مشکی رنگ و رو رفته که خدا میدونه مال چند صد سال پیشه!یه ساک کوچیک سورمه ای خاکی رو هم با لاقیدی روی دوشش انداخته.داره آدامس میجوه.موهاش قهوه ای و فرفریه.

داره سر میخوره به جای اینکه پاشو بلند کنه اونارو میکشه روی زمین و جلو میره.داره بازی میکنه انگار.کنجکاو شدم ببینم با این ظاهر اینجا چیکار میکنه.سرش پایینه.به بعضی از مسافرا که میرسه سرشو بلند میکنه یه چیزی میگه دوباره سرشو میندازه پایین و رد میشه.لبخند از روی لبش محو نمیشه چشماش هم برق میزنه.میرسه جلوی ما.به من نگاه میکنه و با همون لبخند قشنگش میگه "واکس بزنم؟" خشکم میزنه از زور ناراحتی دهنم باز نمیشه جوابشو بدم.باسر اشاره میکنم که نه.نگاهم هنوز دنبالشه.خیلی کوچیکه خیلی.لباس مناسب تنش نیست.دستاشم از سرما قرمز شده.

به خودم میام خدایا من چقدر ناشکرم.تو چقدر بزرگ و صبوری که این همه نامردی بنده هاتو تاب میاری.یکی از این نامردا خود منم.آره خودمم.که با این همه خوشبختی٬با این همه آرامش٬باز هم به جای شکر کردن مدام دارم ازت گله میکنم و بیشتر میخوام.یکی از این نامردا خود منم که اون پسربچه رو میبینم و بی تفاوت سرمو بومیگردونم.آره خدا یکی از نامردترین نامردا خود منم.

آخه خدا!.................هیچی خدا هر چی بگم عذر بدتر از گناهه!

خدایا منو................بازم هیچی خدا!به خداوندیت قسم اونقدر روسیاهم که روم نمیشه بگم منو ببخش...

زمانی رو که تا پروازمون باقی بود یه کم قدم زدم یه کم تلفنی صحبت کردم.کمی هم ناز داداشمو کشیدم تا بلند شد رفتیم با هم یه کیک و چای خوردیم.خلاصه هر جوری بود گذشت.حدود ساعت ۷:۵۰ دقیقه بود که "مسافران پرواز شماره ی ۳۲۵ به مقصد شیراز جهت سوار شدن به هواپیما به خروجی شماره ۷ مراجعه کنند."

هوا خیلی سرد بود.خلاصه٬حدود ۸:۳۰ بعد از تشریفات معمول هواپیما بلند شد.جای من کنار پنجره بود و برادرم هم کنارم نشسته بود.مناظر قشنگی بود.با اینکه شب بود و تقریبا چیزی پیدا نبود اما بازم خیلی خوب بود.شهر و آدما و کوها و همه چی زیر پام بود و همشون به اندازه ی نقطه!یه لحظه یه جوری شدم.خدایا ما چقدر ریز و حقیریم هر کدوممون فقط و فقط یه نقطه ایم شاید هم ریزتر اما چقدر خودمونو بزرگ میدونیم...

داداشم هم خوش اخلاق تر شده بود و کلی از دستش خندیدم.هواپیما چند بار توی چاله های هوایی افتاد و هربار داداشم میگفت "هواش چقدر دست انداز داره!"خوش اخلاقتر شده بود و بالطبع من هم آرومتر...

حدودا ۹:۴۰ دقیقه بود که رسیدیم شیراز.توی فرودگاه شیراز اومده بودن دنبالمون.بعد از روبوسی و تعارفات معمول سوار ماشینشون شدیم و رفتیم سمت خونشون.خیابونا خیلی خلوت بود.پرنده پر نمیزد.با اینکه هنوز ساعت ۱۰ نشده بود اما اکثر مغازه ها بسته بود و این واقعا برای من تعجب برانگیز بود.یه چیز دیگه که برام خیلی جالب بود درختای نخل بود که توی بولوار وسط خیابون قرار داشت آخه من تا حالا از نزدیک نخل ندیده بودم و همیشه فکر میکردم فقط سمت بنادر جنوب نخل هست.حول و حوش ساعت ۱۰:۱۵ شب بود که رسیدیم خونشون.وسیله هامون رو داخل اتاقی که به ما اختصاص داده بودن گذاشتیم .دست و صورتمونو شستیم و شام خوردیم.بعد از شام چیزایی رو که براشون خریده بوده آوردم براشون.بنده های خدا کلی تشکر کردن طوری که واقعا خجالت کشیدم!

طبق جریاناتی که گفتم خیلی خسته بودم و قبل از ساعت ۱۲ عذرخواهی کردم و رفتم خوابیدم.با اینکه خیلی خسته بودم خیلی طول کشید تا خوابم ببره آخه محیط غریبه بود و من معمولا به جز اتاق خودم هیچ جا نمیتونم استراحت کنم.

و.........از شدت خستگی و سردرد بالاخره خوابم برد...

                                                                                          ادامه دارد...

بعدا نوشت:بچه ها جونم از اینکه پیشتون نیومدم هنوز گله نکنید یعنی پیش بیشترتون اومدم اما کامنت نزاشتم.بخدا هنوز چمدونمو باز نکردم.به محض اینکه یه سر و سامونی به زندگیم بدم دوباره میشم همون تینای سابق.

47. من اومدم

سلام به عزیزای خودم!

حدودا ۱۰ دقیقه س رسیدم خونه.اما اونقدر دلم تنگ شده بود که لباس در نیاورده اومدم اینجا!

کلی براتون حرف دارم.الان باید یه دست و صورتی بشورمو برم دانشگاه.اما قول میدم که از امشب شروع کنم به نوشتن ۲-۳ پست دنباله دار با عنوان  "دور شیراز در ۱۰ روز"!

دوستون دارم خیلی زیاد

فعلا خدانگهدارتون

46. دختر شیرازی!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلامممممممممممممممم

بنده الان شیراز تشریف دارم.الان اومدم کافی نت برای حذف و اضلفه.بعدشم دارم میرم برای دست بوسی حافظ!!!!!!

جای همتون خالی

دارم سعی میکنم یه سفرنامه هم بنویسم.فعلا که هرجا میرم دارم یادداشت برمیدارم(البته اگه وقت بکنم!چون از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعت بیرونم!!!!!!!)

به اندازه ی تمام دنیا حرف دارم ولی به حافظ زنگ زدم گفتم میام پیشت دیر برم نگران میشه!!!

راستی قابل توجه علاقمندان به جشنواره٬رفتم فیلم "پستچی سه بار در نمیزند" رو هم دیدم.

کامنت هاتونم خوندم ولی الان نمیتونم جواب بدم.ببخشید که پیشتون هم نیومدم الان.ایشالا برگردم از خجالتتون در میام.سوغاتی من برای شما هم یه سفر نامه!

میدوستمتون هوار تا!

تینا

45. از همه جا از همه چیز

سلام دوستای نازنینم.خوبین؟خوشین؟

نمیدونم پست بعدی رو کی خواهم نوشت.فردا حدود ساعت ۲ بعدازظهر از قزوین راه می افتیم.۵:۳۰ پرواز داریم.البته شاید پروازمون کنسل بشه و مجددا فردا در خدمتتون باشیم!آخه انگار هوای تهران برفیه ناجور!شاید هم این آخرین پست باشه چون پروازمون ایران ایره و معلوم نیست جون سالم بدر ببریم یا نه!البته یکشنبه حذف و اضافه دارم و اگه کافی نت برم حتما یه سری هم اینجا نشون میدم.و دیگه اینکه روز برگشتمون ۲۶ بهمن هست.

دلم براتون تنگ میشه از نوع خیلی خیلی خیلی زیاد!باور بکنید یا نکنید یکی یکیتون تو دلم برای خودتون جا باز کردید و هر جا که میرم هر چیزی که میبینم همیشه موضوعی پیدا میشه که منو یاد یکیتون بندازه.

********************************************************************

امروز صبح تا ظهر اتفاق خیلی خاصی نیفتاد تا نزدیک ظهر دفتر بودم و ......چرا!یه اتفاق خاص افتاد با یکی از دوستای همیشه سرحالم تلفنی حرف زدم و کلی شارژ شدم.این بشر تمام وجودش انرژی مثبته! "دوستم ٬خیلی دوستت دارما!"بعدازظهر هم یه سر رفتم دانشگاه اما هیچ خبر خاصی نبود.طبق زمان بندی آموزشی قاعدتا باید این هفته کلاسا شروع میشد اما از قضا هیچ کلاسی تشکیل نشده بود .میدونستم تشکیل نمیشن و این هفته این اولین بار بود میرفتم.

حدود ساعت ۱:۳۰ از دانشگاه اومدم بیرون.یه نوشته وحشتناک توجه مو جلب کرد.روی یه پارچهه ی بزرگ جلوی دانشگاه نوشته بودن : " بهمن ٬ سرآغاز حکومت الله بر جهان است " میدونم الان چه حالی شدین چون خودم حسابی کفری شده بودم از این همه بلاهت و ابتذال و ....تهوع!

هوای خوبی بود.باد میوزید(از نوع شدید)آسمون آبی با تیکه ابرای سفید ٬و خلوتی سر ظهر.خیلی خوب بود.دانشگاه ما آخر یه خیابونه که یه جورایی از یه طرف شهر آخر شهر به حساب میاد.برای همین اون خیابون خیلی خلوته همیشه .

یه چیزی یادم رفت.توی دانشگاه معاون آموزشی دانشکده رو دیدم. .حسابی شیک و پیک کرده بود.کت شلوار آنچنانی و ......از اونجایی که (طبق جریاناتی که گفتم)همشون منو میشناسن اومدم سلام بدم ولی هر چی نگاه کردم آخرش نفهمیدم نگاهش به منه یا نه!آخه عینک آفتابی زده بود اونم توی دانشکده!فکر کنید!!!!!!!!!بیخیال سلام دادن شدم آخه واقعا خنده م گرفته بود!

تازه هفته ی دیگه که من دانشگاه نیستم دانشگاه هم تعطیله!(۲۴٬۲۵٬۲۶ بهمن آزمون ارشده و از دو روز قبلش هم دانشگاه تعطیله که صندلی بچینن و ...)چقدر من خوش شانسم!

هیچی دیگه هندزفری رو گذاشتم توی گوشم ٬یه آهنگ فرامرز اصلانی و یه پیاده روی بی نظیر.از اون وقتایی بود که واقعا داشتم از تنهایی خودم لذت میبردم اونم با تمام وجود.توی راه خیلی بهم خوش گذشت.حال عجیبی بود .در عین حال که به همه چیز فکر میکردم٬انگار به هیچی فکر نمیکردم.تمام حواسم متمرکز بود و چشمام تیز تیز!

گربه ای که توی آفتاب کننار یه تیر چراغ برق لم داده بود٬زن خونه داری که با خستگی داشت خریدهاشو به خونه میبرد٬پسربچه ای سرحال با لباسای آویزون در حال برگشتن از مدرسه٬دخترکی که در پوشش لباس مدرسه با یه لات موتور سوار لاس میزد٬ پیرمردی که توی دکه ی روزنامه فروشیش چرت میزد٬درختایی که با هر وزش باد از یه سمت به سمت دیگه متمایل میشدن و............

خیلی خوب بود.تنها حسی که داشتم آرامش بود و آرامش و باز هم عشق به خدام بخاطر اینهمه قشنگی و زیبایی و جذابیت. حتی صحنه های ناخوشایندی که میدیدم هم ناراحتم نمیکرد ٬بیشتر شکرگزار میشدم که اینچنینی هایی در زندگی من وجود نداره.مرسی خدا مرسی

تا حدود ساعت ۳ راه اومدم و بعد ماشین سوار شدم و اومدم خونه.

عصری هم یه یک ساعت خوابیدم و بعدشم مهمون داشتیم و دیگه همین.

********************************************************************

داداشم: "تینا!!!!!!!!!!میدونی ۲۵ بهمن چه خبره؟! "

من: " آره.  ولنتاینه "

برگشت چپ چپ نگام کرد.

داداشم : "برو بابا."  ادای منو در میاره "ولنتاینه!"

من: "خب چه خبره؟ "

یه صد باری پرسیدم این سوالو

داداشم :" بازی پرسپولیس - استقلاله ! "

حسابی ضایع شدیم رفت پی کارش!

********************************************************************

خب دیگه موقع خداحافظیه .خوب باشید و خوش و خندون

 

 

 

44. تهران نامه!

سلام به روی ماه همتون!

من اومدم. حتما تو دلتون میگید "اومدی که اومدی!خب که چی!"

بنده یه دو-سه ساعتی هست رسیدم خونه.بزارید از اول بگم

قرار بود دیروز با خانوم داییم بریم تهران٬توی مراکز خرید یه دوری بزنیم ببینیم دنیا دست کیه و  بریم خونه ی خاله م .شب هم داییم بیاد و خلاصه امروز با هم برگردیم سر خونه زندگیمون!

همونجوری که حتما همتون دیدین تمام مغازه هایی که لباسای پاییزه و زمستونی دارن حراج زدن.حراج که چه عرض کنم٬چون امسال هواسرد نشد و جنساشون باد کرد٬بدبختا آتیش زدن به مالشون!!!!

گفتم که قرار بود فقط بریم یه دوری بزنیم و نهایت یه مانتویی چیزی بگیریم بریم پیش خاله .اما....

حدود ساعت ۳ بعدازظهر رسیدیم آزادی و مستقیم رفتیم هفت تیر.تمام مغازه ها حراج بود.دلم برای صاحب مغازه ها سوخت که همه ی جنساشونو دارن اینجوری نصف قیمت رد میکنن!اما خب زندگیه دیگه!بالا پایین داره!

وارد اولین مغازه که شدیم٬یه کاپشن مشکی خیلی خوشگل چشممو گرفت.گفتم حالا بپوشم ببینم چه جوریه.پوشیدمش کف کردم!اصلا انگار برای من دوخته بودنش!

باز وجود من دو نیمه شد!نیمه ی بچه مثبت میگفت "تو که هم پالتو داری هم ژاکت هم سوویشرت.دیگه اینو لازم نداری." نیمه ی شیطانی جواب میداد "جون شما اصلا راه نداره!بدجور چشممو گرفته!"خلاصه زور نیمه ی شیطانی چربید٬کاپشن فوق الذکر رو خریدم و خوش و خرم اومدم بیرون!

هیچی دیگه دردسرتون ندم٬از اونجا پیاده راه افتادیم سمت کریم خان و من توی هر مغازه ای یه سرکی میکشیدم و یه چیزی میخریدم!یعنی واقعا خودمو خفه کردم!میدونید بی جنبه بازی یعنی چی؟یعنی حرکت دیروز من!که هیچی نمیخواستم بخرم ولی همه چیز خریدم!پوتین  ٬بولیز و ... قیمتا اونقدر پایین بود که اول فکر میکردی اشتباه شنیدی!بعدش که مطمئن میشدی درست شنیدی به عقل فروشنده شک میکردی!Clown!کاپشن خریدم به قیمت مانتو!پوتین خریدم ارزونتر از کتونی!اونوقت همشونم جنسای خوب.

با خودم داشتم فکر میکردم بریم کلی بخریم.نگه داریم سال دیگه بفروشیم!

بعد هم رفتیم کریم خان یه کم توی کتاب فروشی ها گشتیم!میخواستم کتاب هم بخرم ولی دیدم بیخیال بشم بهتره!پروژه ی کتاب میمونه از شیراز که برگشتم٬سر فرصت با یکی از دوستام ...

از کریم خان هم اومدیم ولیعصر یه دوری هم اونجا زدیم و بعد راه افتادیم طرف خونه ی خاله م.خونش نزدیک تیراژه س.رفتیم از تیراژه براش یه بولیز شلوار ست خوشگل خریدیم (که اونجا یه بولیز شلوار هم من صاحب شدم!)و بعد رفتیم خونشون.

اونجا کلی به من خندیدن!هی خریدام رو میپوشیدم و جلو چشمشون رژه میرفتم!

شب هم که بی نظیر بود.یه جمع کوچیک و جوون و گرم و صمیمی .خیلی خوش گذشت. و من باز هم عاشق خانواده م شدم بیشتر از قبل.خدا جونی مواظبشون باش.باشه؟ 

عاشقتم خدا!!!مرسی که اینقدر خوبی!مرسی واسه این روزای خوب!مرسی که هوای دختر لوستو داری.عاشقتم خدا  عاشق!

صبح که از خواب پاشدم٬داییم و خاله م رفته بودن.خاله م که رفته بود سرکار.داییم هم باید میرفت دفتر مرکزی کارخونه شون.تا حدود ساعت ۱۰ خونه ی خاله م بودیم.قرار بود امروز یه سر هم بریم انقلاب بعد برگردیم اما از اونجایی که وسیله های من خیلی زیاد بودبیخیال شدیم و یه سره رفتیم آزادی.

و در نهایت حدود ساعت یک بعدازظهر خونه ی خودمون بودم.اومدم خونه دیدم هیچ کس نیست.به مامانم زنگ زدم ٬حالم گرفته شد! داداشم تصادف کرده بود و اونا توی بیمارستان بودن.خداروشکر  چیزیش نشده بود فقط یه کم تاندون یکی از انگشتای دستش آسیب دیده بود که برای انگشتش آتل بسته بودن.

به طور وحشتناکی خسته بودم.ناهارمو خوردم و مثل یک عدد جنازه چپه شدمبعد که از خواب پاشدم یه سری هم واسه مامانم اینا شوی لباس گذاشتم!

در کل خوش گذشت.به خصوص ساعاتی که با خانواده ی نازنینم گذروندم توی قسمت "یادگارهای ارزشمند ذهنم"ثبت شد!

الانم که میخوام کم کم از خدمت شما مرخص بشم و برم یه کم خونمونو تروتمیز کنم پنجشنبه هم که مسافرم و دارم با برادرم میرم شیراز.بعد دیگه همین.حالا فردا هم هستم مفصل تر در موردش مینویسم.

دوستای نازنینم میدوستمتون هوارویک تا!

43. شعور اجتماعی

اول نوشت:فرهنگ و شعور اجتماعی آدما٬همیشه با سطح سواد و تحصیلاتشون رابطه ی مستقیم نداره.در بعضی از مواقع کسانی رو میبینم که لقب دکتر بودن رو یدک میکشن یا مثلا مهندس هستن با قرن ها سابقه ی کار! اما در مقابلشون٬من!یک دانشجوی خرد دوره ی کارشناسی! از لحاظ مناسبات و برخوردهای اجتماعی کاملا خودم رو برتر میدونم!

این خود شیفتگی نیست.حتما همتون با آدم های مشابه٬که در مقابلشون احساس بزرگی کنید ٬زیاد سر و کار داشتین.هر کی بگه نه٬دروغ گفته!

حالا اینکه چرا این موضوع رو مطرح کردم.خودش یه بحث مفصل داره که اگه توانش رو داشته باشم همشو میتایپم.آخه خیلی خسته م.برای همین گفتم اگه توانشو داشته باشم!

اصلی نوشت:

شرکتی که من کار میکنم٬پنج عضو هیات مدیره داره.یکیش داییمه یکیش خانوم داییمه.به علاوه ی یه خانوم مهندس که در یه کارخونه ی معتبر دوازده سال سابقه ی مدیریتی داره.یه خانوم دکتر با یه سابقه ی علمی و شغلی درخشان و یه آقای دکتر.

این دو تا خانوم دو سه ماه بعد از اضافه شدن من به مجموعه وارد شدن.یعنی وقتی اونا اومدن ٬چند ماه بود که رتق و فتق امور شرکت٬بایگانی ها٬حساب فاکتورها و ارتباط مستقیم با پرسنلمون دست من بود(و هست)

اولین روزی که این خانوما رو دیدم ٬خوب یادم مونده.من از طرف داییم خیلی رسمی بهشون معرفی شدم و از آشناییشون ابراز خوشوقتی کردم.خانوم دکتر از همون اول معلوم بود که متعلق به طبقات پایین جامعه س و از فرهنگی غنی برخوردار نیست.اما خانوم مهندس بظاهر آداب دان و فرهیخته به نظر میومد.و من واقعا از اینکه چنین کسی هست و خواهم تونست ازش استفاده کنم خوشحال بودم.

تنها برخورد من با اونا همون برخورد اول بود و بعد از اون تماس من با اونا فقط وقتایی بود که کاری داشتم یا باید ازشون اطلاعاتی میگرفتم.میخوام بگم که روابطمون اونقدر محدود بود که اونا در ذهن من به همون شکل اولین برخورد موندگار شده بودن و برای هردوشون احترام فوق العاده زیادی قائل بودم.و تمام برخوردهام باهاشون رسمی و حساب شده بود.همه چیز بر همین روال بود تا نزدیک امتحانای ترمم.

همونجوری که قبلا هم گفتم پیرو صحبت هایی که با داییم (مدیرعامل)داشتم٬قرار شد من تا بعد از امتحانام دفتر نیام و فقط روزهایی که کار غیرقابل اجتنابی بود که فقط هم من میتونم انجامش بدم باهام تماس بگیرن تا خودم رو برسونم.

خونه نشین شدم و کم و بیش خودم رو برای امتحانا آماده میکردم .در این دو هفته فقط دو روز دفتر رفتم.اوضاع به روال عادی خودش پیش میرفت تا اینکه دقیقا دو روز مونده به اولین امتحانم خانوم مهندس با گوشیم تماس گرفت و بعد از حال و احوال و اینا٬با بهانه هایی مثل اینکه دخل و خرج شرکت جور نیست و اینا٬خیلی مودبانه عذر منو خواست و بعدشم سه روز خاص رو تعیین کرد که اگه وسیله ای در دفتر دارم برای بردنشون به دفتر مراجعه کنم!

واقعا شوکه شده بودم ولی هیچی نگفتم خیلی محترمانه از تماسش تشکر کردم و خداحافظی کردم.چند تا نکته خیلی مسخره بود.یکی اینکه اونجا مال دایی منه و حتی اگه قرار باشه عذرمو بخوان خود اونا باید بهم بگن نه یه غریبه که فقط یه عضو ساده س!بعدشم اینکه خیلی مسخره بود برای بردن وسایلم برام وقت تعیین کردن٬آخه قبلا هم گفتم ٬من اکثر روزها دفتر تنهام.(بقیه ی اعضای اصلی دفتر ٬این کار دومشونه و پرسنلمون هم نیروهای پیمانی هستن که در جای دیگه شاغلن اما تحت نظر ما هستن.)

حالا من که تمام رفت و آمد هام رو خودم کنترل کردم.تمام اموالشون حدود شیش ماه زیر دستم بوده و نزاشتم آب از آب تکون بخوره٬برام وقت تعیین میکنن!عجب!

اونوقت میدونید نکته ی جالب ماجرا چیه؟این که این دو تا خانوم هنوز رسما جزو سهامداران نشده بودن.یعنی اوراق بیمه و دارایی برای تغییر مالکیت سهام تازه قرار بود این ماه حاضر بشه.

اولین فکر:زنگ زدم خونه ی داییم.با خانومش حال و احوال کردم و اینا و پرسیدم

- " از دفتر چه خبر؟"

- " هیچی خبری نیست.تو خوبی؟ "

- "مرسی.چطور خبری نیست؟الان خانوم مهندس به من زنگ زد و عذرمو خواست "

بیچاره شوکه شده بود

- " چیکار کرد؟؟؟؟؟؟؟"

ماجرا رو تمام و کمال براش گفتم و خداحافظی

اون هم زنگ زد به داییم.اونا اصلا خبر نداشتن که این خانوم چنین کاری کرده!داییم زنگ میزنه به آقای دکتر و اون هم اظهار بی اطلاعی میکنه!یعنی سرکار خانوم خودشون تنهایی تصمیم گرفتن من رو از صحنه ی روزگار محو کنن!

دایی زنگ زد و گفت کاملا این حرف رو نشنیده بگیر بشین سر درست.هیچ چیز عوض نشده.

دو سه روز بعد فلسفه ی اون تعیین روز رو هم فهمیدم!

ماجرا از این قراره که یه روز بعدازظهر خانوم مهندس به دایی زنگ میزنه و میگه دفتر کار واجب دارم اما هر چی کلید میندازم در باز نمیشه و به این بهونه که قفل خراب شده ٬قفل در ورودی شرکت رو عوض میکنه.این در صورتیه که صبح همون روز یکی از دو روزی بوده که من دفتر بودم و قفل هم هیچ ایرادی نداشت!

جریان دیگه ای که یادم رفت:از همون اولین روزهای ورود این اعضای جدید خانوم دکتر از دایی اجازه گرفت که کلاس زبانش رو (کلاس خصوصی٬معلم داره)در دفتر شرکت برگزار کنه و از اونجایی که ما بعدازظهرها اونجا حضور نداریم ٬ایشون با این درخواست موافقت کردن.حالا فکر کنید من روزهای بعد از کلاس اینا وقتی میومدم دفتر صندلیها نامرتب و اوضاع کاملا نابسامان!یعنی حتی ریخت و پاش برنامه ی شخصیشونو جمع نمیکردن!اینو توی ذهنتون داشته باشید

هر چی دایی به خانوم مهندس زنگ میزنه که ببینه جریان کلید و تماس با من چیه٬خانوم یا گوشیشون خاموش بوده یا تماس رو رد میکردن.یعنی حتی کلید رو به داییم نداده!اونوقت این در حالیه که همون طوری که گفتم ٬اینا هنوز رسما از اعضا نیستن!خلاصه یه روز عصر جناب دایی دم دفتر کشیک میکشه و وقتی خانوم دکتر در ساعت کلاسش کلید میندازه برای ورود به شرکت٬مچش رو میگیره!و باهاش صحبت میکنه که " یعنی چی خانوم؟اینا اموال شخصی منه!این ملک مال منه!چطور بدون اجازه ی من قفل رو عوض کردین و حتی به خودم کلید نمیدید؟!"

دایی من تیپ شخصیتی خیلی جالبی داره(البته از نظر من)در اوج عصبانیت هم ٬چنان به آرومی و با طمانینه صحبت میکنه که اگه کسی نشناسدش عمرا متوجه عصبانیتش نمیشه!

با همین لحن با خانوم دکتر حرف میزنه و ازش کلید میگیره و این قضیه همینجوری موند تا بعد از امتحانای من.

امتحانا که تموم شد برگشتم دفتر.حرف خانوم مهندس رو کاملا نشنیده گرفتم!و کم و بیش  فهمیدم که دایی و آقای دکتر از قبل هم با این بی برنامگی ها و خاله زنک بازیای این خانوما مشکل داشتن و جریانات اخیر باعث شد٬روند اداری کارای تغییر سهام رو متوقف کنن و موضوع مسکوت بمونه!دو سه روز بعدش که من کارم زیاد بود و تا حدود ۶ دفتر بودم٬دیدم زنگ میزنن و در رو باز کردم شرکت در یه مجتمع قرار داره.که تمام واحد ها دفاتر شرکت های مختلف هستن و معمولا در واحدها باز نیست و هر کس با هر شرکتی کار داره باید زنگ بزنه).خانوم مهندس پشت در بود!با اینکه هر دومون از دیدن همدیگه جا خورده بودیم٬خوب برخورد کردیم.(تظاهر تظاهر و باز هم تظاهر)چند لحظه بعد هم یه خانوم دیگه اومد که از قضا با خانوم مهندس قرار کاری داشتن..از حرف هاشون فهمیدم که جلسه شون هیچ ربطی به دفتر نداره و مال کار اول خانومه! 

القصه فردای اون روز به این خانوما اعلام شد که کارای حقوقی تغییر سهام به دلیل انحلال شرکت متوقف شده(الکی!)اما رفت و آمدهاشون همچنان ادامه داشت!آخه چطور میشه اینقدر پر رو بود؟!من بودم حتما تا الان از خجالت مرده بودم!

دو روز بعد هم دایی خودش قفل رو مجددا عوض کرد.و کلید اون رو به اون خانوما نداد.البته خانوما از جریان تغییر قفل بیخبر بودن!

امروز خانوم دکتر زنگ میزنه به دایی و ازش میپرسه که میتونه در دفتر٬ کلاسش رو برگزار کنه ؟دایی هم موافقت میکنه.و قرار بر این شد تا وقتی که این کلاس تموم میشه من در دفتر بمونم بعد از رفتنشون در رو قفل کنم برم.ساعت کلاس مذکور ۴-۶ بعدازظهر بود

حدود ساعت ۳:۵۰ دقیقه بود که دیدم یکی داره توی قفل کلید میندازه و طبعا نتونست در رو باز کنه چون کلید عوض شده بود!پاشدم در رو باز کردم و ...خلاف انتظارم خانوم دکتر پشت در نبود.یه آقای جوونی بود که از قضا همون جناب معلم زبان بود!!!داشتم شاخ در میاوردم!یعنی این خانوم مثلا دکتر(!!)اونقدر نمیفهمه که کلید دفتر شرکت رو معلم زبانش نباید داشته باشه؟!

خودش با دو سه تا خانوم دیگه هم حدود یه ربع بعدش اومدن!جالب اینه که وقتی زنگ میزدن ٬آقای معلم قبل از من میرفت در رو باز میکرد! بابا اعتماد بنفس!!!!

واقعا عصبانی شده بودم.بعد هم که خانوم تشریف آوردن نه سلامی نه علیکی٬برگشته با یه لحن زننده به من میگه٬آقای مهندس(دایی من)گفتن امشب میخواین اسباب بکشین٬پس چرا چیزی جمع نکردین؟!

خیلی عصبانی بودم اما باز آروم و محترمانه: "چرا خانوم دکتر یه سری از اسناد رو بردیم و فقط تکه های درشت مونده.من با دوستم (شیرین)داشتیم پروژه ی ترجمه مون رو انجام میدادیم.پاشدیم رفتیم یه اتاق دیگه که اینا راحت باشن.لای در اتاقمونو باز گذاشته بودم٬خانوم دکتر اومد با یه حرکت تند و خیلی بد در رو کامل بست.بعد هم با سروصدا در کشوی فایل ها رو باز وبسته میکرد که یعنی من دیدم همه چیز سرجاشه!یه چیز دیگه!:به ما گفته بودن اون کلاس زبان فرانسه س و خانوم دکتر انگلیسیش فوله!اما کلاس زبان انگلیسی بود .اونم در حد کاملا متداول و پیش پا افتاده!یعنی من کاملا میفهمیدم معلم چی میگه!آبروی خانوم دکتر هوتوتو!

خون خونمو میخورد که برم یه چیزی بگم اما دیدم اونوقت من با اونا فرقی نخواهم داشت!یعنی واقعا نفهمید که وقتی مودبانه دارن میگن دیگه اینجا نیا٬احترام خودشو نگه داره؟!

القصه بالاخره کلاس تموم شد و اون خانوم دکتر بی آداب با اینکه من خودم اونجا حضور داشتم باز هم زحمت مرتب کردن صندلیها رو به خودش نداد و باز هم عین (بلا نسبت همه)گاو سرشو انداخت پایین و رفت!

وقتی به داییم زنگ زدم خیلی عصبانی شد.انگار تا بهشون بی احترامی نشه نمیفهمن...!

پ.ن۱:هر کسی احترامش دست خودشه.وای به اون روزیکه خودمون٬شروع کنیم به خورد کردن شخصیتمون!(هر چند٬بعضیا حتی نمیدونن شخصیت چه جوری نوشته میشه!)

پ.ن۲:الان من یه کلکسیون کلید دارم.علاقمندان میتوانند جهت بازدید در کامنتدونی ثبت نام کنند!

پ.ن۳:هیچی برای پ.ن۳ به ذهنم نمیرسه اگه بعدا یادم افتاد میگم!

پ.ن۴:با اینکه تا سرحد مرگ از دست این خانوما عصبانی بودم اما تمام برخوردهای این چند روزم باهاشون خوب بود!شیرین میگفت "من که عمرا نمیتونم !"دوس ندارم تظاهر و تزویر قسمتی از وجودم بشه.اما خب چیکار کنم؟!همیشه همه جا نمیشه احساسات واقعی رو بروز داد.خب اینم از مزایای بزرگ شدنه انگار!!!

42. خانوم گربه!

دیروز صبح که داشتم میرفتم دفتر٬توی خیابون یه خانوم گربه ی ملوس دیدم!

من یه چیزی در مورد خانوم گربه ها فهمیدم.اونم اینکه ما فقط موها مونو رنگ میکنیم اونا پاها  و سبیلاشونم رنگ میکنن!

خانوم گربه هه خیلی خوشگل بود.یه تیکه سیاه بود٬اونم سیاه براق!دو تا پای عقبش رو از زانو به پایین سفید کرده بود.سیبیلاشم دقیقا همون رنگی کرده بود.

با خودم گفتم چه خانوم گربه ی با کلاسی!Queen

داشتم فکر میکرم که یعنی الان توی دنیای گربه ها این مدل رنگ مده؟!

چه چشمایی داشت!چشماش عسلی روشن روشن بود.خیلی خوشگل بود.

تو دلم بهش گفتم:

"پیشی منیو میییییییییییو              پس عشوه نریز و بیاااااااووووو"

فکر کنم فهمید تو دلم چی بهش گفتم.چون برگشت چپ چپ نگام کرد.بعد هم با عشوه خرامان خرامان راهشو کشید رفت.

شاید فکر کرده من بهش متلک انداختم!

پ.ن:نمیدونم مفصل پای گربه چی میشه ٬برای همین نوشتم "زانو"!

پ.ن۲:میگن گربه سیاها نحس هستن.اما من عاشق گربه های سیاهم.واقعا بی نظیرن!هیچ گربه ای توی خوشگلی به پای یه گربه ی سیاه نمیرسه!

41. تهوع...

یه روز ظاهرا خوب...

صبح از خواب پامیشی سرحالی....

ساعت ۷:۳۰ تروتمیز و سرحال از خونه میزنی بیرون... به به چه روزی!!

ساعت ۸ دفتر شرکت....یه آهنگ داریوش...هندزفری توی گوشت...در رو هم از داخل قفل میکنی که کسی سرزده نیاد.روسریت رو هم درمیاری...

پنجره بازه.یه نفس عمیق...چه هوایی...

میشینی سر پروژه ای که همین هفته باید تحویل بدی...۶۰ صفحه از ترجمه ی کتاب یکی از متون تخصصی...خیلی سنگینه...لامصب مگه تموم میشه

اما تو انرژی زیادی داری...آخه استاد گفته "این یه امتیاز خیلی خوب واسه امتحانته"...

تا ظهر کار میکنی....ناهار...ادامه میدی...خونه نمیری...تا ساعت ۶ دفتر شرکت...همچنان ترجمه...دائی میاد الهی قربون اون قدوبالاش برم.چقدر دلم تنگیده بود براش....

امروز حدود ۱۵ صفحه ترجمه کردی...روز خوبی بود...

میای خونه...حدودا ساعت هشته...

میری توی سایت دانشگاه...نمره هارو اعلام کردن...مثل یخ وامیری...استاده بهت داده دوازده...

بهش زنگ میزنی..."خانوم کاکاوند یه نمره بهت اضافه کردم دیگه"....خداحافظی میکنی و بوق اشغال...تلفن قطع شد

آخه بی انصاف من ننمره ی خودم حداقل پونزده س مطمئنم...چطور با امتیاز خیلی خوب(!!!)شده دوازده...

کرخت شدم...دیگه برای ادامه دادن انگیزه ای ندارم...استاد خیلی بی انصافی.یه نفری پای این پروژه جون دادم...خدا میدونه چند شبه راحت نخوابیدم...

جهنم...به درک...برو بمیر...حالم ازت به هم میخوره...خیلی آشغالی عوضی...حیفه اسم استاد که روی توئه....

ما ترجمه میکنیم آقا میره به اسم خودش کتابش میکنه!...

دارم بالا میارم...خیلی آشغالی استاد...

روحم درد میکنه ...از این همه نامردمی...

رذالت شده تیکه ای از وجودمون...اسمشم میزاریم زرنگی...

چه روز مزخرفی...

40. من مردم!تولد مرگم مبارک!

عرض شود خدمتتون که چند وقت پیش توسط یکی از دوستای خوبم(پریا)مدیر وبلاگ "بلاگ می" به یه بازی دعوت شدم.اونم اینکه بگو وقتی مردی دنیا در نبود تو چه اتفاقی براش میفته.عکس العمل ها رو پیش بینی کن و از این حرفا.ولی من وسط امتحانام بود.بعدشم هی اتفاقای مختلف باعث شد فراموش کنم.اما امشب میخوام بنویسم.امیدوارم تاریخ مصرف این بازی تموم نشده باشه مسموم بشم!

خب من چند دقیقه پیش مردم.نمیدونم چی شد.وسط خیابون بودم.یه صدای شدید ترمز.بعد هم همه جا سفید شد.یه نور شدید و دیگر هیچ!

بله درست حدس زدید تصادف کردم.وقتی زنده بودم مامان همیشه میگفت "بچه!عین آدم از خیابون رد شو.همینجوری عین گاوcow نرو وسط خیابون!" به خرجم نرفت که نرفت.

خب حالا که دیگه مردم.غصه خوردن هم بیفایده ست.الان یه تغییری در ظاهر من پیدا شده.یه هاله ی نور دور سرمه!دو تا بال نازنازی هم دارم!همیشه دلم میخواست پرواز کنم.بالاخره به آرزوم رسیدم.یه چرخی بالای سر بدنم میزنم!الهی قربون خودم برم .خدایی خوشگل بودما!

مردم دارن جمع میشن.نگران ناشناس موندن نیستم.اینجا نزدیک خونه ی پدربزرگمه و تقریبا تمام اهل محل منو میشناسن.

بله!داییم رسید.بدبخت شوکه شده.نبضمو میگیره ولی کار از کار گذشته!

ااا(با کسره)پسر خجالت بکش!نشسته داره خودشو میزنه!صدای پچ پچ میشنوم.سرمو برمیگردونم میبینم همسایه ی دست چپی بابابزرگم اشک تو چشماش جمع شده داره به خانوم بغل دستیش میگه :"نمیدونی چه فرشته ای بود.میخواستم این آخر هفته برای پسرم برم خواستگاریش"

جانم؟!یعنی من اینقدر بدبخت شدم که تو واسه اون پسر هیز چش چرونت بیای خواستگاریم؟!عمرا راهتون نمیدادم!پررو!

خب دیگه آمبولانس میاد و من رو میبرن سردخونه.دیگه از اوضاع و احوال خونه نمیگم.صدای جیغ و فریاد و غش کردن ها یه لحظه قطع نمیشه!پول آب این ماهمون هم اونقدر چایی و آب قند تو حلق مردم میریزن سر به فلک میکشه!احتمالا یه چهل پنجاه نفر دیگه مثل اون خانوم همسایه پیدا میشه!اونایی هم که دست رد به سینشون زدم الان حسابی دلشون خنک شده!

اتاقم هم که بی صاحب شده.بچه ها از در و دیوارش بالا میرن.هر چی زنده بودم راهشون نمیدادم الان دارن تلافیشو در میارن!made by Laie

این وسط وصیت نامه ی من پیدا میشه.وصیت کردم عکسم رو روی آگهی ترحیم چاپ کنن.اما همه میگن بیخیال از سر بچگی یه چیزی گفته!منم عصبانی همه ی اینارو نگاه میکنم!

بچه هایی که توی اتاقم دارن آتیش میسوزونن٬یه دفه خفه میشن و میرن پیش ماماناشون میشینن.میدونید چرا؟آخه من یواشکی یه چند باری همشون رو ویشگون گرفتم.اون بدبختا هم که منو نمیبینن.الان هم دارن از ترس میمیرن!

حقشونه!بچه های سرتق!دلم خنک شد!

آخی دوستام اومدن!خیلی وقته ندیدم بیشترشونو!چه گلی آوردن.دمشون گرم.حسابی آبرو داری کردن.

الان بهترین قسمت مراسممه.البته برای جوونای فامیل!مراسم تشیع جنازمه!تمام بزرگترا وحشتناک غصه دارن آخه من خیلی خیلی محبوب و دوس داشتنی بودم.و پسرا از این غفلت بزرگترا استفاده میکنن٬چشمای دخترا رو از کاسه در میارن.این وسط یه چندتایی هم شماره تلفن ردوبدل میشه!نمیگن با این کاراشون تن من تو گور میلرزه!هر چند اینا الان اصلا یاد من نیستن که!ای بابا!

آها اینو یادم رفت بگم تا هفت شبانه روز خونمون میشه هتل!به این بهانه که خانواده م تنها نمونن چند تا از سریش های فامیل میان کنگر میخورن لنگر میندازن!از اونجایی که بابابزرگ من بزرگ فامیله و منم اولین نوه شم که مردم احتمالا برا شام و ناهار سنگ تموم میزاره و توی این هفت شبو هفت روز به اندازه ی ده تا عروسی خوراکی تو حلق ملت میریزه!منم کلی حرص میخورم!آخه چرا پولا رو دور میریزین حداقل خیرات کنید!اما هر چی به خواب دیگران میرم هیچ به روی خودشون نمیارن!آخه به نفعشون نیست که!سوروسات جمع میشه!اما مثلا خواب میبینن که من لباس سبز پوشیدم و وای!چقدر خوشگل شده بودم.چقدر روحانی!اما من که میدونم دروغ میگن!چون به خوابشون نرفتم .مطمئنم!و از اون بالا هی فحش میدم!ولی حیف که کسی نمیشنوه!

بعد دیگه همینا.توی یه روز زمستونی مردم٬که بتونم قبر < td>رو تحمل کنم.آخه میدونید که من خیلی گرمایی هستم اگه تو تابستون میمردم واقعا مکافات بود!

بعدش شما عزیزانم  که دوستان صدیق من هستید هم از مرگ من خبردار خواهید شد٬وصیت میکنم.دور همدیگه جمع بشید و به بهانه ی مرگ من همدیگه رو ببینید ولی توروخدا اونقدر هیجان زده نشید که من رو فراموش کنید ها!

فاتحه و صلوات فراموش نشه!

دیدار به قیامت.خداحافظ دوستان دوران زنده بودنم!< td>

زندگی بر شما خوش!< td>

 

پ.ن:پریا جونم!الوعده وفا!

39. یه روز کاملا معمولی

جامو پشت کامپیوتر درست میکنم .یه حالت راحت پیدا میکنم و به صندلی لم میدم.حالا نوبت آهنگه.چند تا از آهنگای مورد علاقه مو پشت سر هم ردیف میکنم و هدفون رو میزارم توی گوشم.و شروع میکنم به نوشتن...روز خوبی رو گذروندم میخوام اگه حوصله م بگیره همه ی امروزمو شرح بدم.گاهی یه روز کاملا معمولی که در اون هیچ اتفاق خیلی خاصی نیفتاده برات تبدیل میشه به یه روز دلنشین.گاهی همینکه هیچ اتفاقی نیفته٬خودش بزرگترین اتفاقه.

آهنگی که الان دارم گوش میکنم٬مال "مانی رهنما"هست.چند روز پیش توی اینترنت از یکی از نازنینان گرفتمش.خیلی آرومه.متناسب با شرایط من.

دیشب خیلی دیر خوابیدم.حدود ۳ بود.برای همین صبح با هزار جون کندن از خواب پا شدم.ساعت ۸ بلند شدم.راس ساعت ۹ باید دفتر باشم.

آلبوم جدید داریوش معرکه س.بخصوص آهنگ "تصویر رویا" خیلی باشکوهه.

خلاصه تا یه تکونی به خودم دادم٬یه دست و صورتی شستم و یه لیوان چای و ...حدود ۸:۳۰ بود.حول شده بودم.خیلی دیر شده بود.حداقل نیم ساعت توی راهم و هنوز حاضر نبودم.خلاصه حاضر شدنمو انداختم روی دور تند و حدود ساعت ۸:۴۵ دم در داشتم کفش میپوشیدم.واقعا این سرعت رو برای من باید توی کتاب رکوردهای گینس ثبت کنن.توی عمرم با این سرعت حاضر نشده بودم.با مامان از در اومدیم بیرون.

مامان مدیر فروش یه کارخونه س و دفتر مرکزی کارخونه مسئولیتش با ایشونه.و معمولا صبح ها همین حول و حوش از خونه در میاد.دیگه منم با ایشون از خونه اومدم بیرون.بماند که داشتم ذوق مرگ میشدم که کرایه مو انداختم گردن مامان.دیگه وقتی باهاشم زشته من دست توی کیفم ببرم!خودتون درک میکنید حتما!

خلاصه سوار ماشین شدیم و راه افتادیم تا نصفه ی راه رفته بودیم که من دیدم ........وای!!!!!!!گوشیمو جا گذاشتم.مامان کلی بهم خندید.میگفت از حول اینکه با من در بیای کرایه تو نپردازی اینجوری شدی.حقته!بنده هم با یه حال نسبتا گرفته از پنجره زل زدم بیرون.نمیتونستم برگردم.آخه ساعت حدودا ۹ بود.اگه برمیگشتم خیلی دیر میشد.

من تا حالا در مورد شرایط شرکت برای شما توضیح ندادم.توی دفتر٬ که من هستم٬روزها معمولا به جز من کسی اونجا حضور نداره.چون خود داییم و اعضای دیگه همه در جاهای دیگه ای کار میکنن و به عبارتی میشه گفت این شرکت براشون یه کار جانبی و یه جورایی شغل دومه.به همین دلیل من کلید دفتر رو دارم.و معمولا رفت و آمدهامو خودم کنترل میکنم و تمام امور داخلی دفتر هم یه جورایی مستقیما دست منه.و این شرایط باعث شده که نسبت به اونجا  احساس تعلق خاطر پیدا کنم.یعنی اون محیط آروم و دلنشین رو تقریبا از حریم های شخصی به حساب میارم!(چون معمولا ارباب رجوع حضوری هم ندارم این حس کم کم قوی شده)

وقتی در رو باز کردم یه احساس خوشایند بخاطر ورود به یه مکان آشنا تمام وجودمو فرا گرفت و ناخودآگاه لبخند رو به لبم نشوند.حتی چیدمان اونجا٬ترتیب وسایل و بایگانی ها همه به سلیقه ی منه!خیلی خوبه.امروز بعد از ۲۰ روز غیبت٬دومین روزی بود که توی دفتر حضور پیدا میکردم.و تازه فهمیدم چقدر دلم برای دفتر تنگ شده بود.یه حس ...نمیدونم شاید آرامشی که از دوباره پیدا کردن یه گمشده داری.

هفته ی دیگه باید یه پروژه رو که مال ترم پیشه(ترم ۷)به یکی از اساتیدم تحویل بدم.این پروژه ترجمه ی یه متن لاتین تخصصی در ارتباط با همون درس هست و حدودا ۶۰ صفحه ست.تقریبا تمام امروز ٬توی دفتر داشتم روی اون کار میکردم.

تلفن زنگ زد.یکی از پرسنلمون پشت خط بود.ما یه سری نیروی پیمانی داریم.به این صورت که در یه ارگان دولتی مشغول به کار هستن و از طرف اون اداره یا ارگان تمام کارهای اداری مربوط بهشون به ما واگذار شده.از جمله کارهای مربوط به بیمه٬حقوق و ...

آقای ... خیلی توپش پر بود .هنوز نصفه نیمه سلام نداده بود که شروع کرد.خانوم این چه وضعشه؟من ۴ ماهه از پرسنل شما هستم چرا بیمه م پرداخت نشده و از این حرفا.اینقدر هم تند تند حرف میزد که اصلا نمیزاشت من جواب بدم!خلاصه!هر چند خودمم خیلی از دستش عصبانی شده بودم ولی باهاش تند حرف نزدم.و بالاخره موفق شدم بهش بگم که به اداره ی بیمه ای غیر از اون شعبه ای که ما میریم مراجعه کرده و اشتباهشو فهمید و در آخر با شرمندگی بابت رفتارش عذرخواهی کرد.خیلی چسببید.

کار کردن در این محیط حداقل صبور بودن و حفظ آرامش رو به من آموخته.ولی متاسفانه توی محیطی غیر از محیط کارم هنوز تا حد زیادی پرخاشگر هستم و خودم اینو خوب میدونم.باید بیشتر روی خودم کار کنم.خیلی بیشتر.

القصه اومدم خونه و....اینو بخون بخندداداشم اومده میگه تو امروز با عجله رفتی آره؟

گفتم آره چطور مگه؟

ماجرا از این قراره که صبح از خواب پا شده دیده من تختمو مرتب نکردم (که واقعا بی سابقه س)گوشیمم جا گذاشتم و چند مورد دیگه!هر چی نگاه کرده منو ندیده.فکر کرده حتما دستشویی هستم.نیم ساعت پشت در دستشویی منتظر واستاده!واقعا اونقدر خندیدم که چشمام اشک زد!

دیگه هیچی!بعداز ظهر هم یه کم خوابیدم و یه کم کامپیوتر و کارای خونه .الانم که در خدمت شمام!

روز خوبی بود خیلی آروم.خیلی دلنشین.همه چیز همونجوری بود که باید باشه.بی کم و کاست.قربونت خدا.مرسی

میگن وقتی آدما کارشون گیره یاد خدا می افتن اما من برعکسم انگار .با گذروندن روزهای آروم بیشتر از همیشه خدا رو حس میکنم.حسش میکنم با تمام وجود.طوری که اگه چشمامو ببندم میتونم فکر کنم کنارمه دقیقا. 

عاشقتم خدا.عاشق به معنای واقعی!

یه چیزی هم خنده دار بود امروز برام.توی اون وضع سرصبح که دیرم شده بود یه ساعت دنبال کش مو گشتم!و وقتی پیداش کردم و اومدم جلوی آینه موهامو ببندم یه دفه دیدم من مو برای کش ندارم که!دو سه روز پیش موهامو کوتاه کردم طوری که دیگه توی کش نمیره!ولی هنوز به این وضع عادت نکردم!

عاشق آهنگ نون و پنیر وسبزی ابی و داریوش هستم و الان در حالیکه هدفون توی گوشمه دارم این آهنگو با بالاترین صدای ممکن گوش میدم.

زندگی یعنی این.یعنی یه روز آروم .یه خونواده ی گرم و صمیمی و مهربون.یه خونه ی امن.آهنگی قشنگ و غوطه ور شدن توی افکار قشنگ.به عبارتی زندگی یعنی همه ی این چیزایی که من دارم.

نون و پنیر و بادوم.............................یه قصه ی ناتموم

نون و پنیر و سبزی...........................تو بیش از این می ارزی

و

حیفه که شهر آینه سیاه بشه حروم بشه ...........قصه ی تو قصه ی من اینجوری ناتموم بشه

خدایا مدیون و ممنونتم تا عمر دارم.آخه عمرم هم مال توئه.چی دارم که فدات کنم.هیچی هیچی.به جز یه دنیا عشق که باز اونم بخشی از وجود لایزال خودته...

38. خیال کابوس زده(قصه واره)

با بهت از خواب میپرم.قلبم به شدت میزنه.ضربانشو حس میکنم.خدایا!چه خوابی بود؟ چرا باید بعد از  این همه مدت خواب مسعود رو ببینم؟

از جا بلند میشم.تنها چیزی که الان آرومم میکنه٬صدای داریوش ٬خواننده ی مورد علاقه ی مسعوده...

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخنده                   شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو میبندی

بغض بدی توی گلومه.مسعود٬نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده!اما چه خوابی بود!...هنوز گرمای دستاتو حس میکنم...

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی                  عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

تو شکستی؟نه....این من بودم که به پای تو شکستم.من بودم که تمام شب و  روزم شده بود مسعود.من بودم که با همون نگاه اول دل و دین و همه چیزمو به پای تو باختم...

زمین دور تو میگرده........زمان دست تو افتاده........تماشا کن سکوتتو........عجب عمقی به شب داده

چه روزی بود...روز اولین دیدارمونو میگم.بدجور اضطراب داشتم.سعی میکردم آروم باشم اما....تو با همون نگاه اول ٬قصه ی آشفتگیمو تا آخرش خوندی....یه دختر دبیرستانی ساده و ناشی....که اولین باره داره با یه پسر قرار میزاره....ورود به قلمرو ممنوعه....

یه دنیا خاطره تو کوله بارم                      منو از زندگی مایوس کرده

اون برق نگاه نافذتو خوب یادمه.همون نگاهی که هروقت روی صورتم می افتاد زیر جذبه ش حتی نمیتونستم سرمو بلند کنم.و الان میدونم که تو چقدر تفریح کرده بودی از اون همه بچگی من...

تو را آغوش میگیرم.تنم سرریز رویا شه            جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه

چقدر جذاب بودی.یه شلوار کتان سرمه ای با یه تیشرت سفید خیلی برازنده تنت بود.یه ژاکت سرمه ای هم دستت بود.مسعود!میدونم خیلی مسخره س.ولی عین قصه ها با همون نگاه اول عاشقت شدم.عاشقت شدم.عاشقت شدم...

روزها میگذشت و من کم کم این خوشبختی تازه رو باور میکردم.چقدر دلهره و اضطراب داشتم اون روزای اول...شب و روزم شده بود مسعود...شده بود "تو"...شب با یاد تو میخوابیدم و صبح اولین کارم بعد از دست و صورت شستن زنگ زدن به تو بود....

نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام               صدام کن و ببین که باز غنچه میدن ترانه هام

اولین باری رو که صدام کردی یادته؟و چه خوش آهنگ گفتی "پریسان"......تا حالا هیشکی اینجوری صدام نکرده بود.و من با اون "پریسان"گفتنت تا عرش بالا رفتم.....

گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب             که معراج دل بود به درگاه مهتاب

تو اون درگه عشق چه محتاج نشستم             تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

تو از این شکستن خبری داری یا نه               هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

چه روزایی...چه روزایی...من که هیچی از تو نخواستم به جز بودنت...اما اونم ازم دریغ کردی...

یادته اولین باری رو که دستمو گرفتی؟انگار جریان برق بهم وصل کرده بودن...و تمام تنم از گرمای دستام توی دستای تو گرم شد...

چه رسمی داری ای دوروزمونه              که هر روزت یه جا عاشق کشونه

و تو منو کشتی مسعود٬همون روزیکه بی مقدمه بهم گفتی "بهتره دیگه با هم نباشیم" منو کشتی...با ناباوری نگات کردم...هیچی نگفتم...شوکه شده بودم...برق اشکو تو چشمام دیدی اما رفتی.....رفتی و از رفتن تو.......

حالت تهوع دارم...دلم تنگ شده برات...بیشتر از همیشه...

اون روزیکه با دلتنگی تمام بهت زنگ زدم رو یادته؟همون روزیکه پای تلفن زار زدم.همون روزیکه با بی رحمی بهم خندیدی.همون روزیکه مسخره م کردی...شکستم...خورد شدم...از خودم...از تو...از هرچی که هست و نیست متنفر شدم.متنفر شدم.متنفر شدم...

و.....تصادفی تو رو توی خیابون دیدم.بی تفاوت از کنارت رد شدم.نگام کردی.نگات کردم.

ظاهرم سرد سرد بود...دیگه بچه نبودم...فیلم بازی کردن رو یاد گرفته بودم...نگاه سرد و بی اعتنای منو دیدی اما....خبر نداشتی از دل خونم...خبر نداری از دل خونم...

37. خوب ، خوش ، پرانرژی در حد انفجار!

توجه توجه!

سلام سلام

نمیدونید امروز برای من چه روز کولاکی بود.معرکه یعنی امروز من!در عین حال که هیچ اتفاق خاصی نیفتاد٬ بهترین اتفاقای ممکن رخ داد...داد...داد...

اااا(با کسره بخون) ببخشید سوزنش گیر کرد    رخ داد...رخ داد...رخ داد...ای بابا.چیکار کنم بچه ها؟هنگ کرده!خب خدا رو شکر درست شد انگار.هورا......< td>اااااااا(با کسره)چرا آیکونه شکل واقعی خودم شد؟

خب بگذریم.برسیم به امروز...روز...روز...روز.......ای بابا باز این قفل کرد!

بنده قرار بود امروز بعد از یه وقفه ی ۲۰ روزه (!!!!)بر سر دایی جان منت بزارم و برم شرکت رو به قدوم خودم مزین کنم!hee hee

اما به ناگاه از عالم غیب خبر رسید که امروز بساط انتخاب واحد در دانشگاه چیده شده!در نتیجه بی معطلی گوشی تلفن رو برداشتم ٬به دایی جان زنگ زدم و گفتم :

"سلام دایی جان!امروز انتخاب واحد دارم .قول نمیدم که بتونم بیام.منتظرم نباش!حالا من سعی خودمو میکنم .ببینم چی میشه!"

و بعد راه افتادم رفتم دانشگاه٬و ....سیستم هنگ بود وحشتناک اصلا کلا پاشیده بود.منم دیدم نمیشه انتخاب واحد کرد»سیستم رو یه بار دیگه باز کردم و میخواستم ببینم نمره ی جدید چیزی اومده یا نه»حتی فکرشم نمیتونید بکنید!اون درسه(آمار ریاضی)که استاد قشنگش منو انداخته بود»دیدم نمره م رو ۱۰ داده.....جلوی سیستم خشک شده بودم.هیچ اشتباهی هم در کار نبود.آخه اون صفحه فقط مال نمرات من بود و اسم دیگه ای نبود که من بگم شاید نمره ی من نیست.شاید خطای دیده و از این حرفا!و من دقیقا اینجوری شدم!

القصه!بماند که تا بعداز ظهر ۱۰ بار بیشتر این پله های دانشکده رو بالا پایین رفتم.طوری که بعد از ظهر٬دیگه با تمام اون پله ها اونقدر آشنا شده بودم که مجبور بودم پله به پله واستم و با دونه دونه شون حال احوال کنم!

و یه ماجرای دیگه:

من در ترم دوم سال ۸۶ سر امتحان یکی از دروس ۴ واحدی به این دلیل که مطمئن بودم صددرصد میفتم شرکت نکردم.دانشگاه ما از اونجا که دولتیه قوانین خیلی سفت و سختی برای حذف درس داره.و تقریبا میشه گفت اصلا درس حذف نمیکنن مگر اینکه کمیسیون محترم پزشکی دانشگاه(که ایشالا درشو گل بگیرن!بلند بگو آمین!)بگه که یارو در بستر مرگ بوده و نمیتونسته بیاد سر جلسه!

از اون جایی که بابابزرگ بنده در یکی از بیمارستان ها آشنایان متعدد و بی شماری داره باهاش تبانی کردم٬که مدارکی جور کنه که نشون بده من در ساعت امتحان در بستر مرگ بودم!

خلاصه!جناب پدر بزرگ برای بنده گواهی و...جور کردن.حتی برای محکم کاری یک برگ از دفترچه ی بیمه ی اینجانب هم سیاه شد و در یک جلسه ی سری آموزشی اسم داروها هم به بنده آموزش داده شد تا اگر مورد استنطاق مسئول کمیسیون قرار گرفتم کم نیارم!باورتون نمیشه اما حتی جای سوزن سرم و کبودی اون رو روی دستم ساختیم.یعنی پدربزرگ جان سوزن سرم و چسب مربوطه رو روی دست بنده زدن و با کلی بدوبیراه که "فلان فلان شده چرا درس نخوندی؟ببین آخر عمری منو به چه کارایی وادار میکنی؟"دست بنده رو کبود نمودند!

اما جناب پدربزرگ اصلا حواسشون به این نکته نبود که دوست جان دکترشون در ساعت امتحان بنده در بیمارستان حضور نداشتن در نتیجه با یک استعلام ساده گند خورد به هیکل اینجانب!

اما من که از رو نرفتم!شنیدید میگن نابرده رنج گنج میسر نمیشود؟من هم تصمیم راسخ گرفتم که با رنج کشیدن اون صفر چهار واحدی رو از کارنامه م حذف کنم!

دیگه دردسرتون نمیدم.از تیر ماه من حداقل هفته ای یه بار رفتم اومدم. در مورد این مساله تقریبا میشه گفت که دیگه فقط با آبدارچی ها حرف نزدم!درخواستم رو توی شوراهای مختلف مطرح کردم.به هر کسی بگید رو انداختم .نزدیک ۲۰ تا نامه به قسمت های مرکزی نوشتمو سیستم بیمار آموزشی رو که اینطوری با یه دانشجوی متعهد تا میکنن(!!!)زیر سوال بردم!تنها برگ برنده ای که این وسط داشتم این بود که تا ترم ۶ نه یک بار مشروط شده بودم و نه حتی یه واحد درس حذف کرده بودم و به همین دلایل تونستم یکی دو تا پشتیبان پروپاقرص پیدا کنم!ترم پیش که ترم ۷ باشه بخاطر اون صفر ۴ واحدی من مشروط شدم اما باز ولش نکردم.چون اگه درست میشد معدل کلم رو حداقل یه نمره میبرد بالا!

و امروز شنیدم که در آخرین جلسه ی شورای مرکزی دانشکده با درخواستم موافقت شده!!!!یه چیزی حدود ۷ ماه رفتم اومدم.اما بالاخره نتیجه گرفتم.نمیدونید چقدر سختی کشیدم.با هر کدوم از اعضای اون شورا بارها و بارها صحبت کردم.بعضیاشونو اصلا نمیشناختم و سر این قضیه باهاشون آشنا شدم.اما خدا رو شکر درست شد.الان دیگه همه ی کارمندای دانشکده از دکتر ها٬مدیر گروه ها بگیر تا کارمندان پایینتر بنده رو میشناسن.و توی دانشکده که راه میرم ٬عین این پیرمردای قدیمی مدام در حال سلام و علیک کردنم!

دیگه همین.

راستی!عصری هم با اینکه خیلی سرد بود رفتم بستنی خریدمجای همتون خالی خیلی چسبید!

 

36. خدایا شکرت...(قصه واره)


صبح از خواب بلند میشم.اولین چیزی که میبینم. چهره ی دوست داشتنی مامانه.با خودم فکر میکنم مگه بهتر از این هم میشه؟خدایا شکرت.خدایا هزار و هزار بار شکرت.

دیدن چهره ی پرآرامش و مهربون مامان نویدبخش یه روز خوب و دلنشینه.با همین افکار خوشایند بلند میشم.

دارن در میزنن .با همون قیافه ی خوابالو میرم در رو باز میکنم.

"به به دختر تنبل خودم.بدو برو دست و صورتتو بشور ببینم!"

عطر نون سنگک توی دست بابا مستم میکنه.

خب!تصمیم میگیرم یه کم لوس بازی دربیارم.بابا اگه ناز دختر یکی یه دونه شو نکشه٬ناز کی رو بکشه؟!

همونجا میشینم روی زمین.

"بهار!بابا چرا نشستی؟پاشو زود باش!"

خودمو میزنم به بیحالی.مثلا سرگیجه دارم.یه دفه رنگ و روش میپره.وای خدا بدجور خنده م گرفته.خدا کنه بابا نبینه.اما....شانس ندارم که!روشو برمیگردونه و............بله!میفهمه همش فیلمه!میدونه چقدر قلقلکی ام.وای بابا نه!مگه ولم میگنه٬اونقدر خندیدم که دارم از حال میرم.به زور بلند میشم و از دسترسش دور میشم!

چه فیلم هایی داریم سر میز صبحونه.هی ادای منو در میاره میخنده....

خدایا شکرت!  خدایا خوشبختم!

الان فقط یه چیز دلم میخواد اونم اینکه برم یه جایی که هیچکس نباشه.میخوام خوشبختیمو فریاد بکشم.میخوام با داد ازش تشکر کنم.  خدایاااااااااااااااااااا!دوست دارممممممممممم!

چندان دور از ذهن نیست.شدنیه.حمید قراره بیاد دنبالم.میخوایم بریم کوه.قرارشو خیلی وقته گذاشتیم.

به ساعت نگاه میکنم.تا نیم ساعت دیگه میرسه.و من هنوز حاضر نیستم!میرم تو اتاقم.حاضر شدنم بیست دقیقه بیشتر نمیکشه.از اتاق میام بیرون میرم جلوی پنجره.میخوام اومدنشو ببینم.تا الان یه بار هم نشده زنگ بزنه.همیشه دیدمش و زود در رو براش باز کردم.

یه دفه صدای قهقهه ی خنده میاد.صدای باباس.

"باز نامزد جانتان میخوان بیان که شما کشیک میکشید خانوم؟!"

سرمو برمیگردونم نگاش میکنم و میخندم.نمیزاره من چیزی بگم.خنده ش شدیدتر میشه!

"خانومو نگاه!چه به خودش رسیده!بابا جان چه خبره؟نکنه امروز عروسیتونه ما خبر نداریم؟!"

و باز میخنده.چقدر دوسش دارم.صدای مامان از اون طرف بلند میشه.

"ولش کن بچه مو چیکارش داری؟!بهار جان شما به نگهبانیت برس!حمید میاد یه وقت خدای نکرده نمیبینی مجبور میشه زنگ بزنه ها!"

بابا شدیدتر به خنده میفته.این دفه دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم.منم میخندم و نگاهمو به کوچه میدوزم.ساعتمو نگاه میکنم.ساعت ۱۰ شد.یعنی کجا مونده؟دیر کرده....

ساعت ۱۲ شده.داررم میمیرم از نگرانی.هنوز نیومده.هیچ وقت اینجوری بدقولی نمیکنه.

خدایا ساعت ۲ شد.چرا موبایلش خاموشه؟خونشون زنگ میزنم.

"سلام مادر جون.حمید خونه س؟ساعت ۸؟پس چرا هنوز نیومده؟باشه مادر جون.اومد میگم زنگ بزنه.بد به ددلتون راه ندین .ایشالا که چیزی نشده"

دلم شور میزنه .سرم درد میکنه.ساعت از ۴ گذشته.هیچ خبری از حمید ندارم.خدایا چیکار کنم؟بابا میره بیرون.نمیدونم شاید بیمارستانها.خواهش کردم باهاش برم.با تحکم گفت خونه بمون.خدایا یعنی چه بلایی سر حمیدم اومده؟!

ساعت پنجه.سرم درد میکنه.با اصرار مامان از جلوی پنجره دور میشم.میرم دراز بکشم.صدای مامانو میشنوم .داره با تلفن حرف میزنه.انگار باباس..

"آره فرستادمش دراز بکشه"

"مامان!از حمید خبری شده؟"

"نه دخترم .هنوز نه"

چقدر سرم درد میکنه.حالم خوب نیست.چشام سنگین میشه.نمیفهمم کی خوابم میبره...

یه چیزی داره میخوره به صورتم.چشمامو باز میکنم.هیچی نمیبینم به جز یه دسته ی بزرگ رز.

خدایا!چی میبینم؟این حمید منه که با اون لبخند معروفش جلوم واستاده.کنارشم باباس که مثل همیشه داره میخنده.گیج میشم

"حمید تو خوبی؟"

"بله که خوبم .خانوم خانوما.شرطو باختی.پاشو زود باش که امشب شام هممون مهمون سرکار علّیه هستیم"

"چی میگی حمید.تو کجا بودی؟من که مردم از نگرانی.بابا تو یه چیزی بهش بگو!"

تا حمید میاد حرف بزنه.بابا میاد توی حرفش.

"به همین زودی شرط هفته ی پیش رو یادت رفت؟"

یه هفته قبل.جمعه.ساعت ۱۱ صبح

حمید رسید و باز قبل از اینکه زنگ بزنه در رو براش باز میکنم.میاد بالا با همون نگاه مهربونو لبخند مردونه ش.

"سلام بهار خانوم گلم!شد یه دفه تو اومدن منو نبینی؟"

"مطمئن باش تا آخر عمرت چنین روزی پیش نمیاد"

میخندم.دیگه اومده تو.با بابا دست میده و به مامان سلام میکنه.رو به من میگه

"حاضری شرط ببندی؟"

"آره"

و به روش میخندم.به بابا نگاه میکنه

و............معنی نگاه پر شیطنتی رو که با بابا ردوبدل میکنن......

"پس اینطور."

اول عصبانی میشم .ولی بعد...........خب فقط میتونم بخندم انگار .بعد من میمونم یه لنگه دمپایی و حمید...

و باز هم خدایا شکرت!

بعدا نوشت:این داستان به دلم ننشست زیاد.قبلی رو بیشتر دوس دارم!

35. بهت(قصه واره)

حالم خیلی خوبه...به خونمون که نگاه میکنم عشق رو همه جاش میبینم.احساس میکنم خیلی دوستت دارم.یه لحظه سرتو از روی روزنامه بلند میکنی٬به من نگاه میکنی.فوری لبخند میزنم.بدون هیچ عکس العملی٬بی تفاوت سرتو میبری توی روزنامه ت.

امشب باید برای هر دومون استثنایی باشه .امشب سالگرد عقدمونه.مطمئنم این نگاه سرد و عبوس هم مقدمه ی یه سورپرایزه.نمیدونی کیک رو با چه بدبختی آوردم تو٬که تو نبینی.میخوام سورپرایزت کنم.

میز شام رو میچینم و دو تا شمع خوشگلی رو که عصری خریدم روشن میکنم.چه شامی برات درست کردم!خودم که هر دفه میرم سرگاز دل ضعفه میگیرم!

خدایا!ممنونم.فکر نمیکنم هیچ زنی به اندازه ی من خوشبخت باشه.

خب دیگه٬شام حاضره.

"امیر!!!!!!!!!!!!!!!  شام!!!!!!!!!!!!!!!"

لباس بیرون پوشیدی.فکر کردم اینم یه بازی جدیده.

"هی آقا!کجا کجا؟!"

 میخندم.سرتو برنمیگردونی.داری کفش میپوشی.چی تو سرته ناقلا!از شوق لبریزم.مثل اینکه سورپرایز امسال از هر سال هیجان انگیزتره.

"آقا با شمام.کجا کجا؟!"

"من اصلا از این لوس بازیا خوشم نمیاد"

چرا اینقدر صداتو یخ کردی؟میدونم که الان پرت میزنی زیر خنده!میخوای بازی کنی؟!باشه!منم بازی میکنم!

با شیطنت میگم "خب تو از چی خوشت میاد؟!"

دیگه در رو باز کردی.توی قاب در وایمیستی.برمیگردی .نگام میکنی و ...

"از نبودن تو"

در با صدا پشت سرت بسته میشه.....

شمع ها دارن میسوزن.....


34. انفجار سوتی!

تا حالا براتون پیش اومده٬یه جایی بخواید خیلی شسته رفته و باکلاس باشید بعد یه دفه سوتی بدین اونم بد؟!

خب برای من پیش اومده.مجلس ختم بابابزرگ مامانم اولین مجلسی بود که من هم (تقریبا)جزو صاحبان مجلس به حساب میومدم.و هر کس که میومد ٬اگه منو میدید به منم تسلیت میگفت.

وای!!!!!!!!!نمیدونید به اولین نفر چه مزخرف جواب دادم!بهم تسلیت گفت و از همین حرفای متداول.میدونید چی جواب دادم؟نمیدونید دیگه!بهش گفتم:"زحمت کشیدین.خوش اومدین"!!!!فکر کنید من برای حضور در مجلس ختم خوشامد گفتم!!!!!!!

داشتم این قضیه رو واسه یکی از دوستام تعریف میکردم.دیدم من همچین ته سوتی هم نیستم.بدتر از من هم هست!دوستم میگفت:

یه مجلس ختمی رفته بودیم که یه دختر جوون هم از صاحبان عزا بود.اومدم بهش بگم ایشالا عروسیت.گفتم "ایشالا واسه خودت بیایم"!اومدم درستش کنم گفتم "یعنی ایشالا مجلس خودت"!(حالا مجلس ختم بوده ها!)

میگفت اونن موقع دلم میخواست از خجالت بمیرم < td>و همش توی دلم به خودم میگفتم "فرشته خفه شو!دیگه خفه شو!"(اسمش فرشته س)

یا یکی دیگه از دوستام میگفت:"مجلس ختم یه پسر جوونی رفته بودیم (که از قضا چند تا هم برادر داره)موقع خداحافظی به مادر پسره گفتم"ایشالا دست به اون یکیا باشه"!!!!< td>

حالا برسیم به دیشب من٬که با یکی از دوستام چقدر دوتایی خندیدیم!:

داشتم با یکی از دوستام که خیلی وقت بود ازش بیخبر بودم و حسابی هم دلم براش تنگیده بود٬چت میکردم.نمیدونم چی گفتم که حرف حرص در بیاری بود(یادم نیست چی گفتم)مکالماتمونو بخونید:

من:الان حسابی حرصی شدی؟

دوستم:نه.تو توی این عکس ردپایی از حرص میبینی؟

گیج شدم.آخه برام عکس نفرستاده بود که!اون جای عکس کنار صفحه ی چت هم سیاه بود.

من:کدوم عکس؟من عکسی نمیبینم

دوستم:وای!!!!نمیبینی؟یعنی از اون موقع هیچ عکسی ندیدی؟

من:ته .مگه عکس گذاشتی؟

دوستم:از اون موقع هی دارم تند تند عکس عوض میکنم!

منو میگی!جلوی دهنمو گرفته بودمو داشتم میخندیدمقهقهه.ساعت ۳ صبح بود و نمیشد بلند بخندم.داشتم از خنده خفه میشدم!و این در حالی بود که ما حداقل دو ساعت بود که داشتیم با هم چت میکردیم!نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم .پشت سر هم براش آیکون خنده میفرستادم.

دوستم:بی تربیتنخند< td>

من:آخه تو از اون موقع نگفتی چرا من هیچ اظهار نظری نمیکنم؟

دوستم:فکر کردم حتما در بهت و حیرت موندی!تو بخند.راحت باشعصبانی

من:من راحتم .تو راحت باش< td> 

دوستم:مگه نمیبینی لباس راحتی تنمه؟

هنوز داشت مینوشت.واینستادم تموم بشه:

من:گفتم که صفحه سیاهه!!!!!!!!!!چیزی نمیبینم!

حالا اون ادامه ی حرفشو زد و من ضایع شدم!

دوستم:پس راحتم(یه حرف بیربط!منظورش عکس نبود یعنی لباس راحتی تنمه راحتم.همینجوری بیربط!)

اما آی به من خندید. آی خندید.خیلی شب باحالی بود دیشب.خوش گذشت

دیگه همین!

پ.ن:از این اسمایلی خیلی خوشم اومده