اردیبهشتی تمام عیار
 

+ پاراگراف آبی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/11/05ساعت 0:27  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

بالاخره تموم شد!

امتحانای ترم سوم دوره ی فوق لیسانس هم تموم شد. هشت روز آخر رو که سه تا امتحان داشتم، خوابگاه دانشگاه موندم. استرس درس ها و کم خوابی ها رو که بزاریم کنار، یکی از بهترین هفته های تمام عمرم رو گذروندم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/11/04ساعت 10:49  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

خونسردترین دوران امتحانی ِ تمام عمرم رو تجربه می کنم! با ترم قبل که اصلا قابل مقایسه نیست! ترم پیش از دو هفته مونده به امتحانا رفتم خوابگاه موندم و خوندم و خوندم و خوندم! اما این ترم تا به امروز که آخرین روز فرجه هست و فردا اولین امتحان رو خواهم داشت، یک روز هم از محل کارم مرخصی نگرفتم. راندمان کارم پایین تر بوده و همش کتاب به دست بودم. ولی حضور داشتم.

البته از حق نگذریم که ترم قبل ترم بهار بود. کوتاه بود. 12 واحد درس سنگین داشتم که تا زمان فرجه ها فقط پروژه هاشون رو انجام داده بودم و واقعا نخونده بودم چیزی!

این ترم 8 واحد درس دارم. چهار تا کتاب حجیم که هر چهار تاشم نظریه هست البته! این کاره ها میدونن که "نظریه ها" سخت ترین کتاب های هررشته هستن و اشک آدمو درمیارن ...

اما من خیلی آرومم و برعکس همیشه استرس ندارم ...

سه حالت داره! یا بزرگ شدم یا این نیمچه مشاور شدن به کار خودم هم اومده یا بالاخونه م تعطیل شده بس که درسا سنگینه

دوره ی ارشد خیلی خوب بود و هست. بخصوص برای من که تغییررشته ای بودم و نصف ببیشتر خوشیم برای اینه که دیگه وقتی ازم میپرسن چی خوندی؟ لازم نیست رشته ی قبلیو بگم.

تا همین چند وقت پیش کلی حسرت میخوردم که چقدر زود داره میگذره و نمیخوام تموم بشه و از این حرفا. ولی حالا خوشحالم و حس می کنم که وقتشه تموم بشه و به مراحل بعدی قدم بزارم :)

+ شاید دوشغله بشم به زودی. چیزی نپرسید. میگم به وقتش :)

+ نوشته شده در  جمعه 1393/10/19ساعت 13:40  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دیشب دفتر تنها بودیم. من و آقای خدماتی! مامان نبود و ساعت کار همکارامم تموم شده بود و رفته بودن. آقای خدماتی بیرون دفتر داشت با موتورش ور می رفت. کاری نداشتیم و بیکار بود. بعد از حدود نیم ساعت، دیدم با یه آقا و خانوم مسن که کلی هم بار و بندیل داشتن اومد داخل و قضیه رو اینجوری تعریف کرد که اون دو نفر از ارومیه اومدن. بعد از یه سفر هشت ساعته به اینجا رسیدن که به خونه ی خواهر آقا برن ولی از اونجایی که همیشه با پسرشون میومدن و این دفه با اتوبوس اومدن، ادامه ی راه رو بلد نیستن. آقای خدماتی با فامیلشون تماس گرفته و آدرس داده که بیان دنبالشون. در اون فاصله هم که حداقل نیم ساعت طول می کشید، نمیشد توی سرما توی پیاده رو بمونن. در نتیجه آقای خدماتی به داخل دفتر آورده بودشون. 

اومدن و با کلی معذرت خواهی نشستن. سرویس بهداشتی رو نشونشون دادم آقای خدماتی براشون چای آورد و اونا هم بعد از کلی تعارف و تشکر از توی کیفشون چند تا شیرینی در آوردن و به زور روی میز گذاشتن. 

آقای خدماتی خیلی آدم با حجب و حیا و محترمیه. کلی بهش اصرار کردم تا اومد یکی از شیرینی های روی میز برداشت و برگشت به آشپزخونه ی کوچیکمون. یه شیرینی هم برای خودم برداشتم و جلوی خود مهمونامون گذاشتم که با چاییشون بخورن.

لحظاتی گذشت و دیدم که چند تا شیرینی توی ظرفه. کسی هم که دفتر نیست. به ذهنم رسید شیرینی ها رو به آقای خدماتی بدم تا برای همسر و دخترش ببره. وقتی بشقاب به دست وارد آشپزخونه شدم، دیدم کاغذ دور اون شیرینی ای رو که از روی میز برداشته بود کنده ولی بهش دست نزده. بهش گفتم آقای فلانی کیسه فریزر داریم؟ اینا رو ببرید خونه. کلی تعارف و اصرار کرد که باشه فردا بچه ها میان. گفتم اینا که دیگه تازه نیست فردا. شما ببرید. 

خندید و گفت اتفاقا یه دونه ای رو که برای خودم برداشتم، کاغذ دورشو باز کردم. ولی گفتم حتما بچه دلش میخواد!

چقدر یهو دلم برای پدری که توان خرید شیرینی رو هم برای بچه ش نداره به درد اومد ... و چقدر حس خوبی بهم دست داد از فکری که به ذهنم رسید و عملیش کردم :)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/10/15ساعت 18:45  توسط تــیــنــا . کـــ  

دیروز تهران بودم. ته ِ تهران! یه خیابونی که ریل راه آهن رد می شد از وسطش. خیابونی که به قول مسئول موسسه ای که بخاطرش رفته بودم اونجا، به خیابون زاهــــ د ان معروفه و حتی پـــــ لیس با اســـ لحه اونجا نمیاد مبادا که ازش بگیرن.

پر از فقر و مشکل و فلاکت و بدبختی بود ... از کجاش بگم؟ از بچه هایی که حتی اوراق شناسایی و هویت نداشتن؟ یا از مادر 24 ساله ای که یه دختر 9 ساله داشت و حتی سواد خوندن نوشتن نداشت. شایدم باید از زنی بگم که از همون اوایل ازدواج با بــ رادرهای شوهرش هم رابطه جنــ سی داشت. از دزدی که مشکل اعتیادش برای هم مهم تر از دزدی کردنش بود؟ از چی بگم؟

ظهر که داشتم برمی گشتم احساس می کردم یه دختر لوس ِ نازپرورده هستم که هیچی از زندگی نمیدونه!!! در صورتی که بچه های قدیمی میدونن زندگی خیلی راحتی نداشتم ...

از پالتوی تنم که گرون قیمت هم نبود خجالت می کشیدم. دوست نداشتم گوشیمو از کیفم در بیارم، وقتی گوشی همشون از این نوکیا قدیمی های تاشو بود نهایت!!! خلاصه که روزی بود دیروز ...

+ برای کارهای اولیه ی پایان نامه م رفته بودم اونجا

****

به جاش الان فوق العاده حالم خوبه و شاید برای اولین بار به شدت احساس مشاور بودن می کنم و از اینکه تونستم با علمم به یکی ذره ای کمک کنم خیلی خیلی خیلی خوشحالم. روی ابرا هستم اصلا!

واسه یکی از پروژه های پایان ترم باید به یه بچه لینک می شدیم که یه مشکل داشته باشه و یه کارهایی بکنیم. مورددی که من تونستم پیدا کنم یه دختربچه ی بیش فعاله که بعضی رفتاراش واقعا برای خانواده آزاردهنده س.

الان داشتم با مامانش حرف میزدم. گفت راهکاری که برای یک مساله هفته ی قبل بهش گفته بودم، مفید و موثر واقع شده و بخاطرش ازم تشکر کرد. اونقدر به وجد اومده بودم که حد نداره!!!

انگار کم کم دارم واقعا مشاور میشم

****

خیلی خیلی سرم شلوغه. امتحانا و درسای نخونده و پروژه های ناتموم و ... اونقدر درگیرم و استرس دارم که دیشب خواب می دیدم کنکور دارم و بعد از کلی کش و قوس آخرشم به جلسه ی امتحان نرسیدم :-/

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/10/14ساعت 18:33  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یه لاک خاکستری دارم که خیلی خیلی دوسش دارم. بخصوص که براق نیست و ماته. اولین لاک ماتی بود که پارسال خریدم. رنگش تکه یه جورایی. حداقل من ندیدم جایی!

امشب با کلی ذوق و دقت زدم روی ناخونام که فردا با شلوار خاکستریم و مانتوی مشکی ست بشن. مامانم داشت رد می شد. یهو گفت "این دیگه چه رنگیه؟ یاد لاستیک ماشین افتادم!"

من :|

لاستیک ماشین :|

انجمن لاک های مات ِ فلورمار ِ مقیم مرکز :|

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/24ساعت 0:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دایی جان که با دخترش از راه رسید، رفتم عرسکامو از توی پلاستیک زیر تخت بیرون کشیدم و همه رو ریختم جلوش! چه عشقی کرد باهاشون.

دیروز دوباره پلاستیک آوردم و یکی یکی برشون داشتم. وقتی کارم تموم شد پلاستیک به اون بزرگی کاااااملا پر شده بود!

به مامان گفتم "من چقدر عروسک دارم! سالم بمونن برای دخترم ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/23ساعت 10:2  توسط تــیــنــا . کـــ  

برطبق چیزایی که خوندم و یاد گرفتم، خوب میدونم وقتی بچه ها توی سن پایین کار نامناسبی انجام میدن به هیچ وجه نباید بهشون خندید یا قربون صدقه شون رفت.  چون به این ترتیب اون رفتار نامناسبشون تقویت میشه و در واقع این پیام رو بهشون منتقل می کنیم که این کار تو خیلی خوبه و هر بار این کار رو انجام بدی تشویق خواهی شد!

ولی امشب که دایی وسطی با دختر دو سال و نیمه ش خونه ی ما بود، وقتی با شیطنت عروسکا رو به اطراف پرت می کرد و با خنده و شیرین زبونی میرفت دنبالشون، هییییییییییچ جوری نمی تونستم جلوی خنده هامو بگیرم. واقعا کار سختیه اصولی تربیت کردن بچه ها!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/22ساعت 1:52  توسط تــیــنــا . کـــ  

تازگیا به این نتیجه رسیدم که اصولا فکر کردن و حرص خوردن برای آینده چیز مزخرف و بیخودیه. چون هر چیزی در زمانی که باید، خودبخود اتفاق خواهد افتاد!

اوایل دانشگاه قبول شدنم (یعنی همین پارسال!!) همش نگران این بودم که ای وای فقط از دانشگاه چیزی یاد نمی گیرم و باید حتما کارگاه برم. ولی من که جایی رو بلد نیستم! آدم اصلیای رشتمو نمی شناسم! چیکار کنم؟ نشم یه فارغ التحصیل بی سواد! و ...!

گذشت تا شروع تابستون امسال که اولین کارگاه رو البته با هزینه ی زیاد و سختی اسم نوشتم. کارگاهی که هنوزم ادامه داره و با وجود چهارده جلسه ای که ازش گذشته، کلی مطلب عملی و کاربردی یاد گرفتم و کلی اعتمادبنفسم بالا رفته. بطوری که بدون هراس سر بیشتر کلاس های دانشگاه با تکیه بر مطالبی که یاد گرفتم اظهارنظر می کنم. درسته که گاهی نظراتم از طرف استاد تایید نمیشه. ولی بیشتر وقت ها استادها با سرتکون دادن بر حرف هام مهر تایید میزنن و حتی یکی از استادا که حالا حالاها از کسی تعریف نمی کنه، چند وقت پیش بعد از یه پروژه ی عملی با خنده بهم گفت "ترشی نخوری مشاور خوبی میشی" و چقدر که اون تعریف بهم چسبید

میخوام بگم من برای پیدا کردن اون کارگاه تلاشی نکردم و درست زمانی از طرف یکی از دوستان پیشنهاد شد که درگیر امتحانای ترم دو بودم و ذره ای به کارگاه فکر نمی کردم. بعدها فهمیدم مدرس اون کارگاه در زمینه کاری خودشون چقدر قوی و مطرح هستند، چقدر کتاب چاپ شده دارند و چقدر دوره هاشون پرطرفداره و زود پر میشه.

همین جریان ماه پیش هم تکرار شد. به شدت درگیر پیدا کردن موضوع مناسبی برای پایان نامه بودم و استرس داشتم که ترم سه داره تموم میشه و پروپوزال که هیچ، من هنوز موضوع هم ندارم. درست در همون دوره ی زمانی با کسی آشنا شدم که اگرچه تاثیر پررنگش در زندگیم کوتاه مدت بود، ولی من رو با استاد بزرگوار دیگه ای آشنا کرد که ایشون هم حسابی زبانزد خاص و عام هستند و توی رشته ی ما کسی نیست که نامشون رو حداقل یک بار نشنیده باشه و اینطوری بود که دومین کارگاه من (با هزینه ای گزاف) با ایشون رقم خورد. دیروز ثبت نام کردم و قراره که موضوع پایان نامه م هم در همون رابطه باشه انشاالله ..

در میزان مطرح بودن ایشون همین رو بگم که وقتی پریروز کلینیکشون زنگ زدم که برای دوره ی دی ماه ثبت نام کنم، گفتن دوره ی دی پر شده! دوره ی بهمن هم همینطور! دوره ی اسفند هم فقط چهارنفر ظرفیت داره!!! و من شدم یکی از اون چهار نفر!

خیلی سخته ولی میخوام تمام تلاشم رو بکنم که در لحظه زندگی کنم. چون آینده خودش از راه خواهد رسید ...

به خاطر این دوره برای اولین بار در زندگیم پول قرض کردم. دیدم واقعا نمیشه تعلل کرد. چون بعد از اسفند ایشون به مدت چهار ماه ایران نیستند و من هم باید بخش اصلی کار پایان نامه م رو با توجه به آموزش های ایشون فروردین تا خرداد انجام بدم. خودم هم اصلا پول نداشتم. چون قسط دوم کارگاه اول رو تازه پرداخت کرده بودم و واقعا جیبم درد می کرد این بود که با خجالت به دایی جان زنگ زدم و تا حقوق بعدیم پول قرض کردم ازشون! با یکی دیگه از قوانین دنیای آدم بزرگ ها آشنا شدم. باشد که خوش حساب بوده و بدقول نشوم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/21ساعت 19:32  توسط تــیــنــا . کـــ  

خیلی وقت بود که میخواستم یه رژلب ملایم دخترونه بخرم. یه Moda داشتم که رنگشو خیلی دوست داشتم ولی تموم شده بود و منم یا تنبلی می کردم یا وقت نمی کردم که برم دنبالش و یکی دیگه بخرم. تا امروز که بالاخره عزممو جزم کردم (انگار میخواستم کوه بکنم!!). Modaهه رو گذاشتم توی کیفم و عصر سرراه دفتر، رفتم به لوازم آرایشی سر کوچه! (توجه کن! سر کوچمون!!)

Moda نداشت و از بین مارک هایی که داشت Classic رو ترجیح دادم. داشتم دنبال رنگ موردعلاقه م می گشتم که فروشنده هه گفت "Moda رو چند خریدین؟" گفتم "والا مال چند ماه پیشه. یادم نیست. چه سوالایی میپرسین شما هم؟" خندید و گفت "انتگرال دوگانه که نپرسیدم" بعد از چندلحظه سکوت گفتم "والا اونقدر زندگیا شلوغه که ... شما بگو امروز ناهار چی خوردی؟ مگه من یادمه چند ماه پیش یه وسیله کوچیک مصرفی رو چند خریدم؟؟" گفت "خانوم از ظاهرتون معلومه دانشجویی چیزی هستین. چنان میگین زندگی شلوغه انگار یه شوهر بداخلاق دارین و بچه هاااااا دورتون رو گرفتن!" خندیدم و چیزی نگفتم. میدونم که حالا علاوه بر ظاهرم که با اون کیف کج و شال و پالتوی اسپرت شبیه دانشجوها بود، چهره م هم طبق معمول به اشتباه انداخته بودش و احتمالا فکر کرده بود من 23-22 ساله هستم!

موقع حساب و کتاب رسید. به اندازه ای که میخواست پول توی کیفم نبود. گفتم "کارت خوان دارین؟ کارت می کشم" گفت داریم و منتظر موند تا بهش کارت بدم. یه لحظه هاج و واج به کارت های توی کیفم نگاه کردم و بعد ناخودآگاه گفتم "حالا توی کدومشون پول دارم؟" فروشنده هه این دفه واقعا خندید. فکرمو جمع کردم و کارت موردنظر رو بدستش دادم. در حالیکه کارت می کشید و مبلغ رو وارد می کرد، با خنده گفت "انگار واقعا اوضاع خرابه!" موقع بیرون اومدن هم گفت "زندگی این قدر هم ارزش نداره خانوم! مواظب خودتون باشید" و من باز فقط خندیدم و تشکر کردم و بیرون اومدم.

 

* فقط من اینجوری هستم که هر وقت لاک میزنم مثل ندید بدیدها به دستام خیره میشم و توی تمام آینه ها، چپ و راست به دستای خودم زل می زنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/17ساعت 1:10  توسط تــیــنــا . کـــ