اردیبهشتی تمام عیار

آقای شین دو سه ساله که توی محله سوپرمارکت داره و حالا داره طی دو سه روز آینده از محله میره که میره ... فروشگاهش اجاره ای بود و حالا صاحب ملک، مغازشو خواسته و آقای شین داره میره.

آقای شین ِ دوس داشتنی ... هر بار توی مغازه ش میرفتم، وقتی می گفتم "سلام آقای شین! خسته نباشین"، در جوابم می گفت "سلام عمو جان" یا می گفت "سلام بابا خوبی؟"

دارم فکر می کنم وابستگی و عادت به شرایط تا این حد؟ که حتی عوض شدن بقال محله بخواد اذیتم کنه؟

یاد حرف چند وقت پیش مریم توی دفتر افتادم که می گفت حتی مسیر دفتر اومدنم اگه هر روز یکی باشه برام خسته کننده میشه و باید هر بار یه تغییری توی مسیرم باشه. مثلا از یه طرف دیگه خیابون یا از یه کوچه فرعی دیگه بیام.

اما من وقتی همه چیز مثل قبل باشه، هر چیز همون جایی که بود باشه، بهم احساس خوبی دست میده. احساس آرامش. دوس دارم بدونم که چی در انتظارمه. دوس دارم وقتی از پیچ کوچه رد میشم، به آقای شین فکر کنم که جلوی مغازه ش نشسته و خودمو آماده کنم که لبخند بزنم و بهش سلام و روزبخیر بگم.

دلم گرفته از رفتن آقای شین ...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 20:25  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

وای وای وای

آرشیو فروردین و اردیبهشت 94 برگشته!

ولی ادامه مطلب ها کو؟ آرشیو 93 کو؟

یعنی اونا هم برمیگرده؟

یعنی امیدوار باشیم؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 20:33  توسط تــیــنــا . کـــ  

از 15 اردیبهشت ماه بچه های بلاگفا دسترسیشون به پنل های مدیریتیشون قطع شد. بدون هیچ خبری! دو سه روز بعد برامون یادداشت گذاشتن که داریم سرورها رو انتقال میدیم و صبور باشید. ده روز بعد یه مسیج دیگه و بازز یه مسیج دیگه. گفتن در این بین مشکلات پیش بینی نشده ای پیش اومده. قسمتی از وبلاگ ها آسیب دیده. از کانادا کمک گرفتن. از آمریکا کمک گرفتن و ... و باز هم صبر کنید! انگار کار دیگه ای هم میتونستیم بکنیم!

حالا بعد از یک ماه و اندی وبلاگ ها باز شه اما یک سال و اندی از آرشیوها نیست.

این یه فاجعه ی بزرگه! یه تراژدیه! برای یکی مثل من که نزدیک به هفت ساله توی این وبلاگ می نویسم، آرشیوم مثل بچه م میمونه!

روزی که عموی نازنینم از دستم رفت. بغض هام اشکام. کارگاه هام. احساس غرورم. خوشبختیم. خوشحالیم. و از همه مهم تر دست نوشته هایی که به عنوان نویسنده برای پاراگراف آبی نوشته بودم.

دو تا سایت پیدا کردم که آرشیو وبلاگ ها در اون هست و از اونجا نوشته هامو کپی می کنم اما اون ها هم ادامه مطلب ها رو پوشش نمیدن!

این اتفاق مثل یه زلزله ی شدید در دنیای واقعیه. که اگر اتفاق افتاده بود یه عالمه آدم بی خونه می شدن و خیلیا هم خونه هاشون نیمه ویرون. اتفاقی که هیچوقت از یاد هیچکسی نخواهد رفت.

آقای شیرازی شما که دم از خدمات رایگانت میزنی و زحمت هایی که این همه مدت کشیدی، چرا قبل از این نقل و انتقال یه خبر ندادی؟ یه اطلاعیه ی چند خطی مثل همون نوشته های رنگارنگی که توی این یه ماه و اندی با ادب و احترام برامون میزاشتی. نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟

 

از بلاگفا نمیرم. ولی دیگه بهش اعتماد هم ندارم. هر پسنی که بزارم یه کپی ازش تهیه می کنم. حکایت ما و بلاگفا، شده حکایت ما و کشـــ ورمون. هر بلایی هم که سرمون میارن بازم مثل قبل ادامه میدیم. هیچ جا هم نمیریم. حقمونه شاید ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 19:45  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

احساس کسی رو دارم که خونه ش در یه لحظه بی هوا توی آتیش سوخته و حالا بهت زده بین خرابه ها قدم میزنه.

نه اثری از عکس های یادگاریش مونده

نه دفتر دست نوشته هاش که هر شب با احتیاط زیر تختش قایم می کرد

بغض دارم

از 92ی لعنتی تا الان، دوران طلایی عمرم، اون همه حس خوب، نقطه ی عطف بزرگ 29 سال زندگیم، همه و همه دود شد و رفت هوا

حالا بچه خطاکاری که در حال بازی با کبریت خونه م رو به آتیش کشیده، مقابلم ایستاده و خیلی بی تفاوت فقط میگه ببخشید!

خب لامصب قبلش یه خبری یه چیزی ...

نمیدونم باز هم خواهم نوشت یا نه .. نمیدونم اگه بنویسم، توی بلاگفا که جونم بهش بند بود و تمام بازی هاشو توی این چند سال تحمل کردم می نویسم یا نه ...

پی نوشت: دلم تنگ شده بود واسه تق تق کیبورد زیر انگشتام و با ذوق منتظر موندن برای کامنت های شما ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 19:25  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

تولد امسالم با اینکه خیلی عادی و البته با کمی تنش شروع شد، بی نظیر بود.

 

بفرمایید ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت 19:42  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

رفتم روز معلم رو به استاد راهنمام تبریک بگم

خندید و گفت روز معلم یا روز کارگر؟

گفتم اگه قرار باشه روز کارگر به کسی تبریک گفته بشه، من از همه مستحق ترم

گفت چرا؟

گفتم چون تولدمه

+ جالبه که پست یازده اردیبشت شد هزار و یازدهمین پست این وبلاگ نه؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ساعت 0:9  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ساعت 1:12  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

پنج شنبه بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ساعت 20:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سه شنبه روز خیلی خاصی بود. روز خوبی بود. در عین حال که روز سختی بود و وعده ی بعد از صبحانه ام، ساعت یازده شب بود که ناهار و شامم یکی شد، ولی روزی بود که حالا حالاها فراموشش نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷ساعت 21:3  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دوس ندارم جاهای قدیمی زندگی کنم. ولی دوس دارم باشن. حفظ بشن. اینجور جاها نشونی از گذشتگان ما، ریشه های ما و هویت ما هستند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳ساعت 12:44  توسط تــیــنــا . کـــ   |