اردیبهشتی تمام عیار

شهریور رو دوست دارم. چون نویدبخش رسیدن روزهای کوتاه و شب های بلند و برگ های زرد و بادهای خنک و نم نم بارون های پاییزیه ♥

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۰۱ساعت 18:40  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

اصولا شنیدن تبریک روز دختر حس خوبی بهم نمیده. بخصوص این تقسیم بندی بین ازدواج کرده ها و ازدواج نکرده ها. بنظرم خیلی مسخره س. یه روز زن داریم که مخصوص خانوما هست و یه روز مرد داریم که مخصوص آقایانه. دیگه روز دختر چه صیغه ایه!

تازه اگرم میخوایم یه روز قشنگ به تقویممون اضافه بشه، مثلا میتونه اینجوری جا بیفته که پدر و مادرها، پدربزرگ ها و مادربزرگ ها، این روز رو به دختراشون، عزیزدلاشون تبریک بگن. در این صورت دیگه این مسئله هم مطرح نیست که تو ازدواج نکردی دختری، روزت مبارک. اون ازدواج کرده و دیگه دختر نیست. بنظرم خیلی زشته این تقسیم بندی و اینجوری تبریک گفتن.

اصلا مگه همه باید یه روز رو تبریک بگن؟ مثلا روز ولنتاین میشه. سپندارمذگان میشه. هزار و یک تبریک از دوستان هم جنس و اعضای خانواده هم میرسه. یکی نیست بگه بابا! ولنتاین روز عشقه! روز love هست. نه like!

یا مثلا همین روز دختر!

دو تا همکار خانوم دارم. هر دوشون ازدواج کردن و من بینشون مجردم. دیروز آبدارچی دفتر اومده به من (و نه به اونا) روز دختر رو تبریک میگه! فقط نگاهش کردم!

*****

22 مرداد روز جهانی چپ دست ها بوده القضا! بیاید اون رو تبریک بگید

توی ویکی پدیا دیدم که دلیل این نامگذاری در سال 1976، اعتراض به این مسئله بوده که تمام امکانات موجود برای راست دست ها بوده (البته الانم فرق زیادی نداره) و باورهای خرافی در مورد چپ دست بودن که فکر میکردن خیلی زشت و بده و گاهأ حتی بچه ها رو مجبور می کردن با دست راست بنویسن.

و جهت اطلاعتون 70 تا 90 درصد مردم راست دست هستند و الباقی که ما باشیم، چپ دست می باشند. اردیبهشتی باشی، چپ دست هم باشی. دیگه کلا جزو خواص هستم بنده

خلاصه که روزم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۶ساعت 16:17  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دیروز اول کارگاه، استاد یه سری کارت روی زمین چید. گفت بین کارت ها بچرخید و دوتاشو انتخاب کنید. یکی ویژگی ای که فکر میکنید دارید و دیگری ویژگی ای که دوست دارید داشته باشید.

بعد از اینکه کارت هامون رو انتخاب کردیم، رفتیم توی کلاس نشستیم و بچه ها یکی یکی شروع کردن به خوندن. یکی از دخترای آروم کلاس به عنوان ویژگی ای که دوست داشت داشته باشه، شوخ طبع بودن رو انتخاب کرده بود. شروع کرد در موردش توضیح داد که آره دوست دارم یه کم شلوغ تر باشم، توی فعالیت های اجتماعی بیشتر باشم و .... استاد با هیجان بهش گفت پس دوس داری مثلا وقتی وارد یه جمعی میشی، یهو منفجرش کنی نه؟ دختره خندید و گفت آره 

در حالی که نیشم تا بناگوش باز بود از جام بلند شدم که برم آب بخورم. یهو استاد گفت یعنی دوس داری مثل تینا باشی دیگه؟! کلاس رفت روی هوا!

درسته که من یه وقتایی شیطنت می کنم یا یه چیزی میگم همه می خندن. ولی آخه تا این حد؟؟؟

*****

دو تا خصوصیتی که من انتخاب کرده بودم، یکی مصمم بودن بود که به نظر خودم هستم و به عنوان چیزی که دوست داشتم باشم، مستقل بودن بود که دارم روش کار می کنم. در تعریف اون مصمم بودن گفتم "من آدمی هستم که وقتی تصمیمی بگیرم، شده آسمون و زمین رو به هم بدوزم، باید عملیش کنم".

سر فعالیت گروهی دوم، به هر پنج نفر یه سری کارت داده بودن که بر یه اساسی باید در پنج ستون چیده می شدن. گروه ما شروع کردن کارت ها رو در عرض میز چیدن. کارت ها به نیمه رسیده بودن که ستون کارت هامون تقریبا داشت تموم میشد و دیگه جا نداشت. 

گفتم بیاید کارت ها رو برعکس کنیم و در طول میز بچینیم. گفتن نه خیلی وقت میبره ولش کن. یه کم دیگه گذشت و ردیف ها دیگه جا نداشت. روی اعصابم بود ردیف ها! بی صدا جامو با یکی از بچه ها که سر میز ایستاده بود عوض کردم و در عرض چند ثانیه بدون حرف ردیف ها رو چرخوندم. یکی از دخترا اومد کمکم و گفت آره اینجوری بهتره. کارم که تموم شد، سرمو بلند کردم و دیدم سه تای دیگه دارن میخندن. یکیشون گفت مصممی دیگه! بنده هم:

*****

اونقدر آدم وابسته ی داغونی هستم که وقتی سوهان ناخونمو گم کردم، مغازه ها رو زیر و رو کردم تا یدونه عین همون قبلیه پیدا کردم و خریدم!! البته این رو هم میشه به مصمم بودنم ربط داد!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۴ساعت 15:18  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

از اول هفته مامان تهرانه و من و مریم یه روز درمیون ساعات بیشتری رو اومدیم تا این چند روز بگذره. دوشنبه ساعت نه شب میخواستیم دفتر رو ببندیم که یکی از کرکره ها شروع کرد به بازی درآوردن و هر کاری کردیم پایین نیومد. این کرکره برقی هم داستانی شده برای ما!

القصه! زنگ زدیم به کسی که همیشه اینجور وقتا کارای تعمیراتمون رو انجام میده. ولی هر دو تا گوشیش خاموش بود. دو تا شماره ی دیگه هم داشتیم که هر دو ناز کردن و گفتن نمیتونیم و حالا ببینیم و وقت بدید و از این حرفا! ساعت نزدیک 10 بود که به پدربزرگ زنگ زدم بیاد پیشمون و آقای خدماتی دفتر رو که هی این پا و اون پا میکرد، رد کردم رفت! از آدمای بی چشم و رو خوشم نمیاد! هر بار مساعده خواسته، مرخصی خواسته، دیر اومده و زود رفته، هیچوقت کسی بهش چیزی نگفته و همیشه احترامش به جا بوده. حالا یه بار چنین اتفاقی افتاده، انگار روی میخ ایستاده بود!!

تا رسیدن پدربزرگ، دفترچه ی کارت ویزیت ها رو آوردم و شروع کردم به زیر و رو کردن و ورق زدنش. تا چشمم خورد به یه کارت که روش نوشته بود دوربین مداربسته. با خودم گفتم "شاید آشنای کرکره ساز هم داشته باشه. پرسیدنش ضرر که نداره." زنگ زدم خودمو معرفی کردم و مشکل رو گفتم. شماره یکی دیگه رو داد. همینجوری هر کدوم شماره کسی دیگه رو میدادن تا رسیدم به آقایی که این کاره بود و قرار شد بیاد و اتفاقا یکی از آشناهای پدربزرگ و داییام از آب در اومد. 

اومد و یه نگاهی انداخت و گفت "این کار الان نیست. کرکره کلا باید بیاد پایین. جوشکاری داره. سه چهار ساعت کاره و هیچ کسی شبونه انجامش نمیده! مستاصل مونده بودیم. هم نگران دفتر بودم. هم نگران پدربزرگ که مطمئن بودم تا صبح نخواهد خوابید و هی به اینجا سر خواهد زد.

ما رو رسوند خونه و گفت که خودشم میره خونه ولی روز بعدش یعنی دیروز متوجه شدم طبق حدسم چند بار تا صبح اومده به دفتر سر زده. تازه با وجود این که روبروی ما یه ایستگاه پلیس هست و تا صبح اینجا مامور هست و به اونا هم سپرده بودیم!! وگرنه فکر کنم اصلا خونه نمیرفت! 

دیروز نزدیک ظهر به همون آقایی زنگ زدم که شب قبلش اومده بود و اون برامون یکی رو پیدا کرد. ایشون موقتا کرکره رو درست کرد تا ببینیم باید چیکار کنیم.

*****

+ به شدت شاکی هستم از آقایی که کارهای این مدلیمون رو انجام میداد. سه تا شماره ازش داشتیم. دو تاش که خاموش بود. یکیش دوشنبه شب هی می گفت بیست دقیقه دیگه! نیم ساعت دیگه! سه شنبه هم که کلا جواب نداد. بیش از ده بار بهش زنگ زدم! واقعا بودن یکی در هر زمینه ای چه ارزشی داره وقتی در مواقع بحرانی به دادت نرسه!! توی روزهای آروم و معمولی که همه بلدن باشن!

++ شاید بنظر بیاد خیلی خودخواهم. یا خودشیفته تر از قبل! ولی خیلی حس خوبی داشتم در شرایطی که تقریبا میشه گفت گیر افتاده بودیم، تونستم فکر کنم و راه حل پیدا کنم :)

+++ بابابزرگ نزدیک ده اومد. به مریم گفت "نرفتی دخترم؟"، مریم خندید و گفت "من که تینا رو تنها نمیزارم برم" چقدر این حرفشو دوست داشتم ♥

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۲۱ساعت 10:33  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

صبح بیرون کار داشتم. حدود ساعت ده بود که از خونه اومدم بیرون. یه مانتوی سورمه ای بالای زانو تنم بود با شال و شلوار مشکی! آرایشم خیلی کم طبق معمول!

به وسطای کوچه رسیده بودم که از یکی از فرعی های اون طرف کوچه یه صدای بلند شنیدم که می گفت "حاجی قربانی دور بزن اون خانوم رو سوار کن! دور بزن!" 

کوچه خلوت بود و طبعا اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که لابد ماشین گـــ شته و منظورش منم! هیچ عکس العملی نشون ندادم. به راهم با همون سرعت قبلی ادامه دادم و اصلا هم برنگشتم ببینم واقعا مــ امورن یا نه! اصلا انگار نه انگار که صدایی شنیدم!

چند ثانیه بعد دوباره همون صدا رو شنیدم که "زود باش حاجی قربانی! داره میره!" و من باز برنگشتم. به سر کوچه رسیدم. سوار تاکسی شدم و رفتم. هیچ ماشینی هم دور نزد که سوارم کنه. 

توی تاکسی داشتم فکر میکردم احتمالا یه آدم نمای بیشعور بوده که به طرز وحشیانه ای میخواسته تفریح کنه و همش منتظر بوده که من بدوم یا برگردم نگاهشون کنم یا هول بشم و آستین مانتو و شالمو درست کنم، تا با صدایی مثل قار قار کلاغ بخندن احتمالا!

تازگی ها توی موقعیت های مشابه، فقط با سکوت و غضب خیره میشم به طرف مقابل! کاش با چشمام میتونستم سوراخشون کنم! یا مثلا برای چند لحظه یه درد غیرقابل تححمل بریزم توی وجودشون! یا اونقدر قوی بودم که بزنم لهشون کنم مثلا!

*****

یاد این متن افتادم:

گفت وقتی بی حجابی انتظار امنیت نداشته باش!

گفتم چرا؟

گفت دختر بی حجاب در کوچه و خیابان مانند گوشتی در دریاست! مگر می شود گوشتی بدون محافظ در دریا رها باشد و انتظار بلعیده شدن توسط کوسه را نداشته باشد؟

هیچ نگفتم! فقط خندیدم! به خود می گفت کوسه! به خود می گفت درنده! وحشی!

خود را جانداری می پنداشت که برده ی غریضه ی خویش است! که قدرت تفکر ندارد! که با دیدن دو تار مو خوی درندگیش اوج می یابد! و من از تمام معلم های دینی متنفر گشتم. که مغزها را شستند! که مردها را گرگ و زن ها را طعمه نامیدند! و همه ی ما این ها را باور کردیم! فارغ از آن که ما حیوان نبودیم! غریضه فرمانروای وجودمان نبود!

باور کردیم و چه گوسفندوار به دنبال رهایی از دست گرگانی رفتیم که روزی برادر، پدر و محافظمان بودند ...

*****

خوشحالم که هیچ و دقیقا هیچ عکس العملی نشون ندادم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۹ساعت 17:19  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

نمیدونم واقعا همینطوریه یا من تازگی زیاد اینجوری می بینم؟ تمام آدمای خیلی پولدار بداخلاق و عنق هستن. حداقل اونایی که به دفتر ما مراجعه می کنن! واقعا انگار از دماغ فیل افتادن.

مهندسی؟ خب باش! دکتری؟ خب باش! پولداری؟ خب باش! هیچ کدوم پشیزی ارزش نداره. وقتی آدم بودن و احترام متقابل رو از یاد بردی ..

کسانی که منو دیدن، همه به اتفاق معتقدن که مشخصه اصلی صورت من لبخندمه. به همه لبخند میزنم. بخصوص اینجا که سعی می کنم خیلی خوشرو تر و با انرژی تر باشم و با کسی که از در میاد داخل، رابطه ی خوبی برقرار کنم. حتی فکر کنم جزو معدود فروشگاه هایی باشیم که به تمااااام کسانی که میان داخل خوشامد میگیم و از حضورشون تشکر می کنیم. با تمام این اوصاف نمیدونم یه عده چطور همچنان عنق و عبوس باقی میمونن. 

و در آخر اینکه الان داشتم فکر میکردم اگه روزی قرار باشه بین یه حساب بانکی خیلی پر و پیمون و لبخندهای بی دریغ و خنده های از ته دل، یکی رو انتخاب کنم. قطعا لبخند رو انتخاب می کنم ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۴ساعت 20:0  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

این که آدم ها در لحظه توانایی حل مساله داشته باشن، در حرف و عمل خیلی با هم فرق دارن. حرف زدن خیلی آسونه. 

توانایی حل مساله عبارت است از این که وقتی مساله یا مشکلی پیش میاد، در لحظه بجای عصبی شدن، حرص خوردن، حرص دادن دیگران، سرزنش و غرغر که من "صدبار گفتم .." یا "چرا شما همیشه فلان .."، به این فکر کنه که خب همین الان باید چیکار کنیم. بحران بگذره. آرامش برگرده و بعد تازه آدم بررسی کنه که چرا فلان مشکل پیش اومده یا حتی سرزنش و غرغر!

در لحظه نشون دادن رفتارهای مخرب که ذکرشون رفت، چیزی به جز خورد و خاکشیر کردن اعصاب آدما و در عین حال بیشتر توی گل گیر کردن امور نخواهد داشت.

اما

اما

اما

همین هم در حرف یه چیزه و عملی کردنش خیلی سخت تر!

یه مشتری خیلی استرسی توی دفتر وایساده بود. از این خانومای خیلی جدی با کفشای تق تقی که حتی یک لحظه نمی نشست. هی از این طرف به اون طرف. تق! تق! تق! تق!

منتظر فاکتورش بود و من هم فاکتورشو پیدا نمیکردم که نمیکردم! زنگ زدم به یکی از خانومای همکار! شروع کرد با یه لحن عصبی تندتند حرف زدن که چرا اونجا اینقدر بی نظمه و همیشه همینجوریه و ...!

اون لحظه استرسم بیشتر شده بود فقط! تلفن رو قطع کردم یه نفس عمیق کشیدم و هرجوری بود کار طرف رو راه انداختم. بعد که مشتریه رفت داشتم فکر میکردم اون همکارم فقط ادعای مدیر و مدبر بودن داره ... هنگامی که حتی نمیتونه تشخیص بده وقتی مشتری بالای سر من وایساده وقت داد بیداد و محاکمه نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ساعت 18:25  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

روز جمعه که از تهران برگشتم، قبل از اینکه برم خونه، رفتم سوپرمارکت سر کوچه. دلم مزه میخواست. یه شوری یه ترشی یا یه شیرینی خاص! هر وقت خیلی خسته باشم اینجوری میشم. دلم میخوام یه چیزی بخورم که مزه ش خاص باشه. 

همینجوری که داشتم بی هدف بین قفسه ها می گشتم، چشمم به اینا افتاد.

به همراه بستنی و دو تا چیپس، چند تا هم از اینا برداشتم و رفتم که حساب کنم. با یه نیش باز و با هیجان گفتم "اینا از همون بیسکوییت قدیمیاس؟؟" طرف یه نگاه به من کرد و یه نگاه به بیسکوییتا و با تعجب گفت "خانوم مگه شما همش چند سالته که میگی بیسکوییت قدیمیا؟" 

یه کم نگاش کردم و گفتم "خب اینا مال بچه های دهه شصته دیگه. فکر نمیکنم دهه شصتیا پیر باشن." گفت "شما یعنی دهه شصتی؟" یه کم نگاهش کردم و هیچی نگفتم. گفت "خب بهتون نمیخوره دیگه. لابد 69/12/29 هستین. میگین دهه شصتم" باز خندیدم و چیزی نگفتم. بعدشم حساب کردم و اومدم بیرون. 

کم کم دارم فکر میکنم که نام خانوادگیمو از کاف به باتن تغییر بدم! چون این اولین باری نیست که بهم چنین چیزی میگن و واقعا برام عادی شده. 

*****

+ خیلی ممنونم که برام این همه کامنت نمیزارید البته که من دودستی به اینجا چسبیدم و کم نمیارم. حالا شما هی کم لطفی کنید :)

++ بعد از یه خواب دو سه ساعته که به حالت کما شبیه تر بود تا خواب، خوردن اون بیسکوییتا با چای معرکه بود ♥

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۱ساعت 13:33  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

با وجود تماااااام خستگی دو روز اخیرم، کارگاه دیروزم فوووق العاده بود. 

باید ساعت 4:30 بیدار میشدم که 5:30 سر اتوبان باشم و سوار ماشین بشم. از استرس این که خواب نمونم، تقریبا میتونم بگم اصلا نخوابیدم. دو سه ساعتی که خوابیدم، خواب خرگوشی و کاملا هوشیار!

5:30 سوار ماشین شدم و در نهایت ساعت 8 رسیدم.

اولین نفر بودم که رسیدم. استاد طبق عادت فوق العاده تحویلم گرفت و خوش و بش کرد. بعدشم که دید من کسل هستم، نیم ساعتی رو که تا شروع کلاس مونده بود یه آهنگ تند آذری گذاشت تا مثلا جو عوض بشه و بچه ها با روحیه ی خوب برن سر کلاس.

تا ساعت 3 که توی کلینیک بودم، فوق العاده خسته شدم. با وجود اینکه هر نیم ساعت بلند می شدم و یه دوری میزدم و یه چیزی میخوردم که چشمام روی هم نیفته، روز بی نظیری بود در حضور یک استاد عالی که خدای انرژی و لبخندهای همیشگیه. تازه بعد از شیش ساعت کلاس و سر پا بودن، اومد نشست پیش من و دوستم. همه رو هم به اسم کوچیک صدا میکنه. میگه "خب بزار ببینیم تینا واسه پایان نامه ش چی لازم داره". یک ساعت هم با روی خوش برام فایل پیدا کرد و تحویلم داد و در موردشون توضیح داد. بعدشم تا دم درب خروجی بدرقه مون کرد.

توی اتوبوس توی راه برگشت اونقدر حالم خوب بود که براش نوشتم:

هزار تا فکر و ایده دارم برای بکار گرفتن علمم در این رشته. امروز یکیشو امتحان کردم و به در بسته خوردم. امیدوارم بتونم از طریق رشته م کم کم کسب درآمد داشته باشم و متمرکز در اون زمینه کار کنم فقط!

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۵/۱۰ساعت 15:29  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

فردا ساعت 8:30 صبح تهران کلاس دارم. جمعه های قبل معمولا از شب قبلش میرفتم خونه ی خاله جون یا دایی جون. ولی خب این هفته اینجوری شد. دو سه روز پیش نگران بودم که آیا ساعت پنج و نیم صبح روز جمعه ماشین گیرم خواهد اومد یا نه!

زنگ زدم به یکی از راننده سرویسای دانشگاه که شهرشون یک ساعت با ما فاصله داره و از شهرشون سرویس فراوونه برای تهران و از اون خروجی ای که من میخوام سوار بشم، رد میشن. در واقع این سمت شهر ترمینال اصلی نیست. ولی چون مسیرش برای من خیلی نزدیکتره و زود به زود هم ماشین میاد، از همونجا سوار میشم معمولا. ولی ساعت 5:30 صبح کمی ریسکش بالا بود که برم اونجا. اگه ماشین نبود چی!

خلاصه که زنگ زدم به آقای میم! وقتی منو شناخت کلی تحویلم گرفت. بعدشم گفت پرس و جو می کنم خبر میدم. گفتم واقعا نمیدونم چجوری تشکر کنم آقای میم! گفت "این حرفا چیه! هنوز یه ذره مرام معرفت حالیمونه!"روز بعدش بهم اسم و شماره ی راننده رو داد و سفارش کرد که زنگ زدی حتما بگو فلانی معرفیم کرده. امروز صبح زنگ زدم. آقاهه گفت مشکلی نیست. شب بهتون خبر میدم ساعت چند بیاید تا سوارتون کنیم. ساعت 9 شب زنگ زد. رنگ ماشینشو پرسیدم و ساعتی که باید اونجا باشم. در آخر هم خواهش کردم همون ردیف اول برام جا نگه داره. همه رو با روی خوش جواب داد و قبول کرد. موقع خداحافظی، طبق عادت گفت سلام برسونید. و من با نیش باز در حالی گوشی رو قطع کردم که نمیدونستم سلام ِ راننده اسکانیای قرمز رنگ شهر الف رو باید به کی برسونم!

*****

برخلاف دانشگاه کارشناسیم که هرگز دلتنگش نشدم، برای این دانشگاه از حالا دلتنگم. واسه کلاسا. واسه خوابگاه. واسه روی چارپایه نشستن توی سرویسی که تا خرخره پر بود. واسه صاحب کافه دانشگاه. واسه صبح زود از سرما لرزیدنا حتی! واسه همه چیز و همه ی آدماش. من دلم تنگه رفقا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۸ساعت 23:41  توسط تــیــنــا . کـــ   |