اردیبهشتی تمام عیار
تولد امسالم با اینکه خیلی عادی و البته با کمی تنش شروع شد، بی نظیر بود.

 

بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت 19:42  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

رفتم روز معلم رو به استاد راهنمام تبریک بگم

خندید و گفت روز معلم یا روز کارگر؟

گفتم اگه قرار باشه روز کارگر به کسی تبریک گفته بشه، من از همه مستحق ترم

گفت چرا؟

گفتم چون تولدمه

+ جالبه که پست یازده اردیبشت شد هزار و یازدهمین پست این وبلاگ نه؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۲/۱۱ساعت 0:9  توسط تــیــنــا . کـــ   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ساعت 1:12  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

پنج شنبه بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ساعت 20:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سه شنبه روز خیلی خاصی بود. روز خوبی بود. در عین حال که روز سختی بود و وعده ی بعد از صبحانه ام، ساعت یازده شب بود که ناهار و شامم یکی شد، ولی روزی بود که حالا حالاها فراموشش نخواهم کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷ساعت 21:3  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دوس ندارم جاهای قدیمی زندگی کنم. ولی دوس دارم باشن. حفظ بشن. اینجور جاها نشونی از گذشتگان ما، ریشه های ما و هویت ما هستند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳ساعت 12:44  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یه اسپری دارم که بوشو خیلی دوس دارم. مخلوطی از یه بوی خنک و یه شیرینی ملایم هست. دخترخاله وسطی وقتی بو کرد گفت بوی عروسی میده. بعد هم خندید و گفت فقط بوی اسفند کمه!

این حرفش توی گوش من مونده بود و چند روز بود که هوس اسفند دود کردن زده بود به سرم. دو سه شب پیش به مامان گفتم میشه اسفند دود کنیم؟ 

مامان هم اسفند گذاشت روی آتیش و بوش توی خونه پیچید بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی آشپزخونه و اسفند رو از روی گاز برداشتم و دور سر مامان چرخوندم و صلوات فرستادم.

تمام اون شب از این حرکت خودم خیلی حالم خوب بود. 

***

حدود ساعت یازده شب، برادر جان که هنوز نمیدونست ساعت سریال مهران خانِ مدیری عوض شده، به هوای سریال زد شبکه 3. جواد آقای خیابانی داشت مصاحبه می کرد. درست همون لحظه ازش پرسیدن سخت ترین مسابقه ای که گزارش کردی کدوم بود؟

یه لحظه ساکت شد و گفت معلومه دیگه. همون مسابقه ای که نیم ساعت قبلش ... بهم گفتن دیگه مادر نداری ...

وای خیلی سخته .. همین الانم که دارم اینا رو مینویسم بغض گلوم رو گرفته ...

بعد یه تیکه از اون مسابقه رو پخش کرد که چطور صدای بنده خدا می لرزید و غمگین بود. بعد دوباره دوربین برگشت روی آقای خیابانی و ایشون گفت:

"همین الان مادرت کجاس؟ روبرو؟ اون اتاق؟ سمت چپت؟ بلند شو همینجوری دورش بچرخ"

و من در حالی که بی صدا داشتم به اون صحنه نگاه می کردم، چقدر خوشحال بودم که اول شب مامانمو بغل کردم و بوسیدم و دور سرش اسفند چرخوندم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ساعت 16:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سیزدمونم بدر شد

تعریف کردنی زیاده. ولی از همه بامزه ترش سبزه ای بود که بابابزرگ با صبر و حوصله برای یکی یکی مجردها گره زد!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۵ساعت 0:59  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

فقط میتونم بگم واو!

از اولین لحظه ی فیلم که توضیح در مورد اسمش بود دوسش داشتم تا آخرش!

فیلمی پر از غافلگیری و بدون خستگی!

خیلی وقت بود چنین فیلمی ندیده بودم ...

اینم تینا و داداشش در لابی سینما

دیروز همش یاد قدیما بودم. یاد روزای اوج سینما. روزایی که مردم واسه دیدن فیلم های خوب، پشت باجه صف می کشیدن. من واقعا اون روزا رو دیدم. واسه خواهران غریب توی صف ایستادم. توی سینمایی نشستم که جای سوزن انداختن نبود.

بس که وضع اقتصادی مردم داغونه و در کنارش اونقدر مزخرف به خوردمون دادن که دیگه هیشکی پاشو توی سینما نمیزاره ..

باز خدا رو شکر فیلم های امسال ظاهرا همشون خوب بوده و خبری از اخراجیــــها و معراجیــــها و کوفت و زهرمارها نبوده!

من اینو در بهار 94 برای سینمامون به فال نیک می گیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۳ساعت 11:26  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

امشب خونه خاله وسطی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 3:25  توسط تــیــنــا . کـــ