می دانم خودشیفتگانی از اهالی ِ ماه های مختلف سال، بارها این عبارت را به وفور برای ماه تولدشان بکار برده اند!
هر بار و هر بار با خود می گفتم یادم باشد من هم بنویسم!
اما هر بار و هر بار که میخواستم بنویسم، حس میکردم خیلی بی ربط است به یکباره چنین چیزی نوشتن!
اما الان اردی بهشت است و دیگر بی ربط نیست.
و آن عبارت این بود:
مردم دنیا به دو دسته تقسیم می شوند. آن هایی که اردیبهشتی هستند! و آن هایی که دوست داشتند اردیبهشتی باشند!
باور بفرمایید این جمله های زیبا از دهان زیبای یک اردیبهشتی بیرون آمده است! و آنهایی که عبارت ما را به نفع ماه تولد خود مصادره کرده اند، صرفا مرتکب یک سرقت ادبی شده اند!

آسمان را بنگر
و در آن ابر سفید
روح خود را به تماشا بنشین
سبزه را خوب ببین
و در آن سبزی بی چون و چرا
روح پرشور مرا
مست و پروجد ببین
زنگاه پر از احساس نسیم
بوسه ای نرم بچین
عطر آن نوگل زیبای بهار
که به لبخند لبت مهمان کرد
بر همه جان و تنت
با طمانینه ببند
همچو آن کودک رقصان پرند
شاد و خرسند بخند
شاد و خرسند بخند
تا نوای دل تو ساز کند
ماه پرنقش بهار
ماه پرنقش بهار
ماه آن جوی پرآب
ماه زیبا شدن دشت و جبال
ماه آرام و قرار
ماه نو ماه من است
ماه آن دخترک عشوه گری
که بدانست چطور
نغمه ی سازش را
با دل کوک تو همساز کند
اردیبهشتتون مبارک رفقا![]()

آیتم های زیادی هست که روی قضاوت دیگران در مورد شخصیتمون تاثیر میزاره.
یکی از اون آیتم ها طرز صحبت کردنه. آدم هایی که شل و ول و وارفته صحبت میکنن، جویده جویده حرف میزنن و آخر کلماتشون رو مثل نواری که یهو جمع شده میخورن، معمولا در مراودات طولانی مدت جدی گرفته نمیشن و فاقد اعتمادبنفس به نظر میان.
وقتی که طرف مقابل جویده جویده صحبت میکنه و به اصطلاح آخر حرفاشو میخوره، من در پس ِ ظاهر ِ احتمالا آراسته ش، بچه ای رو می بینم که تمایل به عقب نشینی، گوشه گیری و دور از انظار بودن داره.
یاد بگیریم و مطمئن بشیم که روان و سَلیس، رسا و قاطع صحبت می کنیم.
و البته کاملا واضح و مبرهنه که مصداق این نوشته، محیط های جدی و اجتماعی مثل محیط های کاریه و در مورد محیط های خصوصی تر ِ دوستانه و خانوادگی که با شوخی های خاص خودش همراهه، محلی از اِعراب نداره.

منم تینا هستم "بیسکوییت جان" ها!![]()
خوشبختم از آشناییتون!![]()
![]()
مسافر که باشی، در اتوبان که باشی و هیچ اسباب تفریحی به جز گوش دادن به صدای پخش ماشین که گاهی و فقط گاهی آهنگ مورد علاقه ی تو را پخش می کند و الباقی تحمل است نداشته باشی، در احوالات بقیه ی مسافرانِ همقطار که در ماشین های کناری همسایه ی ماشین به ماشینت شده اند میپردازی.
دقیق میشوی و گاهی با شکلک ِ بچه ی ماشین دست ِ چپی که صورتش را با تمام وجود به شیشه چسبانده و مثل کباب تابه ای کف ِ ماهیتابه، بی قواره شده است، میخندی.
گاهی به خانوم ها دقیق میشوی. به آرایششان، مدل روسری بستنشان و ....
گاهی با گوشی سرگرم میشوی. اسمسی میدهی. از روی مردم آزاری برای یک دوست میس کالی می اندازی
گاهی هم مثل دیروز ِ من به نوشته های ریز و درشت ِ پشت ِ ماشین ها چشم میدوزی و به دنبال فان میگردی.
بعد یهو و کاملا یهو، با دیدن ِ نوشته ی پشت آن پراید ِ سفید که تا خرخره پر ِ آدم است، لبخند که نه، نیشخند میزنی!!
همان که پشت شیشه اش نوشته بود: نیم کیلو باش! مرد باش!![]()

یه همچین مامانی دارم من
حتی وقتی دیرش شده و ماشین شرکت جلوی در خونه منتظرشه
شما کسی رو میشناسید که روی پرتقال نامه ی فدایت شوم بنویسه؟ من که به جز مامانم نمیشناسم کسی رو ...
سرش سلامت

شدم عین این بچه دبیرستانیایی که توی رشته ی تجربی درس میخونن. زیست میخونن و یه سردرد سادشون رو هم به عنوان علائم اولیه ی عجیب و غریب ترین بیماری ها میبینن!
نظریه های شخصیت و مشاوره میخونم.توی یه نظریه خودمو به شکل یک آدم خودشکوفا با افکار منطقی و واقع بینانه میبینم. توی نظریه ی بعدی به شکل یه آدم هیستریک و مشکل دار!
پیدا کنید پرتقال فروش را!

خانوم دایی وسطی مریضه و توی خونه استراحت مطلق.
دیشب خونه ی بابابزرگ بودیم. بعد از شام به همراه خاله دایی های دیگه حاضر شدیم و تمام تنقلات رو هم گرفتیم دستمون و رفتیم خونشون تا اگه اونا نمیتونن بیان ما رفته باشیم پیششون تا مبادا غصه بخورن
از قضا دایی وسطی هم مهمون داشت. مادر خانومش با دایی و خانومِ دایی ِ خانومش و پسر کوچولوی یه سالشون
هرچی از شیرینی و خوشگلی این بچه بگم کم گفتم. چشماش دقیقا رنگِ چشمای همین بچه هه بود. در صورتیکه نه مادرش نه پدرش هیچکدوم چشم رنگی نیستن. القصه که هممون چشممون دنبالش بود و اون هم که از دیدن اون همه غریبه وحشت کرده بود از بغل مامانش تکون نمیخورد.
یه کم که گذشت به هوای دونه های درشت انار که وسط اتاق برق میزد آروم از بغل مامانش اومد پایین و تاتی تاتی رفت وسط اتاق.
اما بعد ...
دوباره ترسید انگار! یه نگاه سریع به دور و برش انداخت و مامانشو ندید.
داشت لب و لوچه ش به علامت گریه میرفت توی هم که چشمش به من افناد.
فوری دستاشو از هم باز کرد و با حالت استیصال و لب و لوچه ی آویزون با آخرین سرعتی که میتونست اومد توی بغل من نشست و خودشو گوله کرد.
همه هم خندشون گرفته بود هم هاج و واج مونده بودن.
بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد و نگام کرد. بعد یه نگاه دور اتاق انداخت و مامانشو دید. بعد دوباره به من نگاه کرد و وحشتزده تر از قبل بلند شد رفت و خودشو پرت کرد توی بغل مامانش!
به این نتیجه رسیدیم که چون من مثل مامانش عینکی بودم و مثل ایشون شال سر کرده بودم، من رو با مامانش اشتباه گرفته بوده
اما عجب حس بی نظیری بود
این که یه بچه با چنان حالی بهت نگاه کنه که انگار توی تمام دنیا پناهی به جز تو نداره
اولین بار بود چنین چیزی رو تجربه می کردم![]()
