اردیبهشتی تمام عیار

بعد از مدت ها یه فیلم خوب دیدم. فیلمی که وقتی تموم شد، بابت پول و وقتم دلم نسوخت. شوخی های طنازانه ی فیلم رو دوست داشتم. صدای خنده که گهگاه از گوشه گوشه ی سینما بلند می شد، نشون دهنده ی این بود که دیگران هم چنین احساسی دارن.

صحنه ها، خونه ها و جاده ها رو دوست داشتم. و همینطور روابط بین اعضای اون خانواده رو که آرامش و اتحاد بینشون موج میزد.

بعد از مدت ها یه فیلم دیدم. فیلمی که هیچ ماجرای عجیب غریب و هیجان انگیزی نداشت. فیلمی که کارگردانش نه به شعورم توهین کرده بود، نه اون رو به بازی گرفته بود، نه روشنفکر بازی در آورده بود.

فیلمی که فقط یه فیلم بود. یه فیلم خوب! متشکرم آقای افخمی! :)

 

+ با عینک آفتابی نشستن توی سینما رو هم تجربه کردم. عینک طبیمو جا گذاشته بودم و خیلی از صحنه ها رو با عینک آفتابیم که از قضا طبی هم هست، دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/26ساعت 11:0  توسط تــیــنــا . کـــ  

داشتم توی فیص بوک در مورد مریم میرزاخانی مطلب میخوندم. خانومی که در سن 37 سالگی داره جایزه ی معتبر فیلدز رو به عنوان نابغه ریاضی جهان می گیره و از بازمانده های حادثه سقوط اتوبوس نخبه های ریاضی دانشگاه شریف به دره هست.

از روی مطلبش رد شدم و رسیدم به مطلب بعدی. یهو انگار که یکی بهم سیخونک زد. اگه مریم میرزاخانی امروز اینجا ایستاده و مورد تحسین تمام دنیا قرار گرفته، قطعا کارهای مهم تری از گشتن توی فیص بوک و ... و مطلب خوندن در مورد این و اون انجام داده. من چی؟

پ.ن: تفریح و استراحتم حزئی از زندگی هست. ولی تا جایی "تفریح" اسم می گیره، که تایم محدودی رو به خودش اختصاص بده.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 12:45  توسط تــیــنــا . کـــ  

دیروز دو تا از این پسر جینگولای باکلاس اومده بودن دفتر ما و دوش صحرایی ِ چوبی میخواستن. دوش صحرایی از ایناییه که بزرگه و کنار استخر و اینا میزارن.

دوش رو نشونشون دادم و چون دفتر کمی تاریک بود رفتم از جعبه تقسیم اون طرف دفتر چند تا لامپ روشن کنم. یکیشون یهو با هراس گفت خانوم آب رو باز نکنی!!!!

یعنی من داشتم غش میکردم از خنده!!

فکر کرده بود من رفتم آب رو باز کنم. اصلا هم عقلش نرسید که الان هیچ لوله ای به این دوش وصل نیست و گیریم که وصل هم باشه، من وسط فروشگاه دوش باز نمی کنم!!!!

***************

وسط شماره هایی که بازاریاب از مالک ساختمونای نیمه کاره آورده بود به یکی زنگ زدم. وسط توضیحاتم بودم که با شتاب گفت خانوم افسر جلومه. پشت فرمونم. الان جریمه میشم. خداحافظی کردم.

تا عصرش با 30-40 نفر دیگه حرف زدم. یه شماره ای رو گرفتم و به محض این که گوشی رو برداشت و خودمو معرفی کردم، خندید و گفت بله خانوم کاف! ظهر هم زنگ زدین 20 تومن جریمه شدم. واقعا گیج شده بودم. چون محاله به کسی دوبار زنگ بزنم. یعنی اصلا با هرکی حرف میزنم، ریز به ریز مکالمه حتی خلق و خوی طرف رو یادداشت می کنم که اگر طرف مراجعه کرد یا خواستیم دوبارره بهش زنگ بزنیم، ازشون استفاده کنیم.

القصه که همونجوری گییج و منگ داشتم فکر می کردم. دیگه زنگ زده بودم و باید مکالمه رو جمع می کردم. گفتم آقای فلانی شما تشریف بیارید. ما اون بیست تومن رو روی خریدتون تخفیف میدیم بهتون و خلاصه با عذرخواهی تموم کردم مکالمه رو. بعد برگه هامو نگاه کردم دیدم بازاریاب اشتباه کرده و مشخصات ایشون رو دوبار نوشته و ما تا حالا چننند بار بهش زنگ زدیم.

داشتم فکر می کردم با تمام این اوصاف چقدر خوش برخورد بود. اونوقت خیلیا همون بار اول که باهاشون تماس میگیری با بی ادبی تمام برخورد می کنن یا حتی گوشی رو قطع می کنن وسط مکالمه!!!

واقعا خوب و بد در کنار هم هستن که معنا پیدا می کنن ..

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/17ساعت 19:42  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

"عشق ممنوع" سریالی بود که خیلی خیلی دوسش داشتم. تمام تکرارهاشو میدیدم. حتی وقتی بعد از تموم شدنش، از اول پخش شد بازم نشستم و کامل دیدمش. مطمئنم اگه دوباره هم پخش بشه و امکان دیدنش رو داشته باشم دریغ نمی کنم!

بعد از عشق ممنوع دیگه هیچ سریالی رو دوست نداشتم. هر سریالی هم که دیدم بیشتر جنبه ی وقت گذرونی داشت.

و حالا خاطرات تلخ! سریالی که تمام روز منتظرش هستم و خیلی خیلی دوسش دارم.

و این آهنگ

هیچ ربطی به حال و روز من نداره. این روزا خیلی حالم خوبه و انگار همه چیز همونجوریه که باید باشه، ولی به شدت دوسش دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/15ساعت 23:8  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

روز آخر بار و بندیلمون رو جمع کردیم بریم آستارا و از اون طرف هم برگردیم ولایت خودمون

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 0:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سه شنبه شب توی تالش رفتیم یه مرکز تفریحی به اسم سورتمه. پر از دار و درخت و خیلی خیلی قشنگ. وقتی رسیدیم شب بود و نشد عکس بگیرم.

واسه  فردا ناهارش که قرار بود مهمون خان دایی باشیم، این دایی جان ما هوس ماهی کاملا تازه کرده بود. خلاصه پرسون پرسون رفتیم تا به اینجا رسیدیم. یه پرورش ماهی وسط کوه و جنگل

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/12ساعت 23:54  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

از اول ماه رمضون هربار که با خاله داییا دور هم بودیم، صدبار به همه گفتم چار روز تعطیلات رو کجا بریییییییییییییییم؟ و صدا از هیچ کدومشون در نمیومد. وقتی تا جمعه و شنبه ی هفته ی قبل هم هیچ خبری نشد، دیگه کاملا بی خیال شدم. اما یکشنبه عصر خاله شین که از همه خاله ها باحال تر و پایه تر هست، با هزار زحمت تونسته بود ویلا جور کنه و دوشنبه عصر راه افتادیم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/12ساعت 0:35  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

بعضی آدما هم هستن که وقتی چیزی یا کاری ازت میخوان، با "نه" شنیدن بی خیال نمیشن. حتی اگر برای اون "نه" هزار و یک دلیل براشون بیاری. بهت احترام نمیزارن. فقط به فکر منافع خودشون هستن.

اونقدر در موقعیت ها و با لحن های مختلف خواستشون رو تکرار میکنن تا تو بالاخره از این همه "نه" گفتن خجالت بکشی، توی رودربایسی بیفتی، یا حالا به هر دلیل دیگه ای خواستشون رو اجابت کنی.

بعد اگه مشکلی هم بخاطر پذیرفتن درخواستشون برات پیش بیاد، فوق فوقش یه عذرخواهی میکنن فقط! یعنی اصلا بیشتر مواقع در قبال دردسری که برات درست شده کاری از دستشون برنمیاد!

حالا مدت هاس که تحت تاثیر قرار نمی گیرم. خجالت نمی کشم و توی رودرربایسی نمیفتم. قبل ترها معذب میشدم که زشته دختر! چند بار نه میگی؟ اما حالا با خودم میگم چطور زشت نیست ایشون بعد از هزار بار نه شنیدن و با وجود هزار تا دلیل و برهان بازم حرف و خواستشو تکرار میکنه؟

حالا که برای خودم ارزش بیشتری قائل هستم و با خونسردی زیر بار انجام کاری که میدونم به صلاحم نیست نمیرم، نسبت به خودم  احساس بهتری دارم. احساس قدرت و پختگی و صد البته آرامش :)

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/03ساعت 12:47  توسط تــیــنــا . کـــ  

توی فیضبوک یه پیجی هست به نام "از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر میکنم". خیلی خیلی دوسش دارم. پر از احساسات ناب و کوچولو کوچولو و خالص هست. حالا منم میخوام تشکر کنم. نه توی اون پیج. بلکه توی وبلاگم که تا همیشه برام بمونه. :)

تشکر میکنم از نسیم روح نوازی که دو سه شبه میوزه و به من اجازه داده بعد از گرمای نفس گیر تیرماه، شب ها قدم زنان به خونه برگردم. ازش تشکر میکنم که بهمون اجازه داده پنجره رو برای چند شب هم که شده به یاد پاییز باز کنیم و از رقص آروم و خنک پرده ها لذت ببریم.

تشکر می کنم :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 12:57  توسط تــیــنــا . کـــ  

به پرایده مسیرم رو گفتم و نگه داشت. کمی جلوتر یه نیش ترمز زد و یه دختربچه 10-9 ساله که یه مانتوی بامزه و یه روسری کوتاه خوشگل سرش بود. صندلی جلو سوار شد و کنار راننده نشست. از سلام علیکشون معلوم بود پدر دختر هستن. 

حدس زدم که مثلا دخترک کلاسی داشته و وقتی پدر برای برگردوندنش به دنبالش رفته، سر راه مسافر هم سوار کرده. تمام طول مسیر رو آروم با هم حرف زدن. پدر خیابون هایی رو که رد می کردیم با نام و مشخصات توضیح می داد و دخترک با دقت گوش میکرد. گاهی هم به تایید سری تکون می داد یا چیزی به گفته های پدر اضافه می کرد.

خیلی رابطشون رو دوس داشتم. خیلی برام خوشایند بود که اون پدر، حتی از اون وقت به ظاهر مرده برای ارتباط برقرار کردن با دخترش استفاده می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 19:36  توسط تــیــنــا . کـــ