اردیبهشتی تمام عیار
دو روز فووووق العاده

سه شنبه با نسیم و اردی برنامه ی خرید و حراجی گردی گذاشته بودیم. به جرات میگم اولین بار بود که با دوستام برای خرید بیرون میرفتم. خرید کردنای من همیشه تنهایی بوده تا قبل از این.  

خیییییییییییییلی خیلی خوش گذشت. سهم من شد دو تا مانتو و یه شال و یه سارافون. بستنی آخرشم که تکمیل کننده ی روز بود

روز چهارشنبه هم کنسرت گروه seven که از یک ماه قبل بلیطشو خریده بودیم و حداقلل من روزشماری کرده بودم براش

خودتون پیدا کنید کی به کیه الان؟

مععععععععععععععرکه بود. اول بگم که گشــ . ت نداشت. راحت رفتیم داخل. توی  سالن هم واقعا اذیت نکردن. برق ها خاموش بود و رقص نورهای قشننننننننننننننک. آهنگای شااااااااااااااد!

من یکی که خودمو خفه کردم بس که دیوونه بازی درآوردم قشنگ به اندازه یه عروسی توپ انرژی تخلیه کردیم.

+تولد یکی از اعضای گروهشون بود. یهو وسط آهنگاشون تولدت مبارک زدن و من همش داشتم فکر می کردم عجب خاطره ی ماندگاری میشه واسه طرف

++ ریتم ِ دست زدنی که واسه آهنگ "یه راهی پیش روم بزار" خودشون به مردم دادن! یک! دو! سه! یک دو! یک! دو! سه! یک دو!

فووووووووووووووق العاده بود! فوق العاده!

+++ واقعا پولی که واسه بلیط دادیم نوش جوووووووونشون!

++++ و آخرین آهنگ "دوستت دارم" معروف بود با یه اجرای طوووووووووووووووفانی!

+++++ این پست رو یادتونه؟؟؟؟ حالا "دوستت دارم" گروه سون باز هم برای من خاطره ساز شد جالبه که امروز هم به آقا رضا زنگ زدم که ببینم شنبه صبح ساعت چند میره سمت دانشگاه و جالب تر این که منو یادش بود و گفت فلان جا سوار میشی دیگه؟ دلم برای دانشگاه تنگ شده. خوشحالم که دوباره فرصت دارم تا توی اون محیط شاد و پرجاذبه باشم

+ نوشته شده در  جمعه 1393/06/28ساعت 0:57  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ "جاکوب" دومین داستان من در پاراگراف آبی

++ میشه همونجا منتظر نظرات سازنده ی شما باشم؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/24ساعت 9:20  توسط تــیــنــا . کـــ  

به واسطه ی حضور در این دفتر، بازی با کلمات و الفاظ رو یاد گرفتم و توی مَنِیج کردن ِ بفرمایید و عرض کردم و خدمت میرسیم و تشریف بیارید، مهارت پیدا کردم. خیلی هم کار ساده ای نیست. بخصوص وقتی قرار باشه با هزار تا حرف دیگه بپیچی توی کاغذ کادو و تحویل کسی بدی. اینه که خیلی وقت ها اشتباه میشه و وقتی میخوای توی اوووووووج ادب و کلاس گذاشتن باشی، یهو به جای "خدمت میرسم" میگی "تشریف میارم" یا به جای " ایشون فرمودن" میگی "ایشون عرض کردن" و ...!

درست مثل اتفاقی که پای تلفن من فکر کردم واسه یکی از مشتریا افتاد که وقتی خواست برای عصر قرار فیکس کنه، گفت "من تشریف میارم دفترتون!!"

فکر کردم اشتباهی گفته و کمی خندیدم و بعد هم فراموش کردم. ولی وقتی عصری با ماشین شاسی بلندش جلوی دفتر نگه داشت و قبل از وارد شدن به دفتر یقه ش رو چک کرد که زنجیر ضخیم دور گردنش معلوم باشه و انگشتر"های" الماس توی دستشو دیدم، وقتی اومد داخل و با اون چشماش انگار اومده بود ما رو به جای اجناس بخره و بعد هم هی چند بار گفت "تشریف بردم" و "تشریف میارم" و از این حرفا، فهمیدم طرف بدجوری دچار جو خودبرتربینی و پولداری و از ما بهترون بودنه!

خداییش اینجوریشو ندیده بودم! :|

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت 15:38  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

اصلا این باید تبدیل به یک قانون شود که هر آدمی در تلفن همراهش، گوشه ی تبلت یا لپ تاپش یک فولدر بنام "عزیزانم" داشته باشد و توی آن را پر کند از عکس های خندان عزیزانش یا عکس های دسته جمعی روزهای خوب!

که هر وقت دلش گرفت، وقتی تنهایی هجوم آورد، هرگاه حس تلخ بی کسی و بی پناهی به قلبش چنگ زد، به داخل آن سرک بکشد. حتی با بی حوصلگی یک به یک به عکس ها خیره شود تا کم کَمَک لبخند مهمان  صورتش شود و لحظه به لحظه پهن تر و عمیق تر شود. بعد چشم هایش خوش حالت شود، باز جلا بگیرند و در نهایت قلبش پر شود از حس خوش ِ خوشبختی ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت 0:27  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ اولین داستان من در پاراگراف آبی

++ برام مهمه که نظرتون رو در موردش بدونم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/06/17ساعت 8:31  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یکی از دوستان نزدیکم میخواد برای ارشد روانشناسی بالینی شرکت کنه و به دنبال کسی می گرده که در دو سه سال اخیر، این رشته رو قبول شده باشه. اگر شما چنین کسی هستید یا چنین کسی رو می شناسید میشه لطف کنید و برام کامنت بزارید. محبتتون رو فراموش نمی کنم. ♥

+ در پست قبل که جدید هم هست، پذیرای کامنت های شما در این مورد خواهم بود. :)

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/15ساعت 22:28  توسط تــیــنــا . کـــ  

انتقاد بیان غیرمستقیم نیازهاست. یعنی انسان ها در قالب انتقاد از همدیگه، اون چیزی رو بیان می کنن که دوس دارن اطرافیانشون باشن و نیستن.

یکی از اساتیدم معتقده چیزی به عنوان انتقاد سازنده وجود نداره و انتقاد حمله به شخصیت فرده!

وقتی با فردی ارتباط خوب و نزدیک و موثری داریم، حرفی که برای اصلاح یک رفتار به زبون میاریم، دیگه شکل انتقاد نداره. چون میدونیم از چه راهی وارد بشیم که حرفمون در عین قاطعیت، نرم و تاثیرگذار باشه.

اگر هم نداریم که حرفمون میشه یک انتقاد تند و تیز و منجر میشه به دلخوری و جبهه گیری طرف مقابل و در نهایت ختم میشه به عبارات "جنبه نداره" "انتقادپذیر نیست".

پس بیشتر حواسمون باشه که کجا وقت و انرژی میزاریم یا به عبارتی خواسته ها و نیازهامون رو فریاد می زنیم. آیا برای کسی مهم هستند؟ آیا خواهان و خریداری دارند؟

 

+ و بعد از مدت ها مشاور دات کام

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/15ساعت 15:31  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

با مترو میرفتم سمت میدان آزادی!

از ایستگاه استاد معین رد شدیم و داشتم خودمو برای پیاده شدن آماده می کردم که وسط سیاهی تونل، قطار به شدت ترمز زد و ایستاد.

چند لحظه که گذشت هر کی یه حدسی میزد. یکی می گفت از اونور داره قطار میاد. یکی می گفت خراب شد. یکی به شوخی می گفت بنزینش تموم شد. یکی هم می گفت در رو باز کن بقیشو پیاده میریم و ...!

قطار شروع به حرکت کرد. ولی رو به عقب! و به ایستگاه استاد معین برگشت. اعلام کردن که مشکلی پیش اومده تا چند لحظه دیگه حرکت می کنن و درها رو باز کرد تا هر کسی که میخواد بتونه بره. چند دقیقه ای ایستادیم و همون پیام عذرخواهی و حرکت چند لحظه دیگه دوباره تکرار شد.

از قطار پیاده شدم و از ایستگاه بیرون اومدم. چون معلوم نبود معطلی تا کی ادامه داره. پیاده به سمت آزادی راه افتادم. از همه طرف صدای دور آژیر میومد. طوری که مردم کنجکاو شده بودن و همه از هم می پرسیدن چی شده. به میدون که نزدیک تر شدم دیدم چند تا ماشین آتش نشانی توی ترافیک میدون موندن و بعد هم وارد پایانه شدن.

از همون مسیری که من داشتم وارد پایانه می شدم، یه سری با صورت های بر افروخته داشتن خارج می شدن. رفتم داخل و دیدم ورودی مترو چه خخخخخخخخخخخخبره!! ازدحام مردم و ماشین های آتش نشانی جلوی ورودی مترو.

چند تا دختر به شدت سرفه می کردن و یه پسره رو هم خوابونده بودن روی زمین و بهش اکسیژن وصل بود.

بله! مترو در میدان آزادی در لحظه ای که می خواسته توقف کنه، با ریل ها جرقه زده و آتیش گرفته!

از یکی از مامورا پرسیدیم گفت مردم رو کاملا خارج کردن و اتفاق جدی برای کسی نیفتاده. ایستگاه هم خاموش شده .

ولی خیلی هراس آور بود که اگر من دو دقیقه زودتر سوار مترو شده بودم، توی قطاری می بودم که آتیش گرفته. قطار ما ظاهرا پشت سرش بود که بین دو ایستگاه اونجوری ترمز کرد و بعد هم به عقب برگشت ...

 + می خواستم عکس بگیرم. اما از رفتار دو سه نفری که توی اون موقعیت فیلم و عکس می گرفتن اصلا خوشم نیومد و برام ناراحت کننده بود. پسره روی زمین بزور نفس می کشید و اینا ایستاده بودن فیلم می گرفتن!!

++ یاد 25 بهمن 88 افتادم که بطور ناخواسته و ندانسته توی راهپیمایی گیر کردم و مسیر یک ربعه ی بین انقلاب و آزادی رو 4 ساعت و خورده ای با ترس و وحشت بدون آنتن موبایل توی راه بودم!!

+++ من دنبال اتفاقم یا اتفاقات دنبال من؟؟؟

لینک خبر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/12ساعت 13:38  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

اصولا هر بچه ای که میاد دفتر ما، نمیدونم چرا ولی به معنای واقعی کلمه آتیش می گیره! زلزله میشه! حتی پدر و مادرش تعجب میکنن از اون همه شیطنت و هی عذرخواهی می کنن. ولی ما دیگه به این شرایط عادت کردیم.

این شیطنت هم به دلیل تنوع کارامون و رنگ های زیادیه که توی محیط بکار رفته. این هر بچه ای رو به وجد میاره و به شیطنت وامیداره.

در این بین دو تا دختربچه ی دیشب که بعد فهمیدم دوقلو هم هستن، یه چییییییز دیگه بودن. از اینور میدویدن اونور و جیغ و داد می کردن. شیرها رو دستکاری می کردن و روی دکور کاشی سرامیک ها بالا پایین می پریدن. جلوی درب ورودی، زیر چشم الکترونیکی می ایستادن و وقتی در باز می شد می دویدن و پشت مادرشون قایم می شدن!!!

اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین.

وقتی با اون قد و قواره ی فسقلیشون، به زور خودشون رو از جکوزی بالا کشیدن و با کله افتادن داخلش، دیگه نتونستم جلوی بلند خندیدنم رو بگیرم. بعد هم با اجازه ی مامانشون ازشون عکس گرفتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/02ساعت 23:35  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

مقصدم رو به راننده تاکسی گفتم و نگه داشت و سوار شدم. ظاهرم کاملا خسته و گرمازده بود. بدون ذره ای آرایش که طی بدوبدوهای روزانه باقی مونده باشه!

به محض نشستنم گفت "دخترم خواستی پیاده بشی، شالتو بکش جلو. سر مسیرت گـــ .شت ایستاده. مزاحمت نشن"

و من در حالی که داشتم شالمو جلو می کشیدم، فقط به این فکر میکردم که چهره ی کلافه و بهم ریخته ی من واقعا مصداقی برای بدحجـــ .ابی و هنجــ .ارشکنی در جـــ .امعه محسوب میشه؟ و اینکه کی به اینجا رسیدیم که مـــ .اموران نیــــ روی انتــــ ظامی به جای پیام آور امنیــــ ت بودن، از طرف مردم مزاحم خطاب بشن؟

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/01ساعت 12:49  توسط تــیــنــا . کـــ