اردیبهشتی تمام عیار

آدما توی هر سن و شرایطی باشن، از اینکه بهشون توجه بشه و ازشون تعریف بشه لذت میبرن! همیشه روی ظاهر پدربزرگ حساسم و در موردش نظر میدم. انصافا هم پدربزرگ همیشه خوش تیپ و مرتب هست.

امروز اومده بود دفتر. اولین بار بود می دیدم که توی سال جدید لباسشو کم کرده و زیر کتش یه پیراهن نخی پوشیده بود. از در که اومد داخل گفتم "به به! بابابزرگ خوش تیپمو ببین! چشمام کف پاهات" و کلی قربون صدقه ی دیگه.

چپ چپ نگاهم می کرد و می خندید برامون نون سنگک تازه آورده بود که توی  همون دفتر با پنیر خامه ای کلکشو کندیم

وقتی هم که داشت میرفت، گفتم بابابزرگ مثل قدیم ترها ادکلن بزن. مثل همون وقتا که از بوی ادکلنت میشد پیدات کرد. همونطوری که میرفت، بیشتر خندید و گفت باشه!

***

سحر یکی از دوستای خوبیه که از دانشگاه باهاش آشنا شدم. وجه اشتراکات زیادی داریم. میتونیم یک ساعت بدون وقفه حرف بزنیم! دو سه روز پیش برای یه موضوعی بهش زنگ زده بودم. موقع خداحافظی گفتم "سحر من اصلا اهل تعارف نیستم. واقعا خوشحالم که با تو آشنا شدم"

خندید و گفت "اولین روزی که اومدم دانشگاه، برنامه کلاسیِ بهم ریخته ای بهم داده بودن. اولین کسی که از بچه ها دیدم تو بودی. باهام اومدی آموزش و کمک کردی، برنامه م رو درست کردیم. طی اون ترم دیگه ندیدمت. فقط میدونستم اسمت تیناس و لیسانست آمــ ار بوده. هیچ چیز دیگه ای ازت نمیدونستم. تا ترم دوم که سر کلاس روانشنــ اسی رشد یه دختر پرانرژی با یه لبخند پت و پهن اومد توی کلاس و همون دم در یه سلام بلند به همه داد. با خودم گفتم عه! این همون دختره س! اولین چیزی که ازت توی ذهنم مونده اینه که همیشه خندیدی و پرانرژی بودی"

خدا میدونه چقدر شرح این ماجرا به من حس خوبی داد ...

***

امروز توی واحد مشاوره ی مدرسه، معلم کلاس بغلی با اخم اومد و یه پسربچه ی گریون هم دنبالش. یه پسر کلاس چهارمی فوق العاده ریزه میزه با پوست سفید و موهای بور که گوله گوله اشک میریخت و نصف صورتش قرمز شده بود.

گویا شیطونی کرده بود و معلم هم ازش زهرچشم گرفته بود.

واقعا جیگرم آتیش گرفته بود. پسره در نهایت استیصال تندتند اشکاشو پاک میکرد و عذرخواهی می کرد. دلم میخواست برم بغلش کنم. چشمام بدتر از بچه هه پر از اشک شده بود. معلم بدون اینکه حواسش به من باشه پسر رو با اخمی ظاهری بخشید و فرستاد سر کلاس. بعدش دیدم داره به من نگاه میکنه.

در همون حال که می خندیدم و اشکامو پاک می کردم، گفتم من هیچوقت نمیتونم مشاور بشم. خیلی زود با احساسات مراجعم همراه میشم. کافیه یه ذره ناراحت بشه. اونوقته که کنترل اشکام دیگه دست من نیست ...

اگه یه روزی بچه ای داشته باشم، بفهمم معلم حتی یک بار روش دست بلند کرده یا اینجوری اشکشو در آورده، از سقف آویزونش می کنم!

***

کامنتای پست قبل رو فردا جواب میدم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۷ساعت 1:12  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

پنج شنبه بود ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۳۰ساعت 20:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سه شنبه روز خیلی خاصی بود. روز خوبی بود. در عین حال که روز سختی بود و وعده ی بعد از صبحانه ام، ساعت یازده شب بود که ناهار و شامم یکی شد، ولی روزی بود که حالا حالاها فراموشش نخواهم کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۷ساعت 21:3  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دوس ندارم جاهای قدیمی زندگی کنم. ولی دوس دارم باشن. حفظ بشن. اینجور جاها نشونی از گذشتگان ما، ریشه های ما و هویت ما هستند.

در شهری زندگی می کنم که از قدیمی ترین شهرهای ایرانه. شهری که اولین خیابون مهندسی ساز خاورمیانه در اون واقع شده.

کلی اماکن قدیمی و زیبا داره. اما حفظ و مرمت و مراقبت از اون ها ...

شاید این هتل خانه، شروع یه حرکت جدید در شهرم باشه. حرکتی که در خیلی از شهرها مثل یزد سال هاس رخ داده. وقتی پنج شنبه ازش بازدید کردم، به شدت یاد هتل خونه ی فهادان توی یزد افتاده بودم. خیلی خیلی به وجد اومدم و مدام عکس میگرفتم و حرف میزدم و لبخند هم!

این خونه ی قدیمی رو بازسازی کردن و حالا تبدیل به یه هتل خونه ی زیبا شده. یه هتل خونه که هم مهمان پذیر داره و هم تخت توی فضای باز و سرویس عصرونه و شام و ... برای خود اهالی شهر. همراه با موسیقی زنده البته!

عکس بالا منو یاد فیلم های قدیمی تلویزیون میندازه که توی شهرک سینمایی ساخته میشن. مدل کافه های قدیمیه :)

فضایی که درست کردن عالیه. با اینکه فقط برای بازدید رفته بودیم و یه تایم خیلی خیلی کوتاه اونجا بودیم، وقتی بیرون اومدیم واقعا حالم خوب بود. حالا منتظر اولین فرصت هستم تا برنامه ی دیدارهای دوستانمو اونجا ترتیب بدم

از اونجا که بیرون اومدیم، کمی باید پیاده میرفتیم تا به ماشین برسیم. در این بین در یه خونه ی دیگه باز بود و من این عکس رو گرفتم

+ خوشی هاتون مستدام :)

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۳ساعت 12:44  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یه اسپری دارم که بوشو خیلی دوس دارم. مخلوطی از یه بوی خنک و یه شیرینی ملایم هست. دخترخاله وسطی وقتی بو کرد گفت بوی عروسی میده. بعد هم خندید و گفت فقط بوی اسفند کمه!

این حرفش توی گوش من مونده بود و چند روز بود که هوس اسفند دود کردن زده بود به سرم. دو سه شب پیش به مامان گفتم میشه اسفند دود کنیم؟ 

مامان هم اسفند گذاشت روی آتیش و بوش توی خونه پیچید بدون هیچ فکر قبلی رفتم توی آشپزخونه و اسفند رو از روی گاز برداشتم و دور سر مامان چرخوندم و صلوات فرستادم.

تمام اون شب از این حرکت خودم خیلی حالم خوب بود. 

***

حدود ساعت یازده شب، برادر جان که هنوز نمیدونست ساعت سریال مهران خانِ مدیری عوض شده، به هوای سریال زد شبکه 3. جواد آقای خیابانی داشت مصاحبه می کرد. درست همون لحظه ازش پرسیدن سخت ترین مسابقه ای که گزارش کردی کدوم بود؟

یه لحظه ساکت شد و گفت معلومه دیگه. همون مسابقه ای که نیم ساعت قبلش ... بهم گفتن دیگه مادر نداری ...

وای خیلی سخته .. همین الانم که دارم اینا رو مینویسم بغض گلوم رو گرفته ...

بعد یه تیکه از اون مسابقه رو پخش کرد که چطور صدای بنده خدا می لرزید و غمگین بود. بعد دوباره دوربین برگشت روی آقای خیابانی و ایشون گفت:

"همین الان مادرت کجاس؟ روبرو؟ اون اتاق؟ سمت چپت؟ بلند شو همینجوری دورش بچرخ"

و من در حالی که بی صدا داشتم به اون صحنه نگاه می کردم، چقدر خوشحال بودم که اول شب مامانمو بغل کردم و بوسیدم و دور سرش اسفند چرخوندم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۹ساعت 16:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سیزدمونم بدر شد

تعریف کردنی زیاده. ولی از همه بامزه ترش سبزه ای بود که بابابزرگ با صبر و حوصله برای یکی یکی مجردها گره زد!

 

+ کامنت بزارید رمز رو میفرستم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۵ساعت 0:59  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

فقط میتونم بگم واو!

از اولین لحظه ی فیلم که توضیح در مورد اسمش بود دوسش داشتم تا آخرش!

فیلمی پر از غافلگیری و بدون خستگی!

خیلی وقت بود چنین فیلمی ندیده بودم ...

اینم تینا و داداشش در لابی سینما

دیروز همش یاد قدیما بودم. یاد روزای اوج سینما. روزایی که مردم واسه دیدن فیلم های خوب، پشت باجه صف می کشیدن. من واقعا اون روزا رو دیدم. واسه خواهران غریب توی صف ایستادم. توی سینمایی نشستم که جای سوزن انداختن نبود.

بس که وضع اقتصادی مردم داغونه و در کنارش اونقدر مزخرف به خوردمون دادن که دیگه هیشکی پاشو توی سینما نمیزاره ..

باز خدا رو شکر فیلم های امسال ظاهرا همشون خوب بوده و خبری از اخراجیــــها و معراجیــــها و کوفت و زهرمارها نبوده!

من اینو در بهار 94 برای سینمامون به فال نیک می گیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۳ساعت 11:26  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

امشب خونه خاله وسطی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 3:25  توسط تــیــنــا . کـــ  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ساعت 3:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 19:9  توسط تــیــنــا . کـــ   |