اردیبهشتی تمام عیار
طبق معمول توی دفتر سرم توی لیست ها و پروژه ها بود که چشمم به تقویم افتاد. اول آبان!

امروز دقیقا شش ساله که اینجا مینویسم و وسط ازدحام این روزها، کاملا این روز رو فراموش کرده بودم! سال های قبل از چند روز مونده به اول آبان فکر می کردم که برای امروز چی میخوام بنویسم و امسال ...

حالا آقایونی رو که گاهی تاریخ های خاص رو فراموش می کنن بهتر درک می کنم. بی توجه نیستن. سرشون شلوغه و فکرشون مشغول ...

اینم بخشی از زندگیه دیگه! :)

تیناکم! دخترکم! شش سال شد! :)

 

اول آبان 87 ! تینای 22 ساله! دانشجوی کارشناسی! بچه ی بچه! اونقدر بچه که الان از فکرش به خنده میفتم. اما عجب عالمی داشتم :) بسیار بسیار بسیار دوست داشتنی! با وجود تمام ناملایماتی که از سر گذرونده بودم و ترکش های جدایی پدر و مادر که هنوز تموم نشده بود. زیر پاهام هنوز می لرزید. حتی زمین هم سفت نبود. ولی من بودم!

اول آبان 88

اول آبان 89 بزرگتر شدم! به وضوح! و کمی محکم تر! من محکم تر شدم یا زمین زیر پام؟ :)

اول آبان 90 اولین سالی که تصمیم به کنکور مشاوره و تغییررشته افتادم. اولین تاتی تاتی کردن های من در علوم انسانی و اجتماعی! یه حوزه ی کاملا جدید که حتی نمیدونستم چجوری باید واردش بشم ...

برای اول آبان 91 هیچ ننوشتم! عجب!

اول آبان 92 عجب روزهای سختی رو گذروندم سال گذشته! اما گذروندم! اساسی هم گذروندم! گاهی آدم به خودش افتخار میکنه! احساس غرور میکنه! شد! تونستم! گذروندم! این منم!

و حالا اول آبان 93! قوی تر! متفاوت تر! رهاتر! شادتر! مغرورتر و هدف دارتر از تماااااااااااااااام سال هایی که اینجا بودم. از اول آبان 92 تا اول آبان 93 فرق دنیای این دخترک اردیبهشتی از زمین تا خود آسمونه!

خدا رو شکر!

 

و امروز از ته قلبم معنای این عبارت رو میدونم:

خدایا به داده و نداده ات شکر

که داده ات نعمتست

و نداده ات حکمت!

 

تولد تیناکم مبارک :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/08/01ساعت 12:12  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

بعد از یک روز کاری فوق العاده شلوغ و پرجنب و جوش، در حالی دارم این خطوط رو از پشت میز پذیرش فروشگاه تایپ می کنم که بالاخره بعد از کلی آمد و رفت الکی دفتر خالی شده. یه لیوان چای داغ با طعم دارچین و دو تا بیسکوییت جمانه مقابلمه.

برق درب ورودی رو قطع کردم. درب ورودی و انبار پشت دفتر رو کاااااامل باز کردم. هوای خنک و تازه باعث میشه پشت سر هم نفس های عمیییییییییق بکشم. بعدشم با لبخند به کیبورد و بعد به مونیتور خیره میشم و سعی می کنم این حس خوب رو ثبت کنم تا از دستم در نره.

خسته نیستم. هرچقدر طی روز کار مفید بیشتری انجام بدم آخرشب انرژی بیشتری دارم. اونم آخرشبی که فرداش جمعه باشه و برای از خواب بیدار شدن مجبور نباشی ساعت گوشی رو تنظیم کنی و رااااااحت یکی دو ساعت بیشتر میخوابی

سر راه رفتن به خونه خوراکی های خوشمزه بخری. با لباس راحتی و موهایی که بالاخره از شر گیره راحت شدن و روی شونه هات ولو شدن، بنشینی یه فیلم خوب ببینی

حالم خوبه. هوا خنکه. جایگاه اجتماعیمو دوس دارم. دوستان و خانواده ی خوبی دارم. میتونم لبخند بزنم. میتونم پیاده روی کنم. میتونم فیلم ببینم. کتاب بخونم. اگرچه برای درس خوندن وقت خیلی کمی دارم ولی دارم توی رشته ی موردعلاقه م تحصیل می کنم و از لحظه لحظه ش لذت میبرم. یه سقف بالای سرم دارم. استقلال دارم و هزار و یک چیز دیگه

خدا رو شکر :)

شما چطورین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/24ساعت 21:16  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

طی تماس چند ماهه با مهندسا که دیروز تعدادشون به 870 رسید، خوب بلدم اگه لازم باشه با کسی فوق العاده رسمی و تشریفاتی حرف بزنم.

دیروز با آقای مسنی تماس داشتم که آوازه ش رو از قبل زیاد شنیده بودم. شماره ش هم از اون شماره های خاص و به اصطلاح باکلاس بود. 

اینطوری شد که توی صحبت کردن باهاش سنگ تموم گذاشتم. آخرای صحبت بودیم که یهو خندید و گفت "خانوم شما چقدر لفظ قلم صحبت می کنید"

اصلا اون لحظه خیلی جالب بود. هم احساس خوبی بهم دست داده بود. هم به شدت خنده م گرفته بود. 

بله! من دختری هستم که اگر لازم باشه میتونم لفظ قلم صحبت کنم. 

و این چنین بود که اعتمادبنفس بالا و نزدیک به خودشیفتگی ِ من، بالاتر رفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/21ساعت 19:16  توسط تــیــنــا . کـــ  

پاراگراف آبی ماهیانه یک موضوع برای داستان گروهی اعلام می کنه و تمام اعضا موظف هستند در موردش بنویسند.

موضوع این ماه هم این عکس بود.

و این هم داستان من: پسر ژانت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/07/17ساعت 12:12  توسط تــیــنــا . کـــ  

در این خاک، در این پاک، به جز عشق، به جز مهر، دگر هیچ نکاریم :)

+ آهنگ جدید بلک کتس: بوسه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 23:17  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

ای کاش روزهای تعطیل 48 ساعته یا حداقل 36 ساعته بود! 24 ساعت که تازه نصفشم به حکم ِ تعطیلی به خواب و استراحت میگذره، خییییییییلی کمه برای حجم کارهای عقب افتاده!

آخرشب شده و کلی کار باز هم باقی موند. ولی باز همون حجمی که انجام شد خوب بود. حس می کنم روز خوبی داشتم :) چقدر کارهایی که انجام میشن و به سرانجام میرسن به آدم حس خوبی میدن. دقیقا انگار باری از روی دوش آدم برداشته میشه. آدم سبک میشه.

میخوام یه دفترچه بردارم و بنویسم. کارهایی رو که باید انجام بدم. کارهایی که طی روز  انجام میدم و همینطور دخل و خرجمو. حتی از فکر انجام این کار هم حس خوبی دارم. اینجوری آدم میتونه روی روزهای گذشته بازنگری داشته باشه. روی زمان و پولش مدیریت بیشتری داشته باشه. و از اتلاف وقت و انرژیش بیشتر از قبل خودداری کنه.

فردا دوشنبه س ولی من این حس رو دارم که فردا شنبه هست و اول هفته!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت 0:27  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

این ماه اونقدر پول کوفت و فلان دادم، پدرم در اومده!

شهریه دانشگاه و شهریه خوابگاه و مانتوی پاییزی محل کار و دانشگاه و ولخرجی سینما و کنسرت هیچ، بدبختی اینه که خرج ها یهو هجوم میارن سر آدم! شارژ اینترنتم چند روز پیش تموم شد و باید تمدید می شد! قبض موبایلم اومده! کتابامو هنوز نخریدم! خرج رفت و آمدم به دانشگاه و هفته ای یک روز تهران هم، برای کل ماه هست! اصلا هم نمیخوام به خرجای اضافه تری که ممکنه پیش بیاد فکر کنم!

اونقدرم این ماه از مامانم پول گرفتم دیگه روم نمیشه بگم "پ" چه برسه به "پول"! 22 روز تا حقوق بعدی مونده! :|

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/13ساعت 18:28  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

هوا سر صبح ها و غروب ها قشششنگ پاییز شده. طوری که پنج شنبه غروب مسیر 50 دقیقه ای دفتر تا خونه رو با لذت پیاده برگشتم. عالی بود. عالی مال یک دقیقشه اصلا

ولی امروز هوا یه چیز دیگه بود. با وجود هزار تا کاری که داشتم بدجور دلم بیرون رفتن میخواست. وقتی ساعت یک بعدازظهر دایی وسطی زنگ زد انگار دنیاااا رو به من دادن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1393/07/11ساعت 22:4  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ دوستای عزیزم نظرات در پاراگراف آبی لطفا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/07ساعت 1:55  توسط تــیــنــا . کـــ  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/05ساعت 10:17  توسط تــیــنــا . کـــ   |