اردیبهشتی تمام عیار

فصل دو رو که تموم کردم، همه چیز افتاد روی دور تند! فصل یک و سه رو که همون پروپوزال هست تکمیل کردم. فصل چهار رو دادم بیرون و فصل پنج رو هم یک روزه نوشتم. منابع رو مرتب کردم. فهرست نوشتم و البته چکیده فارسی و انگلیسی!

دو هفته پیش، آخرین روز دی ماه رفتم فرم دفاع گرفتم. ولی تا امضاهارو جمع و جور کردم و کارامو انجام دادم، تاریخ دفاعم شد امروز .. نیمه بهمن 1394! :)

بله!

من امروز از پایان نامه فوق لیسانسم دفاع کردم و با کسب نمره 18 از 18 فارغ التحصیل شدم!

این چند روز آخر بدو بدوهام خیلی زیاد بود. تکمیل کارای پاورپوینت. تماس مداوم با استاد راهنما و داور. خرید شیرینی و آبمیوه و تدارک هدیه برای اساتید. به اضافه کارای معمول خودم که کم هم نیست.

ولی همش به امروز می ارزید. می ارزید که استاد راهنمام اعلام کنه خانم تینا ک در جلسه دفاع مورخ 15 بهمن 94 موفق به اخذ نمره 18 از 18 شدن .. 

و یه مرحله دیگه به پایان رسید. چقدر منتظر امروز بودم. ولی وقتی کارم تموم شد و از دانشگاه اومدیم بیرون، انگار بی حس بودم. فقط احساس آرامش داشتم. خبری از شور و شعف زیادی که انتظار داشتم نبود. 

و بااااااااااااااز هم تکرار می کنم تا شاید خودمم بیشتر باورم بشه فارغ التحصیل شدم!

 

+ همین الان داشتم خودمو با تینایی که هفت سال پیش اینجا شروع به نوشتن کرد مقایسه می کردم .. واقعا یه عـُـــــمر گذشته :)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۱۵ساعت 18:10  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یه کارگاه جدید صد ساعته ثبت نام کردم. هفته ای 4 ساعت و احتمالا به مدت شش ماه ادامه خواهد داشت. این کارگاه، ادامه همون کارگاهی هست که شهریور 93 تا اردیبهشت 94، هفته ای یه روز تهران بودم بخاطرش. 

دو جلسه ازش گذشته. هرکسی که خبر داره، میگن بابا تو چه حوصله ای داری که میکوبی میری تهران واسه یه کلاس! ولی هیچکدوم نمیدونن چقدرررررر از این کارگاه لذت میبرم. یعنی جوریه که شب قبل از کلاس با ذوق کیف و لباسامو آماده می کنم و منتظرم که فردا بشه و راه بیفتم. 

میگن آدمای موفق اونایی هستن که کارشون، براشون فقط کار نباشه و ازش لذت ببرن. دوسش داشته باشن. کار و رشته ی مشاوره برای من همینطوره. واقعا لذت میبرم از حضور در محیط هایی که مال بچه های مشاوره س. حالا به هر نحو! امیدوارم بتونم چزو آدمای موفق باشم و یه روزی راضی باشم از موقعیت کاریم ..

رفتم برای جزوه ی کارگاه جدید، دفتر بخرم و نتیجه ش شد اینا!

چشمم که به رنگشون میفته روحم تازه میشه و برای پیاده کردن مطالب توی دفتر بیشتر سر ذوق میام :)

به این رنگ به شدت علاقه پیدا کردم. شاید بعد از دفاع بخوام دکوراسیون اتاقمو تغییر بدم برای عید! انتخاب اولم برای کاغذ دیواری هم این رنگ یا یه چیزی توی همین مایه هاس. برای روتختی و پرده هم سبز پررنگ. فکر کنم با میز و کمد و کتابخونه م که چوب رنگ تیره هست، ترکیبشون خیلی خوب بشه.

ببین از کجا به کجا رسیدم!!

الان میخوام برم تا شب هفت- هشت صفحه ای رو که از بخش پیوست پایان نامه م مونده بنویسم که به امید خدا هفته بعد برم دنبال کارای دفاع!

حالم خوووووووووووووووبه

شما هم خوب باشید

این یه دستوره رفقا!!!

+ دارم با هدفون و صدای بلند (!!) این آهنگ رو گوش میدم!

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۱۰/۲۵ساعت 11:57  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

الان داشتم توی تلگرام با خاله کوچیکه حرف میزدم. براش نوشتم:

"امروز فصل پنجم پایان نامم رو هم نوشتم.  هنوز خیلی کار داره ولی اصل کارش تموم شد. منتظر اون روزی هستم که بعد از دفاع، عکس صفحه اول و عکس صفحه تقدیم پایان ناممو که قطعا مال مامانه، بزارم توی گروه خانوادگیمون و بگم والسلام!"

گفت "منم منتظر اون روزم و روزی که بگی تصمیم گرفتی برای دکتری بخونی. شاید حتی خودتم ندونی چقدر عطش بزرگ شدن و خوندن و تجربه کردن و دونستن داری"

گفت "یادت نره تو همون کرم کوچولویی بودی که تمام بچگیتو لای کتابای کتابخونه ع وول خوردی و بزرگ شدی"

و من اون لحظه اونقدر دلم واسش تنگ شد که دلم میخواست بود تا میتونستم بچلونمش ...

براش نوشتم "چقدر خوبه یه خاله ی یه ذره بزرگتر داشتن" و یاد چند روز پیش افتادم که بعد از یه گفتگوی نه چندان کوتاه با دخی خاله 78 ای برام نوشت "چه خوبه دخترخاله بزرگتر داشتن" و حالا میفهمم اون لحظه چقدر حالش خوب بوده حتما ...

******

از پایان نامم، چکیده ی فارسی اولش، چکیده ی انگلیسی آخرش، چند تا پیوست، صفحه ی تقدیمش و صفحه ی سپاسگذاریش مونده.

و من هر چی فکر میکنم هیچی برای صفحه تقدیم به ذهنم نمیرسه. چیزی که اوج احساس و قدرشناسیم به مامان رو نشون بده ..

یاد اون بیت شعر دوران دبیرستان افتادم.

آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار بنام من دیوانه زدند

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۱۰/۲۲ساعت 1:8  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

امروز از حدود دوازده رفتم دفتر تا شیش عصر. مقدمه ی پایان نامه رو که واقعا براش عزا گرفته بودم، نوشتم. فصل یک رو بستم. فهرست رو تنظیم کردم. فصل دو هم یه ویرایش نهایی میخواد فقط. 

فصل سه هم تکمیله تقریبا. البته هنوز چک نکردم ببینم چه کم و کسری هایی دارم براش. کارم به شمارش معکوس افتاده و واقعا زمانم محدوده. هرچند هنوز بخش آماریم دست نخورده مونده که اونم داستانیه برای خودش!

از دفتر پیاده اومدم خونه. حدودا پنجاه دقیقه شد. سر راه قسمت یازدهم شهرزاد رو خریدم و یه فیلم از بچگیا :)

کیا فهمیدن این شاعره ی بانمک که نقش مقابل مصطفی زمانی رو بازی می کنه، همون گلنار ِ بچگیای خودمونه؟

+دو سه روزه همش زیر لب میخونم ناخودآگاه

گلنار مثل گلی بود که گفتن پر پر گشته

شکر خدا دوباره به ده ما برگشته

++ دو تا از دوستام نفری یک و دویست دادن، پایان نامه رو یکی نوشته براشون :| واقعا فازشون چیه اینا؟ اصلا میدونن چرا دانشگاه اومدن؟ میدونن پایان نامه یعنی چی؟ برنامه ای برای بد از فارغ التحصیلی دارن ؟:| بعد جالبه که برای جلسه دفاع استرس هم دارن که مباااااااااااااادا نمرشون کم بشه :|

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۰/۰۹ساعت 2:16  توسط تــیــنــا . کـــ   |