اردیبهشتی تمام عیار

اصولا هر بچه ای که میاد دفتر ما، نمیدونم چرا ولی به معنای واقعی کلمه آتیش می گیره! زلزله میشه! حتی پدر و مادرش تعجب میکنن از اون همه شیطنت و هی عذرخواهی می کنن. ولی ما دیگه به این شرایط عادت کردیم.

این شیطنت هم به دلیل تنوع کارامون و رنگ های زیادیه که توی محیط بکار رفته. این هر بچه ای رو به وجد میاره و به شیطنت وامیداره.

در این بین دو تا دختربچه ی دیشب که بعد فهمیدم دوقلو هم هستن، یه چییییییز دیگه بودن. از اینور میدویدن اونور و جیغ و داد می کردن. شیرها رو دستکاری می کردن و روی دکور کاشی سرامیک ها بالا پایین می پریدن. جلوی درب ورودی، زیر چشم الکترونیکی می ایستادن و وقتی در باز می شد می دویدن و پشت مادرشون قایم می شدن!!!

اصلا یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین.

وقتی با اون قد و قواره ی فسقلیشون، به زور خودشون رو از جکوزی بالا کشیدن و با کله افتادن داخلش، دیگه نتونستم جلوی بلند خندیدنم رو بگیرم. بعد هم با اجازه ی مامانشون ازشون عکس گرفتم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/02ساعت 23:35  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

مقصدم رو به راننده تاکسی گفتم و نگه داشت و سوار شدم. ظاهرم کاملا خسته و گرمازده بود. بدون ذره ای آرایش که طی بدوبدوهای روزانه باقی مونده باشه!

به محض نشستنم گفت "دخترم خواستی پیاده بشی، شالتو بکش جلو. سر مسیرت گـــ .شت ایستاده. مزاحمت نشن"

و من در حالی که داشتم شالمو جلو می کشیدم، فقط به این فکر میکردم که چهره ی کلافه و بهم ریخته ی من واقعا مصداقی برای بدحجـــ .ابی و هنجــ .ارشکنی در جـــ .امعه محسوب میشه؟ و اینکه کی به اینجا رسیدیم که مـــ .اموران نیــــ روی انتــــ ظامی به جای پیام آور امنیــــ ت بودن، از طرف مردم مزاحم خطاب بشن؟

+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/01ساعت 12:49  توسط تــیــنــا . کـــ  

وقتی آخرشب توی رختخواب، قبل از این که پلک هام بیفته تعداد حاضرین در دور همی ساعاتی قبل رو شمردم، به عدد 48 رسیدم. ولی فکر کنم باز تعدادی رو از قلم انداختم.

یه شب وااااااااااااقعا بی نظیر

اونقدر خندیده بودم که عضلات صورتم درد گرفته بود!!!

ایده از مامان بزرگ بود. توی یه پارک جمع شده بودیم. یه آلاچیق بزررررررررررررگ. بزرگترها داخلش نشستن و جوون ترها موکت انداختیم بیرونش نشستیم و بعدش بازی "حقیقت یا جرات"

بدبخت اونی که جرات رو انتخاب میکرد. کارهایی مثل خوردن چمن های پارک یا بو کردن کفش یکی از پسرها، خوندن "قد و بالای تو رعنا رو بنازم" اونم بلندبلند و قس علی هذا!

و بدبخت تر اونی که حقیقت رو انتخاب می کرد

فکر کنم بیست نفر شده بود جمعمون. از صدای دست و جیغ و خندمون بزرگترا هم یکی یکی اضافه می شدن بهمون.

عااااااااااالی بود. خیلی وقت بود دور هم جمع شدنای خانوادگیمون از سر شادی و خوشی نبود.

ممنونم خدای عزیزم ♥

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/31ساعت 13:54  توسط تــیــنــا . کـــ  

توی 28 سال و سه ماهگی به اینجا رسیدم که خبر خیلی از ازدواج های اطرافم به جای اینکه احساسات متداولی مثل خوشحالی و ذوق زدگی یا افکاری مثل رقص تمرین کنم، چی بپوشم و رژیم بگیرم، به ذهنم بیارن، حس خفگی و اسارت بهم میدن و احساس خوش ِ رهایی به خاطر نبودن توی اون جور موقعیتی! و تنها سوالی که توی ذهنم می پیچه اینه که "چطور میتونه؟"

ازدواج هایی که حداقل یک یا دو مشکل بزرگ و اساسی دارن

اینجاس که محکم تر و مصمم تر واسه خودم و هر کی که میپرسه "چرا ازدواج نمی کنی؟"، میگم "سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن"

مورد خوبی بود ازدواج می کنم. اگر هم نبود خب دارم زندگیمو می کنم. درس می خونم. کار می کنم. با دوستام سینما و کنسرت و مسافرت میرم. کارگاه هامو میرم و واسه آینده هزار و یک برنامه می ریزم.

ازدواج نکردن خیلی بهتر از گیر افتادن توی یه ازدواج بد و مشکل داره.

امروز شدیدا به این معتقدم و خوشحالم که به این بلوغ فکری رسیدم.

بعدانوشت: هیچ دختر یا پسری به نیت بدبخت شدن ازدواج نمیکنه. همه زمان ازدواج فکر میکنن نیمه گمشدشون رو پیدا کردن. اما ازدواجی که یه عالمه مخالف و حرف و حدیث داره، ازدواجی که کلی اما و اگر داره، یا مشکلاتی که خودمون هم می بینیم و ازش می گذریم، همه عوامل تشکیل دهنده یه بدبختی بالقوه هستن که ممکنه به فعلیت برسه و یک در هزار هم نمیرسه.

کاش جوونای ما عاقل تر بودن. بزرگتراشون سفت و سخت تر بودن. تا حالا آمار طلاق به شدت بیشتر از آمار ازدواج نباشه که مجبور باشن قایمش کنن!

در مورد یکی گفتم شاید بدبخت هم نشه که انشاالله نمیشه. ولی هرگز هم نخواهد فهمید چقدر و تا کجا میشه خوشبخت بود.

+ من شخصا دیگه یه زندگی معمولی با یه آدم معمولی راضیم نمیکنه. وگرنه همین امسال هزار بار ازدواج کرده بودم.

++ صد البته که زندگی معمولی و آدم معمولی فقط منظورم مسائل مالی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/30ساعت 19:7  توسط تــیــنــا . کـــ  

بعد از مدت ها یه فیلم خوب دیدم. فیلمی که وقتی تموم شد، بابت پول و وقتم دلم نسوخت. شوخی های طنازانه ی فیلم رو دوست داشتم. صدای خنده که گهگاه از گوشه گوشه ی سینما بلند می شد، نشون دهنده ی این بود که دیگران هم چنین احساسی دارن.

صحنه ها، خونه ها و جاده ها رو دوست داشتم. و همینطور روابط بین اعضای اون خانواده رو که آرامش و اتحاد بینشون موج میزد.

بعد از مدت ها یه فیلم دیدم. فیلمی که هیچ ماجرای عجیب غریب و هیجان انگیزی نداشت. فیلمی که کارگردانش نه به شعورم توهین کرده بود، نه اون رو به بازی گرفته بود، نه روشنفکر بازی در آورده بود.

فیلمی که فقط یه فیلم بود. یه فیلم خوب! متشکرم آقای افخمی! :)

 

+ با عینک آفتابی نشستن توی سینما رو هم تجربه کردم. عینک طبیمو جا گذاشته بودم و خیلی از صحنه ها رو با عینک آفتابیم که از قضا طبی هم هست، دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/26ساعت 11:0  توسط تــیــنــا . کـــ  

داشتم توی فیص بوک در مورد مریم میرزاخانی مطلب میخوندم. خانومی که در سن 37 سالگی داره جایزه ی معتبر فیلدز رو به عنوان نابغه ریاضی جهان می گیره و از بازمانده های حادثه سقوط اتوبوس نخبه های ریاضی دانشگاه شریف به دره هست.

از روی مطلبش رد شدم و رسیدم به مطلب بعدی. یهو انگار که یکی بهم سیخونک زد. اگه مریم میرزاخانی امروز اینجا ایستاده و مورد تحسین تمام دنیا قرار گرفته، قطعا کارهای مهم تری از گشتن توی فیص بوک و ... و مطلب خوندن در مورد این و اون انجام داده. من چی؟

پ.ن: تفریح و استراحتم حزئی از زندگی هست. ولی تا جایی "تفریح" اسم می گیره، که تایم محدودی رو به خودش اختصاص بده.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت 12:45  توسط تــیــنــا . کـــ  

دیروز دو تا از این پسر جینگولای باکلاس اومده بودن دفتر ما و دوش صحرایی ِ چوبی میخواستن. دوش صحرایی از ایناییه که بزرگه و کنار استخر و اینا میزارن.

دوش رو نشونشون دادم و چون دفتر کمی تاریک بود رفتم از جعبه تقسیم اون طرف دفتر چند تا لامپ روشن کنم. یکیشون یهو با هراس گفت خانوم آب رو باز نکنی!!!!

یعنی من داشتم غش میکردم از خنده!!

فکر کرده بود من رفتم آب رو باز کنم. اصلا هم عقلش نرسید که الان هیچ لوله ای به این دوش وصل نیست و گیریم که وصل هم باشه، من وسط فروشگاه دوش باز نمی کنم!!!!

***************

وسط شماره هایی که بازاریاب از مالک ساختمونای نیمه کاره آورده بود به یکی زنگ زدم. وسط توضیحاتم بودم که با شتاب گفت خانوم افسر جلومه. پشت فرمونم. الان جریمه میشم. خداحافظی کردم.

تا عصرش با 30-40 نفر دیگه حرف زدم. یه شماره ای رو گرفتم و به محض این که گوشی رو برداشت و خودمو معرفی کردم، خندید و گفت بله خانوم کاف! ظهر هم زنگ زدین 20 تومن جریمه شدم. واقعا گیج شده بودم. چون محاله به کسی دوبار زنگ بزنم. یعنی اصلا با هرکی حرف میزنم، ریز به ریز مکالمه حتی خلق و خوی طرف رو یادداشت می کنم که اگر طرف مراجعه کرد یا خواستیم دوبارره بهش زنگ بزنیم، ازشون استفاده کنیم.

القصه که همونجوری گییج و منگ داشتم فکر می کردم. دیگه زنگ زده بودم و باید مکالمه رو جمع می کردم. گفتم آقای فلانی شما تشریف بیارید. ما اون بیست تومن رو روی خریدتون تخفیف میدیم بهتون و خلاصه با عذرخواهی تموم کردم مکالمه رو. بعد برگه هامو نگاه کردم دیدم بازاریاب اشتباه کرده و مشخصات ایشون رو دوبار نوشته و ما تا حالا چننند بار بهش زنگ زدیم.

داشتم فکر می کردم با تمام این اوصاف چقدر خوش برخورد بود. اونوقت خیلیا همون بار اول که باهاشون تماس میگیری با بی ادبی تمام برخورد می کنن یا حتی گوشی رو قطع می کنن وسط مکالمه!!!

واقعا خوب و بد در کنار هم هستن که معنا پیدا می کنن ..

+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/17ساعت 19:42  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

"عشق ممنوع" سریالی بود که خیلی خیلی دوسش داشتم. تمام تکرارهاشو میدیدم. حتی وقتی بعد از تموم شدنش، از اول پخش شد بازم نشستم و کامل دیدمش. مطمئنم اگه دوباره هم پخش بشه و امکان دیدنش رو داشته باشم دریغ نمی کنم!

بعد از عشق ممنوع دیگه هیچ سریالی رو دوست نداشتم. هر سریالی هم که دیدم بیشتر جنبه ی وقت گذرونی داشت.

و حالا خاطرات تلخ! سریالی که تمام روز منتظرش هستم و خیلی خیلی دوسش دارم.

و این آهنگ

هیچ ربطی به حال و روز من نداره. این روزا خیلی حالم خوبه و انگار همه چیز همونجوریه که باید باشه، ولی به شدت دوسش دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/15ساعت 23:8  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

روز آخر بار و بندیلمون رو جمع کردیم بریم آستارا و از اون طرف هم برگردیم ولایت خودمون

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/05/14ساعت 0:7  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

سه شنبه شب توی تالش رفتیم یه مرکز تفریحی به اسم سورتمه. پر از دار و درخت و خیلی خیلی قشنگ. وقتی رسیدیم شب بود و نشد عکس بگیرم.

واسه  فردا ناهارش که قرار بود مهمون خان دایی باشیم، این دایی جان ما هوس ماهی کاملا تازه کرده بود. خلاصه پرسون پرسون رفتیم تا به اینجا رسیدیم. یه پرورش ماهی وسط کوه و جنگل

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/05/12ساعت 23:54  توسط تــیــنــا . کـــ   |