اردیبهشتی تمام عیار

توی فیضبوک یه پیجی هست به نام "از آفرینندگان خوشی های کوچک تشکر میکنم". خیلی خیلی دوسش دارم. پر از احساسات ناب و کوچولو کوچولو و خالص هست. حالا منم میخوام تشکر کنم. نه توی اون پیج. بلکه توی وبلاگم که تا همیشه برام بمونه. :)

تشکر میکنم از نسیم روح نوازی که دو سه شبه میوزه و به من اجازه داده بعد از گرمای نفس گیر تیرماه، شب ها قدم زنان به خونه برگردم. ازش تشکر میکنم که بهمون اجازه داده پنجره رو برای چند شب هم که شده به یاد پاییز باز کنیم و از رقص آروم و خنک پرده ها لذت ببریم.

تشکر می کنم :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/05/01ساعت 12:57  توسط تــیــنــا . کـــ  

به پرایده مسیرم رو گفتم و نگه داشت. کمی جلوتر یه نیش ترمز زد و یه دختربچه 10-9 ساله که یه مانتوی بامزه و یه روسری کوتاه خوشگل سرش بود. صندلی جلو سوار شد و کنار راننده نشست. از سلام علیکشون معلوم بود پدر دختر هستن. 

حدس زدم که مثلا دخترک کلاسی داشته و وقتی پدر برای برگردوندنش به دنبالش رفته، سر راه مسافر هم سوار کرده. تمام طول مسیر رو آروم با هم حرف زدن. پدر خیابون هایی رو که رد می کردیم با نام و مشخصات توضیح می داد و دخترک با دقت گوش میکرد. گاهی هم به تایید سری تکون می داد یا چیزی به گفته های پدر اضافه می کرد.

خیلی رابطشون رو دوس داشتم. خیلی برام خوشایند بود که اون پدر، حتی از اون وقت به ظاهر مرده برای ارتباط برقرار کردن با دخترش استفاده می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/31ساعت 19:36  توسط تــیــنــا . کـــ  

دارم به عکس های دو سه روز پیش که خونه عموی بزرگم بودم نگاه می کنم. از در که رفتم تو، بعد از سلام و حال احوال با عمو و خانومش و عمه و همسرش که مهمون عمو اینا بودن، اعلام کردم که میخوام امروز عکس بگیریم. من هیچی عکس از شما ندارم.

زمان عکس گرفتن که شد، اول عمه و عمو رو کنار هم نشوندم و از خواهر و برادر عکس گرفتم. معمولی و بافاصله کنار هم نشسته بودن. خندیدم و گفتم یه کم مهربون بشینید. و اونقدر عبارت "مهربون تر رو تکرار کردم تا عمو دستشو دور شونه های عمه انداخت و هر دو لبخند زدن و ثبت کردم اون لحظه ی زیبا رو.

بعد نوبت عمو و خانومش، و بعد عمه و همسرش بود. به هر کدوم که گفتم مهربون تر بنشینید لب گزیدن که یعنی زشته و در نهایت یه لبخند چاشنی صورت هاشون شد.

قسمت جالب قضیه این بود که برادر جان هم جوگیر شده بود و وقتی پیش هر کدومشون برای عکس گرفتن می نشست، همونجوری ساده و رسمی می نشست. اما به عکس های خودم که نگاه می کنم خنده م می گیره که توی اون جو و فضا، مثل بچه سرتق ها دستم دور گردن عمه و عمو حلقه شده و یه خنده ی گل و گشاد هم تحویل دوربین دادم!!

برام جالب بود شرم و حیاشون بعد از قریب به پنجاه و چند سال زندگی مشترک عمه و چهل و چند سال زندگی مشترک عمو با خانومش.

یک لحظه با نسل بعد از خودمون مقایسشون کردم. سرم سوت کشید ...

 

+ عموی مرحومم همیشه ازم میخواست خونه ی این عمو بیشتر برم. می گفت خیلی تنها هستند. (بچه هاشون همه رفتن از ایران) میگفت این عمو خیلی دوستتون داره. اما محبتش محبت قدیمیه. "دوستت دارم" گفتن بلد نیست. ابراز محبت بلد نیست.

راست می گفت وقتی بعد از چند ماه با سر و صدا و خنده و شوخی وارد خونشون شدم، برق شادی توی چشماش و لبخند از سر رضایتش وصف نشدنی بود.

++ از سال 83 تا 87 خونه ی هیچکدومشون نرفتم. اولین تماس تلفنی که بعد از اون مدت با این عمو داشتم، با خنده گفت "پاشو بیا ببینم قدت چقدر شده". اون زمان اصلا از این مدل حرف زدنش خوشم نیومد. اما الان میدونم اون جمله یعنی "کجایی عزیزدلم؟ بی قرارم برای دیدنت ..."

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/28ساعت 22:40  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/27ساعت 19:11  توسط تــیــنــا . کـــ  

در تمام سال هایی که گذشت، شب 21 ماه رمضون واسه من یه چیز دیگه بوده و هنوز هم!

دلم خوشه به پخش مراسم شب احیا از حرم امام رضا که خونه خراب میکنه این دل رو شب شهادت حضرت علی ...

اگر امشب دلتون لرزید، لحظه ای یاد منم باشید که بدجور محتاجم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1393/04/27ساعت 11:41  توسط تــیــنــا . کـــ  

چقدر این جمله رو که مدینه گفت، دوست داشتم. "اونقدر به هم نزدیکیم که گاهی یادمون میره میتونیم واسه هم جون بدیم و اشتباهات هم رو ببخشیم ..."

برخلاف اول ماه رمضون، حالا مدینه تنها سریالیه که می بینم و دنبال می کنم و ناراحت میشم از تموم شدنش.

ناراحت میشم از تموم شدنش. اتفاقی که این روزها در مورد کمتر فیلم و سریالی برام میفته. امیدوارم آخرشو خراب نکرده باشن.

چقدر دوست دارم شخصیت مدینه رو. چقدر دوست دارم بتونم همینقدر آروم و خاص باشم.

+ داشتم پست های پارسالمو نگاه می کردم که به این پست رسیدم و اینجوری بود که تصمیم گرفتم در مورد مدینه هم بنویسم که اگر رمضون سال بعد زنده بودم، وقتی پست های سال قبلشو زیر و رو کردم، بازم خاطره و حس خوب داشته باشم.

++ میشه شبای قدر، بخصوص شب بیست و یکم، آسمونی که شدین یاد منم باشین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/04/26ساعت 23:23  توسط تــیــنــا . کـــ  

توی اخــ بار داره این نمایشـــ گاه قــــ رآن تهران رو نشون میده. بخش چــــ ادر و حجـــــ ابش!

دختری رو نشون میده که مانتوی سفید پوشیده با شال رنگی. بعد بهش میگه واسه چی اومدی اینجا؟ دختره میگه اومدم چــــ ادر بخرم. بعد گزارشگره میخنده و میگه شما که مــــ انتویی هستی. دختره میگه آره خب چادرم میخوام.

بعد دلم میخواد بدونم به جز چنین وقتی یا زمان انتخابات، باز هم دختری با این ظاهر که اتفاقا ساده هم بود ولی تیپش رســ انه ای نبود رو جلوی دوربین میارن؟ من به این میگم استفاده ی ابزاری!! توی رســ انه تحسین بشه که چادر خریده. بعد وقتی اومد بیرون، اگر روسریش یک سانت عقبتر رفت یا آستین مانتوش کمی بالاتر رفت، به جرم بدحجـــ ابی بگیرن و با هزار توهین و زیر پا گذاشتن شان انسانیش ببرنش!

 

یارو خودش یه بلوز آستین کوتاه پوشیده. بعد داره به گزارشگره میگه که اومدیم یه چــــ ادر خوب برای ایشون پیدا کنیم. بعد به خانوم بدبختی نگاه می کنه که کنارش ایستاده و چادرشو تا وسط صورتش جلو کشیده و محکم رو گرفته!!

خیلی دلم میخواد بدونم این جماعت اگر یک روز و فقط یک روز مجبور به اونجور حجابی میشدن، باز هم از این افاضات میفرمودن؟

اونم توی این گرمای وحححححشتناک که خیلی معذرت میخوام خر هم تب میکنه!

جدیدا دیدن چنین صحنه های حماقت و اسارت و جسارتی شدیدا اعصابمو بهم میریزه! یه "گمشو بابا" نثار یارو کردم و شبکه رو عوض کردم.

 

+ خیلی ها حجاب رو انتخاب میکنن. اما دلیل نمیشه ازشون سواستفاده بشه و بازی روانی راه بندازن توی رسانه! مردم خیلی خسته تر از این حرفا هستن این روزا. هزااااااااااااار و یک مشکل دارن که مساله حجـــ اب آخریشم نیست!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/04/24ساعت 22:28  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

خب ما دیشب طرفدار آلمان ها بودیم

خیلی هم خوب بود و خیلی هم خوش گذشت

توی فیضبوک نوشته بودن "گل خوردن توی لحظه های آخر چه حالی داره مسی؟"

فقط بعد از بازی هر چی این کانال ها رو زیر و رو کردیم که هنرنمایی بانو شکــ یرا رو توی اختتامیه ببینیم، چیزی پیدا نکردیم

بعد عاشق ایشون شدیم دیشب

به داداشم میگم "این برادرمون ماشالا چه خوش تیپ و خوش قد و بالاس"

غش کرده بود از خنده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/23ساعت 10:26  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دیشب در حال زیر و رو کردن کانال ها بودم و قصد داشتم خاموشش کنم و برم بخوابم که توجهم به شبکه سه و شروع بازی هلند-برزیل جلب شد. چند دقیقه اولشو دیدم و داشتم خاموشش میکردم که پنالتی هلند پیش اومد و برزیل گل اول رو خورد! اینجوری بود که کنترل رو کنار گذاشتم و تا آخر بازی رو دیدم.

چقدر دلم برای برزیل که همیشه یه جورایی بزرگتر ِ فوتبال دنیا بوده سوخت. واقعا دلم میخواست برزیل برنده بشه. احساسم مثل وقتی بود که بازی های ایران رو تماشا می کردم ...

داداشم میخندید و می گفت "دست اونی که زده توی سرت درد نکنه". با علامت سوال نگاهش کردم. میگه فوتبالی شدی

فوتبالی نشدم ولی خب بعضی بازی ها رو باید دیییییییییییید. مثل بازی برزیل آلمان که خیلی پشیمونم از ندیدنش! امشب هم که بازی آخره و من هنوز نمیدونم دلم میخواد کدوم تیم برنده بشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/22ساعت 11:52  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

  • بعد یکی از خوشبختی هات میتونه این باشه که خونتون توی کوچه ای باشه که یه عالمه در آینه ای داشته باشه و تا به سر کوچه برسی، بتونی بارها ظاهرتو چک کنی

     

  • یکی دیگه ش هم میتونه این باشه که یه اسم خاص داری و احتمال اینکه کسی دقیییییقا اسم و فامیل تو رو داشته باشه، یک هزارم درصد هست شاید!(لیست مهندسین رو که چک میکنم، یه عالمه رضــ ایی و صـــ ادقی و ... با اسمای تکراری می بینم.)

     

  • از دیگر اسباب خوشبختیت، میتونه این باشه که مغازه ی دیوار به دیوار فروشگاهتون، حلیــــــم داشته باشه و تو هر شب قبل از خونه رفتن زحمت بکشی بهشون سر بزنی و خسته نباشید عرض کنی

 

+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/21ساعت 11:15  توسط تــیــنــا . کـــ   |