اردیبهشتی تمام عیار

امروز داشتم فکر میکردم چقدر معیارهای من برای داشتن یه همراه و یه شریک تغییر کرده. چقدر خود من تغییر کردم.

یه زمانی دوس داشتم یکی باشه که هی با هم مرتبط باشیم. از حالش باخبر باشم. اونقدر براش مهم (!!!) باشم که بخواد در هر لحظه از حالم باخبر باشه. اما الان از حضور چنین کسی روانی میشم و به چنین آدمی به جای اینکه لقب دلسوز و مهربون رو بدم، القاب "کنه و آویزیون و سیریش" رو اعطا می کنم. بابا خب بزارید طرف مقابلتون نفس هم بکشه ... 

در مقابل مهربونی بی حد و حصر بعضی آدما خسته میشم تازگیا. الان دقیقا می فهمم وقتی روانشناسا میگن "به اندازه محبت کنید" یعنی چی. هر چند که این رو معمولا به خانوم ها در قبال آقایون میگن. ولی از همین تریبون اعلام می کنم من دختری هستم که اگه یکی بخواد به اسم توجه و محبت، بیش از اندازه دور و برم بپلکه، هر چقدرم که خوب باشه، احساس می کنم دارم خفه میشم. نمی تونم بمونم و پشت پا میزنم به همه چیز!

نمیدونم چه اتفاقی توی وجود این اردیبهشتی احساساتی داره میفته. نمیدونم دارم سنگی و بی روح میشم یا کمی منطقی!

*****

چقدر به وجد اومدم از کامنتای شما مهربونا. واقعا میخواستم برم. وبلاگ دیگه ای هم ساخته بودم توی بلاگ اسکای. ولی کامنتای بعضیا، اون همه خاطره ای که از اینجا دارم، علاقه ی خودم و اینکه دیدم بعضی از شما هم اینجا رو دوست دارید ... خلاصه که موندنی شدم باز. پستای یکسال گذشته رو تا حد امکان دستی برمیگردونم و بعد یه بک آپ میگیرم و توی وردپرس نگه میدارم. اینجوری هم خونه ای که دوست دارم رو خواهم داشت، هم آرامشی رو که نیاز دارم!

 پنجاه و خورده ای کامنت خصوصی و عمومی، تازه به جز اونایی که شمارمو داشتن و باهام تماس گرفتن. هر از گاهی روشن بشید خب! احساس نکنم دارم با خودم حرف میزنم ... بازم ممنونم از همتون ♥

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۵ساعت 17:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

باورم نمیشه هوا اینقدر خنک باشه آخر تیرماه! با تماااااام وجودم دارم ازش لذت میبرم! مثل یه آرزوی محال میمونه که غول چراغ جادو برآورده ش کرده. کاش دیگه گرم نشه. کاش کاش کاش!

هوا اونقدر خنک شده که الان سردم شد و رفتم پنجره رو بستم!!! بسی لذت بردیییییییییییییییم!

*****

دیروز با چهار تا از بچه های باحال فامیل رفتیم نهنگ عنبر رو دیدیم. خییییییییییییلی خوب بود! با صدای بلند از ته دل خندیدیم. در حالی که از گوشه گوشه ی سینما صدای خنده میومد! خیلی وقت بود یه طنز خوب که در عین طنازی جفنگ نباشه روی پرده نیومده بود.

بعد از اون هم برنامه ی شام دانگی توی یه فست فود خوب و بعدشم دور دور با ماشین توی هوای رو به سرررررررررررد شهر با آهنگ های شاد که صداش گوش خودمون رو هم کر کرده بود.

خیییییییییییییلی خوب بود.


*****

روز جمعه دومین جلسه کارگاه دوره دوم تئوری بود. دو تا استاد جوون و پر از انرژی و انگیزه و روحیه. فوق العاده فوق العاده فوق العاده!

آخر جلسه اول گفتن بیاید عکس دسته جمعی بگیریم. تعجب کردم. معمولا عکس رو بعد از اتمام وقت آخرین روز کارگاه می گیرن. نگو که چه سورپرایزی برامون داشتن. یکی از اون عکسا رو روی ماگ چاپ کرده بودن و به اضافه ی اسم خودشون و اسم و تاریخ دوره، برای هر کسی اسمش رو هم روی ماگ نوشته بودن. که روز جمعه بهمون هدیه دادن. ♥


*****

روز پنج شنبه با نسیم و اردی و نگار رفتیم اینجا. یه برنامه ی فوق العاده شاد! یه کارتون معروف با یه دوبله ی خوب و یه اجرای زنده بعد از کارتون با حضور خود دوبلورها که من شخصا اونقدر خندیدم فکم درد گرفته بود!


*****
تعطیلات فوق العاده ای بود در کل! خنکای مطبوع هوا هم که نور علی نوره! 
الهی که همه شما هم خوش باشید همیشه ♥
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۳۰ساعت 16:12  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

داشتم از شبکه tvp هری پاتر و یادگاران مرگ رو میدیدم. آخر فیلم که دیگه تمام جریانات تموم شده بود، همشون ازدواج کرده بودن و توی صحنه ی آخر بچه هاشون رو برای رفتن به هاگوارتز به ایستگاه قطار آورده بودن و داشتن راهیشون میکردن. هرمیون همونطور که به دخترش زل زده بود، دستشو گرفته بود جلوی دهنش و بغض کرده بود.
و من به این فکر میکردم که توی موقعیت مشابه بیشتر خوشحال خواهم بود یا وحشتزده از این همه بزرگ شدن؟

وقتی توی کارآموزی سه ماه بهار، پسربچه های ابتدایی بهم می گفتن "خانوم اجازه"! یه جوری میشدم. روزای اول که توی شوک بودم. واو چقدر بزرگ شدم!!!

+ یه آخرهفته ی جذاب و هیجان انگیز انتظارمو میکشه! البته من بیشتر انتظار اونو می کشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۵ساعت 16:11  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

لوکیشن: ساعت دو بعدازظهر - توی تاکسی به سمت دفتر - در حال گوش دادن به رادیو

 

گوینده ی اخبار داشت از توافق احتمالی که بعد از دوازده سال تا دقایقی بعد اعلام خواهد شد صحبت می کرد. از لغو چهارجانبه ی تمام تحریم ها می گفت. از یک اتفاق بزرگ و تاریخی! 

****

چند روز پیش دایی بزرگه توی گروه خانوادگیمون توی تلگرام یه متنی گذاشته بود که اینطوری شروع میشد: "بی شک، دانشجویان امور خارجه در سال های آینده، این مذاکرات را به عنوان یکی از مهم ترین دروس دیپلماسی خواهند گذراند."

****

همونطور که به تک تک جملات گوینده رادیو گوش می کردم، تک تک جملات اون متن از جلوی چشمم رژه می رفت و از ابهت اتفاق پیش رو بغض گلومو گرفته بود و ناخودآگاه اشک توی چشمام حلقه زده بود.

****

دلم روشنه به آینده! کاش روزهای بهتری در پیش باشه که حتما هست!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۳ساعت 20:9  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

من آدم صبوری هستم. هم در برخورد با اتفاقات هم در برخورد با آدما. ولی امان از روزی که دیگه از کسی یا چیزی قطع امید کنم یا صبرم لبریز بشه ...

و این اتفاق در مورد بلاگفا افتاد

هفت سال با هر سازش رقصیدم. ولی از این آخری نمیتونم بگذرم ...

دیگه اینجا نمی نویسم. البته فعلا! کسی از آینده خبر نداره!

اسم و آدرس خواننده هام لطفا. شاید حرف داشته باشم باهاشون. حرفی مثل آدرس جدید و این صوبتا ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۳ساعت 18:16  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

آقای شین دو سه ساله که توی محله سوپرمارکت داره و حالا داره طی دو سه روز آینده از محله میره که میره ... فروشگاهش اجاره ای بود و حالا صاحب ملک، مغازشو خواسته و آقای شین داره میره.

آقای شین ِ دوس داشتنی ... هر بار توی مغازه ش میرفتم، وقتی می گفتم "سلام آقای شین! خسته نباشین"، در جوابم می گفت "سلام عمو جان" یا می گفت "سلام بابا خوبی؟"

دارم فکر می کنم وابستگی و عادت به شرایط تا این حد؟ که حتی عوض شدن بقال محله بخواد اذیتم کنه؟

یاد حرف چند وقت پیش مریم توی دفتر افتادم که می گفت حتی مسیر دفتر اومدنم اگه هر روز یکی باشه برام خسته کننده میشه و باید هر بار یه تغییری توی مسیرم باشه. مثلا از یه طرف دیگه خیابون یا از یه کوچه فرعی دیگه بیام.

اما من وقتی همه چیز مثل قبل باشه، هر چیز همون جایی که بود باشه، بهم احساس خوبی دست میده. احساس آرامش. دوس دارم بدونم که چی در انتظارمه. دوس دارم وقتی از پیچ کوچه رد میشم، به آقای شین فکر کنم که جلوی مغازه ش نشسته و خودمو آماده کنم که لبخند بزنم و بهش سلام و روزبخیر بگم.

دلم گرفته از رفتن آقای شین ...

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۶ساعت 20:25  توسط تــیــنــا . کـــ  

وای وای وای

آرشیو فروردین و اردیبهشت 94 برگشته!

ولی ادامه مطلب ها کو؟ آرشیو 93 کو؟

یعنی اونا هم برمیگرده؟

یعنی امیدوار باشیم؟

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 20:33  توسط تــیــنــا . کـــ  

از 15 اردیبهشت ماه بچه های بلاگفا دسترسیشون به پنل های مدیریتیشون قطع شد. بدون هیچ خبری! دو سه روز بعد برامون یادداشت گذاشتن که داریم سرورها رو انتقال میدیم و صبور باشید. ده روز بعد یه مسیج دیگه و بازز یه مسیج دیگه. گفتن در این بین مشکلات پیش بینی نشده ای پیش اومده. قسمتی از وبلاگ ها آسیب دیده. از کانادا کمک گرفتن. از آمریکا کمک گرفتن و ... و باز هم صبر کنید! انگار کار دیگه ای هم میتونستیم بکنیم!

حالا بعد از یک ماه و اندی وبلاگ ها باز شه اما یک سال و اندی از آرشیوها نیست.

این یه فاجعه ی بزرگه! یه تراژدیه! برای یکی مثل من که نزدیک به هفت ساله توی این وبلاگ می نویسم، آرشیوم مثل بچه م میمونه!

روزی که عموی نازنینم از دستم رفت. بغض هام اشکام. کارگاه هام. احساس غرورم. خوشبختیم. خوشحالیم. و از همه مهم تر دست نوشته هایی که به عنوان نویسنده برای پاراگراف آبی نوشته بودم.

دو تا سایت پیدا کردم که آرشیو وبلاگ ها در اون هست و از اونجا نوشته هامو کپی می کنم اما اون ها هم ادامه مطلب ها رو پوشش نمیدن!

این اتفاق مثل یه زلزله ی شدید در دنیای واقعیه. که اگر اتفاق افتاده بود یه عالمه آدم بی خونه می شدن و خیلیا هم خونه هاشون نیمه ویرون. اتفاقی که هیچوقت از یاد هیچکسی نخواهد رفت.

آقای شیرازی شما که دم از خدمات رایگانت میزنی و زحمت هایی که این همه مدت کشیدی، چرا قبل از این نقل و انتقال یه خبر ندادی؟ یه اطلاعیه ی چند خطی مثل همون نوشته های رنگارنگی که توی این یه ماه و اندی با ادب و احترام برامون میزاشتی. نوشدارو بعد از مرگ سهراب؟

 

از بلاگفا نمیرم. ولی دیگه بهش اعتماد هم ندارم. هر پسنی که بزارم یه کپی ازش تهیه می کنم. حکایت ما و بلاگفا، شده حکایت ما و کشـــ ورمون. هر بلایی هم که سرمون میارن بازم مثل قبل ادامه میدیم. هیچ جا هم نمیریم. حقمونه شاید ...

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۰۵ساعت 19:45  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

احساس کسی رو دارم که خونه ش در یه لحظه بی هوا توی آتیش سوخته و حالا بهت زده بین خرابه ها قدم میزنه.

نه اثری از عکس های یادگاریش مونده

نه دفتر دست نوشته هاش که هر شب با احتیاط زیر تختش قایم می کرد

بغض دارم

از 92ی لعنتی تا الان، دوران طلایی عمرم، اون همه حس خوب، نقطه ی عطف بزرگ 29 سال زندگیم، همه و همه دود شد و رفت هوا

حالا بچه خطاکاری که در حال بازی با کبریت خونه م رو به آتیش کشیده، مقابلم ایستاده و خیلی بی تفاوت فقط میگه ببخشید!

خب لامصب قبلش یه خبری یه چیزی ...

نمیدونم باز هم خواهم نوشت یا نه .. نمیدونم اگه بنویسم، توی بلاگفا که جونم بهش بند بود و تمام بازی هاشو توی این چند سال تحمل کردم می نویسم یا نه ...

پی نوشت: دلم تنگ شده بود واسه تق تق کیبورد زیر انگشتام و با ذوق منتظر موندن برای کامنت های شما ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ساعت 19:25  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

تولد امسالم با اینکه خیلی عادی و البته با کمی تنش شروع شد، بی نظیر بود.

 

بفرمایید ادامه مطلب

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت 19:42  توسط تــیــنــا . کـــ   |