اردیبهشتی تمام عیار

مامان از سه شنبه برای یه برنامه ی کاری رفته ترکیه و خدا بخواد فردا شب ساعت دوازده و نیم یک تهران خواهد بود.

این چند روز تجربه ی جالبی بود. کار و مسئولیتم بیشتر شده بود. ولی حالا خودمو خیلی بیشتر دوس دارم. دفتر رو که با همکارم مشترک پیش بردیم. و حتی اگه بگم اون بنده خدا بیشتر از من انرژی گذاشت، بیراه نگفتم. ولی خب مسئولیت خونه رو هم داشتم. ناهار شام ظرف نظافت و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ساعت 0:50  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

به نظرم فرصتی که در اون با هر کدوم از اعضای خانواده ت تنها باشی و مجبور باشی به هر طریق باهاشون ارتباط برقرار کنی تا زمان بگذره، یکی از اون توفیق های اجباری و خیلی خوشاینده ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت 15:42  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

یادمه یه زمانی اگه پسری از دختری خوشش میومد حالا حالاها ولش نمیکرد. یه نمونه ش دبیرستانی بودم. همین سیزه چهارده سال پیش. یه پسره بود که نمیدونم از کجا و چجوری منو دیده بود و عاشق (!!!) شده بود و باز هم از راهی که نمیدونم شماره تلفن خونمون رو گیر آورده بود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۰۱ساعت 11:19  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

میخوام تشکر کنم از کسی که توی پست قبل به اسم خواننده خاموش کامنت گذاشته و با کامنتش باعث شد موضوعی رو که خیلی وقت بود میخواستم در موردش صحبت کنم بیاد بیارم. ایشون واسم نوشتن که "آخ اینقدر مزه میده گدایی کامنت میکنی"

ممنونم خواننده جان

و حالا توجه شما را به ادامه مطلب جلب می نمایم :)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۹ساعت 15:35  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

اولین باری که اومد دفتر ما، اصلا ازش خوشم نیومد. فوق العاده گستاخ و از خودراضی بود. از همه چیز ایراد می گرفت. هر کاری هم که نشونش می دادم، می گفت که قدیمیه و یه کار خاص میخواد!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۷ساعت 17:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

ساعت 8 شب بود. در اومدم بیرون کمی قدم بزنم. یه بسته آدامس بخرم و برگه تاییدیه موضوع پایان ناممو کپی کنم و بیارم خونه پر کنم. اما نمیدونم چی شد که یهو به خودم اومدم دیدم پشت ویترین نقره فروشی ایستادم.

تا دیدمش ازش خوشم اومد. رفتم دااخل و خواستم که ببینمش. بعدش قیمت گرفتم. قیمتش کم نبود. زیاد هم نبود اما با توجه به اینکه برای عوض کردن لب تاب در حال صرفه جویی هستم، کم هم نبود. هی دل دل کردم. بخرم نخرم. بعد یهو یادم افتاد که فردا ولنتاینه. جمعه شب بود. خیلی وقتم هست خودمو خوشحال نکردم. خریدمش. خوشحالم. :)

+ هر از گاهی خوبه که آدم هوای خودشو داشته باشه. دست دلشو بگیره ببره و نازشو بکشه ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ساعت 12:27  توسط تــیــنــا . کـــ   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۶ساعت 0:2  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دکترحمیـــــ دپور سر یکی از کارگاه ها می گفت اصلا چیزی به اسم انتقاد سالم و سازنده وجود نداره. انتقاد هر جور که باشه، طرف مقابل رو ناراحت می کنه و در واقع انتقاد کردن آدم ها ناشی از خودخواهی اونها هست و اینکه میخوان دیگران هم دقیقا اونجوری باشن که اونا هستن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۵ساعت 1:49  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

نیم ساعته که رسیدم خونه. از صبح که رفتم الان برگشتم. امروز مراسم هفتم عموی مرحوم بود و از اونجایی که خانومش شمالی هست و اونجا زندگی میکردن، مراسم اونجا برگزار شد. هفت هشت تا ماشین شدیم و رفتیم.

 موقع رفت، سر یکی از پیچ ها یه تیبای سفید جلوی ما بود. بارندگی شدید بود و تا نیمه های جاده گل شده بود. تیبا کنترلشو از دست داد. یه کم چپ و راست شد. یهو پیچید توی خاکی و چپ کرد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۲۴ساعت 1:46  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دایی بزرگ من از اون آدم های خاصه. سنش زیاد نیست ولی مثل مردهای قدیمی فوق العاده توداره و حالا حالاها نمیتونی از احساساتش سر در بیاری.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ساعت 0:14  توسط تــیــنــا . کـــ   |