اردیبهشتی تمام عیار

یه لاک خاکستری دارم که خیلی خیلی دوسش دارم. بخصوص که براق نیست و ماته. اولین لاک ماتی بود که پارسال خریدم. رنگش تکه یه جورایی. حداقل من ندیدم جایی!

امشب با کلی ذوق و دقت زدم روی ناخونام که فردا با شلوار خاکستریم و مانتوی مشکی ست بشن. مامانم داشت رد می شد. یهو گفت "این دیگه چه رنگیه؟ یاد لاستیک ماشین افتادم!"

من :|

لاستیک ماشین :|

انجمن لاک های مات ِ فلورمار ِ مقیم مرکز :|

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/24ساعت 0:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

دایی جان که با دخترش از راه رسید، رفتم عرسکامو از توی پلاستیک زیر تخت بیرون کشیدم و همه رو ریختم جلوش! چه عشقی کرد باهاشون.

دیروز دوباره پلاستیک آوردم و یکی یکی برشون داشتم. وقتی کارم تموم شد پلاستیک به اون بزرگی کاااااملا پر شده بود!

به مامان گفتم "من چقدر عروسک دارم! سالم بمونن برای دخترم ..."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/23ساعت 10:2  توسط تــیــنــا . کـــ  

برطبق چیزایی که خوندم و یاد گرفتم، خوب میدونم وقتی بچه ها توی سن پایین کار نامناسبی انجام میدن به هیچ وجه نباید بهشون خندید یا قربون صدقه شون رفت.  چون به این ترتیب اون رفتار نامناسبشون تقویت میشه و در واقع این پیام رو بهشون منتقل می کنیم که این کار تو خیلی خوبه و هر بار این کار رو انجام بدی تشویق خواهی شد!

ولی امشب که دایی وسطی با دختر دو سال و نیمه ش خونه ی ما بود، وقتی با شیطنت عروسکا رو به اطراف پرت می کرد و با خنده و شیرین زبونی میرفت دنبالشون، هییییییییییچ جوری نمی تونستم جلوی خنده هامو بگیرم. واقعا کار سختیه اصولی تربیت کردن بچه ها!

+ نوشته شده در  شنبه 1393/09/22ساعت 1:52  توسط تــیــنــا . کـــ  

تازگیا به این نتیجه رسیدم که اصولا فکر کردن و حرص خوردن برای آینده چیز مزخرف و بیخودیه. چون هر چیزی در زمانی که باید، خودبخود اتفاق خواهد افتاد!

اوایل دانشگاه قبول شدنم (یعنی همین پارسال!!) همش نگران این بودم که ای وای فقط از دانشگاه چیزی یاد نمی گیرم و باید حتما کارگاه برم. ولی من که جایی رو بلد نیستم! آدم اصلیای رشتمو نمی شناسم! چیکار کنم؟ نشم یه فارغ التحصیل بی سواد! و ...!

گذشت تا شروع تابستون امسال که اولین کارگاه رو البته با هزینه ی زیاد و سختی اسم نوشتم. کارگاهی که هنوزم ادامه داره و با وجود چهارده جلسه ای که ازش گذشته، کلی مطلب عملی و کاربردی یاد گرفتم و کلی اعتمادبنفسم بالا رفته. بطوری که بدون هراس سر بیشتر کلاس های دانشگاه با تکیه بر مطالبی که یاد گرفتم اظهارنظر می کنم. درسته که گاهی نظراتم از طرف استاد تایید نمیشه. ولی بیشتر وقت ها استادها با سرتکون دادن بر حرف هام مهر تایید میزنن و حتی یکی از استادا که حالا حالاها از کسی تعریف نمی کنه، چند وقت پیش بعد از یه پروژه ی عملی با خنده بهم گفت "ترشی نخوری مشاور خوبی میشی" و چقدر که اون تعریف بهم چسبید

میخوام بگم من برای پیدا کردن اون کارگاه تلاشی نکردم و درست زمانی از طرف یکی از دوستان پیشنهاد شد که درگیر امتحانای ترم دو بودم و ذره ای به کارگاه فکر نمی کردم. بعدها فهمیدم مدرس اون کارگاه در زمینه کاری خودشون چقدر قوی و مطرح هستند، چقدر کتاب چاپ شده دارند و چقدر دوره هاشون پرطرفداره و زود پر میشه.

همین جریان ماه پیش هم تکرار شد. به شدت درگیر پیدا کردن موضوع مناسبی برای پایان نامه بودم و استرس داشتم که ترم سه داره تموم میشه و پروپوزال که هیچ، من هنوز موضوع هم ندارم. درست در همون دوره ی زمانی با کسی آشنا شدم که اگرچه تاثیر پررنگش در زندگیم کوتاه مدت بود، ولی من رو با استاد بزرگوار دیگه ای آشنا کرد که ایشون هم حسابی زبانزد خاص و عام هستند و توی رشته ی ما کسی نیست که نامشون رو حداقل یک بار نشنیده باشه و اینطوری بود که دومین کارگاه من (با هزینه ای گزاف) با ایشون رقم خورد. دیروز ثبت نام کردم و قراره که موضوع پایان نامه م هم در همون رابطه باشه انشاالله ..

در میزان مطرح بودن ایشون همین رو بگم که وقتی پریروز کلینیکشون زنگ زدم که برای دوره ی دی ماه ثبت نام کنم، گفتن دوره ی دی پر شده! دوره ی بهمن هم همینطور! دوره ی اسفند هم فقط چهارنفر ظرفیت داره!!! و من شدم یکی از اون چهار نفر!

خیلی سخته ولی میخوام تمام تلاشم رو بکنم که در لحظه زندگی کنم. چون آینده خودش از راه خواهد رسید ...

به خاطر این دوره برای اولین بار در زندگیم پول قرض کردم. دیدم واقعا نمیشه تعلل کرد. چون بعد از اسفند ایشون به مدت چهار ماه ایران نیستند و من هم باید بخش اصلی کار پایان نامه م رو با توجه به آموزش های ایشون فروردین تا خرداد انجام بدم. خودم هم اصلا پول نداشتم. چون قسط دوم کارگاه اول رو تازه پرداخت کرده بودم و واقعا جیبم درد می کرد این بود که با خجالت به دایی جان زنگ زدم و تا حقوق بعدیم پول قرض کردم ازشون! با یکی دیگه از قوانین دنیای آدم بزرگ ها آشنا شدم. باشد که خوش حساب بوده و بدقول نشوم!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/21ساعت 19:32  توسط تــیــنــا . کـــ  

خیلی وقت بود که میخواستم یه رژلب ملایم دخترونه بخرم. یه Moda داشتم که رنگشو خیلی دوست داشتم ولی تموم شده بود و منم یا تنبلی می کردم یا وقت نمی کردم که برم دنبالش و یکی دیگه بخرم. تا امروز که بالاخره عزممو جزم کردم (انگار میخواستم کوه بکنم!!). Modaهه رو گذاشتم توی کیفم و عصر سرراه دفتر، رفتم به لوازم آرایشی سر کوچه! (توجه کن! سر کوچمون!!)

Moda نداشت و از بین مارک هایی که داشت Classic رو ترجیح دادم. داشتم دنبال رنگ موردعلاقه م می گشتم که فروشنده هه گفت "Moda رو چند خریدین؟" گفتم "والا مال چند ماه پیشه. یادم نیست. چه سوالایی میپرسین شما هم؟" خندید و گفت "انتگرال دوگانه که نپرسیدم" بعد از چندلحظه سکوت گفتم "والا اونقدر زندگیا شلوغه که ... شما بگو امروز ناهار چی خوردی؟ مگه من یادمه چند ماه پیش یه وسیله کوچیک مصرفی رو چند خریدم؟؟" گفت "خانوم از ظاهرتون معلومه دانشجویی چیزی هستین. چنان میگین زندگی شلوغه انگار یه شوهر بداخلاق دارین و بچه هاااااا دورتون رو گرفتن!" خندیدم و چیزی نگفتم. میدونم که حالا علاوه بر ظاهرم که با اون کیف کج و شال و پالتوی اسپرت شبیه دانشجوها بود، چهره م هم طبق معمول به اشتباه انداخته بودش و احتمالا فکر کرده بود من 23-22 ساله هستم!

موقع حساب و کتاب رسید. به اندازه ای که میخواست پول توی کیفم نبود. گفتم "کارت خوان دارین؟ کارت می کشم" گفت داریم و منتظر موند تا بهش کارت بدم. یه لحظه هاج و واج به کارت های توی کیفم نگاه کردم و بعد ناخودآگاه گفتم "حالا توی کدومشون پول دارم؟" فروشنده هه این دفه واقعا خندید. فکرمو جمع کردم و کارت موردنظر رو بدستش دادم. در حالیکه کارت می کشید و مبلغ رو وارد می کرد، با خنده گفت "انگار واقعا اوضاع خرابه!" موقع بیرون اومدن هم گفت "زندگی این قدر هم ارزش نداره خانوم! مواظب خودتون باشید" و من باز فقط خندیدم و تشکر کردم و بیرون اومدم.

 

* فقط من اینجوری هستم که هر وقت لاک میزنم مثل ندید بدیدها به دستام خیره میشم و توی تمام آینه ها، چپ و راست به دستای خودم زل می زنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/17ساعت 1:10  توسط تــیــنــا . کـــ  

داشتن کسایی که بشه بدون ترس از قضاوت شدن، راحت باهاشون درددل کرد و از هرچیزی حرف زد، از بزرگترین نعمت هاییه که هرکسی میتونه توی زندگیش داشته باشه.

اینو وقتی ساعت 12 نیمه شب ِ دیشب، با حال بد به یکی از دوستانم زنگ زدم، حرف زدم و به خودم بد و بیراه گفتم تا آروم شدم با ذره ذره ی وجودم حس کردم.

خیلی ازت ممنونم دوست ِ بی نظیرم ♥

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/09ساعت 11:41  توسط تــیــنــا . کـــ  

دلم تنگ شده. برای اینجا. برای گذشته. برای روزهایی که میومدم همه چیز رو رییییییییز به ریییییییییز می نوشتم. برای این که واسه تک تک دوستام کامنت های بلندبالا بزارم.  برای خیلی چیزا ....

ولی در کنار همه ی این ها بالاخره دارم به یه جمع بندی واسه موضوع پایان نامه م میرسم. به نیمه های یه کارگاه خوب رسیدم، کلی مطلب کاربردی یاد گرفتم و کلی اعتمادبنفس پیدا کردم. پروژه های ترم رو یکی یکی به سرانجام میرسونم و ...

می گفتن دوره ی ارشد کوتاهه. ولی آخه این همه؟؟؟

برنامه م تا چند ماه آینده هم تقریبا مشخصه. دوره ها و کارگاه هایی که باید برم. کارهایی که باید انجام بدم. فقط میمونه بخش مالی جریان که دیگه واقعا داره بهم فشار میاد. یه برنامه هایی دارم که بتونم از چیزایی که یاد گرفتم کمی درآمدزایی کنم. هروقت به نتیجه رسید میام در موردشون میگم. برام دعا کنید :)

***

بابام دیروز عمل چشم داشت. آب مروارید. خیلی فکر کردم که چطوری میتونم مسافت 16-15 ساعته رو طی کنم و برم ببینمش. شاید اولین بار بود که واقعا دلم میخواست برم پیشش. ولی هر جوری حساب کردم نشد ...

امروز بهش زنگ زدم. حالشو پرسیدم و یه سری سوال در مورد مراقبت های بعدش و وضعیتش. موقع خداحافظی گفت "مرسی که زنگ زدی دخترم"

آی اون دخترم گفتنش چسبید! آی چسبید! شاید اولین بار بود که بعد از سال ها این همه حس خوب بهم می داد ...

***

چند روز پیش از دفتر قدم زنان برگشتم خونه. مسیر حدود پنجاه دقیقه ای رو. وسطای راه توی یه پیاده روی پر از درخت های بلند بودم که یهو باد وزید و یه عااااااالمه برگ سبز و زرد، جلوی چشمم ریخت روی زمین.

منظره ی تاب خوردن برگ ها روی هوا و روی زمین نشستنشون عالی بود. واقعا لذت بردم از اون صحنه ی چند ثانیه ای :)

***

یه عالمه مطلب هست که دلم میخواد در موردشون بنویسم.. ولی وقت وقت وقت ...

یه روزی دوباره میام مثل قبل تر ها! ولی خیلی متفاوت، توانمندتر و خاص تر از دختربچه ای که بودم :)

+ نوشته شده در  جمعه 1393/09/07ساعت 13:32  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

توی قسمت نوت گوشیم، یه عالمه نوشته های جورواجور هست. از تیکه ی آهنگی که توی تاکسی شنیدم و خوشم اومده گرفته، تا فلان اصطلاح انگلیسی که هم خودشو دوست دارم هم معنیشو. این وسطا یه وقتایی هم یه تیکه نوشته هایی هست که توی فیلمی شنیدم یا توی کتابی چیزی خوندم. یکیش این بود "قبل از اینکه عاشق کسی بشی، یاد بگیر که عاشق خودت باشی!"

خیلی وقتا به این عبارت فکر می کنم و هر بار به نظرم درست تر و عمیق تر از دفه ی قبل هست. وقتی عاشق خودم باشم، وقتی خودمو بشناسم و دوست داشته باشم، برای از تنهایی در اومدن یا بودن با کسی دست به اندازه های خودم نمیزنم.

وقتی دست به اندازه های خودت زدی، ممکنه اولش از تغییرات بوجود اومده و بودن یکی دیگه و ... راضی و خوشحال باشی. اما کم کم نارضایتی بروز می کنه. کم کم دل آزرده میشی. احساس خفگی یا گیر افتادن می کنی. توی هر بحث به طرف مقابل یادآوری می کنی "من به خاطر تو از فلان چیز گذشتم و فلان کار رو کردم". منت میزاری!

رابطه سرد و سردتر! دور و دورتر!

هر روز و هر روز دارم از خودم میپرسم تو کی هستی؟ تو از زندگی چی میخوای؟ اینجوریه که از خودم و روحم و احساسم مراقبت می کنم تا جایی قرار نگیره که نباید!

تو چی؟ چقدر عاشق خودتی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/09/03ساعت 10:41  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

آقای پاشایی سلام

می دانم که اصولا پرسیدن حالتان در این روزهای پر از درد کار بیهوده ایست ...

اما میخواستم چیزی بگویم شاید که مرهمی باشد بر دل پردردتان .. میخواستم بگویم درست است که دیگر مرتضای عزیز در بین شما و ما نیست. اما رفتنش، غم و غصه ای که بر دلها نشست، آغاز یک جنبش و یک حرکت شد.

آقای پاشایی! من هم امسال داغ سخت و بدی از مصیبت سرطان دیدم. یکی از عزیزترین عزیزهایم را به او باختم. هنوز ته قلبم غصه دار است و هر تلنگری کافیست تا اشک هایم روان شوند. از شما چه پنهان روز تشییع مرتضای شما هم بیاد عزیز خودم بغض کردم و ...

اما میخواهم به شما بگویم درست است که دیگر پسرعزیزتان در میان خانواده نیست. لیکن حضور معنوی و بزرگش ابدی و جاودانه شد.

آقای پاشایی! پرکشیدن دردناک ِ دردانه ی شما با هیولای سرطان گره خورد. گویی همه را از خوابی سنگین بیدار کرد. اگر که دوباره نخوابیم و نخوابند و البته خودشان را به خواب نزنند!

میدانید آقای پاشایی؟ من یکی از آن هایی بودم که در باب زشتی ها و معایب این آهنگ های پیشواز موبایل سخن ها گفته بودم. اما حالا با خیال هدیه ی هزینه ی ناچیزش به بیماران سرطانی، صدای پسرک شما نوای انتظار تلفن همراهم شده است. درست مثل خیلی های دیگر از اطرافیانم ...

این روزها از هر کجا که رد میشوم، از هندزفری دخترکی که در پیاده رو قدم میزند گرفته تا آن اتومبیلی که به سرعت در حال گذر است، صدای مرتضای شما به گوش می رسد.

مرتضایتان اسطوره شد آقای پاشایی!

به قول حبیب عزیز که به مراسم سوم مرتضای شما در مرزداران آمده بود "خوش بسعادت مرتضی!"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/02ساعت 15:24  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

صبح داشتم کلیپی رو که از مصاحبه با پدر مرتضی پاشایی، دیروز بهم داده بودن نگاه می کردم. کلیپ تموم شد. رفتم یه دوری توی فیس بوک بزنم. شوکه شدم ... آخه مگه میشه ...
مرتضی پاشایی واسه من یادآور روزای خوابگاهه و شیما که عاشق خودش و آهنگاش بود. اصلا اولین آهنگی که از پاشایی توی گوشیم اومد، شیما برام بلوتوث کرد ... این آهنگ
ترم یک و دو یه هم اتاقی داشتم به اسم عسل. چند سالی از من بزرگتر بود و سلیقه ی موسیقاییمونم خیلی باهم فرق داشت. مرتضی پاشایی از معدود خواننده هایی بود که سر آهنگاهش توافق داشتیم ...
عجیب دلم گرفته بخصوص از وقتی فهمیدم فقط دو سال بزرگتر بود از من ... با خاله کوچیکه توی وایبر در موردش حرف میزدیم. گفتم همش دارم فکر میکنم اگه من بمیرم چقدر از خودم خوبی به جا گذاشتم و چند نفر جای خالیمو حس میکنن و بغض می کنن. میگه تو بمیر من برات گریه می کنم! :|
البته بعدشم کلی بهم بد و بیراه گفت! خاله س ما داریم؟ :|
گفت زندگی هنوز در جریااااااااااااااانه! گفتم آره! هفته دیگه دو تا امتحان و یه تحویل پروژه دارم! کاملا در جریانه! مثل اسهال! کلی فحش هم اینجا خوردم! :|

+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/24ساعت 2:7  توسط تــیــنــا . کـــ   |