اردیبهشتی تمام عیار
امشب خونه خاله وسطی

اسم- فامیل بازی کردن ِ من، خانوم دایی وسطی، دو تا دخترخاله ی کوچیک، دخترعمو و پسرعموی مامان و ایضا رزا کوچولو که شریک جیغ و دادهای ما شده بود.

+ با تشکرات ویژه از دخترخاله وسطی که یهو یادم انداخت بلند شم عکس بگیرم :)

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۵ساعت 3:25  توسط تــیــنــا . کـــ  

الهی که همیشه سفره های بالا بلند به شادی توی خونه ت بندازی. سفره ای اونقدر بزرگ و بلند که صدا از اینور به اونورش نرسه.

الهی که همیشه بچه ها، نوه ها، عروس ها و دامادها، خواهرها، برادرها، خواهرزاده ها و برادرزاده ها مثل امشب دور و برت باشن.

الهی که صدای خنده هامون توی خونه ت، سقف رو بلرزونه مثل امشب

الهی که اونقدر سیر و شاد بخندی که تمام وجود من از خنده هات پر از شوق بشه مثل امشب

الهی که سایه ت سالیان سال بالای سر هممون باشه عزیزدلم! تکیه گاهم ...

+ از در که رفتیم داخل، تقریبا کسی نیومده بود. نشسته بود روی یه کاناپه. رفتم باهاش روبوسی کردم. گفتم بابا یه لحظه بلند میشی؟ گفت واسه چی؟ گفتم میخوام دوووووووووووورت بگردم و صدای خنده هاش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۳ساعت 3:56  توسط تــیــنــا . کـــ   | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۹ساعت 19:9  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

احساس می کنم زندگیم مثل چرخ های قطاره. اولش با سرعت کم شروع به حرکت کرد و حالا همینجوری داره سرعت می گیره و سرعت می گیره!

این روزها، برعکس آخرین روزهای اکثر سال هایی که گذروندم، احساس بدی ندارم. احساس حسرت یا شکست خورده بودن یا افسوس برای روزهایی که رفت، در وجودم نیست.

هر چه هست شادیه و امید و انگیزه و قدرت و اراده!

شما چطور؟ این روزها حالتون چطوره؟

 

+ پست بعدی، هزارمین پست این وبلاگ، آخرین پست سال 1393 خواهد بود.

++ حالم خوبه :)

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۶ساعت 18:23  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

انگار بعضی آدم ها فقط به این دلیل وارد دنیا شدن که به افراد حس ناخوشایند یا به قول دکتر صاحبی عزیزم feel bad بدن و از quality world افراد، خودخواسته و به طرز احمقانه ای خرسندانه، خارج بشن!

امروز به دیدن یک مشاور آشنا رفته بودم تا بتونم در کنارش دوره کارآموزی رو بگذرونم. مرکز مشاوره، بدون اینکه من بدونم در داخل یک دارالقرآن قرار گرفته بود. حس معذب بودن بدی که بهم دست داده بود بماند، در بدو ورود با مربی پرورشی دوران دبیرستانم روبرو شدم. به طرز فجیعی دست و پام رو گم کردم و اولین واکنشم این بود که همراه با سلام، دستم رو روی شالم بزارم و اون رو جلوتر بکشم.

و بعد به طرز احمقانه ای گفتم خانوم فلانی من نمیدونستم اینجا دارالقرآنه وگرنه مقنعه سر می کردم. همین حرف من به ایشون یه برگ برنده داد که یه قدم جلوتر بیاد و برام خطابه ای رو آغاز کنه که مقنعه سر کردن رو وابسته به مکان نکن. برای خدا پوششتو درست کن. همین شال رو هم میتونی بهتر سر کنی.

و من باز به طرز "دانش آموز وارانه" ای دستمو بالا بردم و شالم رو کیپ تر کردم. وقتی بیرون اومدم به شدت از دست خودم ناراحت بودم. میتونستم در جوابش بگم خانوم فلانی ظاهر من از نظر خودم نامناسب نیست (که واقعا هم نیست!!). منظور من دقیقا احترام به این محیط بود و لاغیر!

هی به خودم میگم دیگه گذشته. فراموش کن. تموم شد و رفت. ولی باز ته دلم از رفتار اتوماتیک وار و بی اراده م ناراحتم.

+ quality world دنیای مطلوب افراد هست که دایره ای از دوست داشتنی هاشون رو در بر می گیره.

++ یه workshop چهار روزه ی عاااااااااااالی با دکتر صاحبی داشتم که هنوز هم از یادآوریش تمام وجودم غرق لذت میشه

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۲۴ساعت 20:37  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ساعت 21:48  توسط تــیــنــا . کـــ  

تلویزیون رو روشن کردم تا یه آهنگ پیدا کنم و همزمان با گوش دادن بهش، کارامو انجام بدم. همینجوری داشتم شبکه ها رو بالا پایین می کردم که چشمم روی جم جونیور خیره موند. بعد از مدت هاااااااااااا یه کارتون خوب!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۲ساعت 0:51  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

برای یه دونه درسی که دارم، یه کتاب لازم داشتم. می گفتن کتابه کمیابه. از همون توی دانشگاه به یکی از کتابفروشیای دانشگاهی شهرمون زنگ زدم و گفت که دارم!!! یعنی قشنگ روی ابرا بودم و کیفم کوک بود. حالا کتابفروشی کجا؟ اون سر شهر! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۰ساعت 20:34  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

مامان از سه شنبه برای یه برنامه ی کاری رفته ترکیه و خدا بخواد فردا شب ساعت دوازده و نیم یک تهران خواهد بود.

این چند روز تجربه ی جالبی بود. کار و مسئولیتم بیشتر شده بود. ولی حالا خودمو خیلی بیشتر دوس دارم. دفتر رو که با همکارم مشترک پیش بردیم. و حتی اگه بگم اون بنده خدا بیشتر از من انرژی گذاشت، بیراه نگفتم. ولی خب مسئولیت خونه رو هم داشتم. ناهار شام ظرف نظافت و ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ساعت 0:50  توسط تــیــنــا . کـــ   | 

به نظرم فرصتی که در اون با هر کدوم از اعضای خانواده ت تنها باشی و مجبور باشی به هر طریق باهاشون ارتباط برقرار کنی تا زمان بگذره، یکی از اون توفیق های اجباری و خیلی خوشاینده ..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۳ساعت 15:42  توسط تــیــنــا . کـــ   |